|
درک حقیقت
- "پدرم دیروز مرد.دیوار چاه ریخت روی سرش." - "خدا رحمتش کنه! ....می خوای چی کار کنی؟" - " نمی دونم..... شاید نیام مدرسه." - " خدا حافظ."
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط امضاء
|
زیبا بود
تکان شدید . خواست لبه پنجره را بگیرد ٬ که دیگر هیچ . [][][] درشت شد ٬ درشت تر و درشت تر ٬ به اندازه یک سکه بیست و پنج تومانی . همه چیز را میدید ٬ نزدیک شدن کابل برق ٬ دانه های ریز آسفالت . کابل نزدیک شد ٬ نزدیکتر لحظه ای تماس و دوباره ................. همه چیز داشت ٬ در بیست و پنج تومانی فرو میرفت . [][][] چند شب گذشته را نمیدانست ٬ ولی چرا هیچ وقت صبح نمیاید ؟ دلش هوای صبح را کرده بود . با همان بیست و پنج تومانی تا حالا توانسته بود یک آدامس توپی بخرد ٬ اما ..... [][][] هنوز صبح نشده . چرا ؟ ذهن کودکانه اش را میجوید . [][][] مادر همیشه کنارش بود . سردش که میشد دستهای او را میگرفت . حضور مادر را از صدا و دستهای گرمش میفهمید . مادرش بود . [][][] پانزده سال گذشته و همچنان شب است ! آخرین تصویرهای ذهنش کابل و دانه های آسفالت است و بهترین آنها مادر ! [][][] چهار سالگی و سقوط از بام ٬ چهار سالگی و تیرگی هر روزه ٬ چهار سالگی و تصویر جوانی و زیبایی مادر ٬ چهار سالگی و ندیدن موهای سپید مادر ٬ چهار سالگی و ندیدن چروک صورت مادر و نوزده سالگی دفن زیباترین خاطره ! [][][] تنها تصویر زیبای ذهنش مادر بود . مادرش زیبا بود !
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 5:8 توسط اثرانگشت
|
در گذشت
زنی که زمانی میخواست زندگی را برای الیزابتا خواهر کوچکش معنی کند ٬ در ۷۷ سالگی دار فانی را وداع گفت . اوریانا فالاچی خبرنگار و نویسنده ایتالیایی نویسنده کتابهای : مصاحبــــــــــه بـــا تــــاریخ ٬ اگــر خورشید بمیرد ٬ پنه لوپه به جنگ میرود ٬ به کودکی که هرگز زاده نشد ٬ یـــــــک مــــرد ٬ زندگی ٬ جنگ ودیگر هیچ و ...... در روز جمعه پانزدهم سپتامبر ساعت ۴۶ : ۹ درگذشت .
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 3:2 توسط
|
امید
نومیدی انکار ذات خداوند است در وجود خویشتن.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 3:17 توسط امضاء
|
بازم
مثل پارسال ٬
مثل دو سال پیش ٬ مثل ده سال پیش ٬ مثل دوران مشروطه ٬ بازم یه روزنامه توقیف شد !
روزنامه شرق توقیف شد !!!!
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:37 توسط اثرانگشت
|
صفحه شکسته
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:18 توسط امضاء
|
ستاره
دیشب آسمان پر ستاره بود کودک همسایه به کودک کورم گفت
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:34 توسط اثرانگشت
|
سنگ قبر
باید حدس میزدم میمیره !
مرد ٬ به همین راحتی مرد ٬ رفت ٬ نیست شد ! حالا ازم میپرسن چرا سنگش رو بر نمیداری ؟؟؟ مگه خودت تا حالا سنگ قبر عزیزت رو برداشتی ؟ مگه خودت دیگه سر خاکش نمیری ؟ مگه به احترامش کلاهتو بر نمیداری ؟ جدی به احترام کسی که یه دنیا چیز بهت یــــاد داده و حالا نیست شده خبردار نمیایستی ؟ پس ازم نپرس چرا سنگشو بر نمیدارم !! میخوام یادم باشه که یه زمانی اینجا بوده ! ببین راحتتر بهت بگم سایت قفسه نیست شد ٬ ولی جاش همیشه اینجاس ! میخوام یادم باشه که یه زمانی چه عالمه کتاب بهم معرفی کرد و اجــــازه داد تو دوره ای که پول حرف اول و آخرو میزنه ٬ این کتابا رو مجانی بخونم ! حالا به احترامش خبردار میایستم ٬ کلاهو از سرم بر میدارم و بهش سلام میدم !
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 3:12 توسط
|
مگس
شروع به حرف زدن کرد . می شنیدم یا نه ٬ نمیدونم ولی نگاه میکردم ٬ یعنی دارم گوش میکنم ولی حالا حتی یک کلمه از حرفاش یادم نیست . داشت حرف میزد . شاید میگفت دوستم داره ٬ شاید ازم خسته شده بود ٬ شایــد میخواسـت بره سراغ زن و بچه اش ٬ شاید میخواست ازدواج کنه ٬ شاید .... اه ٬ اصلا" ازدواج کــرده بـــود ؟ نمیدونم ٬ یادم نمیاد ولی شاید یه روز راجع به اینم گفته ولی من نشنیدم . قلت زدم ٬ به پشت خوابیدم . صدای مبهم خیابان ٬ حرفهای آرام ٬ همه و همه مثـــــل وز وز اون مگسی بود که روی شیشه حرکت میکرد و تو گوشم یه کنسرت بزرگ راه انداخته بود . راستی اگر شیشه را باز کنم حتما" بیرون میره ٬ چه تقلایی میکنه برای رفتن ! چشمم به سقف افتاد ٬ خانه احتیاج به رنگ داشت ٬ باید به طبقه بالایی بگم کف حمومش رو تعمیر کنه ٬ هیچ حوصله بنایی ندارم ! وااااااااای این صدای لعنتی مخم رو ترکوند ٬ دیگه چرا دارن خیابون رو میکنن ؟ آب ..... داریم ! برقم .....که داریم ! گاز هم داریم ٬ راستی داریم یا نه ؟ نــــــــــــه ٬ یادم باشه کپسولها رو بدم پر کنن ! [][][] تخت تکون خورد ٬ نشست ٬ دستی به سرم کشید ٬ دولا شد صورتم رو بوسید ! لبخند زدم . لباساشو پوشید ٬ یه چیزایی گفت ! ملحفه رو دورم پیچیدم ٬ نشستم ! مگسه هنوز داشت تقلا میکرد . صدا بیشتر شده بود . لبه تخت نشست ٬ خودشو جلو کشید ٬ گفت مجبوره یا یه چیزی شبیه این !!! یک پاکت روی تخت گذاشت و رفت . نگاه کردم ٬ صدا کمتر شده بود . پاکتو روی تخت خالی کردم کارت پستال ٬ کراوات ٬ یک عکس دو نفره رو کاناپه و کتاب ! صدا زیاد شد ٬ اوج گرفت ٬ باید بهش بگم . : هی ........... مگسه تقلا میکرد ٬ پنجره رو باز کردم ٬ رفت !
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:57 توسط اثرانگشت
|
بابا کامپیوترم مرده باور کنین !!!
آق داداش کشتوندش و هیچ کاری هم از ایگناسیو بر نیومد !! پین هاردش شکسته ! الان یه خانواده محترم به من اسکان دادن تا اینا رو براتون بنویسم ٬ تـازه اینا اطعام مســاکین هم میکنن ! پ.ن: آدرس اینا رو بهتون در گوشی میدم ٬ گوشت رو بیار جلو ... آهان
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:28 توسط اثرانگشت
|
|