تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي
لحظه اي مانند اكنون ...
گيله دختر
مترو

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
"پیش از حمام"اثر اسماعیل کاداره
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

ماهی
 

چوب میزنه ، چوب میزنه و چوب میزنه....

با دستام تو آب موج راه میندازم ، از تو موجا ماهیا رو میبینم. کف حوض رو لجن گرفته ، هوا سرده ...

چوب میزنه و چوب میزنه....

ماهی ها بزرگ شدن ، گربه ها بزرگ تر . کف حوض رو لجن گرفته ، دستم میسوزه ،آب سرده ، هوا سرده...

چوب میزنه ، خودشم سرفه میکنه . سرم دیگه درد میکنه . مگه خانم جان چقدر جون داره؟

بلند میشم ، دستم رو با  گوشه دامنم خشک میکنم ، رو بهار خواب میرم و چوب رو ازش میگیرم و به قالی

 میکوبم.

حالا چوب میزنم. گرد و خاک بلند میشه . باز چوب میزنم و چوب میزنم...

یک آن به خودم میام که دیگه کتفام جون ندارن . بر میگردم باغچه رو میبینم که توش یک دنــیا بنفشه کاشتن ، خانم جان

 میاد تو قاب نگاهم تو چشاش پر خنده اس و یـــک لــیوان چای داغ برای من تو دستش. 

ـ قالیه رنگی به روش اومدا !

ـ بله خانوم جان.

ـ پیر شی ، این سه تا شیشه رو هم که پاک کنی تمومه ها !

ـ ( با خنده ) ای به رو چشم .

هر دو از ته دل میخندیم. چای رو ازش میگیرم لب پله بهار خواب میشینم و به باغچـــــــه و بنفشه هاش ، حوض و

 ماهیاشو دیوار پوسیده حیاط نگاه میکنم . با خودم فکــر میکنـــم پارسال این حیاط اینهمه کهنه و قدیمی نبود کـــــه

یکهو دست خانوم جان گیسم رو باز میکنه و شروع میکنه به بافتن دوباره موهام ، دستاش گرمن .   چایی رو میخورم،

 بلند میشم ،نگاش میکنم و میخندم، دوسش دارم.

دم پنجره یه کپه روزنامه اس. شروع میکنم. خانم جان رختخواب ها رو میتکونه . من شیشـــــــه  رو پاک میکـــــنم و

 خانم جان رختخوابها رو میتکونه و در رختخواب پیچ میپیچه . پاک کردن شیشه ها تموم شدن ، قالی رو میاریم و تـــو

 اتاق پهن میکنیم.

 طرح ماهی .......

یاد حوض میافتم ، لجن گرفته ....... هوا سرده ..... دستم میسوزه .... به دستام نگاه میکنم.

ـ دلم میخواست ناخنام بلند بودن.

خانم جان غش غش میخنده.

ـ ننه ، ماهی از حوض یادت نره !

ـ چشم خانم جان .

هوا سرده .... آب سرده .... دستام میسوزه ....

از آشپزخانه یه آبکش بر میدارم ، میرم لب حوض ...... ماهیا بزر گ شدن ، بزرگتر از تنگ خانم جان.

کیف پولم رو بر میدارم میرم سر کوچه یه ماهی قرمز تپل میخرم ، میا م خونه ، میندازم تو تنگ .

[][][]

امسالم یه ماهی قرمز کوچولو خریدم و تو تنگ انداختم ، قشنگه . رو کابینت گذاشتم ، ناخنام  بلندن و قشنگ .

ـ هه ....

صدای کشدار خرناس گربه از جا می پرونتم ، آرنجـــم به تنگ میخوره . یه صدای وحشتــــناک و  تنگ قدیمی خانم جان...

ماهی بالا .... پائین ......... بالا .... پائین ......... کاسه آبی سفالی پر آب ، با دستام ماهی لزج رو میگیرم ،  تــــو آب

 میندازم.

و صدای توپ  .........

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:27 توسط  اثرانگشت  |


بستر
 

 

سرباز كه پوست سبزه‌اي داشت به اسلحه‌اش تكيه داده بود و سبيلهايش را مي‌جويد. كلافه و بي‌حوصله بود. طي دو ساعت گذشته هر كاري كه به ذهنش خطور مي‌كرد انجام داده بود، اما فايده‌اي نداشت و تا صبح زمان زيادي مانده بود. سرنيزه را از غلافش بيرون آورد و شروع كرد به كشيدن طرحهاي مبهمي روي خاك. پس از چند لحظه سرش را بلند كرد و گفت: « بسه بابا! حوصله‌ام رو سربردي. يه چيزي بگو، يه كاري بكن.» سرباز لاغراندام همانطور كه نشسته بود و اسلحه‌اش روي پاهايش بود، جواب داد: « چي بگم؟»

- چه مي‌دونم! از خودت بگو. از ننه بابات بگو. يه زري بزن ديگه.

سرنيزه را در غلافش گذاشت و بلند شد. « اينجوري كه نمي‌شه آخه. تا صبح دق مي‌كنيم اينجا. همينجوري نشستي زل زدي به آتيش كه چي بشه آخه؟ هان؟»

سرباز لاغر سرش را بلند كرد و گفت: « از آتيش خوشم مياد. نور و گرماش رو دوست دارم.»

- نكنه عاشقي بدبخت؟ بچه توي اين دوره و زمونه عاشقي آخر و عاقبت نداره ها.

- من كه نگفتم عاشقم. فقط از آتيش خوشم مياد.

- حالا هر چي. حواست رو جمع كن كه زياد نري تو نخش. آتيش توهم داره. وهمش مي‌گيردت بدبخت ميشي ها.

پوزخندي زد و نشست. « ببينم، چند ماه خدمتي بچه؟»

- يازده.

- هوم. خوبه. اما كلي كار داري تا به حاجيت برسي. منو كه مي‌بيني دو ساله كه اينجام. يكي دو سال ديگه هم مهمونم اينجا.

- مي‌دونم. از بچه‌ها شنيدم چه كارايي كردي.

- پس حاليته با كي طرفي؟

- هوم!

- يه منم و يه اين پادگان. خط هيچ احدالناسي رو نمي‌خونم. خودمختارم واسه خودم.

نگاه متعجب سرباز لاغر را كه ديد سريع گفت: « الانم كه اومدم نگهباني خودم خواستم.»

سرباز لاغر چيزي نگفت. بلند شد، بند اسلحه‌اش را روي شانه‌اش انداخت و خواست كه برود.

- اوهوي! كجا عمو؟

- ميرم يه كم چوب بيارم.

- برو بابا. تو هم كشتي مارو با اين آتيشت. آخرش يا خودت ديوونه ميشي يا منو ديوونه مي‌كني. برو.

سرباز راه افتاد و رفت و كم‌كم در سياهي شب گم شد.

 

‌‌[]

سرباز سبزه‌رو مقداري چوب در آتش گذاشت و نشست. اسلحه‌اش را بين پاهايش قرار داد و دستانش را روي خشاب گذاشت و به اسلحه تكيه داد. با صداي بلند با خودش حرف مي‌زد: « شانس مارو باش. يه شب بيخواب شديم اومديم نگهباني، گير عجب مشنگي افتاديم. ديوونه خل‌وچل انگار اومده دردري. يكي نيست بگه اينو آوردين خدمت نظام كه چي بشه آخه؟»

آهي كشيد و سرش را رو به آسمان بلند كرد: « خدايا مصب‌ات رو شكر. اينم بخت و اقبال بود نصيب ما كردي. يه بار شد يه چيز درست و حسابي نصيب ما بكني؟ يه بار شد غير از بدبختي و بيچارگي چيزي به ما بدي؟»

ساكت شد. سرش را تكان داد و آرام زير لب گفت: « خدايا شكرت.»

 

[]

تكه چوبي را از جلوي پايش برداشت و با آن آتش را زيرورو كرد. شعله‌هاي آتش جلوي چشمانش مي‌لرزيدند. چشمانش با حركت شعله‌ها به طرف آتش جذب مي‌شد و بيشتر و بيشتر و درون آن كشيده مي‌شد. همانطور كه عميق‌تر در آتش فرو مي‌رفت؛ چهره مادرش را مي‌ديد، مادر مهربان و صبور، مادر كه طاقتش تاق شد، مادر كه صبرش تمام شد، مادر كه سالهاست رفته است. بعد از سالها دوباره مادر را در آتش مي‌ديد. آخرين بار مادر را در ميان آتشي ديده بود كه از رنج و عذاب گر مي‌گرفت و اين آتش از چوب و ذغال. ذغال! ذغال سرخ و برافروخته، ذغال گل انداخته، ذغال باب طبع پدر. پدر! پدر كه هر چه بود ونبود با ذغال و منقل سوخت و برباد رفت، پدر كه زندگي خودش؛ زندگي مادر؛ زندگي همه را با ذغال و منقل سوخت و فنا شد. پدر، پدر كه از ذغال‌اش، منقل‌اش و افيون آتشي شد كه مادر گرفت و برد.

آتش او را گرفته بود و با خود مي‌برد. آتش كه نه، كه توده‌اي ذغال سرخ و گل‌انداخته. ذغال، ذغالي كه خواهر را به يادش مي‌آورد، خواهر كه مهياگر ذغال و منقل پدر بود، خواهر كه بعد از مادر وارث افيون پدر بود. خواهر كه به خانه بخت رفت تا ذغال پدر كه نه، شوهر را مهيا كند. خواهر كه به راه مادر رفت، خواهر كه آتش او را گرفت.

مي‌خواست بلند شود، دير شده بود. وهم آتش او را گرفته بود. انچه كه سالها زير خاكستر شرارت پنهان كرده بود، حالا گر گرفته بود و جسم و روحش را مي‌سوزاند. خواست كه چشمش را از آتش بگيرد، دير شده بود.

 

[]

سرباز روي سنگ نشسته بود و اسلحه بين پاهايش بود و به آن تكيه داده بود. دستانش روي خشاب بود و چانه‌اش روي لوله اسلحه. هنوز به آتش نگاه مي‌كرد. انگشتش آرام آرام به طرف پايين ميلغزيد تا بالاخره ماشه را لمس كرد. به‌آرامي به ماشه فشار وارد مي‌كرد. خلاصي ماشه رو به اتمام بود و با فشار بعدي كار تمام بود. ناگهان توده چوب و ذغال فرو ريخت و آتش متلاشي شد. چشمانش دو دو مي‌زد. ترسيده بود. ناگهان اسلحه را پرت كرد، انگار مار در دستش بوده باشد. بلند شد. ايستاد. به تاريكي خيره شده بود. دستانش مي‌لرزيد.

سرباز لاغر از تاريكي به روشنايي اطراف آتش نزديك مي‌شد. او را كه ديد هراسان پرسيد: «چيه؟ چت شده؟ جن ديدي؟»

به خودش آمد. سعي مي‌كرد به خودش مسلط باشد. گفت: « نه بابا! جن كجا بود. عقرب بود. كم مونده بود نيشم بزنه.»

دولا شد و اسلحه‌اش را برداشت. بلند كه مي‌شد نگاهي به آسمان انداخت و آرام زيرلب گفت: «خدايا شكرت.»

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:18 توسط  امضاء  |


تقویم
 

روی کاناپه که نشستم ناخودآگاه زانو هام تو شکمم جمع شدن و یه طره موی مشکی

روی صورتم ولو. مو ها رو تا جلوی چشمام کشیدم مشکی بودن ، مشکی مشکی.

تو کاناپه جا به جا شدم ، جام باز تر شد . از روی میز روبروی کاناپه یه دونه سیب برداشتم

و یه گاز گنده .....مزه ترشش تا مغز استخونم نفوذ کرد و از شدت لذت چشام رو بستم.

چشام رو که باز کردم بچه چهار دست و پا از جلوم رد شد و به روم خندید ، خندید و رد شد.

دهنم گسه از طعم سیب ، مزه اش رو دوس دارم.

فیلم "جاده" رو دارم میبینم .

"زامپانو"و " جلسومینا "نمایش اجرا میکنن ، زامپانو میخواد بره شکار ، جلسومینا قار قار

میکنه . قار.............قار...............

پلکام سنگینن و دلم گرفته . سیب رو مزه میکنم دوسش دارم ولی نه قد گاز اول.

از طبقه بالا صدا میاد ، از پله ها صدای اسباب کشی ، تلفن زنگ میخوره ولی هیچکس

گوشی رو بر نمیداره .

" زامپانو " یه زن فاحشه رو سوار موتورش میکنه و "جلسومینا " رو جا میذاره. "جلسومینا "

فقط غصه میخوره ، کنار خیابون منتظز " زامپانو "میشینه ، اسب سیاه در جهت مخـــــالف

رد میشه ،صبح شده ، دوچرخه سوار در جهت مخالف رد میشه ، "جلسومینا " تنها کنار

پیاده رو نشسته .

جمع تر میشم . تنم یخ کرده . ترشی سیب آب به دهنم اورده ، حالت تهوع دارم ولی باز

یه گاز دیگه .

فیلم گیر میکنه تو دستگاه ، چشمم به قاب روی تلویزیون میافته .

۵ نفر ..... همه خندان ...... همیشه جای ششمی خالیه.... عکاس ..... ششمی.....نه

هیچوقت ششمی عکاس نبود.

فیلم راه میافته ، می بینم ، سردمه ، پاهام رو جمع تر میکنم و دست راستم و رو چپی

میکشم . دستم از سرما دون دون شده .

سیرک ـ بند بازی توی خیابون ، "جلسومینا " ذوق کرده ، "جلسومینا " جا خورده ، "جلسومینا "

ترسیده ، "جلسومینا " همراه بقیه دست میزند .

از سیب بدم میاد ، چای داغ ..... روی میز هست ، برش میدارم یخ کرده !

"جلسومینا " بد حال شده :

جلسومینا : دیوونه مریضه ، دیوونه حال نداره ...

زامپانو: من تو رو میبرمت خونتون ، پیش مادرت !

یادم میاد ، سرم تیر میکشه ، وحشت برم میداره ، داد میزنم :

ـ مامان......

سریع به سمت آشپزخانه بر میگردم ، یه طره موی سفید روی صورتم ولو میشه .  مو ها رو

 تا جلوی چشمام می کشم سفیدن ، سفید سفید.

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:22 توسط  اثرانگشت  |