تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي
لحظه اي مانند اكنون ...
گيله دختر
مترو

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
"پیش از حمام"اثر اسماعیل کاداره
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

خاك
 

ماشين با سرعت ميگذرد .

كوه هاي شني با تكه هاي بزرگ سنگ .

[][][]

روزها با سرعت گذشتند .

آدمهايي از جنس گوشت و خون اما غريبه .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

از پنجره مي بينم ، تصوير ـ تصوير خاك .

پرشهايي به خار ، به گياه ، به سنگ .

[][][]

خواننده فرياد ميزند .

لذت ميبرم .

منتظرم.

او هم منتظر است.

لذت ميبرم .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

تصوير ها دو در ميان ميشوند .

خاك ، خاك ، روز اول ، خنده

خاك ، خاك ، اوبا ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، خار

خاك ، خاك  ، روز  ،شب

خاك ، خاك ، گرما ، سرما

خاك ، خاك ، سنگ ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، ريش

خاك ، خاك ، تونل ، تاريكي

صداي خواننده

تاريكي ، تاريكي ، نواي ساز ، انتظار ، نور

خاك ، خاك ، كوه ، گردنه ، پيچ

خاك ، خاك ، گياه ، رنگ ، زرد ، بنفش ، سپيد

خاك ، خاك ، سنگ ، ديدن ، دره ، نديدن ، سنگ ، سنگ ، سقوط

پيچ وتاب ، برخورد ، نواي فلز و  سنگ ، طعم خون ، فرياد ، سكوت

[][][]

به ماشين كه رسيدند ، هيچكدام جان نداشتند . تنها صداي خواننده بود كه :

ـ  كوچه لره سو سپميشم

   يار گلنده توز اولماسون .....

 

اوبا : سياه چادرهاي عشاير آذربايجان شرقي

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:35 توسط  اثرانگشت  |


دو شمع برای یک سالگی
 

فصل گستاخی یک ساله شد.

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:29 توسط    |


زمين تو را مي‌خواند
 

مرد محكم و استوار ايستاده بود، با صورتي نتراشيده و زخمي برپيشاني عبوس و خشن مي‌نمود و به زمين خيره شده بود. به «سله»۱ ها و به پاهاي برهنه‌اش نگاه مي‌كرد و ساكن ايستاده بود، گويي همهمه و هياهوي جمعيت اطرافش را نمي‌شنود. دو نفر كه در طرفين او ايستاده بودند دست بر شانه‌هايش گذاشتند. سرش را بلند كرد. روزي را به ياد آورد كه در همين زمين «ساقدوش»هايش دست بر شانه‌‌هاي او گذاشته بودند و همين مردم برايش هلهله برپا كرده بودند. روزگاري كه زمين سله نداشت و نفس مي‌كشيد. آن روز مردم همه شاد بودند و او از همه آنها شادتر بود. پسرك يتيم روستا داماد شده بود و زندگي‌اش را مي‌ساخت. پدر و مادرش را به‌خاطر نداشت، هرگز آنها را نديده بود. يتيم بدنيا آمده بود و يتيم بزرگ شده بود و حالا خانه و خانواده‌دار مي‌شد. كمي آنطرف‌تر، پشت اين جمعيت، خانه‌اي كاه‌گلي ساخته بود. جان كنده بود تا بتواند پدر دختر را راضي كند. سخت كار كرده بود تا بتواند اين زمين را بخرد و آن خانه را بسازد. عروسي كه برپا شد همه مردم روستا شاد بودند و او از همه شادتر بود. دستها او را تكان دادند. به جمعيت نگاه كرد، هيچكس شاد نبود. نگاهش به همسرش افتاد كه سرش را پايين انداخته بود و شانه‌هايش مي‌لرزيد. شبي را به ياد آورد كه دختر همينگونه سرش را پايين انداخته بود و گريه مي‌كرد. شبها دور از چشم همه يكديگر را در باغ پدر دختر مي‌ديدند، گل مي‌گفتند و گل مي‌شنيدند و فارغ از همه مردم روستا خوش بودند. آنروزها همه مردم خوش بودند. شبي را به ياد آورد كه در ميان درختان دختر را بوسيده بود و ساعتي بعد دختر روبروي او ايستاده بود و با سري پايين مي‌گريست. دختر را دوست‌تر مي‌داشت، او را در آغوش گرفته بود و بوسيده بود. دستها او را كشيدند و چند متر جلوتر بردند، نگاهش به فرزندش افتاد كه در آغوش مادرش گريه مي‌كرد. زمانيكه فرزندش بدنيا آمده بود مي‌دانست كه بايد بيشتر كار كند، اما دانستن‌اش ثمري نداشت. بارندگي نبود و زمين محصول نمي‌داد. مردم دست به دعا برداشتند اما آسمان نباريد. محصول كم شده بود و مردم ديگر خوش نبودند. آب كم بود و آب كه نباشد كاري از زمين برنمي‌آيد. كلوخي از ميان جمعيت به طرفش پرتاب شد و به دستش خورد. شبي را به ياد آورد كه سنگي به طرفش پرتاب شده بود. آن شب نوبت آب زمين او بود. آب را در زمين‌اش انداخته بود و خستگي در مي‌كرد. جريان آب كمتر و كمتر شده بود تا آنكه جوي خالي شد. بيل‌اش را برداشته بود و به سر جوي آب رفته بود. پسر كدخدا آب را دزديده بود و آب را در زمين خودشان انداخته بود. داشت با بيل آب را به زمين خودش برمي‌گرداند كه سنگي به طرفش پرتاب شد و پيشاني‌اش را شكافت. سر بلند كرد، پسر كدخدا به همراه دو برادرش بود. دعوا شد و بالا گرفت. در ميانه درگيري نفهميد چه شد كه بيل‌اش بر پيشاني پسر كدخدا نشست. يكي از دستها او را رها كرد و طناب را به دور گردن او مي‌انداخت. مرد همچنان محكم و استوار ايستاده بود و به زمين نگاه مي‌كرد. طناب كه به دور گردنش حلقه شد، نگاهش را زمين گرفت و به آسمان خيره شد. چند ابر بزرگ را بالاي سرش ديد. در اين چند سال قحطي ابرهاي سياه و سپيد آمده بودند و رفته بودند، بي آنكه قطره‌اي باران نصيب روستا كنند. مرد مايوس و ملتمس به آسمان خيره مانده بود. دستها او را رها كردند، جمعيت ساكت شد. صاحب يكي از دستها فرياد زد: «بِكِش!». مرد از زمين كنده شد و ميان زمين و آسمان به پرواز درآمد. چند لحظه بعد جسد مرد در آسمان تاب مي‌خورد. قطره‌اي بر زخم پيشاني مرد نشست. هلهله جمعيت بلند شد.

 

۱- سله: ترکهایی که در اثر خشکسالی روی زمین ایجاد میشود.

* به یاد «دخترای ننه دریا» و زنده یاد «احمد شاملو»

لینک ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:24 توسط  امضاء  |


لعل
 

از پشت شيشه نگاه مي‌كنم، شلوغه. بانك، سرصبح، شنبه، بايد هم شلوغ باشه. اين روز و اين ساعت همه‌جا همينه. دستگيره رو مي‌گيرم و هل مي‌دم. در سفت باز مي‌شه. زور مي‌زنم و مي‌رم تو. دو تا صف بلند توي بانك پيچيدن تو دل همديگه. دست دست مي‌كنم و مي‌رم پشت سر يه پيرزن چادري مي‌ايستم. صف ساكنه و جلو نمي‌ره. سرك مي‌كشم. كارمند باجه دو كند و آهسته كار مي‌كنه. صداي مردم توي صف دراومده. غر مي‌زنن. با صداي بلند و آهسته و پچ‌پچ كنان. آروم سرجام وايستادم و چيزي نمي‌گم. از پشت سرم يكي ميگه: «ببين آقا! اونوقت ميگن چرا توي اين مملكت كارا پيش نميرن. يارو عين لاك پشت كار ميكنه قرمساق.» خودم رو مي‌زنم به نشنيدن. ساكت سر جام وايستادم تا نوبتم بشه.
‌‌‌‌‌‍[]
پيرزن بيست تا قبض رو مي‌ريزه روي پيشخوان متصدي باجه دو. از پشت سر ميگه: «نگاه كن پيرزنه رو! قبض آب و برق همه محله‌شون رو آورده بده.» به قبض‌هاي پيرزن نگاه ميكنم. چيزي نميگم. تك‌تك قبض‌هاي پيرزن پرداخت ميشه و پيرزن بساطش رو آهسته و آرام جمع مي‌كنه و مي‌رود. « آقا بدو! عجله داريم.» قبض را مي‌گذارم روي پيشخوان.
[]
دلم درد مي‌كنه. تمام روده‌هام به‌هم مي‌پيچن. انگار يه مار توي دلم مي‌لوله. سيگاري آتش مي‌كنم. درد پابرجاست. بلند مي‌شوم و مي‌روم به طرف آشپزخانه. عرق نعنا مي‌خورم. افاقه نمي‌كنه. سيگاري آتش مي‌كنم. درد همچنان مي‌پيچه. شايد شام امشب مسموم بوده. لباس مي‌پوشم. «اينوقت شب كجا؟»   «درمونگاه. دل و روده‌ام داره مي‌تركه از درد. زود ميام.»
[]
وارد درمانگاه كه مي‌شوم ساكت و خلوت است. پول مي‌دهم و قبض مي‌گيرم. وارد اتاق دكتر مي‌شوم. معاينه‌ام مي‌كند و برايم سرم و آمپول مي‌نويسد. مي‌گويد اول سرم را بزنم و بعد آمپول‌ها. پول مي‌دهم و قبض مي‌گيرم.
[]
روي تخت دراز كشيده‌ام و به دست چپم سرم وصل شده. صداي جيغ و فرياد مي‌آيد. دوزن همزمان جيغ و داد مي‌كنند و كمك مي‌خواهند. به دنبال آنها صداي يك مرد هم وارد درمانگاه مي‌شود. «آقاي دكتر! تورو خدا زود باشين. بچه‌ام مرد.» دست راستم را زير گردنم مي‌گذارم. سَرَم را بالا مي‌آورم تا بهتر بشنوم.  «آقاي دكتر! يه كاري بكن جون مادرت!» سروصدا زيادتر مي‌شود. مردي با نوجواني در بغل وارد اتاق مي‌شود. نوجوان صورتش سفيد است و از دهانش خون مي‌ريزد. نوجوان را روي تخت مي‌خواباند. دكتر و پرستار وارد مي‌شوند و پرده را مي‌كشند. فقط سايه مي‌بينم. سروصدا كمتر شده. التماس‌ها ادامه دارد. «تورو خدا دكتر! بچه‌ام از دست رفت.» نوجوان عق مي‌زند. زمين خوني مي‌شود. به سِرُم نگاه مي‌كنم. چيزي به تمام شدنش نمانده. پيچ تنظيم را مي‌بندم. نوجوان عق مي‌زند. سَرَم را بلندتر مي‌كنم. به‌جز خون روي زمين و چند جفت پا چيزي نمي‌بينم. آمپول مي‌زنند، سرم وصل مي‌كنند، پانسمان مي‌كنند، داد مي‌زنند. نوجوان عق مي‌زند. نوجوان بازهم عق مي‌زند. فرياد دكتر به هوا مي‌رود: «محمود زنگ بزن به اورژانس!» صداي جيغ و فرياد بالا مي‌رود. دكتر داد مي‌زند: «محمود بدو!» صداي جيغ و فرياد بالاتر مي‌رود. دكتر ناله مي‌كند: «ديگه فايده نداره.» نوجوان مرد. ولوله و دادوبيداد بالا مي‌گيرد. نيم‌خيز مي‌شوم. دست دراز مي‌كنم و چسبها را مي‌كنم. باسرعت سوزن را از رگ مي‌كشم. از اتاق مي‌روم بيرون. از درمانگاه كه خارج مي‌شوم آمبولانس مي‌رسد. دستم مي‌لرزد. عرق كرده‌ام. سرم درد مي‌كند. قطره عرقي روي تيره پشتم سر مي‌خورد. سردم شده. مي‌لرزم. زانوهايم سست شده. مي‌نشينم كنار ديوار.
[]
« مي‌دوني، اين دفعه اولي نبود كه مردن يه آدم رو مي‌ديدم. من مردن زياد ديدم. خون زياد ديدم. بدتر از اين زياد ديدم. نزديك‌تر از اينهم ديدم. اما هر دفعه مث دفعه اوله. ميگن خون آدم رو مث سنگ مي‌كنه. آره. آره. آدم مث سنگ محكم مي‌شه. اما دفعه بعد كه مردن يه آدم ديگه رو مي‌بيني، مث سنگ ترك مي‌خوري، ميتركي، و دوباره سنگ ميشي.»     بغضم مي‌تركد. شانه‌هاي او هم مي‌لرزد.

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:7 توسط  امضاء  |