تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

سرفه
 

سرفه، تک سرفه.

ـ امانم رو بریده ، دیگه تابستون و زمستون - بهار و پائیز نداره .فکر کنم تمام خاکهای دنیا

 تو گلوم لونه کردن ، به گمونم به قدری که واسه کارگاه حیدر آقا گل لازمه ، توش گل هست.

[][][]

ساعت ۵ صبح ـ کوچه

یه عده با لباسای یه شکل و یه رنگ دور هم جمع شدن . سرده ، سردی هوا استخونو

 میترکونه !

جونن .... ولی سرفه !

لباساشون  یه شکل و یه رنگه .... ولی سرفه !

یکیشون با لهجه لری آواز میخونه..... سرفه قطعش میکنه !

اون یکی داره از بچه اش میگه .... سرفه حرفشو میبره !

بغل دستیش ایستاده خوابش برده ....با صدای سرفه از خواب میپره !

پیرمرد اینطرفتر مشغول کارشه ... ماشین نگه میداره ، درخونه باز میشه ، یه دختر با عجله

میدوه که سوار ماشین شه ....صدای سرفه پیرمرد... دختر میمونه، دستــــش رو تو جیــبش

 میکنه....

ـ خسته نباشی !

ـ مونده نباشی ، دست درد نکنه بابا!

[][][]

۲۰۰ تومنی رو نگاه میکنه ، به آسمون نگاه میکنه ، سرفه میکنه!

ـ از این لباسا متنفرم از اینم که پسره شرمش بیاد بگه باباش چیکاره اس ، از رنگ...

سرفه...سرفه....سرفه

[][][]

دسته جمعی بهم چسبیدن که گرم شن ، پیرمرد بهشون ملحق میشه .

سرفه ، سرفه ، سرفه...

در خاکستری باز میشه .

ـ آشغالی........

پیرمرد بقیه اش رو نمیشنوه ، کلاه پشمی خاکستریشو بر میداره و تو دستاش مچاله ...

[][][]

از رنگ نارنجی متنفره !

از جارویی که همیشه دستشه ، از بوی عادی شده آشغال، از اینکه آشغالی صداش کنن ،

از شرم پسرش متنفره !

از این کنسرت سرفه متنفره !

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:37 توسط  اثرانگشت  |


فریاد
 

[][][]

بقیه پول رو گرفتم. چپوندم توی جیب شلوارم. یه خداحافظی سرسری حواله کردم

و پیاده شدم. هوا خیلی سرده. در رو بستم٬ بسته نشد. بی خیال راه افتادم و رفتم.

تو این سیاه زمستون مردم مثل مور و ملخ ریختن توی خیابون. همه جا شلوغه٬ اما

تنها صدایی که توی گوشم ول میخوره صدای شلپ شلپ کفشهام روی زمین خیسه.

به آسمون نگاه میکنم٬ تا چشم کار میکنه ابرهای سیاه و آبستن. سردم میشه. کیفم

رو روی دوشم میاندازم و دستهام رو میکنم توی جیبهام. هوا سرده اما خیابون شلوغه

و تنها چیزی که از این همه شلوغی چشمهام میبینن دست دختر بچه ای که دست

باباش رو گرفته. دستهاش اونقدر کوچیکن که فقط میتونه دو تا انگشت رو بگیره. میرن

توی یه مغازه. دیگه دست دخترک رو نمیبینم. سرم گیج میره. چشمهام همه جا

میچرخن. به پاهام نگاه میکنم. اینجا آشناتره. هوا سرده. صدای موتور میاد توی گوشم.

[][][]

همهمه داره دیوونه ام میکنه. سرم داره از درد میترکه. مردم بالای سرم جمع شدن و

نگاه میکنن. هر کسی یه چیزی میگه. می خوام داد بزنم٬ صدام در نمیاد. می خوام

بلند شم٬ نمی تونم. یه مرد کچل میاد بالای سرم. بوی دود توی دماغم می پیچه.

[][][]

«آقا تو رو خدا!» سرم رو میچرخونم. دختر بچه با چشمهای روشن و مات٬ با ظرف

اسفند کنار شیشه وایستاده. دست میکنم توی جیب شلوارم. یه پونصد تومنی میاد

توی دستم. میدم بهش. دخترک پول رو گرفت و رفت. «دست خوش جوون! تو این

دوره زمونه دیگه کسی از لوطی گری ها نمیکنه. ایول به مرامت.» چیزی نمیگم.

راننده سوژه اش رو پیدا کرده. شروع میکنه به حرف زدن.

[][][]

«حالت خوبه آقا؟» دستم رو میگیره. بلندم میکنه. به ماشین تکیه میدم. سرم داره

میترکه. دست میذارم روی سرم. داغه. خون. مرد کچل پکی به سیگارش میزنه و

میگه: «نامردا فلنگو بستن. کیف میف ات رو که نزدن؟ امون از این موتوری جماعت.»

سرم گیج میره. سردمه. میگم که باید برم خونه و میخوام که برام یه تاکسی بگیرن.

مرد کچل میگه: «باشه آقا! خونه تون کدوم طرفه؟» بوی دود داره خفه ام میکنه.

[][][]

«چشم بد بترکه!» نگاه میکنم. دختر بچه با چشمهای تیره و کدر٬ با ظرف اسفند

وایستاده کنار شیشه. دست میکنم توی جیب شلوارم. یه پونصد تومنی میاد توی

دستم. میدم بهش. دخترک پول رو گرفت و رفت. «ای آقا! چه کاریه آخه؟ به اینا نباید

پول داد. اینا وضعشون از من و شما خیلی بهتره به مولا.» ساکتم. راننده سوژه اش

رو پیدا کرده. شروع میکنه به حرف زدن.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:13 توسط  امضاء  |


خیاط افتاد تو کوزه
 

قبل از هر چیز از نظر لطف دوستان عزیزی که ما رو مورد تفقد قرار دادند خیلی خیلی

ممنونیم و میگیم: «مرسی». باید بگم که اجرای نمایشنامه خوانی مربوطه قرار است

در اداره تئاتر (میدان فروسی - کوچه پارس) برگزار شود که تاریخ آن هم بعلت همکاری

وحشتناک مسئولین حول و حوش ۱۰ دی قراراست باشد٬ البته فعلا. اما به محض اینکه

 تاریخ دقیق آن مشخص شد٬ به اطلاعتان خواهیــــــم رســــــاند و همین الان بـــــگـم

ذوق مرگ میشیم اگه بیاین و بازم ما رو مورد تفقد خودتون قرار بدین.

اما بعد٬ همیشه به همه میگفتم که آقایون خانوما به تکنولوژی اعتماد نکنید٬ مخصوصا

به این اینترنت که اصلا صاحب هم حتی نداره. حالا خیاط هم افتاد تو کوزه. یه سایتی بود

که ما عکسای کارمون رو اونجا آپلود میکردیم که بذاریمشون توی این وبلاگ معزز٬ اما از

بخت بد سایت مذکور به همون بلایی دچار شد که قبلا هم «سایت قفسه» بهش دچار

شده بود. آخه یکی نیست بگه آدم عاقل٬ از یه سوراخ چند بار گزیده میشی؟

بهر حال این بود که عکسای کارمون پرید و رفت و همینجا از همگی شما معذرت فراوان

میخواهیم. و خواهش میکنیم اگه سایت معتبری برای آپلود عکس و این چیزا سراغ

دارین ما رو بی خبر نذارین. بازم ممنون.

پ.ن: مخمل بانو، فرهود و دوستانی که دور از مائید جاتون یک دنیا خالیه .

لینک ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 4:38 توسط  امضاء  |


جنگنامه غلامان
 

یک هفته ناپدید بودیم. خیلی از دوستان به ما لطف داشتند و نگرانمان بودند و حتماْ

عده ای هم خدا را شکر میکردند که نبودیم٬ بماند.

هفته گذشته ما به سختی درگیر تمرین یک نمایشنامه خوانی بودیم.

«جنگنامه غلامان» نوشته بهرام بیضایی به کارگردانی محمدعلی نوروش

مقلدها: ژاله شعاری٬ جواد اعرابی٬ سعید درویش نژاد٬ رضا صمدپور٬ حمید یعقوبیان

و محمدعلی نوروش

صحنه خوان هم: مریم غفرانی

تمبک: محدثه عارفی

در ضمن من و امضا هم گوشه و کنار کار می پلکیدیم.

تمرین

تمرین

تمرین

یک هفته تمرین و یک روز اجرا! جالبه٬ نه؟

اجرااجرا

اجرا

اینم به خیر گذشت.

خبر: ۱۰ دی ماه  «افرا٬ یا روز می گذرد» را اجرا خواهیم کرد٬ منتظریم.

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:4 توسط  اثرانگشت  |


کفش
 

۱۱ فروردین ۱۳۸۳

میدونم باردارم . حس کامل یه مادر تو رگام دویده ولی وقتی اعلام میکنم بهم میخنده .

۲۷ فروردین ۱۳۸۳

تمارض ...... دروغ میگم ، میگم کلیه ام درد میکنه ! اون بی توجه.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۳

باور میکنم ، جدا" درد میکشم . کلیه ام درده !

باور میکنه ، میبرتم دکتر ، عکس رنگی ............

تو رادیو لوژی ازم میپرسن : باردار نیستی ؟

اون میگه نه ! من تو چشای دکتر نگاه میکنم و میگم نمیدونم !

آزمایش ........... حکم قطعی دکتر .

آزمایش میدم، مثبته ، مبارکه ! عکس نمیگیرن از کلیه ام ، کلیه  ام درد نمیکنه !

۱۴ خرداد ۱۳۸۳

بزرگ شده !

مادرم میگه: عجیبه رشدش سریعه .

۲۵ تیر ۱۳۸۳

سونوگرافی .........

- بچه پسره ، مبارکه .......

-درشته ، مبارکه .............

- سالمه ، مبارکه.............

از ته دل غش غش میخندم اونم میخنده !

۱۶ مرداد ۱۳۸۳

تکه تکه لباس میخریم ! بزرگ شده خیلی بزرگ تر .همیشه میخندم و همیشه دستم روی

شکمم دنبال ماهی کوچولو حرکت میکنه !

۲۲ شهریور ۱۳۸۳

دکتر تعجب زده اس ، بچه رشدش طبیعی نیست .

- (ترسیده ) یعنی چی ؟

- خیلی زیاده !

و لبخند گشادی تمام صورتم رو میگیره.

۲۴ شهریور ۱۳۸۳

باهاش حرف میزنم ، جواب میده . تکوناش مثه راه رفتنه . با هم رفتیم خرید ، واسه اش

کفش خریدم .

مادر که میبینه ، میگه نباید واسه اش کفش میخریدی ، شگون نداره !

میفهمه و لگد میزنه !

۱۷ مهر ۱۳۸۳

میخوایم براش تخت و کمد بخریم ، خودش انتخاب میکنه .

-سورمه ایه خوبه ؟

-بنظرم....(یه لگد میزنه که یعنی نه ) نه !

-پس سفیده ؟

مثه ماهی حرکت میکنه یعنی : آره خودشه ، همین .

۱۳ آبان ۱۳۸۳

سنگین شدم .روی کاناپه سه نفره میشینم و براش کتاب میخونم و باقلوا میخورم .

هر کتابی رو دوس نداره !

۱ آذر ۱۳۸۳

پاهام ورم دارن ، شکمم انقدر گنده اس که جلو رو نمیبینم . به تو صیه دکتر پیاده روی میکنم 

ولی به زور . تو یکی از همین پیاده رویهاست که میگه داره بدنیا میاد .

میایستم ، میپرسم : الان ؟

میگه : نه ، نزدیکه  !

باز راه میافتم ، اونم تو شکمم راه میره .

۹ آذر ۱۳۸۳

۳صبح ـ ستون مهره هام داره از هم باز میشه .

میگه : مامان دارم میام .

میگم : زود باش !

میگه : نمیشه .

میگم : پسر ، مادرت داره از درد میمیره !

میگه : مامان مهلت بده چند ساعت بیشتر باشم .

۱بعد از ظهرـ به دنیا میاد . پسر به دنیا میاد .

 - سالمه ......آره ..........مبارکه.

- درشته....... وای آره خیــــــــــــــلی.....مبارکه .

- قشنگه.......مبارکه.

۱۱ بهمن ۱۳۸۳

۲ ماهشه ولی مثه یه پسر ۵ ساله اس . زود بزرگ میشه ، سریع . چرا ، هیچکی

نمیدونه !

۱۷ اسفند ۱۳۸۳

- کوچولو...... کوچولو !

روشو که بر میگردونه صورتش یه پسر ۷ ساله اس !

- خـــــــدایــــــــا.....

۹ اردیبهشت ۱۳۸۴

-چرا؟ میخوام یواش بزرگ شی .

با چشای معصومش میگه : مامان فرصت کمه ، نمیشه !

- ۵ ماهته مامان ، ولی مثه یه پسر ۱۵ ساله ای !

سرشو پائین میندازه .

۲۰ خرداد ۱۳۸۴

کهنه اش رو باز کردم تا تنش تو آفتاب هوایی بخوره که یهو ......................بلوغ.........

- الان ؟

میزنه زیر گریه.

۲۷ تیر  ۱۳۸۴

تو یه ماه بچه ام اندازه ۳ سال بزرگ شده ، نسبت به فیلمها و سریالهای تــــلویزیون

عکس العمل داره ، با چشاش بهم میگه : اینو دوس دارم ، اونو ندارم !

۸ شهریور ۱۳۸۴

موهاش داره میریزه . چشاش سو نداره ، برق زندگی ازش رفته .میگن تمام علائم حیاتی

پسرت مثه یه مرد ۳۵ ساله اس .

میخوام بترکم ، میترکم ...... گریه !

سرشو پائین میندازه.

۴ مهر ۱۳۸۴

چهار دست و پا میره . نمیدونم دوسش دارم یا عاشقشم . مرد به ظاهر ۹ ماه و ۲۵ روزه من

 چهار دست و پا میره . صداش که میکنم بر میگرده و نگام میکنه ولی چشاش سو نداره .

-بمیرم، مادر................مادر............مادر...............

۱۴ مهر ۱۳۸۴

میگه : ماما.

 باور نمیکنم . دوباره میگه! میخندم، میخندم، میخندم ...ولی چرا تمام صورتم اشکه ؟

۱۶ آبان ۱۳۸۴

با صدای بلند براش کتاب میخونم. مثه همیشه آروم گوش میده . آروم خوابش میبره وقتی

میرم روشو بگیرم میبینم پسر۴۰ساله به ظاهر  ۱۱ ماه و ۷ روزه ام مرده !

۲۰ آبان ۱۳۸۴

مادر چرا گفتی کفش خریدن شگون نداره ؟

۲۵ آبان ۱۳۸۴

دکترا نمیدونن چرا پسر به ظاهر ۱۱ ماه و ۷ روزه من تمام علائم یک مرد ۴۰ ساله را داشت !

هیچکس نفهمید که پسرم از اول میفهمید ، پسرم از اول دنیا بود .

پسرم چون میفهمید ، زود پیر شد ، زود مرد !

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:56 توسط  اثرانگشت  |