|
پنجره
مرد جوان روی مبل راحتی لم داده و با سیگارش بازی می کند. دست دراز می کند و لیوان چای را که چند دقیقه پیش روی میز گذاشته در میان دستانش می گیرد٬ اما لیوان را برنمیدارد طبق عادت همیشگی اش دمای لیوان را سنجیده است. سیگار را بین لبهایش می گذارد و کبریت می زند. به ملایمت پک عمیقی می زند و گویی درحال چشیدن نوشیدنی تازه ای باشد٬ دود آنرا تکه تکه بیرون می دهد. صدای محزون و گرفته خواننده ای که چند سال پیش مرده در فضای خانه به گوش می رسد. خانه اش نسبتا کوچک اما فوق العاده تمیز و مرتب است. سیگارش به نیمه می رسد. لیوان چای و یک حبه قند برمی دارد. همیشه همین کار را انجام می دهد. وقتی دمای لیوان به حد معینی می رسد سیگارش را روشن می کندو زمانیکه سیگارش نصف می شود شروع به خوردن چای می کند. به این ترتیب چای و سیگارش همزمان به اتمام می رسند. همواره در زندگی اش تابع نظم و ترتیب بوده است و همه چیز مانند وسایل خانه اش سر جای خودش بوده است. مرد جوان با چهره ای عبوس و متفکر و بینی خوش تراش و ابروهای کم پشت اش روی مبل راحتی لم داده و ساعات ابتدایی شب را می گذارند. دستش را روی پیشانی اش می کشد٬ عرق کرده است. با خودش فکر می کند که تازه تابستان شروع شده است و تا فصل سرما راه زیادی باقی مانده است. این تابستان از هر سال گرمتر است و او از گرما تنفر دارد. سیگار دیگری روشن می کند و تا سیگارش تمام شود کانالهای مختلف تلویزیون را مرور می کند. کلافه است و گرمای هوا و تنهایی کلافه ترش می کند. بلند می شود تا از کتابخانه کتابی بردارد. با نگاهش گشتی در میان کتابهای کتابخانه چوبی می زند. کتابی را برمی دارد: « نبرد من » بقلم « آدولف هیتلر ». کتاب را برانداز می کند. یادش می آید که دوست دخترش همیشه نسبت به سلیقه کتاب خواندنش و مخصوصا این کتاب معترض بوده است. دختر موبلند ترکه ای همیشه از کتابهای او بدش می آمده است. دختر موبلند به او می گفته که باید کتابهای بهتری بخواند٬ رمان بخواند. به یاد دختر موبلند ترکه ای می افتد. می خواهد کتاب را سرجایش بگذارد اما پشیمان می شود. قبل از اینکه بنشیند پنجره را تا نیمه باز می کند تا هوای اتاق کمی عوض شود. سیگار دیگری روشن می کند و مشغول مطالعه می شود٬ اما حواسش جای دیگری است. به پاییز گذشته فکر می کند. زمانیکه این کتاب را خریده بود و دختر کتاب را پاره کرده بود. دختر را مجبور کرده بود تا دوباره آنرا بخرد. دختراز عقاید خشک و افراطی مرد جوان احساس بدی داشت٬ اما نمی توانست کاری از پیش ببرد. مرد جوان اهمیتی نمی داد. عقاید شخصی اش برای او از همه چیز مهمتر بود. مرد جوان همچنانکه روی مبل راحتی لم داده مثل همیشه تند و سریع می خواند. صفحه ۳۳: « انسان باید به همه زیر و بم مکاتب سیاسی آشنا باشد تا بتواند ....» صدای وزوز حشره ای باعث می شود تا سرش را بلند کند. خرمگسی از میان پنجره نیمه باز وارد خانه شده است. کتاب را روی میز می گذارد و به سراغ خرمگس می رود. تابه حال خرمگسی به این بزرگی ندیده بود. سعی می کند خرمگس را بکشد اما نمی تواند. سرانجام خرمگس راهش را به بیرون پیدا می کند و خارج می شود. مرد سریع پنجره را می بندد. به بیرون نگاه می کند. پیرمرد همسایه را می بیند که سگش را برای هواخوری بیرون آورده است. یاد زمستان گذشته افتاد. زمانیکه با دختر موبلند درباره این پیرمرد خرفت و سگش صحبت می کرده است.در میان حرف او ناگهان دختر به او گفته بود که حامله است. شوکه شده بود. چند لحظه ای ساکت به دختر خیره مانده بود و بعد به دختر گفته بود که سقط جنین کند. دختر گفته بود که نمی تواند و دلش نمی آید. به دختر گفته بود راهی ندارد و مجبور است. دختر گریه کرده بود. مرد جوان به طرف آشپزخانه می رفت و به آن شب زمستانی فکر می کرد. چند لحظه بعد با لیوان چای برگشت و روی مبل نشست. کتاب را برداشت و ادامه داد. مرد جوان در کتاب غرق شده بود. صفحه ۶۳ : « .... و همه باید بدانیم که غیر از توسل به جنگ از هیچ راه به مقصود نخواهیم رسید.» دوباره صدای وزوز حشره حواسش را پرت می کند. سرش را بلند می کند. خرمگس باز هم در خانه پرواز میکند٬ اما این بار بزرگتر شده است. عصبانی می شود. بلند می شود تا کار خرمگس سمج را یکسره کند. به خاطر می آورد که پنجره را قبلا بسته بوده است. عصبانی تر می شود. خرمگس را تعقیب می کند. خرمگس وارد اتاق خواب می شود. مرد وارد اتاق می شود و چراغ را روشن می کند. نه خرمگس را می بیند و نه صدایی می شنود. با دقت به اطراف اتاق نگاه می کند. چشمش روی دیوار به هدیه دختر موبلند می افتد. گردنبندی نقره ای که مدالیون آن نقش عجیبی دارد. نقشی شبیه به یک چهره که شباهتی به چهره هیچ انسان و حتی جانوری ندارد. به یاد روزی که این هدیه را گرفت می افتد. دختر گردنبند را به او داده بود و گفته بود که هرگز او را نخواهد دید.مرد جوان فقط به او نگاه کرده بود. از آن روز دختر را ندیده بود. دوباره صدای خرمگس را شنید. این بار صدا از بیرون اتاق خواب می آمد. مرد جوان ازعصبانیت و تعجب برافروخته و سرخ شده بود. با عجله به هال می دود. صدای خرمگس از سمت کتابخانه می آمد. به طرف کتابخانه می رود. خرمگس روی گردنبندی که روی ستون کنار کتابخانه آویخته شده٬ نشسته است. گردنبندی که دختر موبلند خواسته بود تا همیشه آنجا کنار کتابخانه باشد. گردنبندی نقره ای که مدالیون آن نقش عجیبی داشت٬ نقشی دقیقا مشابه نقش مدالیون آویخته به دیوار اتاق خواب. دختر خواسته بود تا دوستانش این گردنبند را به مرد جوان بدهند. در نامه ای به مرد جوان نوشته بود تا آنرا همیشه روی ستون کنار کتابخانه نگه دارد. مرد جوان آخرین خواسته دختر را انجام داده بود. آنروز بهاری را به خاطر می آورد. دختری مومشکی و عینکی به خانه مرد آمده بود و نامه و گردنبند را به او داده بود. دختر عینکی داستان را برای مرد تعریف کرده بود. دختر موبلند پس از سقط اجباری جنین و ترک مرد جوان خود را کشته بود و به عنوان آخرین وصیت خواسته تا مرد جوان گردنبند را همانگونه خواسته بود نگه دارد تا دختر موبلند او را ببخشد. برایش فرقی نمی کرد. اهمیتی نمی داد٬ اما به آخرین خواسته دختر عمل کرده بود. مرد جوان همچنانکه این خاطرات را به یاد می آورد به خرمگس خیره شده بود. با خود فکر می کرد که این حشره بزرگ هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. حشره هیچ شباهتی به خرمگس نداشت. آهسته و آرام کتاب « نبرد من » را برداشت. قصد داشت با ضربه ای سریع و محکم کار حشره را تمام کند. به حشره خیره شده بود. کتاب را آرام آرام بالا برد و درست در لحظه ای که می خواست ضربه را وارد کند ناگهان حشره پرید و روی لب مرد جوان نشست. برای لحظه ای کوتاه مرد جوان سوزش و لرزشی روی لبش حس کرد. ترسید. هول شد. سرش گیج رفت. کتاب از دستش افتاد. مرد تلوتلو خوران به عقب می رفت و حشره همچنان روی لبش بود. سوزش لبهایش بیشتر می شد. به یاد اولین باری افتاد که دختر موبلند را بوسیده بود. در همین خانه و همینجا کنار کتابخانه بود. مرد جوان پایش روی کتاب لیز خورد. کتاب از وسط به دو نیم شد و مرد جوان از عقب روی زمین افتاد. چشمانش سیاهی می رفت. به سختی نفس می کشید. می ترسید. حشره را می دید که بزرگتر و بزرگتر می شد. با خودش فکر می کرد که این حشره هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. فکر می کرد که تصویر این حشره را قبلا جایی دیده است. حشره همچنان بزرگتر می شد. مرد جوان می توانست جزئیات اندام و چهره حشره را به وضوح ببیند. نفس اش به شماره افتاده بود. فکر می کرد که چهره این حشره کاملا شبیه نقش چهره روی مدالیون ها بود. مرد جوان نفس های آخرش را می کشید.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:45 توسط امضاء
|
خدا ازش نگذره !
ـ خدا ازش نگذره ! لیوان دسته دار چایی را برداشت ، روبروش نشسته بودم ، قلپ قلپ ، تلخ تلخ خوردش. از ته لیوان لباش رو میدیدم، دستشو دراز کرد به دستم زد . سرد سرد بود مثل دستای مرده. ـ ول کن خودتو اذیت نکن . هیچی نگفت ولی تو نگاهش یه دنیا حرف داشت. ـ بهم میگفت تو مثل سوراخ ته حوضی که پسرم هی آب میریزه توش ، تو از اون ور در میدی. بچه ام نمیتونست یه پرتقالش دو تا شــــه . اون یکی وقتی از سرکـــــار میومد سیـــنــی رو چهار دست و پا هل میداد تا اتاقش مبادا یارو ببینه و غر زدنهاش شروع شه! وقتی حرف میزد خدا شاهده بغل دستیم صدای ضربان قلبم رو میشنید. ـ اما حالا که مرده .... ـ مرده.... مرده ؟؟؟؟ خدا خودش جای حق نشسته ! [][][] ـ خدا ازش نگذره ! دستش لای برنجای خشک تو سینی دنبال چی میگشت نمیــــدونم ولی نیم ساعت بود که می گشت و نگاهش جای دیگه ای بود. روبروش جلوی پنجره ، پشت به نور ایستاده بــــودم و تکیه ام به لباسشوئی بود. ـ وقتی آقام زنده بود ، مامان واسه خودش کسی بود ، یه بار تو حیاط دولا شده بود کــــه یــــه چوب کبریت رو بر داره ، آقام میفهمه زودتر دولا میشه بر میداره و میگه : " مگه من مرده ام که خانوم شما از این کارا میکنین ؟ " آقام تو بمبئی درس خونده بود ، سنیور استاف شرکت نفت بود وقتی تو چهل و چهار سالگی سکته کرد و مرد ، رادیو آبادان دو دقیقه سکوت داده بود. بعدش مامان شوهر نکرد ، همه هم و غمش ما بودیم . داداشم زن گرفت که خدا از زنش نگذره ، از جونشون بــــــدور باشه ولـــــی نفــــرین من یــــکی همیـــشه دنباشه ، زنـــــه نمیذاشــت مامان ، داداش و بچه هــــا رو بــــبینه . مامان منتـــظر میشد تـــا از جلـــوی پنجره رد شـــــن ، ببینتشـــون . اونم میفهمید بچه رو بر میگردوند ، طبقه بالا مون مینشستن ، میدونستی ؟ ـ بله ، حالا که اونم بد عروسی داره ! ـ ( تلخ میخندد ) خدا جای حق نشسته ! [][][] - خدا ازش نگذره ! بی که نگاهش رو از تلویزیون بر داره گفت . لباش رو میجوید میدیدم . ـ تو سی و سه سالگی بیوه شد ، ما رو جمع و جور کرد . دخترا رو شوهر داد ، پسرا رو زن. واسه اون خدا بیامرز زن رشتی گرفت ، زنه هر دوشون رو دق داد. یکهو برگشت چشاش کاسه اشک بودن. ـ با اون خدا بیامرز و زنش زندگی میکرد . زنه کارمند بود ، تمیز ولی بدذات بود. چشای مامان آب مروارید آورد ، عمل کرد. آخ خدا از زنک نگذره که هر دوشون رو دق داد. سکوت ، سکوت...... ـ خوب ؟ دست دراز کرد یه پرتقال برداشت شروع کرد به پوست کندن . پوست میکند و نگاهش میکرد . ـ مامان جای ظرف چای ، شکر و نمک رو کابینت آشپزخونه رو میدونست ، ترتیبشــــون رو ، میفهمی که ؟ ـ آره . ـ زنک صبحها جاهاشون رو عوض میکرده ، مامان میومد چای شیرین بخوره ، چای و نمک میخورده . می اومد چای دم کنه ، بمیرم کورمال کورمال پیداش نمیکرده . آخ خدا ازش نگذره زنک رو ..... ـ مامان گریه میکنی ؟ ـ نه مال پوست پرتقاله .... ـ خوب اونم که زود بیوه شد. ـ آره ، داغ اون داداش رو گذاشت رو دلمون و تک پسرش گرفت تو دامنش. واســـه ام پیـــغـــــــام فرستاده بود که بچه عمه اش رو که میبینه یاد باباش میافته ، بگین نیاد. لباش رو میجوه . ـ مادر خوبی بود حداقل ! ـ آره واقعا" مادر خوبی بود ، واقعا" مادر خوبیه! [][][] برام چایی آورد ...... می لرزیدم و گریه میکردم. صدام رو قورت میدادم که نکنه صدا گریه ام در بیاد. گفتم : خدا ازش نگذره..... گفت : نگو مادر ..... من یه عمر گفتم الان بچه ام روبروم نشسته گریه میکنه ، جیگرش خونه .... فقط بدون خدا جای حق نشسته !
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:49 توسط اثرانگشت
|
سال نو همگی مبارک
اینم سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش که شروع شد . لبخند تلخ و نگاه خیره ام میگن فردا چه خواهد شد ؟ خطوطی که تو صورت نزدیک ترین فرد دنیای کوچکم دارن عمیق میشن بویی از بهار نمیدن. اشک های گاه و بیگاه و آّه کشیدنهای دم به دم ، هیچکدوم نشون بهاری شدن نیست. مگه زمانی که تو تخت کنارش خوابیدی تصمیم بگیری بهار رو تو زندگی دو نفره تون بدوانی. و دیروز یازده فروردین ساعت چهارـ پنج بهار اومد. خندیدیم. آرزو................................ خوب مخمل بانو و کرم کتاب لطف کردن و ما رو به این بازی دعوت کردن. بزرگترین آرزوم داشتن یه زندگی دو نفره آروم و مهربون و پرخنده اس... ( حتی بهتر از روزی که گذشت ) میخوام آدمای اطرافم سالم باشن ، همه تون آدمای نزدیکمین... یه سال پر از کار و پول یه سال که هر کاری که تو صفحه اول تقویمم لیست کردم انجام شه، اونم به بهترین نحو. دلم صبوری میخواد ، صبوری ... حالا یه عده رو من میندازم تو هچل. سورئالیست ، ماهی سیاه کوچولو ، استاکر ، لحظه ای مانند اکنون ... و حیوان .
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:4 توسط اثرانگشت
|
|