|
چراگاه
وقتي در ايل پيچيد فهميد كه كار تمام خواهد شد . [][][] پانزده سالگي اوج شادابي انار . داخل بالاپوش سرخ با گلهاي زرد ، دامن پرچين سرمه اي با گلهاي سرخ ، شال سرمه اي با گلهاي سبز و سرخ سوار بر اسب شد ، تاخت ... تاخت ... تاخت . _ آيدين كجايي ؟ و آيدين نيامد . آيدين نبود . آيدين نمي دانست . آيدين نمي شنيد ... و بعد ترها يعني آيدين خواهد فهميد ؟ پانزده سالگي ، شادابي ، پوست كهربايي ، چشمهاي مشكي ميباريد . سوار بر كهر مي تاخت و ميباريد. [][][] زماني كه خسرو آمد هيچكس نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد . جيران مادر انار گفت به خسرو كه انار حاصل عشق است ... كه انار در يكي از كوچهاي بهاره ، زماني كه دامي ميزاييد به دنيا آمد . ايل از حركت نماند ، انار همراه ايل شد . خسرو دست در جيب كرده انگشتري بيرون آورد . دختر ايل _ انار _ دلش لرزيد زير لب گفت : _ آيدين و آيدين نبود .... نشنيد .... خواهد شنيد ؟ [][][] در ايل كه پيچيد ، زمزمه ها كه بلند شد ، نگاهها كه به سويش نشان شد ، پچ پچ هاي دخترانه ، حرفهاي زنانه كه بالا گرفت ، دانست كه كار تمام شده . سوار كهر تاخت . مرتع سبز و بكر ..... گوسفندان پروار ...... بوته هاي گل گاو زبان همه را جا گذاشت . در دل كوه تاخت و باريد ...... باريد ، زياد باريد ...... اما آيدين ندانست ، نشنيد . چشمهاي رها در دورهايش مات ماند .... آيدين نيامد. [][][] ميان سياه چادر ها ولوله است . عروسي ... عروس ميداند كه تا آخر عمر عروس مي ماند ، چرا كه هرگز مادر نخواهد شد ... عروس ... گلين .... قارا گلين .... تب و تاب رنگهاي گرم ... هلهله ها ..... خنده ها ..... گريه هاي جيران .... سكوت انار ... ـ ..... ـ ..... ـ بله ـ انار بود ؟ ـ هر كه بود ، انار تمام شد . كل .... مبارك باد ... شاد باش ... [][][] حركت دست به روي صورت .... لمس گونه ها با سر انگشتان مرد . تمام رگ هاي بدنش كشيده ميشود. لبهاي برجسته به زير انگشتان زبر مرد . دست مرد كه تصاحب ميكند . گزيدن .... گزيده شدن ...سوزش. [][][] سوار بر اسب تاخت . مرتع كه ديگر بكر نبود را به تاخت جاگذاشت . از كوه گذشت ، هنوز خورشيد نزده به ارس رسيد . ـ آهاي ساراي، انار بانو آمد .
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:39 توسط اثرانگشت
|
...
ديوانه دردهاي بي شماري داشت وز ميان همه درد هوشمندي ، لاعلاج .
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:33 توسط اثرانگشت
|
تكانه
از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ... [][][] آخر هر فصل بي بي ام رختخوابها رو خوب ميتكوند. [][][] از خيابون كه مي اومدم ، ننه ام كه وسواس داشت رختام رو ميتكوند . [][][] وقتي مهناز ميخواست رختاي خيس رو بند پهن كنه اونا رو ميتكوند . [][][] دادا لباساي بيد زده رو خوب ميتكوند . [][][] آقا صادق فرش فروش وقتي ميخواست تو حجره اش نهار بخوره ، اول دستمال يزديش رو پهن ميكرد قابلمه غذاش رو روش ميذاشت بعد كه غذاش تموم ميشد دستمال يزدي رو خوب ميكوند . [][][] از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ... [][][] همسايه ته كوچه _ همون مايه داره _ هر وقت مهمون داره ملحفه هاي رو مبل شون رو خوب ميتكونه ! [][][] اكبر آقا از حموم كه بر ميگشت حوله اش رو خوب تو هوا ميتكوند . [][][] خانوم جون بعد از هر وعده غذا ، ته سفره رو براي پرنده ها ميتكونه . [][][] مجيد وقتي دستاشو كه تو حوض ميشوره اونا رو تو هوا خوب ميتكونه ! [][][] بقچه لباساي تابستونه رو كه باز ميكرد ، اول همه رو رو بند پهن ميكرد ، بعد ميتكوند و بعد جاشون رو با لباساي زمستونه عوض ميكرد . بعد لباساي زمستونه رو ميتكوند و دوباره تو بقچه ... [][][] از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ... اينبار همسايه تازه به محل اومده رو مي ديدم كه داشت زنش رو ميتكوند ... زنه رو تكوند ... تكوند... و بعد تو اتاق زندوني .... [][][] مرد ، زن رو اونقدرتكوند كه ...
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط اثرانگشت
|
افسوس
صبحگاهان اسبی بی قرار سوار بر زمین سم میکوبید افسوس سوار خواب ذبح میدید به وقت شامگاه !
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:57 توسط اثرانگشت
|
|