تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

سفرنامه چند خطي
 

عطسه و سرفه...سرفه ، سرفه و سرفه !

یک قاشق دکسترو متورفان...یک قرص استرپ سیلس !

[][][]

برای کار به تبریز دعوت شدم ، تنها و دلتنگ عازم خواهم شد !

[][][]

ساعت چهار و نیم صبح ـ فرودگاه مهر آباد

بعد از یکسال نگین رو دیدم ، یک چرخ بار داشت منهم یک چرخ بار داشتم . فرصتی برای

احوالپرسی نبود ، برای گرفتن بلیط به هر دری زدیم ، دویدیم و پنج دقیقه به پرواز آخرین

نفراتی بودیم که سوار شدیم !

[][][]

ساعت هفت و پانزده دقیقه ـ فرودگاه تبریز

آمده بودن پیشواز...هوا سرد بود ....هتل.....ساعت نه دفتر ....آشنایی ....کار....لوکیشن...

لوکیشن.....آکساسوار....لادن اومد....خنده ، خوشحالی، یک آشنای دیگر...شام.....ساعت

یازده شب هتل....

فردا ساعت هشت صبح لوکیشن...همان روز ساعت دوازده کلید و شروع...

شروع برای یک دوره بیست و پنج روزه ..... میانگین روزانه ساعت کار هفده الی بیست

ساعت کار...

[][][]

۲۴ روز بعد آخرین سکانس

تظاهرات ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ خورشیدی باز سازی شد ، لاستیک آتش زدیم ، موتور سوزاندیم و

دوستان هنرور همدیگر را به وفور کتک زدند ( اونم واقعی ).

ساعت ۳ بعد از ظهر پایان ، عکس دسته جمعی ، ساعت ۶ بعد از ظهر نهار ، ساعت ۹ شب

شام .

 فردا ساعت۵:۳۰ حرکت به سمت تهران.

[][][]

سلام بعد از بیست و شش روز به تهران برگشتم .

دلم هوای همه چیز خونه رو کرده بود.

دلم برای تک تک تون یک ذره شده بود .

دلم حتی برای هوای آلوده هم تنگ شده بود.

اگرچه هیچ جای تبریز رو ندیدم ، اگر چه هوای تبریز تا ۲۶- درجه سرد شد و یخ زدم ،

اگرچه آنفولانزای شدید گرفتم ولی حالا دلم برای دوستای خوب تبریزیم تنگ شده !

آدمای صبور و مهربونی که تقریبا" یکماه مهمونشون بودم و بعضی وقتا به واسطه دلتنگی

و خستگی کار (بین ۱۷ تا ۲۰ ساعت روزانه ) بد اخلاقی کردم و اونا آروم گذشتن .

بماند که گاهی هم خونم رو تو شیشه کردن و بی خیال گذشتن !

اما حال برگشتم و دلم میخواد نتیجه کار خوب شه تا بعد از پخشش تمام خستگی ،بیماری

و سردی هوا از استخونام خارج شه .

[][][]

دلم برای همه تون یه ذره شده بود !!!!!

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:34 توسط  اثرانگشت  |


ذوق مرگی مفرط
 

بالاخره انتظار به سر اومد و "اثر انگشت" از تبریز برگشت٬ اما بدجور مریضه و آنفلونزا

 هم زورش خیلی زیاده. اما من از دلتنگی فراوان دراومدم و الان در وضعیت ذوق مرگی

 مفرط هستم."اثر انگشت" هم فردا یه پست خواهد گذاشت چون فعلا هم مریضه و هم

خسته.آخ که چقدر خوشحالم که برگشته. اینم از یه خبر خوب.

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:54 توسط  امضاء  |


گوش
 

بعد از قرنها به دستور «اثر انگشت» داستانی در وبلاگ میذارم٬ اما بعلت اینکه «اثر

انگشت» هنوز در تبریز است این داستان بدون نظر و ویرایش او در اینجا آورده میشود.

من هم خیلی دلم برایش تنگ شده.

با عرض معذرت از اینکه این داستان که اسمش هست٬ «گوش»٬ کمی طولانی شده

خواهش میکنم تحمل کرده و آنرا در «ادامه مطلب» بخوانید. ممنون از لطفتان.


ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 5:58 توسط  امضاء  |


ذغال خوب
 

به دلیل مورد شماره یک نمی خواستم خودم رو وارد بازی یلدا کنم٬ مخصوصا که

 «اثر انگشت» رفته تبریز٬ اما مگه گذاشتین؟ هی وسوسه کردین٬ امان از رفیق بد

 و دغال خوب!

اسامی اونایی رو که وسوسه ام کردن و باعث شدن که دست به این کار بزنم رو

مینویسم که اگه بلایی سرم اومد٬ «اثر انگشت» انتقامم رو بگیره.

«فرهود» ٬ «مخمل بانو» ٬ «ایکاروس» ٬ «نرگس» ٬ «سنجاب خانوم» و 

«سورئالیست». در ضمن اونایی که اسمشون از قلم افتاده خودشون هر چه سریعتر

نسبت به اعتراف و معرفی خودشون اقدام کنن.

 

۱- وقتی جریانی شکل میگیره و همه همراهش میشن٬ از اینکه منم دنبال جریان برم

متنفرم. مثل همین قضیه یلدا بازی که این دفعه کم آوردم. (به هر حال برای هر چیزی

دفعه اولی وجود داره دیگه.)

۲- عاشق موزیکم و به شدت در موردش آدم دگم و سخت گیری  هستم.

۳- استاد لالایی گفتن هستم ولی توی خوابیدن خنگم.

۴- از سوسک در حد مرگ میترسم.

۵- همیشه و همه جا در مورد جنگ حرف میزنم٬ نه بخاطر اینکه بهش علاقه دارم.

چون جنگ رو با تمام وجود حس کردم ازش متنفرم.

 

خیالتون راحت شد!

خوب منم یه چند نفری رو معرفی میکنم که خودشون بیان و خودشون رو مثل من

بدبخت کنن. «استاکر» ٬ «حیوان» ٬ «نیما» ٬ «بابا قصه گو» و «رضا».

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:38 توسط  امضاء  |


غیبت
 

خدمت دوستان عزیز عارضم که چند روزی غیبت داشتیم که به دلایلی چند بوده و

امید آن داریم که مورد بخشایش قرار گیریم. غیبت اینجانبان از آن جهت بوده که

«اثر انگشت» برای سفری کاری عازم دیار مشروطیت٬ تبریز٬ شده و سی روزی را

در آن شهر سپری خواهد نمود و این حقیر نیز به جهت رفع و رجوع برخی امور رهسپار

دیار «عبید زاکانی»٬ قزوین٬ شده بودم و اکنون که بازگشته ام میبینم که بازی بزرگی

را که گویا مربوط به شب یلدا بوده است را از کف داده ایم٬ دریغ و صد افسوس!

 

در ارتباط با بازی مذکور چیزی نمی نویسم٬ البته شاید فعلا٬ اما فقط یک نکته را لازم

میدانم که بنویسم. اما قبل از آن باید یادآور شوم که «فصل گستاخی» همچنان

پابرجا خواهد ماند٬ درست است که خیلی دلتنگم اما مبادا فکر کنید که دچار غیبت

 کبری خواهیم شد.

 

میگن هر آدمی یه داستانه٬ اما من میگم هر آدمی فقط یه بلوفه.

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:26 توسط  امضاء  |