تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

درک حقیقت
 

- "پدرم دیروز مرد.دیوار چاه ریخت روی سرش."

- "خدا رحمتش کنه! ....می خوای چی کار کنی؟"

- " نمی دونم..... شاید نیام مدرسه."

- " خدا حافظ."

لینک ثابت نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط  امضاء  |


زیبا بود
 

تکان شدید . خواست لبه پنجره را بگیرد ٬ که دیگر هیچ .

[][][]

درشت شد ٬ درشت تر و درشت تر ٬ به اندازه یک سکه بیست و پنج تومانی .

همه چیز را میدید ٬ نزدیک شدن کابل برق ٬ دانه های ریز آسفالت .

کابل نزدیک شد ٬ نزدیکتر لحظه ای تماس  و دوباره .................

همه چیز داشت ٬ در بیست و پنج تومانی فرو میرفت .

[][][]

چند شب گذشته را نمیدانست ٬ ولی چرا هیچ وقت صبح نمیاید ؟

دلش هوای صبح را کرده بود .

با همان بیست و پنج تومانی تا حالا توانسته بود یک آدامس توپی بخرد ٬ اما .....

[][][]

هنوز صبح نشده .    چرا ؟  

ذهن کودکانه اش را میجوید .

[][][]

مادر همیشه کنارش  بود  .

سردش که میشد دستهای او را میگرفت .

حضور مادر را از صدا و دستهای گرمش میفهمید .

مادرش بود .

[][][]

پانزده سال گذشته و همچنان شب است !

آخرین تصویرهای ذهنش کابل و دانه های آسفالت است و بهترین آنها مادر !

[][][]

چهار سالگی و سقوط از بام ٬

چهار سالگی و تیرگی هر روزه ٬

چهار سالگی و تصویر جوانی و زیبایی مادر ٬

چهار سالگی و ندیدن موهای سپید مادر ٬

چهار سالگی و ندیدن چروک صورت مادر و

نوزده سالگی دفن زیباترین خاطره !

[][][]

تنها تصویر زیبای ذهنش مادر بود .

مادرش زیبا بود !

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 5:8 توسط  اثرانگشت  |


در گذشت
 

زنی که زمانی میخواست زندگی را برای الیزابتا خواهر کوچکش معنی کند ٬ در ۷۷ سالگی

دار فانی را وداع گفت .

اوریانا فالاچی خبرنگار و نویسنده ایتالیایی نویسنده کتابهای : مصاحبــــــــــه  بـــا تــــاریخ ٬               

اگــر خورشید بمیرد ٬ پنه لوپه به جنگ میرود ٬ به کودکی که هرگز زاده نشد ٬ یـــــــک مــــرد ٬        

زندگی ٬ جنگ ودیگر هیچ  و ......

در روز جمعه پانزدهم سپتامبر ساعت  ۴۶ : ۹  درگذشت .

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 3:2 توسط    |


امید
 

نومیدی انکار ذات خداوند است در وجود خویشتن.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 3:17 توسط  امضاء  |


بازم
مثل پارسال ٬

مثل دو سال پیش ٬

مثل ده سال پیش ٬

مثل دوران مشروطه ٬ بازم یه روزنامه توقیف شد !

                    

                                             روزنامه شرق توقیف شد !!!!

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:37 توسط  اثرانگشت  |


صفحه شکسته

 

درازکشید. خسته بود. چشمانش پر از خواب بود. توان هیچ حرکتی

 

نداشت. چند دقیقه ای همانطور بی حرکت مانده بود و حتی دلش

 

نمی خواست عینکش را بردارد. عینکش را که آنقدر نسبت به آن حساس

 

بود. حتی اگر کوچکترین لکه ای روی شیشه آن می افتاد، فورا شیشه

 

آنرا می شست، با دقت فراوان، و بعد آنرا با دقت یک جواهرساز

 

خشک و بررسی می کرد. هر روز دسته های آنرا بررسی می کرد.

 

شل نشده باشند، سفت تر نشده باشند. عینکش برای او حکم یک وسیله

 

را نداشت، بخشی از وجودش بود، حتی بیشتر، گویی مهم ترین عضو

 

بدنش باشد. هرگز با عینک نمی خوابید. اما الان آنقدر خسته بود که

 

هیچ اهمیتی نمی داد. فقط می خواست بخوابد، عمیق و طولانی. برای

 

اولین بار نمی خواست برای خوابیدن عینکش را بردارد. می ترسید.

 

باید بلند می شد و عینک را روی میز سر جای خودش می گذاشت.

 

می ترسید. دوست نداشت حتی قطره ای خواب از چشمانش به بیرون

 

تراوش کند. همه خوابش را می خواست، تا تمام خستگی اش را

 

یکجا ببلعد.

 

....از میان سیاهی دختر بچه ای پدیدار شد. هر چه دختر بچه جلوتر

 

می آمد، فضا روشن تر می شد. دختر بچه که به جلوی پای او رسید،

 

گویی رودرروی خورشید ایستاده باشد، گرم و نورانی. خوشی و لذت

 

سراسر وجودش را فراگرفته بود. دست دراز کرد تا دست دختر بچه

 

را بگیرد. دختر بچه دستش را گرفت. کم کم دختر بچه به یک دختر

 

بالغ تبدیل می شد. کم کم می توانست چهره دختر را ببیند. به تدریج

 

حس آشنایی در او بیدار می شد. ضربان قلبش تندتروتندتر میشد،

 

که ناگهان فضا در سیاهی فرو رفت...

 

با صدای زنگ تلفن از خواب پرید. چشمانش می سوخت، گویی شن

 

در آنها پاشیده باشند. نیم خیز شد. به شماره روی تلفن نگاه کرد، آشنا

 

نبود. پس از چند لحظه مکث و تردید، سریع بلند شد و گوشی را

 

برداشت.

 

" بله .... سلام ....خودمم بفرمایید ....شما؟ ....معذرت میخوام،

 

نمی شناسم....به... تویی پسر؟....کجایی تو؟...... چه حال؟

 

چه خبر؟ چی کارا می کنی؟..... مرسی، ممنون!..... کجا؟....

 

اینجا؟....آهان!.... اشکال که؟..... نه! چه اشکالی!.....بیا....

 

منتظرم. خداحافظ."

 

زنگ در. آیفون. در باز. سلام. تعارف. چای .میوه. شیرینی.

 

گپ. دردل. خبر.....دوست.ازدواج.تبریک.....شام.چای.

 

خداحافظی.

 

همه چیز را جمع و جور و مرتب کرد. به ساعت نگاه کرد،

 

دو و نیم. عینکش را برداشت. گذاشت روی میز سر جای خودش.

 

تخت را مرتب کرد که بخوابد. چشمانش می سوخت، انگار اسید

 

در آنها ریخته باشند. دراز کشید..... خوابش نمی برد. به سقف

 

خیره مانده بود.

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:18 توسط  امضاء  |


ستاره
 

دیشب آسمان پر ستاره بود

کودک همسایه به کودک کورم گفت

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:34 توسط  اثرانگشت  |


سنگ قبر
باید حدس میزدم میمیره !

مرد ٬ به همین راحتی مرد ٬ رفت ٬ نیست شد !

حالا ازم میپرسن چرا سنگش رو بر نمیداری ؟؟؟

مگه خودت تا حالا سنگ قبر عزیزت رو برداشتی ؟ مگه خودت دیگه سر خاکش نمیری ؟

 مگه به احترامش کلاهتو بر نمیداری ؟ جدی به احترام کسی که یه دنیا چیز بهت یــــاد داده و

 حالا نیست شده خبردار نمیایستی ؟

پس ازم نپرس چرا سنگشو بر نمیدارم !! میخوام یادم باشه که یه زمانی اینجا بوده !

ببین راحتتر بهت بگم سایت قفسه نیست شد ٬ ولی جاش همیشه اینجاس !

میخوام یادم باشه که یه زمانی چه عالمه کتاب بهم معرفی کرد و اجــــازه داد تو دوره ای که پول

 حرف اول و آخرو میزنه ٬ این کتابا رو مجانی بخونم !

حالا به  احترامش خبردار میایستم ٬ کلاهو از سرم بر میدارم و بهش سلام میدم !

 

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 3:12 توسط    |


مگس

شروع به حرف زدن کرد .

می شنیدم یا نه ٬ نمیدونم ولی نگاه میکردم ٬ یعنی دارم گوش میکنم ولی حالا حتی یک کلمه

از حرفاش یادم نیست .

داشت حرف میزد . شاید  میگفت دوستم داره ٬ شاید ازم خسته شده بود ٬ شایــد میخواسـت

بره سراغ زن و بچه اش ٬ شاید میخواست ازدواج کنه ٬ شاید .... اه ٬ اصلا" ازدواج کــرده بـــود ؟

نمیدونم ٬ یادم نمیاد ولی شاید یه روز راجع به اینم گفته ولی من نشنیدم .

قلت زدم ٬ به پشت خوابیدم . صدای مبهم خیابان ٬ حرفهای آرام ٬  همه و همه  مثـــــل وز وز اون

 مگسی بود که روی شیشه حرکت میکرد و تو گوشم یه کنسرت بزرگ راه انداخته بود .

راستی اگر شیشه را باز کنم حتما"  بیرون میره ٬ چه تقلایی میکنه برای رفتن !

چشمم به سقف افتاد  ٬ خانه احتیاج به رنگ داشت ٬ باید به طبقه بالایی بگم کف حمومش رو

تعمیر کنه ٬ هیچ حوصله بنایی ندارم !

وااااااااای این صدای لعنتی مخم رو ترکوند ٬ دیگه چرا دارن خیابون  رو میکنن ؟

آب ..... داریم !

برقم .....که داریم !

گاز هم  داریم ٬ راستی داریم یا نه ؟

نــــــــــــه ٬ یادم باشه کپسولها رو بدم پر کنن !

[][][]

تخت تکون خورد ٬ نشست ٬ دستی به سرم کشید ٬ دولا شد صورتم رو بوسید !

لبخند زدم .

لباساشو پوشید ٬ یه چیزایی گفت ! ملحفه رو دورم پیچیدم ٬ نشستم !

مگسه هنوز داشت تقلا میکرد . صدا بیشتر شده بود . لبه تخت نشست ٬ خودشو جلو کشید ٬

گفت مجبوره یا یه چیزی شبیه این !!! یک پاکت روی تخت گذاشت و رفت  .

نگاه کردم ٬ صدا  کمتر شده بود .

پاکتو روی تخت خالی کردم کارت پستال ٬ کراوات ٬ یک عکس دو نفره رو کاناپه و کتاب !

صدا زیاد شد ٬ اوج گرفت ٬ باید بهش بگم .

: هی ...........

مگسه تقلا میکرد ٬  پنجره رو باز کردم  ٬ رفت !

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:57 توسط  اثرانگشت  |


بابا کامپیوترم مرده باور کنین !!! 

آق داداش کشتوندش و هیچ کاری هم از ایگناسیو بر نیومد !!

پین هاردش شکسته   !

 الان یه خانواده محترم به من اسکان دادن تا اینا رو براتون بنویسم  ٬ تـازه اینا اطعام مســاکین هم میکنن !

پ.ن: آدرس اینا رو بهتون در گوشی میدم ٬ گوشت رو بیار جلو ... آهان

لینک ثابت نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:28 توسط  اثرانگشت  |