|
صبح فردا
دست کشید به صورتش٬ زبر بود. سه چهار روزی می شد که اصلاح نکرده بود. حالش رو نداشت. حوصله اینکه بخواهد دوباره به صورت خودش تو آیینه نگاه کند را نداشت٬ حوصله اش از خودش سر می رفت. دست کشید به صورتش٬ لاغر شده بود. حس می کرد کمی لاغر شده. چند وقتی بود که حتی حال و حوصله غذا خوردن هم نداشت. تنها کاری که با شدت و حدت تمام انجام می داد٬ این بود که بره کافه و یه گوشه بشینه و پاکتهای سیگارش رو خالی کنه و لیوان های چای رو جرعه جرعه تموم کنه. گاهی وقتها هم گپی بزنه یا خودش رو با دیگران مشغول کنه. با پشتکار تمام وقت می کشت. انگار می خواست مفهوم زمان رو عوض کنه. می خواست ازل رو به ابد بدوزه. یه سیگار دیگه از توی پاکت درآورد٬ گذاشت گوشه لبش٬ خیلی سریع فندک زد و روشنش کرد. دودش رو مزه مزه کرد٬ همیشه اولین پک سیگارش رو مزه مزه می کرد٬ انگار می خواست مطمئن بشه که واقعا یه سیگار رو لبشه. دودش رو تیکه تیکه داد بیرون. به دور و اطراف کافه نگاه کرد٬ یه جای خالی گوشه کافه دید. تقریبا با عجله راه افتاد که اون صندلی رو تصاحب کنه٬ اگر اون صندلی رو از دست می داد روزش خراب می شد٬ می خواست دور از همه باشه. می خواست کسی کار به کارش نداشته باشه٬ دوست داشت تو خلوت خودش باشه و کاری رو بکنه که همیشه میکرده٬ وقت کشی. همیشه همین کار رو میکرده٬ تو کافه سیگار دود میکرده و چای می خورده و بعضی وقتها گپی میزده و همین. هیچ اثری از انجام یک عمل خاص نبوده. همه کار هاش یا عقب افتاده بودن یا با شکست کنار اومده بودن. سیگارش تموم شد٬ خاموشش کرد. بلند شد که بره و یه چای بگیره که گلوش تر بشه و بتونه بازم سیگار بکشه. این تنها کاری بود که با جدیت و وسواس انجام میداد. "چطوری پسر؟ در چه حالی تو؟" برگشت. تعجب کرد. هشت نه ماهی میشد که همدیگه رو ندیده بودن. "به! چطوری؟ هیچ معلوم هست تو کجایی؟ نیستی؟" منتظر جواب نشد٬ در حقیقت جوابی هم نمی خواست. "چایی بگیرم واست؟" دست کرد تو جیبش که پول در بیاره. "نه بابا! چایی چیه؟ یه چیزی می گیرم با هم حالشو ببریم. تو برو بشین منم الان میام....نه بابا! من و تو نداریم که! برو الان میام" ....... یه سیگار آتیش کرد و دودش رو کم کم داد بیرون. "اینجا چیه نشستی پسر؟ اینجا که آدم دلش می گیره. پاشو بیا بریم اونور." دمغ شد. حال و حوصله نداشت بعد از این همه وقت که همدیگه رو ندیده بودن، حالا می خواد گیر بده و از کاراش ایراد بگیره. با دلخوری بلند شد و دنبالش رفت. رفتن بیرون روی تراس نشستن. به دستاش نگاه کرد، آب میوه گرفته بود. "این چیه گرفتی بابا؟ با این که سیگار نمی چسبه. می خوایم بشینیم چند تا سیگار بزنیم حال کنیم." دوست نگاهی انداخت . "بسه دیگه! اگه میخوای خودتو بکشی من راه بهتری بلدم." می خندند. کم کم یخ فضا میشکند. گپ شروع می شود. حال و احوال پرسی ها به درد دل می رسد و ................. " پاشو بریم یه دوری بزنیم. یه سینما هم میریم، میگن یه فیلم خوب اکران شده." دوباره دلخوری شروع می شود. " بازم که میخوای گیر بدی. ول کن. نشستیم داریم حال می کنیم. بی خیال شو." دوست بلند می شود. " بیا بریم. بچه نشو. یه دفعه اش که نمی کشتت. پاشو. یالا!" ............. شب شده. دو نفری از سینما خارج میشن....... دست کشید به صورتش، زبر بود. با خودش فکر کرد " صورتم زبر شده. امشب باید اصلاح کنم."
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 4:27 توسط امضاء
|
معرفی
همه میدونیم کتاب خیلی گرونه و خیلیامون عاشق کتاب و مطالعه !!!!
خیلیهامون همیشه آرزو به دل یک خرید مفصل کتاب و هر از گاهی پشت ویترین کتابفروشیها با چشمهایی پر از آرزو میایستیم !!!!!! امــــــــا من تو اینترنت ۱ سایت پیدا کردم که توش ۱ دنیا کتاب هست ٬ آدرسش رو به شــــــمـــا هـم میدم ( البته اگه شما قبلا" نداشتید ) برین اونجا و ۱ دلی از عزا در بیارین !!!!!!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 3:44 توسط
|
یادبود
کم کم داشت هوشیاری به سراغم میومد٬ کم کم داشتم بیدار می شدم٬ کاری هم نمی شد کرد٬ دیگه وقتش بود که بیدار بشم. خیلی آروم چشمامو باز کردم٬ به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم٬ دیر شده بود٬ اما اصلا دلم نمی خواست بیدار بشم٬ دلم میخواست همینطوری تا ابد می خوابیدم٬ دلم می خواست همینطور توی خواب برم که برم. اما نمی شد٬ بهرحال باید بیدار می شدم٬ دیر یا زود باید اینکاررو می کردم٬ اما اصلا عجله ای نداشتم٬ واقعیت اینه که یه جورایی هم می ترسیدم که بیدار بشم٬ که با واقعیاتی روبرو بشم که سعی می کردم ازشون فرار کنم٬ که چیزایی رو ببینم که دوست نداشتم٬ که چیزایی رو که دوست دارم رو نتونم ببینم٬ که بیدار بشم و مجبور باشم به پشت سرم نگاه کنم٬ که بیدار بشم و ببینم که خواب تموم شده. چقدر خوابیدن خوبه! چقدر خواب دیدن خوبه! چقدر خوبه که بخوابی و همه چیز جوری باشه که تو دوست داری! اما حیف! آدمیزاد نمی تونه تا ابد بخوابه مگه اینکه مرده باشه٬ ....مردن٬ مرگ.... یادمه یه روز به یه دوست گفتم که "آدم وقتی میمیره که دوستاش٬ اونایی که دوستش داشتن٬ فراموشش کنن. آدم می تونه نفس بکشه اما مرده باشه٬ آدم می تونه هزار سال مرده باشه اما زنده باشه" همیشه از مردن می ترسیدم....... یه غلت زدم٬ آماده می شدم که بیدار بشم٬ که به زندگی برگردم٬ اما هنوز بعد از اینهمه مدت می ترسم به پشت سرم نگاه کنم٬ که برگردم و ببینم که نیستی٬ که دیگه دیدنت یه آرزوی عبث شده٬ که دیگه حتی نمی تونم صدات کنم. ..... برگشتم٬ میدونستم٬ نبودی٬ خیلی وقته که نیستی٬ هزار سال دیگه اگه برگردم بازم نیستی. اما یه چیز دیگه رو مطمئنم٬ تو رفتی٬ همه میگن که مردی٬ اما دروغ میگن٬ دروغ که نه٬ نمی فهمن٬ تا من نفس میکشم تو زنده ای ٬ تو نمردی٬ نمیمیری٬ تو رفتنی هستی٬ اما هرگز مردنی نیستی.
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:55 توسط امضاء
|
دیگه از دست ایگناسیو هم کاری بر نمیاد ٬ حالم بده !!!!
از باقلوا ترکی ٬ سینمای فرانسه و .... بدم میاد !!! خورخه میگه دپ زدی و من در رو میبندم . همه چیزایی که فکر میکردم توهم بوده ٬ ساخته ذهن بیمار خودم بوده ٬ خوبه باور کن !!! برام جالبه که تازه فهمیدم که خانوم غوله بازم دلتنگه ٬ یه دلتنگی که هیچ وقت بر طرف نمیشه . شام ایگناسیو مهمون داره ٬ آرش و نیکول. منم به خورخه میگم شام بیاد پائین . قراره نیکول برامون چنـــد تا cd موزیک بیاره (budhabar )راستی آرش هم نویسنده است ٬حتما" برامون کتاب میاره و خورخه میاد که پیشمون باشه !!!! در ضمن دارم یه کتاب میخونم به نام "کافه رنسانس" نوشته ساسان قهرمان! کادوی ایگناسیوست. تموم که شد راجع بهش یه چیزکی مینویسم ٬ ولی خوب کتابیه ( توصیه میشود )!! امشب حتما" خوش میگذره ٬ آخه منم حرفی دارم که بزنم خوب بابا یه ۲-۳ جلدی کتاب خوندم و چندتایی هم فیلم دیدم !!! پ.ن: ایگناسیو رو دوست تر دارم !!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:21 توسط اثرانگشت
|
نسبیت
خسته بود، آنقدر خسته بود که حتی توان نشستن هم نداشت. گویی هزار سال دویده است، و در تمام این سالها طعم استراحت را نچشیده باشد. " دیگه چیزی نمونده، این یه خورده رو هم صبر میکنم، یه کم بیشتر نمونده". دوباره به تابلوی برنامه قطارها نگاه کرد، ....تاخیر دارد."عیبی نداره، میشینم یه استراحت می کنم" نشست. چهره اش از هم باز شد و لبخندی هویدا شد، گویی برای اولین بار در زندگیش روی نیمکت نشسته باشد. خیلی آرام و راحت عضلاتش را شل کرد و با احتیاط خودرا رها کرد."آخیش!" دستانش را خیلی آهسته در جیب بارانیش گذاشت و تقریبا لم داد روی نیمکت. "آخیش! چه کیفی داره. تازه این اولشه. قطار که برسه، وقتی بیاد........کاش اونهم منو میشناخت" لبخندش رنگ باخت، نگرانی به سراغش آمده بود. "اگه بعد اینهمه سال قیافه اش عوض شده باشه چی؟ اگه تیپش رو عوض کرده باشه چی؟ اون که منو نمیشناسه، اگه منم اونو نشناسم چی؟ تازه تو اینهمه شلوغی، اگه نتونم پیداش کنم چی؟....." سیگاری از جیبش بیرون آورد و بین لبانش گذاشت " اینقدر نفوس بد نزن" کبریت زد، سیگارش را روشن کرد، دود که به چشمش خورد تازه یادش آمد که چقدر چشمانش سوزش دارد. چشمانش را مالید، انگار چیزی یادش افتاد " نه! مگه میشه پیداش نکنم. مگه میذارم! این همه سال صبر کردم واسه امروز، این همه جون کندم و عذاب کشیدم که امروز با خیال راحت اینجا باشم، که بتونم بعد از این همه مدت ببینمش، بغلش کنم ... نه! خیالت راحت راحت! صبر کن برسه ، ......" غرق امید شد و لبخند رضایت دوباره ظاهر شد. محو خیال پردازی های شیرین بود و چشمانش برق میزد، همینطور که رویاهایش شیرین تر میشد راحتتر روی نیمکت لم میداد، کم کم چشمانش به شیطنت افتاده بودند، و غرق رویاهایش بود و توجهی نداشت، که برای یک لحظه پلکهایش یکدیگر را در آغوش گرفتند.....فقط یک لحظه.....چشمانش را وحشتزده باز کرد، شتابزده به اطراف نگاه کرد، چیزی عوض نشده بود."نترس! چیزی نشد. فقط یه لحظه بود" یکی از کارکنان ایستگاه داشت نزدیک میشد، بلند شد، ظاهرش را تند و سریع مرتب کرد وکاملا خونسرد پرسید "ببخشید آقا! قطار ساعت 8:30 که تاخیر داشت کی میرسه؟" مامور نگاهی به سر و وضع او انداخت گفت "قطار 8:30 ؟ اونکه خیلی وقته که رسیده. الان ساعت 12 است" و انگار که با بی اهمیت ترین مساله روزگار روبرو بوده، رفت. نشست، به ساعت ایستگاه نگاه کرد. 12 بود. "رفت؟" چند لحظه مکث کرد، بارانیش را درآورد و روی نیمکت دراز کشید، بارانی را روی خودش کشید و خوابید.
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 4:14 توسط امضاء
|
جدا" ؟
چند هفته گذشته به دیدن به فیلم تانگی رفتم ٬ چند روز پیش به دیدن فیلم پنهان !
قصد نقد فیلمها را هم ندارم ٬ ولی بعد از دیدن این دو فیلم یک سؤال مثل مته داره مخم رو سوراخ میکنه که البته این وسط باید یک چیزی رو توضیح بدم . توی طراحی صحنه هر دو فیلم داخل خانه های شخصیتهای اصلی کتابخونه های عظیم دیــــــــده میشد !!! حالا سؤالم : جدا" فرانسویها اینقدر کتابخونن ؟
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 4:5 توسط
|
۱ چیزی بین خودمون باشه ٬ من و ایگناسیو مدتهاست میریم سینما و فیلم میبینیم !!!
واسه شما هم عجیبه ؟ راستش برای من ۱ کم عجیبه ٬ خوب کار تازه ایه ! سینما رفتن رو دوست ایگناسیو ٬ نیکول تو خونه ما باب کرد . گویا اهل سینما ٬ کتاب ٬ موزیک و تئاتره . خلاصه چند وقتیه که ما هم صدقه سر نیکول فیلم میبینیم ٬ اونم تو سینما !!! امشب فیلم پنهان رو دیدیم به کارگردانیه میشاییل هانکه توش ژولیت بینوش و دانیل اوتوی بازی میکنن. خوب سینمای فرانسه ـاونم سینمای روشنفکریش ـ حال و هوای خاص خودشو داره . تا نیمه فیلم ریتم مرگ آور بود ولی بعدش خوب شد . داستان ۱ خانواده بود که بسته هایی شامل نوارهای ویدئویی که از آنها در خیابان گرفته شده دریافت میکنن و ۱ سری نقاشی های عجیب ٬ احساس خطر آنها را اذیت میکند و این حس که فرستنده آشناس . من گیج شده بودم ولی فیلم که تموم شد ٬ ایگناسیو گفت : فیلمهای روشن فکری ۱ سوال بزرگ مطرح میکن مثل این فیلم که میگفت عذاب وجدان با آدم چه ها میکنه ولی فیلم های معمولی سوالهای کوچیک مثل خیانت ولی لعنت به سینمای رو شنفکری فرانسه با عرض پوزش از آقای کیارستمی عزیز و کلیه عشاق سینه چاک این سینما ! ایگناسیو عوض شده ٬ نمیدونم شایدم همین بوده ولی رو نمیکرده !!!! پ.ن: عوض شده یا رو نمیکرده ؟
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:21 توسط اثرانگشت
|
عجله
همیشه دلم میخواست پولدار باشم. همیشه فقیر بودم. همیشه خریدن یه چیز خیلی کوچیک برام عقده میشد. داشتن یه توپ٬ خوردن یه شکلات٬ سوار شدن چرخ و فلک و و و و . همیشه به آدمای پولدار حسودیم میشد. همیشه از اینکه آرزوی داشتن یه چیز٬ چه کوچیک چه بزرگ٬ برام عقده بشه متنفر بودم. همین بود که تصمیم گرفتم به هر جون کندنی که باشه پولدار بشم تا بتونم هر جیزی رو که هوس کردم٬ بدون دغدغه تهیه کنم. ...... این بود که شب و روز کار کردم و کار کردم و کار کردم.......تا اینکه تونستم اونقدر پولدار بشم که هر چی میخوام داشته باشم. دیگه همه چی داشتم٬ همه چی٬ جز یه چیز٬.... آرزو. دیگه همه چی داشتم٬ دیگه هوس داشتن هیچ چیزی رو نداشتم٬ دیگه..... تازه فهمیدم که همه عمرم رو برای بدست آوردن چیزی تلاش کردم که با بدست آوردنش همه چیزم رو از دست میدم. برای برآورده کردن آرزویی تلاش کردم که همه آرزوهامو به باد میداد. تازه فهمیدم که خیلی وقتها برآورده نشدن یه آرزو بهتر از برآورده شدنشه. حیف که خیلی دیر بود. حیف!
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 5:25 توسط امضاء
|
گفتم که من و ایگناسیو بیسوادیم ٬ البته بیسواد که نه کم سواد ٬ ما کم مطالعه میکنیم ٬ خیلی کم !
دیروز عصر بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که باید کتاب بخونیم ٬ البته من جدی نگرفتم تا امروز عصر که ایگناسیو با ۱ جلد کتاب اومد خونه رو جلدش نوشته بود " آنا اخماتو وا کن " ! زود پریدم ۲ تا فنجون چای اوردم با باقلوا ترکی شروع کردیم به تند تند خوندن . کتاب قشنگیه و مهربون و لطیف ! تند تند چای ٬ باقلوا میخوردیم و شعر میخوندیم ! چای ٬ باقلوا ٬ شعر !!!!!!!! همینطور مشغول بودیم تا اینکه زنگ خونمون تکونمون داد ! خورخه ( همسایه طبقه بالامون ) بود . دعوتش کردیم تو ٬ براش چای ریختیم و شروع کردیم به تعریف از کتاب و افه روشنفکری گذاشتن ! حرفامونو خوب گوش کرد ٬ فنجونشو روی میز گذاشت و گفت : اسم کتاب رو اشتباه میگید ٬ اون اسم شاعر اون کتابه و درستش " آنا اخماتووا " هست . اون متولد روسیه است. و ۱شعر ازش برامون خوند ٬ منم اونو براتون اینجا میذارم تا بخونین ! موضوع بسیار ساده است و روشن ٬هر کسی آن را میفهمد تو مرا دوست نداری و هرگز دوست نخواهی داشت. من چرا چنین دلبسته ام به مردی کا ملا" بیگانه چرا شامگاهان چنین از ته دل برایت دعا میکنم چرا دوستم را ٬ کودک مو طلایی ام را شهر محبوبم را ٬ سر زمینم را ترک کردم و در خیابانهای این پایتخت بیگانه چون کولی سیاه پوشی سرگردانم ؟ اما ٬ چه زیباست اندیشه دیداری دیگر با تو !!!!!! پ.ن: خورخه شام پیش ما موند ؟ تو چی فکر میکنی ؟
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 4:26 توسط اثرانگشت
|
داستان عامه فهم
یه روز یه بچه ای بود که می خواست مث آدم بزرگا باشه٬ واسه همین هم رفت سیگاری شد٬ اولش خیلی خوب بود٬ بعد دید «ای دل غافل» همه دارن مث دودکش سیگار دود میکنن٬ خواست بی خیال سیگار بشه نشد که هیچی٬ قلب و ریه و همه چی رو داغون کرد.
بعد تصمیم گرفت درس بخونه چون دیده بود که همه آدم بزرگا لیسانس و فوق لیسانس و از این چیزا دارن. این بود که کنکور داد و رفت دانشگاه٬ بعد از یه مدت دید «ای دل غافل» همه بچه مچه ها اومدن دانشگاه و دارن مدرک می گیرن٬ این بود که بی خیال درس شد. بعد تصمیم گرفت عاشق بشه که از شانس خوبش تونست عاشق بشه٬ اونم دو آتیشه! و در این وادی تا جایی پیشرفت کرد که حتی پدر شد. اما بازم نشد٬ این بود که سر بچه بدبخت رو کرد زیر آب! بچه داستان ما فکر کرد و فکر کرد تا بالاخره به این نتیجه رسید که «نه! آقا جون! اول باید مرد بشی» این بود که بینوای بیچاره تصمیم گرفت مرد معشوق مربوطه بشه و مثلا یه جورایی بشه مرد زندگی اون آدم که اتفاقا خیلی هم دوستش داشت. اما٬ اما از بخت بدش دیگه اون آدم٬ یعنی همون معشوقه داستان٬ بچه رو حتی آدم هم حساب نمی کرد٬ چه برسه به مرد! اینجا بود که بچه داستان ما تصمیم گرفت همچنان به زندگی سگی خودش ادامه بده و با خودش گفت: « ای آقا! تو رو چه به این حرفا! زندگی ادامه داره! تو به کارت برس بچه!»
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 4:15 توسط امضاء
|
سلام
من و ایگناسیو بیسوادیم ! سالهاست با هم زندگی میکنیم ! مهربون ٬ رو راست ٬ مهمون نواز ولی بیسوادیم ! خوب چه کنیم دیگه هر کسی ۱ عیبهایی داره خوب ! و اما اصلی ترین مشکل ما اینه که بچه دار نمیشیم ٬ یعنی میشیم ٬ولی اونا رو میخوریم ! امان از فقر ٬ امــــــــــــــــــــــــــــــــــــان پ.ن: همفکری میگن خوبه ٬ نظرت چیه ؟
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3:17 توسط اثرانگشت
|
خوب اینم ۱شروع دیگه
ما میخوایم خوب باشه ٬ متفاوت باشه و....... اما اینم میدونیم که همه اینو میخواستن و همه سعی کردن ٬ ما هم میکنیم !!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3:2 توسط
|
|