تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

چراگاه
 

وقتي در ايل پيچيد فهميد كه كار تمام خواهد شد .

[][][]

پانزده سالگي اوج شادابي انار . داخل بالاپوش سرخ با گلهاي زرد ، دامن پرچين سرمه اي با گلهاي سرخ ، شال سرمه اي با گلهاي سبز و سرخ سوار بر اسب شد ، تاخت ... تاخت ... تاخت .

 _ آيدين كجايي ؟

و آيدين نيامد . آيدين نبود . آيدين نمي دانست . آيدين نمي شنيد ... و بعد ترها يعني آيدين خواهد فهميد ؟ پانزده سالگي ، شادابي ، پوست كهربايي ، چشمهاي مشكي ميباريد . سوار بر كهر مي تاخت و ميباريد.

[][][]

زماني كه خسرو آمد هيچكس نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد . جيران مادر انار گفت به خسرو كه انار حاصل عشق است ... كه انار در يكي از كوچهاي بهاره ، زماني كه دامي ميزاييد به دنيا آمد . ايل از حركت نماند ، انار همراه ايل شد . خسرو دست در جيب كرده انگشتري بيرون آورد . دختر ايل  _ انار _ دلش لرزيد زير لب گفت :

_ آيدين

و آيدين نبود .... نشنيد .... خواهد شنيد ؟

 [][][]

در ايل كه پيچيد ، زمزمه ها كه بلند شد ، نگاهها كه به سويش نشان شد ، پچ پچ هاي دخترانه ، حرفهاي زنانه كه بالا گرفت ، دانست كه كار تمام شده . سوار كهر تاخت . مرتع سبز و بكر ..... گوسفندان پروار ...... بوته هاي گل گاو زبان همه را جا گذاشت . در دل كوه تاخت و باريد ...... باريد ، زياد باريد ...... اما آيدين ندانست ، نشنيد . چشمهاي رها در دورهايش مات ماند .... آيدين نيامد.

[][][]

ميان سياه چادر ها ولوله است . عروسي ... عروس ميداند كه تا آخر عمر عروس مي ماند ، چرا كه هرگز مادر نخواهد شد ... عروس ... گلين .... قارا گلين ....

تب و تاب رنگهاي گرم ... هلهله ها ..... خنده ها ..... گريه هاي جيران ....  سكوت انار ...

ـ .....

ـ .....

ـ بله 

ـ انار بود  ؟

ـ هر كه بود ،  انار تمام شد .

كل .... مبارك باد ... شاد باش ...

[][][]

حركت دست به روي صورت .... لمس گونه ها با سر انگشتان مرد . تمام رگ هاي بدنش كشيده ميشود. لبهاي برجسته به زير انگشتان زبر مرد . دست مرد كه تصاحب ميكند . گزيدن .... گزيده شدن ...سوزش.

[][][]

سوار بر اسب تاخت . مرتع كه ديگر بكر نبود را به تاخت جاگذاشت . از كوه گذشت ، هنوز خورشيد نزده به ارس رسيد .

ـ آهاي  ساراي، انار بانو آمد .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:39 توسط  اثرانگشت  |


...
 

ديوانه دردهاي بي شماري داشت

وز ميان همه 

 درد هوشمندي ،

                      لاعلاج .

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:33 توسط  اثرانگشت  |


تكانه
 

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

آخر هر فصل بي بي  ام رختخوابها رو خوب ميتكوند.

[][][]

از خيابون كه مي اومدم ، ننه ام كه وسواس داشت رختام رو ميتكوند .

[][][]

وقتي مهناز ميخواست رختاي خيس رو بند پهن كنه اونا رو ميتكوند .

[][][]

دادا لباساي بيد زده رو خوب ميتكوند .

[][][]

آقا صادق فرش فروش وقتي ميخواست تو حجره اش نهار بخوره ، اول دستمال يزديش رو پهن ميكرد قابلمه غذاش رو روش ميذاشت بعد كه غذاش تموم ميشد دستمال يزدي رو خوب ميكوند .

[][][]

از پشت شيشه ميديدم  ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

همسايه ته كوچه _ همون مايه داره _ هر وقت مهمون داره ملحفه هاي رو مبل شون رو خوب ميتكونه !

[][][]

اكبر آقا از حموم كه بر ميگشت حوله اش رو خوب تو هوا ميتكوند .

[][][]

خانوم جون بعد از هر وعده غذا ، ته سفره رو براي پرنده ها ميتكونه .

[][][]

مجيد وقتي دستاشو كه تو حوض ميشوره اونا رو تو هوا خوب ميتكونه !

[][][]

بقچه لباساي تابستونه رو كه باز ميكرد ، اول همه رو رو بند پهن ميكرد ، بعد ميتكوند و بعد جاشون رو با لباساي زمستونه عوض ميكرد . بعد لباساي زمستونه رو ميتكوند و دوباره تو بقچه ...

[][][]

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

اينبار همسايه تازه به محل اومده رو مي ديدم كه داشت زنش رو ميتكوند ... زنه رو تكوند ... تكوند...

و بعد تو اتاق زندوني ....

[][][]

مرد ، زن رو اونقدرتكوند كه ...

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط  اثرانگشت  |


افسوس
 

صبحگاهان اسبی بی قرار سوار

بر زمین سم میکوبید

افسوس سوار خواب ذبح میدید

به وقت شامگاه !

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:57 توسط  اثرانگشت  |