|
خاك
ماشين با سرعت ميگذرد . كوه هاي شني با تكه هاي بزرگ سنگ . [][][] روزها با سرعت گذشتند . آدمهايي از جنس گوشت و خون اما غريبه . [][][] ماشين با سرعت ميگذرد . از پنجره مي بينم ، تصوير ـ تصوير خاك . پرشهايي به خار ، به گياه ، به سنگ . [][][] خواننده فرياد ميزند . لذت ميبرم . منتظرم. او هم منتظر است. لذت ميبرم . [][][] ماشين با سرعت ميگذرد . تصوير ها دو در ميان ميشوند . خاك ، خاك ، روز اول ، خنده خاك ، خاك ، اوبا ، فرياد خاك ، خاك ، سنگ ، خار خاك ، خاك ، روز ،شب خاك ، خاك ، گرما ، سرما خاك ، خاك ، سنگ ، فرياد خاك ، خاك ، سنگ ، ريش خاك ، خاك ، تونل ، تاريكي صداي خواننده تاريكي ، تاريكي ، نواي ساز ، انتظار ، نور خاك ، خاك ، كوه ، گردنه ، پيچ خاك ، خاك ، گياه ، رنگ ، زرد ، بنفش ، سپيد خاك ، خاك ، سنگ ، ديدن ، دره ، نديدن ، سنگ ، سنگ ، سقوط پيچ وتاب ، برخورد ، نواي فلز و سنگ ، طعم خون ، فرياد ، سكوت [][][] به ماشين كه رسيدند ، هيچكدام جان نداشتند . تنها صداي خواننده بود كه : ـ كوچه لره سو سپميشم يار گلنده توز اولماسون .....
اوبا : سياه چادرهاي عشاير آذربايجان شرقي
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:35 توسط اثرانگشت
|
دو شمع برای یک سالگی
فصل گستاخی یک ساله شد.
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:29 توسط
|
زمين تو را ميخواند
مرد محكم و استوار ايستاده بود، با صورتي نتراشيده و زخمي برپيشاني عبوس و خشن مينمود و به زمين خيره شده بود. به «سله»۱ ها و به پاهاي برهنهاش نگاه ميكرد و ساكن ايستاده بود، گويي همهمه و هياهوي جمعيت اطرافش را نميشنود. دو نفر كه در طرفين او ايستاده بودند دست بر شانههايش گذاشتند. سرش را بلند كرد. روزي را به ياد آورد كه در همين زمين «ساقدوش»هايش دست بر شانههاي او گذاشته بودند و همين مردم برايش هلهله برپا كرده بودند. روزگاري كه زمين سله نداشت و نفس ميكشيد. آن روز مردم همه شاد بودند و او از همه آنها شادتر بود. پسرك يتيم روستا داماد شده بود و زندگياش را ميساخت. پدر و مادرش را بهخاطر نداشت، هرگز آنها را نديده بود. يتيم بدنيا آمده بود و يتيم بزرگ شده بود و حالا خانه و خانوادهدار ميشد. كمي آنطرفتر، پشت اين جمعيت، خانهاي كاهگلي ساخته بود. جان كنده بود تا بتواند پدر دختر را راضي كند. سخت كار كرده بود تا بتواند اين زمين را بخرد و آن خانه را بسازد. عروسي كه برپا شد همه مردم روستا شاد بودند و او از همه شادتر بود. دستها او را تكان دادند. به جمعيت نگاه كرد، هيچكس شاد نبود. نگاهش به همسرش افتاد كه سرش را پايين انداخته بود و شانههايش ميلرزيد. شبي را به ياد آورد كه دختر همينگونه سرش را پايين انداخته بود و گريه ميكرد. شبها دور از چشم همه يكديگر را در باغ پدر دختر ميديدند، گل ميگفتند و گل ميشنيدند و فارغ از همه مردم روستا خوش بودند. آنروزها همه مردم خوش بودند. شبي را به ياد آورد كه در ميان درختان دختر را بوسيده بود و ساعتي بعد دختر روبروي او ايستاده بود و با سري پايين ميگريست. دختر را دوستتر ميداشت، او را در آغوش گرفته بود و بوسيده بود. دستها او را كشيدند و چند متر جلوتر بردند، نگاهش به فرزندش افتاد كه در آغوش مادرش گريه ميكرد. زمانيكه فرزندش بدنيا آمده بود ميدانست كه بايد بيشتر كار كند، اما دانستناش ثمري نداشت. بارندگي نبود و زمين محصول نميداد. مردم دست به دعا برداشتند اما آسمان نباريد. محصول كم شده بود و مردم ديگر خوش نبودند. آب كم بود و آب كه نباشد كاري از زمين برنميآيد. كلوخي از ميان جمعيت به طرفش پرتاب شد و به دستش خورد. شبي را به ياد آورد كه سنگي به طرفش پرتاب شده بود. آن شب نوبت آب زمين او بود. آب را در زميناش انداخته بود و خستگي در ميكرد. جريان آب كمتر و كمتر شده بود تا آنكه جوي خالي شد. بيلاش را برداشته بود و به سر جوي آب رفته بود. پسر كدخدا آب را دزديده بود و آب را در زمين خودشان انداخته بود. داشت با بيل آب را به زمين خودش برميگرداند كه سنگي به طرفش پرتاب شد و پيشانياش را شكافت. سر بلند كرد، پسر كدخدا به همراه دو برادرش بود. دعوا شد و بالا گرفت. در ميانه درگيري نفهميد چه شد كه بيلاش بر پيشاني پسر كدخدا نشست. يكي از دستها او را رها كرد و طناب را به دور گردن او ميانداخت. مرد همچنان محكم و استوار ايستاده بود و به زمين نگاه ميكرد. طناب كه به دور گردنش حلقه شد، نگاهش را زمين گرفت و به آسمان خيره شد. چند ابر بزرگ را بالاي سرش ديد. در اين چند سال قحطي ابرهاي سياه و سپيد آمده بودند و رفته بودند، بي آنكه قطرهاي باران نصيب روستا كنند. مرد مايوس و ملتمس به آسمان خيره مانده بود. دستها او را رها كردند، جمعيت ساكت شد. صاحب يكي از دستها فرياد زد: «بِكِش!». مرد از زمين كنده شد و ميان زمين و آسمان به پرواز درآمد. چند لحظه بعد جسد مرد در آسمان تاب ميخورد. قطرهاي بر زخم پيشاني مرد نشست. هلهله جمعيت بلند شد.
۱- سله: ترکهایی که در اثر خشکسالی روی زمین ایجاد میشود. * به یاد «دخترای ننه دریا» و زنده یاد «احمد شاملو»
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:24 توسط امضاء
|
لعل
از پشت شيشه نگاه ميكنم، شلوغه. بانك، سرصبح، شنبه، بايد هم شلوغ باشه. اين روز و اين ساعت همهجا همينه. دستگيره رو ميگيرم و هل ميدم. در سفت باز ميشه. زور ميزنم و ميرم تو. دو تا صف بلند توي بانك پيچيدن تو دل همديگه. دست دست ميكنم و ميرم پشت سر يه پيرزن چادري ميايستم. صف ساكنه و جلو نميره. سرك ميكشم. كارمند باجه دو كند و آهسته كار ميكنه. صداي مردم توي صف دراومده. غر ميزنن. با صداي بلند و آهسته و پچپچ كنان. آروم سرجام وايستادم و چيزي نميگم. از پشت سرم يكي ميگه: «ببين آقا! اونوقت ميگن چرا توي اين مملكت كارا پيش نميرن. يارو عين لاك پشت كار ميكنه قرمساق.» خودم رو ميزنم به نشنيدن. ساكت سر جام وايستادم تا نوبتم بشه.
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:7 توسط امضاء
|
|