تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

قانون
 

دستكش هايش را درآورد و در جيب اش گذاشت. همانطور كه خيره به چشمانم

 

نگاه مي كرد، پوزخندي زد .

 

گفت: بايد مي دونستي كه هر عملي يه عكس العملي داره. تنهايي خوش بگذره

 

 نارفيق.

 

برگشت و همانطور كه مي رفت همه جا تاريك و تاريكتر مي شد.

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:39 توسط  امضاء  |


قار
 

صدای شلپ که اومد پشت بندش صدای جیغ بود.

دست و پا زدن ، جیغ ....شلپ و شلوپ ، جیغ .... شلپ ، جیغ .... شلوپ ، جیغ...

و جیغ... جیغ ... جیغ...

همه ریختن دم خونشون ، صدای جیغ پشت سرهم داد میزد : الله رحم ال سین...

الله رحم ال سین ... الله رحم ال سین.............

چطوری در خونشون باز شد خدا عالمه . مادرش چارقد سرش نبود و موهای حناییشو

میکند.

آروم آروم اومد روی آب. طاقباز بود ، پیرهن سورمه ای گلدارش از رو پاش کنار رفته بود

 رونای چاقو سفیدش سفید تر شده بودو صورتش سفید سفید. چشاش به آسمون بود .

غروب بود و حیاط خونشون پر درختای بلند چنار و رو چنارا چند تا کلاغ . هنوز چشـــاش

باز بود ، هیچ پلک نمیزد .

چشای باز خیره به آسمون که یکهو قار. قلب همه کنده شد . پسرای کله تراشیده ۱۲ ساله  

و ۱۵سا له اش جمعیت رو کنار زدن و اومدن داخل حیاط..

 یکهو  ۱۵ ساله کله تراشیده داد زده :

ـ یا قمر بنی هاشم ، یا خود خدا.

۱۲ ساله دور حوض گود میدوید ، به طرف بی بی مو حنایی اش برگشت ، چشاش

 داشت میزد بیرون .

ـ بی بی پس چارقدت ؟ پس چارقدش ؟ بی بی؟ بی بی .... بی بی

دوباره دوید ، دوید و دوید . میدوید و گلدونای گنده کنار حیاط رو لگد میزد. گلدونا افتادن ،

شمعدونیای همیشه لطیف شکستن و اون باز می دوید و لگد میزد . هیچکس ،

 هیچکاری نمیکرد فقط نگاه ، که باز شلپ و این بار کله تراشیده  ۱۵ساله مادرش رو از آب

بیرون کشید. رو پاهاش رو پوشوند و پیراهن چارخونه مردونه خودش رو از تنش در اورد و رو

سر لخت مادرش کشید . بیصدا بلند شد و رفت طرف برادرش نگرش داشت ، تکونش داد

برد کنار مادرش که سرش رو با پیراهن مردونه چارخونه خودش پوشونده بود . راه افتاد ،

تمام تنش دون دون شده بود از سرما . بی بی مو حنایی رو جمع کرد از وسط حیاط .

رد که میشد بی که نگاه کنه دست انداخت چادرم رو کشید و برد . تکون خوردم ولی کاری

نمیتونستم بکنم .

چادرمو رو مادرش که لباس خیس بهش چسبیده بود کشید ، سه نفری حلقه زدن دورش.

سمت چپی گفت : " به چارا اوشاخ لاری . "

اون یکی گفت : " چوخ یاخشی آروادی  یدی."

یکی یکی از حیاط بیرون رفتن ، باید منم میرفتم ولی بی چادر ؟ بین اینا و اونا موندم تنها .

چادرم شد کفنش ، ای بیچاره غریبی .

***

الله رحم ال سین : خدا به ما رحم کنه

به چارا اوشاخ لاری : بیچاره بچه هاش

چوخ یاخشی آروادی یدی : زن خوبی بود

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:28 توسط  اثرانگشت  |


سوهان
 

قبلش ترکه ای بود ، یه ریز میزه ترکه ای با مو های قهوه ای تا روی شونه که یه تاب

کوچولو به رو داشت .سنجاق کجکی قرمز سرش شده بود آرمش ، آرم جمـــــــهوری

ریزه میزه ترکه ای !

پیراهن قرمز بالا تنه کوتاه قرمز کودریش حرف نداشت ، باهاش راحت مینشست . سبزی

 پاک میکرد پا میشد و تو تک جیبش سوهان دسته شکسته اش رو با خودش همه جا میبرد.

گاهی هم گریزی میزد با دوستاش به کافه ، قهوه ... صحبتای دخترونه ... کرکرای دخترونه...

فال و غش رفتن واسه دید زدنای مردونه . ولی اونجا هم سوهان باهاش بود و دسش مشغول.

روزی هم که  اومدن خواستگاری ، وقتی تو آشپزخونه گوش واساده بود و دلش غـش مـیـرفت

واسه دیدن اون نگاه محجوب مردونه دسش بیکار نبود ، سوهان میزد به ناخناش .

بیا و برو ..... لباس بالا تنه کوتاه تبدیل شد به لباس آبرومند تو خونه ای.

بیا و برو ..... سوهان دسته شکسته تبدیل شد به سوهان مری کوآنت.

بیا و برو ..... ناخن ها بلند تر و زیبا تر شدن.

و لباس سپید و نقل و سفره عقد و سپید بختی ....

نگاش میخندید ، دلش میخندید ، لباش میخندید ، نگاه مردونه هم میخندید.

ریز میزه ترکه ای رفت خونه خودش ، گاهی نگاه مردونه که خونه می اومد ریز میزه ترکه ای

با خجالت ازش میخواست از کابینت بالایی بهش ظرف خالی بده یا قوطی رب و یه بارم

که سه پایه گذاشته بود تا بسته عدس رو برداره زنـــگ زده بودن تا نگاه مـــردونه بیـــاد و

 ریز میزه ترکه ای رو ببره بیمارستان تا پاش رو گچ بگیرن و اون شب غذا حاضری خورده بودن .

عق های گاه و بیگاه ، ترشی خواستن و از شیرینی بد اومدن ها شروع شدن . روزا گذشتن

ریز میزه ترکه ای دیگه ترکه ای نبود فقط ریز میزه بود .

وزنش زیاد شد ،دستش رو به زانوش تکیه داد و پا شد . سوهان رو برداشت و شروع کرد ،

ناخن هاش زود به زود میشکستن .

شکم جلو اومد ، دستش رو به میز گرفت و بلند شد . دنبال سوهان گشت ، نبود. سوهان

دسته شکسته را پیدا کرد و شروع....

شکم بزرگ میشد و ریز میزه هنوز ریز میزه بود.

با شکم برجسته ، با کـــفشهای ته صاف با دوستای مجرد رفت کافه ،. هیچی خنـــــده

نداشت ، فال جذابیت نداشت . فقط دستانش مشغول بودن ، جنگ سوهان و ناخن .

شب به نگاه مردونه گفت ، اون خندید . ریزه میزه هنوز سوهان میزد.

روزها می گذشت و شکم بزرگ می شد.

ماه ۴ شکم جلوی نفسش را گرفته  ، سعی میکند طاقباز بخوابد تا هوا .... هرچه دنبال

 سوهان گشت ، نبود....

ماه ۵ شکم جلو چشمها را گرفته . طاقباز خوابین ممنوع.... نگاه مردونه سوهان راپیدا کرده،

سوهان و ناخن...

ماه ۶ پا ها تاب وزن را ندارند ، زن همسایه بچه اش افتاده ... کاشکی...ناخن...سوهان...

ماه ۷ خفگی ، حس خفگی.... کاش میشد با سوهان شکم ....و.... گلو...م... را بتراشم...

هوا....کاش...

ماه ۸ راه گلو ...بس...ته... سو... هان.... کار....نمی...ک...ند....

در ۸ماه و نیمه گی....

[][][]

گورستان بد هوایی داره، سرده ...

قبرهای متوالی.... و بد تر از همه گودالهای آماده برای دفن عزیزترینها...

وقتی میشستنش تو بغل یکی از فامیلا لای یه پتوی شیری یه کوچولوی صورتی یکریز

 گریه میکرد. شاید گرسنه بود؟

وقتی لای کرباس سفید پیچیدنش نه تنها جیغ مادرش ، صدای یه دنیا دوست بی سوهانش

بلند شد.

اومدن بذارنش تو دل خاک که یهو دستش بیرون افتاد ،دستش قشنگ بود ، ناخناش قشنگتر.

نگاه مردونه دسش رو دراز کرد دست ریز میزه رو گرفت ، فشار داد . نمیخواست بذاره

 بــــــره ، ناخن ریز میزه تو دسش شکست.

نگاه مردونه دیگه مرد نبود.

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:28 توسط  اثرانگشت  |


پَرسه
 

 

(1)

مرد جوان جلوی باجه بلیط فروشی ایستگاه مترو ایستاده بود و در جیبهایش به‌ دنبال پول خرد می‌گشت. متصدی باجه کاملا عصبی و کلافه به نظر می‌رسید. بالاخره پول را پیدا کرد و با لبخندی پیروزمندانه تحویل متصدی داد. زن نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و با عصبانیت بلیط را برایش پرت کرد. بلیط را برداشت و کیف چرمش را روی شانه‌اش انداخت و به راه افتاد. همچنانکه می‌رفت برگشت و نگاهی شیطنت‌آمیز به زن انداخت. زن توجهی به او نداشت و داشت پول‌هایش را مرتب می‌کرد. سر و وضع ظاهری مرد جوان مرتب و شیک بود، اما گونه‌های گودافتاده و موهای سفید فراوانش با سن و سالش در تناقض بود. از پله‌ها پایین رفت و به سکو رسید. خواست بنشیند و منتظر بماند اما قطار خیلی زود رسید.

 

(2)

از قطار که پیاده می‌شد‌، برگشت و نگاهی به دختر انداخت و موذیانه برایش چشمک زد. دختر موهای بلندی داشت و روسری قرمزش تناسب غریبی با مانتوی شتری رنگش داشت. به نظرش این مرد جوان؛ خوش صحبت و جذاب می‌آمد، اما تردید داشت که خودش را درگیر این غریبه بکند یا نه. مرد به او گفته بود که عطر خنکش با رنگهای گرم لباسش تناسبی ندارد و چند عطر مد روز به او معرفی کرده بود. برای همین فکر می‌کرد که که او احتمالا مردی اغفال‌کننده و زنباره است. لبخندی زد و رویش را برگرداند. هنگام راه افتادن قطار، مرد با دستمالی که تکان می‌داد دختر را بدرقه می‌کرد. دختر خنده‌اش گرفته بود و احساس پشیمانی می‌کرد که با او نرفته است. قطار رفت و مرد جوان نیز به سمت خروجی مترو حرکت کرد.

 

(3)

از دخترک فروشنده عطر ایستگاه مترو، سه نمونه عطر زنانه گرفته بود و داشت فکر میکرد. به دخترک گفت:« به نظر شما کدومش بهتره؟»

- بستگی داره خب؟

- شما فکر کن برای یه خانمی به سن و سال خودتون میخوام.

- این یکی بد نیست.

- خیلی خوبه. از همین بدین لطفا.

پول را داد و عطر را گرفت. زانوهایش را کمی خم کرد و دولا شد و بسته عطر را به طرف دخترک دراز کرد: « تقدیم به عطر فروشی که خودش عطر نمی‌زنه.»

دخترک مات مانده بود و نمی‌دانست چه بگوید. به نظرش شوخی بی‌مزه‌ای بود. مرد او را متقاعد کرد که قصد شوخی و یا آزار او را ندارد و بعد از کمی صحبت، درنهایت دخترک تردیدش برطرف شد و عطر را گرفت و تشکر کرد. مرد جوان کیفش را که برمی‌داشت، مثل مرشدی که مریدش را نصیحت کند گفت: «هیچ‌وقت برای چیزی که لایقش هستی تشکر نکن، دختر.» و بدون خداحافظی رفت.

 

(4)

داشتم چای دم می‌کردم که زنگ زد، چند بار پشت سرهم. از پشت آیفون پرسیدم: «کیه؟»

- مزاحم تلفنیه. خب منم دیگه کره‌خر. در رو واکن کثافت.

در رو باز کردم و منتظر شدم تا برسه بالا. آدم خوبیه، قابل‌اعتماد و خوش‌مشرب. دوستامون خیلی ازش خوششون نمیاد، میگن آدم بی‌بندوباریه. اینم فقط به خاطر اون میگن که اهل مشروبه و با زنها راحت ارتباط برقرار میکنه. همه فکر میکنن آدم زنباره و میگساریه. اما اون فقط اونجوری که دوست داره زندگی میکنه. و من میدونم که در تمام عمرش هیچ زنی توی زندگیش نبوده بجز مادرش. مهمترین علت اینکه بچه‌ها ازش خوششون نمیاد اینه که طاقت شوخی‌ها و طعنه‌هاش رو ندارن، اما من میدونم که پشت اون بدزبونی و طعنه‌ها فقط محبت و علاقه خوابیده.

اومد تو. داد زد: «اوهوی! کدوم گوری هستی کره‌خر؟ برات مربای هلو آوردم. نون و کره که داری عوضی؟» از توی یخچال یه پاکت سیگار درآوردم و براش پرت کردم. سیگاری نبود، اما هروقت مشروب میخورد سیگار میکشید. هروقت هم که میخواست مشروب بیاره قبلش تلفنی خبرم میکرد، مثلا میگفت: « دو جلد رمان اسب سفید میارم بخونیم.» یعنی دو شیشه ویسکی WHITE HORSE . یا مثلا میگفت:« برات مربای هلو میارم. نون و کره بگیر که عصرونه بزنیم.» یعنی از شراب‌های هلوی دست‌ساز خودش میاره و مخلفات و سیگارش رو من باید بگیرم. میگفت مکالمات تلفنی ضبط میشن و اینجوری مثلا رد گم میکرد. گفتم: « چایی میخوری؟»

- بیار که بعدش یه حال مفصلی بکنیم. این یکی بد کوفتیه. 22 درصد درستش کردم اما اندازه 53 درصد افاقه میکنه لامصب.

عادتش بود. برای مشروب‌هایی که خودش می‌ساخت درصد تعیین میکرد، شراب موز 47 درصد، شراب انگور 16.5 درصد، لیگور سیب 45 درصد. هیچ‌وقت هم اعدادش روند نبود. همیشه با هم مشروب میخوردیم. چون هیچکس دیگه‌ای رو نداشتیم که باهاش بشینیم و مشروب بخوریم، نه من و نه اون. اهل بدمستی و این حرفا هم نبود. بعد از مشروب آواز میخوندیم و آهنگ گوش میکردیم، شوخی و خنده و درد‌دل.

چای رو که گذاشتم جلوش. دستم رو گرفت و صاف زل زد توی چشمام. گفت:« چه گهی میخوری این روزا؟ کاروبارت میزون هست؟»

- آره. همه چی ردیفه. باور کن.

- هنوز هم با همون دختره پتیاره رفیقی؟

- آره.

- نمیخوای بگیریش؟

- نمیدونم. شاید هم عروسی کردیم.

- عجب الاغی هستی تو. ولش کن بابا. گلت رو بچین و برو. خر نشی یه وقت.

- چی؟

- شوخی کردم بابا. دختر خوبیه. از دستش ندی.  اوضاع مالیت ردیفه یا بازم تو فلاکت سیر میکنی بدبخت؟

- نه. الان اوضاع خوبه خوبه.

- بشین.

 

(5)

- این یکی رو میریم به سلامتی تو و زن زندگیت.

- سلامتی!

- سلامتی!

- یه سیگار بده بینم، کثافت!

سیگار رو دادم بهش، یکی هم خودم برداشتم. آتش کردیم. دوسه پک که کشید افتاد به سرفه. سیگار رو گذاشت توی زیرسیگاری و دوید به طرف دستشویی. منم دویدم دنبالش. در رو بست و از تو قفل کرد. هول کرده بودم. صدای عق زدنش رو می‌شنیدم. بعد از اینکه حسابی بالا آورد، دستشویی رو شست، آبی به صورتش زد و رو رو باز کرد. نگاهی به من که رنگ به صورتم نبود انداخت و گفت:« چیه؟ چته عوضی؟ آدم کم‌ظرفیت ندیدی؟» نگرانش بودم. گفتم:« تو خوبی بابک؟ مگه دکتر نگفت که نباید مشروب بخوری؟»

- ولش کن اون احمقو. اون پدرسگی که گفته مشروب نخورم یا خودش تا حالا نخورده یا بلد نیست بخوره. اصلا گورپدر تو و همه دکترا.

چشمکی زد و گفت: « به این میگن هاف‌تایم. بریم واسه نیمه دوم. زود باش عوضی.»

رفتیم و نشستیم. سیگارها تا ته سوخته بودن. دو نخ دیگه روشن کردیم. پرسیدم:« حالت چطوره بابک؟ میخوای بریم بیمارستان؟»

گفت:« خفه شو احمق. من حالم توپه توپه.»

من تنها کسی بودم که مشکل‌اش رو می‌دونستم، اونهم اتفاقی. یه روز که رفته بودیم خیابون‌گردی حالش بهم خورد. بردمش دکتر. توی یکی‌دو هفته‌ای که درگیر معاینه و آزمایش بودیم نتونست منو دست به سر کنه. روز آخری که قرار بود نتیجه رو بدن، دکتر گفت که میخواد با من حرف بزنه. عصبی شد و سرم داد زد که:« من مریضم اونوقت میخواد با تو حرف بزنه. غلط کرده با تو. باید به خودم بگه.» رفت توی اتاق و بعد از نیم ساعت که اومد بیرون، زد روی شونه‌ام و گفت:« پسر کلی باکلاس شدم. دیگه منم از این چیزمیزای خارجی دارم.»

- شوخی نکن بابک. دارم پس میوفتم. بگو قضیه چیه؟

- کره خر! چرا حالیت نیست؟ میگم خارجیه احمق. دُکی میگه کمیابه. کلی هم کلاس داره.

- بس کن تو رو خدا. جون مادرت بگو قضیه چیه.

می‌دونستم که کادرش رو از تمام دنیا بیشتر دوست داره. همیشه میگفت:« مادرم تنها زنیه که منو بدون چشم‌داشت دوست داره.  مادرم تنها زن توی دنیاست که بهش اعتماد دارم.» اثر کرد. می‌خندید و هنوز نگاهش برق داشت، گفت:« دُکی میگه لوسمی دارم. کلی کلاس داره پسر.»

- لوسمی؟ مطمئنی؟

- آره بابا! دروغم چیه؟

نفهمیدم چی شد. حالم که سرجاش اومد، دیدم داره با منشی دکتر گپ میزنه و می‌خنده. دیگه مطمئن شدم که سرکارم گذاشته. رفتم پیش دکتر. راست گفته بود. دکتر گفت که بابک لوسمی داره و بیماریش خیلی پیشرفت کرده. میگفت معلوم نیست چقدر وقت داره. شاید یه ماه، شاید هم یه سال.

از اون قضیه شش‌هفت ماهی می‌گذره. بابک خیلی لاغر شده، اما به روی خودش نمیاره. حالش روز به روز بدتر میشه اما بروز نمیده. به‌غیر از من کسی از بیماریش خبر نداره، حتی مادرش. من هم بهش قول دادم که به کسی نگم. اگر هم بگم شاید کسی باور نکنه، بس‌که شوخ و سرحاله. هیچ تغییری توی رفتارش ایجاد نشده. میگه:« چه فرقی داره الاغ؟ دست‌کم اینجوری خارجی‌تر میمیرم.» میگه:« حالیت نیست دیگه کره‌خر. اینجوری لااقل خودم آمار زندگیم دستمه.» وقتی هم که براش نگران میشم و غصه میخورم داد میزنه که:« من دارم میمیرم تو غصه میخوری؟ هروقت گفتن تو داری میمیری اونوقت بشین ماتم بگیر.الاغ! مرض داری عیش آدم رو خراب میکنی؟»

حواسم نیست. دستش رو جلوی صورتم تکون میده و میگه:« اوهوی! قرار نیست بری توی لب. پیک بعدی رو بزن که دیوانه شی.»

 

(6)

آسمان گرگ‌ومیش و هوا مه‌آلود است. در خانه‌ای باز می‌شود و مرد جوانی با پالتوی خاکستری و شال زرشکی و کیف چرمی خارج می‌شود. در را می‌بندد و به بالا و پنجره‌های ساختمان نگاه می‌کند و پس از چند لحظه مکث به‌راه می‌افتد. به سر کوچه که می‌رسد به بالا و پایین خیابان نگاه می‌کند و به طرف سمت راست حرکت می‌کند. پس از چند قدم می‌ایستد، فکر می‌کند و برمی‌گردد و به طرف پایین خیابان و ایستگاه اتوبوس می‌رود.

در ایستگاه اتوبوس چندین زن و مرد کارمند منتظر اتوبوس نشسته‌اند. مرد جوان کنار زن جوانی که مانتو و مقنعه مشکی و عینک قرمز دارد می‌نشیند و می‌پرسد:« اتوبوس کی می‌رسه؟» زن با بی‌حوصلگی می‌گوید که اتوبوس تا یک ربع دیگر خواهد آمد. مرد جوان عینک دسته‌کائوچوی قهوه‌ای رنگش را جابجا می‌کند، لبخندی می‌زند و می‌گوید:« چه عطر خوش‌بویی! دیور؟ درسته؟» زن با تعجب به مرد خیره می‌شود.

 

(7)

فردا صبح‌اش که بیدار شدم، نبود. صبح زود رفته بود. روی در دستشویی یه یادداشت گذاشته بود که: « الاغ عزیز! بیدار که بشی من رفتم. جایی کار دارم باید برم خونه و یه سری وسیله بردارم. آخر هفته یه سری بهت میزنم. بابک.» دروغ می‌گفت. می‌خواست صبح منو نبینه. همه وسایل کارش توی کیفش بود. شب‌هایی که می‌اومد خونه من همین کار رو می‌کرد، که فرداش از خونه بره و به کارهاش برسه. دروغ گفته بود. می‌خواست منو نبینه، در حقیقت من اونو نبینم.

دوسه هفته‌‌ای پیداش نبود. وقتی برگشت گفت که برای ماموریت رفته بود شهرستان. دروغ می‌گفت. چیزی نگفتم. از اون شب آخر هم حرفی نزدم. اون‌‌هم چیزی نگفت. می‌دونستم که می‌خواست اون شب رو فراموش کنیم. می‌‌خواست اون شب و اتفاقاتش رو دفن کنیم، مثل خودش.

دو ماه بعد مرد. خونه مادرش مرد. روزیکه که دفنش کردیم یاد اون شب آخر و حرفی که زد افتادم.

پیک‌اش رو سر کشید، یه سیگار روشن کرد. دودش رو خیلی آروم و باوسواس داد بیرون. سرش رو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد، نگاهش برق همیشگی رو نداشت. بی‌مقدمه گفت: « توقع زیادیه، اما دلم می‌‌خواد زیادتر از حقم نفس بکشم.» دوباره سرش رو انداخت پایین. خواستم چیزی بگم، اما همونطور که سرش پایین بود سیگارش رو گرفت طرفم و با همون لحن همیشگی‌اش گفت:« خفه‌شو سیگارتو بکش کثافت!»

 

لینک ثابت نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط  امضاء  |


کلون
 

محله در دار ، قدیمی و سقفدار !

کوچه های تنگ و ترش با یه جوب باریک وسطشون و یه عالمه خونه که روی هم یله

 داده بودن ! در همه خونه ها چوبی بود ، فیروزه ای ، نخودی ، فیلی و سبز . هـــــــر

در دو تا کلون داشت زنونه و مردونه ، زنا کلون مخصوص خودشون و مردا هم !

وسط حیاط حکما" یه حوض بود حالا گیریم چهار گوش ، دایره ای یا ستاره ای شکل .

جدید تری ها هم وسط حوضشون یک فرشته ایستاده بود .

تو حیاطا باغچه هایی بود که دورشون آجرهای اریب بودن ، بهش مــــیگفــــتــن

" آجرچین طهرونی"!

یه وقت نگی تراس داشتن ها ، " بهار خواب "،همه شون بهار خواب داشتن !

همه خونه ها باردار یه دنیا خاطره خوش و ناگوار بودن .

ننه ام تو همون حیاطا عروس شد ، تو همون حیاطا فارغ شد ، تو همون حیاط آقام یه

پولی بهم زد و باغ شمرون رو خرید. آقام با پول همون حیاط یه باغ و دو باغ کرد .

ننه ام فشار آورد ، فشار آورد و فشار آورد تا آقام یه حیاط دیگه رو هم آب کرد . ننه ام با

پول همون حیاطا به زبونم فلفل زد که دیگه بهش نگم " ننه " و من از اون به بعد گفتم

"  مامان " . مامانم از همون حیاطا ، از مستاجرای همون حیاطا کارگر آورد که دیگه کار

نکنه و مامانم با پول همون حیاطا از ایران رفت و ما رو هم برد.

آقام ـ معذرت میخوام بابام ـکوچه دردار رو آب کرد و بقول خودش عازم فرنگ شد .

آقام یعنی بابام با پول کوچه قدیمی دردار و سقفدار یه زن فیلیپینی گرفت و

مامانم بدون اون پولا آرزو میکنه بهش بگیم "ننه" و بریم دیدنش !

 

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:18 توسط  اثرانگشت  |