|
دختر ، دریا ، پسر ، دریا
سردي آب پام رو پس ميزنه ، میاستم پام رو تو آب نگاه میکنم . ناخنهای بلند و لاک زده ام تو آب قشنگن .قدم بر میدارم ، میرم تو دل سردی آب . آب تا زانوهام میدوه ، مکث میکنم ، دندونام بهم میخوره ، آب سرده . باز راه میافتم جلوتر جلوتر تا جایی که رونام هم تو آب قرار میگیرن . قدما سنگین شدن . تو آب راه رفتن سخته شلوار جینم هم سنگین شده باز هم آروم و سنگین میرم جلو . آب میاد بالاتر تا کمر تو دریام ، غروب پائیزه پوست تنم دون دونه از سرمای آب . جلوتر ، جلوتر ، جلوتر...... موج ، آب رو به سینه هام می رسونه . سرده ، سینه هام یخ کردن . جلو میرم پلیـــــور صورتی ام خیس خیسه ! آب گردنم رو نوازش میکنه . بازی آب و چونه .... یه نفس عمیق ... قلپی آب و .....بینی ام تو آبه .چشمام رو میبندم تا فرق سر تو آبم .می ایستم ، دستی به سرم میکشم کش موهام رو باز می کنم و پرتــاب .... بــاز جلو میـــرم ولی خیــلی سخت . چشمام رو باز مـیکــنم دنیـا سبز ـ آبیه ! پام رو زمین بند نمیشه ، سبک میشم ، میرم رو آب .تقلا و دوباره زیر آب . تــــقلا ...... قلپ قلپ آب میخورم و باز زیر آب . دنیا دو رنگه . روی آب غروب بنفش ـ نارنجی خورشید و زیر آب دنیای سبز ـ آبی آب . روی آب ، تو دنيا ي بنفش ـ نارنجی هوا میبلعم و سینه ام ـ قفسه سینه ام ـ ورم میکنه . زیر آب تو دنیای سبز ـ آبی بشکه بشکه آب میخورم و شکمم باد میکنه . تو یکی از همین تقلا ها ، پام گیر میکنه . دست و پا میزنم ، دست و پا میزنم و دست و پا میزنم . آب میخورم ، آب میخورم و آب میخورم .شکمم ورم کرده ، نه فقط شکمم که سینه ام هم پر آبه . یک آن تو دنیای سبز آبی میبینم ، اونجا نشسته ...... [][][] تا قبل از رسیدن به سردی قاطع گام بر میداشت . پنجه که به آب رسوند ، پس کشید. دلش خالی شد . بعد شروع کرد به تندتر زدن ... لحظه ایستاد و نفسی گرفت و باز قدم برداشت . آب که به روناش رسید لرزید ، لرزشش موج بزرگی شد . به سمت جلو اومد . یک قدم ، کمـــر....... قدم بعد ، شـــکم......... قدم بعد ، سینه ........ قدم بعد ، گردن ........ ایست ! فهمید که این جنگ تازه داره شروع میشه . پا پس کشید و من شلیک کردم . موج ، سر و صورت هم در آب ......پله ای سقوط . مسیر رو گم کرد . چشماش رو باز کرد ، داشتن از حدقه بیرون میزدن . دهانش رو باز کرد ، آب .... . در پی هوا ولی آب . محاصره ، شلیک شلیک شلیک .... . از وحشـت شلیک چشماش رو بسته بود . اسیری ..... گیر . چشماش باز تر شدن اونو دید ، دهانش باز شد و آب خارج ...شکم و قفسه سینه اش که پر از آب بودن ، خالی شدن . آزاد شد ولی فرار نکرد. اومد روبروش ، پاش رو به پاهای اون گیر داد ، نشست . چشم اسیر جدید مات شد به چشمای اسیر قدیمی . دست دراز کرد که صورتش رو لمس کنه .... [][][] ازهمون لحظه اول فهمیدم که یک نفر دیگه هم داره میاد . حضور نرمش رو حس میکردم . عطر بدنش آب رو پرمیکرد . سرمای آب پسش زد و لی لرزان و آرام جلو اومد. پاهاش رو به وضوح میدیدم ، ساق ،زانوها ، رانهای کشیده ، ناف ، سینه های بر آمده ، گردن بلند و صورتــی ، چــانه ، لــبهــــا ، بــــینی ، چشمهای بسته ، چشمهای باز و موهایی که تو آب معلق بودن . دست و پا میزد . سینه هاش تو آب بالا و پائین میشدن . زیر آب میرفت ، آب میخورد . وحشت و پشیمونی از چشمای براقش میباریـــد . دهانش را براي داد کشیدن باز میکرد ولی آب میخورد . بالا میرفت ، هوایی میدزدید و دوباره آب......... شلوارش به سنگ گیر کرد . تــرسید . دست و پا میــزد . تقلا میکرد ، به هر جون کندنــی میخواسـت خلاص شه . تقلا میکرد . تو تقلاهاش خودم رو میدیدیم . روزی که به آب زدم هوا گرم بود ، آب گرم بود. ولی حالا آب سرده ، گویا هوا هم سرده . نگاش تو نگام موند . زن زیبایی بود . اومد جلوم ، پاشو بهم گیر داد . نشست .... دست دراز کرد کـــه به صورتم دست بزنه ..... [][][] دختر دست دراز کرد که به صورت پسر ـ اسیر قبلی ـ دست بزند ، که ناگهان ریه اش ترکید. ریه دختر ترکید..... موجی کوچک .... گوشت صورت پسر ریخت .
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 توسط اثرانگشت
|
اخبار واصله
چند وقتی بود که همچین یه جورایی پیدامون نبود و خبری ازمون نمی رسید. خب زندگی همینه دیگه. توی این چند وقت حسابی سرمون شلوغ پلوغ بوده و هنوز هم هست. خبر جدید اینه که٬ بازم دوری و دلتنگی و هزار مکافات دیگه. «اثر انگشت» بعد از صورت گرفتن مقدمات و اینجور مقولات دیروز راهی اردبیل شد تا کار جدیدی رو شروع کنه. الان هم در روستایی به نام «آق چای» ساکنه که نمیدونم چه جور جاییه.فقط از بخت بد اینو میدونم که اونجا اصلا آنتن نمیده٬ همینم باعث نگرانی بیشتر و دلتنگی فراوانترم شده. خدا صبرم بده. بعد از کمک مختصری که به «اثر انگشت» در مقولات مقدمه ای داشتم٬ الان دستم توی چندتا پوست گردو گیر کرده که به محض خلاص شدن از این پوست گردوهای نازنین با تمام توان برمیگردم.
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:51 توسط امضاء
|
|