تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

فقر
 

کوچه های پهن تبدیل شدن به کوچه های باریک آشتی کنون . درهای پارکینگی گل و گشاد

تبدیل به درهای چوبی باریکی که وقتی باز میشن باید یه پله بری پائین .

و امان از وقتی که در باز میشه !

[][][]

بیرون درو آب پاشیدن ٬ جوب وسط کوچه پر از آبیه که حموم همسایه بیرون داده ....

کفای روی آب.... چربی بدن روی آب .... و امان از وقتی که واجبی مصرف کرده باشن !

[][][]

در چوبی باریک رو هل میدم میرم تو .

بوی گندش تو صورتم میخوره !

حیاط رو آب پاشی کردن ولی بوی گندش همه جا رو برداشته !

حوض کوچیک و آبی وسط حیاط خالیه ٬ لجنی کفش رو نپوشونده تمیزه ٬ اما بوی گندش

روده هات رو وادار به حرکت به سمت دهنت میکنه !

گلدونهای سفالی خیسن ٬ شمعدونیا آخرین زورشون رو برای زنده بودن میزنن ٬ باد میاد

و یه برگ دیگه هم میافته !

گوشه تراس برادر کوچیکم با روپوش سورمه ای و کیف قهوه ای نشسته ٬ اه ......بــــازم

چشماش خیسه .

روی بند جلوی آشپزخونه یه دنیا رخت خیس آویزونه !

خوب پائیز هم اومد ٬ خونه تکونیه پائیزیه ولی چرا همه جای خونه بو میده ؟

صدای مادرم از تو آشپزخونه میاد :

- ندارم ..... والله ندارم ..... به کی بگم ؟ نـــــــــــــــــدارم !

بوی زغم سردخانه های گوشت تا ته دماغم میره و مغزم رو میسوزونه .

- چته ؟

- دفتر میخوام ..... گریه ٬ گریه ٬ گریه....

- خوب ؟

-گریه ...... هق هق .... گریه .....

- بگو...

-  ... خانوممون گفته ..... واسه ریاضی باید.... باید..........باید یه دفتر ۲۰۰ برگ ببریم ...

صدای مادرم بوی گند رو بیشتر میکنه !

- ندارم ٬ بابا ندارم !

دستمو تو جیبم میکنم ٬ ۳۰۰ تومن و دیگه هیچی .

عوق میزنم ٬ بوی گندش خفه ام کرده !

درو وا میکنم ٬ عوق میزنم ....

بیرون میرم ٬ عوق میزنم .....

درو میبندم ٬ عوق میرنم .....

بو کمتر نمیشه ٬ عوق میزنم ٬ عوق میزنم .....

این بو باهامه ٬ باهاش بزرگ شدم ٬ حالا میشناسمش !

انگشتمو تو حلقم میکنم بلکه بالا بیاد ٬ روده هام بالا میان ولی اون نه !

جاش ته ته دلمه !

همیشه باهام بوده ٬ همیشه میمونه !

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:33 توسط  اثرانگشت  |


فال
 

- آقا تو رو خدا! خانم شما یه دونه بخر.

- برو بچه! برو دیگه!

- حالا یه دونه ازش بخر.  مگه چی میشه آخه؟

- خیلی خب! باشه.  دونه ای چنده پسر؟

- دونه ای صد تومن آقا.

فال رو از پسرک گرفت و با شوق بازش کرد. دست کردم توی جیبم. چشمم افتاد به

دستهای سرمازده پسرک. یه هزار تومنی دادم بهش.

- بقیش مال خودت. برو!

پسرک خندید.

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:49 توسط  امضاء  |


اشتباه
 

از میله اتوبوس آویزون بودم .

فشار جمعیت ٬ هل دادنای گاه وبیگاه ٬ صدای آدما که هر کدوم بلندتر از قبـــلی

 حرف میزد و بوی گند عرق بدن که دماغم میسوزوند دیگه کلافه ام کرده بود .

[][][]

- میخوام واسه شام قیمه بار بذارم .

- واااااااا ٬ چرا قیمه مگه نمیگی مهمون داری ؟ خوب یه چیز بهتر بذار !

[][][]

خوب خانوم محترم یه کم آرومتر حرف بزن .

خدایا تو این گرما دارم بوی جوشیدن لپه رو حس میکنم .

وای ....... حالم بده !

[][][]

- گریه ... گریه ... گریه

- مادر جون آروم شو !

- ونگ ... ونگ ... ونگ

-لا لا لا لا !

[][][]

خانوم خودت تو این گرما و بو خوابت میبره که این طفلک رو مثه مشک تکون میدی ؟

مگه میخوای کره بگیری ؟

وای نه ٬ هوا گرمه تو این هوا حتما" کره آب میشه . بوی کره محلی حالمو بهم میزنه !

[][][]

- دیدی با یکی دیگه پرید .

- خاک بر سر لیاقتش همون بود .

- لیاقتش هرچی بود ٬ تو رو بدبخت کرد . 

- وا ....مگه دکتر قحطیه ؟

- حالا زن پسر عموت میشی ؟

[][][]

وای ٬ این آدما کجان ؟ داره چی میگه ؟

[][][]

حرکت سر وچشم از راست به چپ !

یه دختر اون گوشه داره کتاب میخونه ٬ رمز داوینچی  !

[][][]

تو این گرما ؟ صدا؟ بو؟ نمیدونم .....

یه چیزی به دستم که رو میله بود سابیده شد .

دست یه پسر ۱۶-۱۵ ساله اس ٬ دیگه جدی دارم بالا میارم !

صدای ترمز ......

همه ریختن روم ٬ یه پیکان پیچیده جلوی اتوبوس !

لپه ها ولو شدن .

بچه بالا آورد .

کیف لوازم آرایش ...... ماتیک ساویز زیر پامه .

جلد رمز داوینچی جر خورد .

وای مانتوم بوی عرق این زنیکه رو گرفت .

پسره دستش رو رونمه .

موهام باز شدن .

- آقا ایستگاه نگه دار .

نگه میداره ٬ با زور و هل و لگد کردن پای چند نفر پیاده میشم .

هوای آزاد............... گرما

آفتاب مستقیم ............... گرما

صورتم گره میخوره !

اینجا کجاس ؟ ................ اشتباه

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:21 توسط  اثرانگشت  |


پیرهن
 

۵ سال اول زندگیم بدون اون گذشت . یه روز با بابا و مامان آوردیمش خونه .

قشنگ بود دوسش داشتم .

[][][]

۷ سال بعد ....

من ۱۲سالم بود و اون ۷ ساله ٬ یاد گرفتم خیاطی کنم و براش اولین پیرهن رو دوختم !

[][][]

۳سال بعد....

۱۵ سالگی ........میگن بزرگ شدی !

اومدن خواستگاریم !

بابا قبول کرد ٬ من ٬ مامان و اون گریه !

[][][]

۶ماه بعد....

میزنتم ٬ اون رو هم !

از روی تخت پرتش میکنه !

میگه من دیوونه ام و چشم اونو در میاره !!!

[][][]

۱سال و ۶ماه بعد....

۱۷سالگی اوج شادابی ......

تمام تنم کبوده .....و یه مهر طلاق تو شناسنامه ام .

باهام بود ٬ شونه اش رو فشار دادم !

[][][]

همان سال....

بابا میگه پول واسه نون خور اضافه نداره . و ما میریم ـ من و اون !

[][][]

۱سال بعد....

موهامو کوتاه کردم ٬ موهای اونم !

موهامو بور کردم ٬ موهای اونو نه !

[][][]

۳سال بعد....

۲۱ سالمه !

لحن حرف زدنم عوض شده ٬ سبک زندگیم هم !

آدمهای جورواجور ٬ بوهای مختلف !

هر وقت مهمون دارم میذارمش تو کمد ٬ ولی هنوز دوسش دارم .

بازم براش پیرهن میدوزم !

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:24 توسط  اثرانگشت  |


تن آدم
 

نشست.

با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد. قند را از کنار نعلبکی برداشت. محکم به آن فوت کرد.

گوشه قند را در چای فرو برد. قند را در دهانش گذاشت٬ و شروع کرد به نوشیدن چای داغ.

- " خدا قوت پدر جان! خسته نباشید."

- " نیستم پسرم. خستگی وقتی به تن آدم می مونه که مال جوونا و بچه ها باشه......

خدا پدرت رو بیامرزه!"

لینک ثابت نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 5:18 توسط  امضاء  |


ضربه
آرام و بیصدا تو رختخواب خزید .

[][][]

- دیگه هیچوقت تو این خونه داد و فریاد راه نمیافته .....دیگه هیچوقت تو دعوا

 چیزی بهم پرت نمیشه ..... دیگه کسی قهر نمیکنه بره رو اون کاناپه لعنـــتی

بخوابه !!!

[][][]

دستش رو دراز کرد ٬ جای اون روی تخت خالی بود !

دستش رو گذاشت روی بالشت حتی جای سرش هم نبود !

برگشت که رو به اون بخوابه ٬ اما اون نبود !

[][][]

-دیگه هیچوقت اینجا نمیخوابه !

[][][]

دلش فشرده شد .

بغض ........... گریه .............. ضربه روی پا......

[][][]

-دیگه هیچوقت اینجا ......... تو این خونه ...... نمیاد ........دیگه هیچوقـــت

 نمیبینمش........ کیسه رو خودم بردم خارج شهر ............

[][][]

گریه ......گریه .........گریه .......آژیر گردان پلیس ...... زنگ در ........ ضربه !

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 1:12 توسط  اثرانگشت  |


خبر
واسه من خیلی مهمه ٬ واسه شما رو نمیدونم !

سایت قفسه بعد از حدود یکماه ٬ دوباره برگشت .

 

فصل گستاخی                                 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:55 توسط    |