تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي
لحظه اي مانند اكنون ...
گيله دختر
مترو

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
"پیش از حمام"اثر اسماعیل کاداره
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

بدون عنوان
 

" دوستت دارم . "

پاسخی نبود

زن عاشقی نمی دانست

معشوق لال بود .

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:45 توسط  اثرانگشت  |


CARUSO
 

ترانه‌اي يافته‌ام كه حيفم مي‌آيد نگويم و نشاني ندهم بس كه ناب و زيباست. نام ترانه "CARUSO" است و به ياد خواننده تنور ايتاليايي "ENRICO CARUSO"  يكي از بزرگترين خوانندگان تنور تاريخ و به قولي بزرگترين خواننده تنور دنياي مدرن، سروده شده است. ترانه زيباي آين آهنگ را به همراه ترجمه آن مي‌گذارم. اجراي تكنيكي و فوق العاده زيباي "LUCIANO PAVAROTTI" را اینجا واجراي حسي و عاطفي "LARA FABIAN" را اینجا ببينيد و لذت ببريد.

                     Qui dove il mare luccica e tira forte il vento
Su una vecchia terrazza davanti al golfo di Surriento
Un uomo abbraccia una ragazza dopo che aveva pianto
Poi si schiarisce la voce e ricomincia il canto

Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai
È una catena ormai che scioglie il sangue dint'e vene sai

Vide le luci in mezzo al mare pensò alle notti là in America
Ma erano solo lampare e la bianca scia di un'elica
Sentì il dolore nella musica si alzò dal pianoforte
Ma quando vide la luna uscire da una nuvola
Gli sembrò più dolce anche la morte
Guardo negli occhi la ragazza quegli occhi verdi come il mare
Poi all'improvviso usci una lacrima e lui credette di affogare

Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai
È una catena ormai che scioglie il sangue dint'e vene sai

Potenza della lirica dove ogni dramma è un falso
Che con un po'di trucco e con la mimica puoi diventare un altro
Ma due occhi che ti guardano così vicini e veri
Ti fan scordare le parole confondono i pensieri
Cosi diventa tutto piccolo anche le notti là in America
Ti volti e vedi la tua vita come là scia di un'elica
Ma si è la vita che finisce ma lui non ci pensò poi tanto
Anzi si sentiva già felice e ricominciò il suo canto

Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai
È una catena ormai che scioglie il sangue dint'e vene sai
Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai
È una catena ormai che scioglie il sangue dint'e vene sai

اكنون كه دريا مي‌درخشد و باد زوزه كشان
بر ساحل كهنسال خليج «سورينتو» مي‌وزد،
مردي دختري را از پس اشك در آغوش مي‌گيرد،
سينه‌اش را صاف مي‌كند و آوازش را پي مي‌گيرد:


بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان.
كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.


نورهايي در دريا مي‌بيند و شبهاي آمريكا را به ياد مي‌آورد،
نورهايي كه فانوس ماهيگيران و عقبه سپيد كشتي هاست.
اندوهي در موسيقي مي‌يابد و از پشت پيانو برمي‌خيزد،
اما ماه را كه مي‌بيند كه از پشت ابرها آشكار مي‌شود،
مرگ برايش شيرين تر مي‌شود.
ناگهان قطره‌اي اشك فرو مي‌افتد و او درمي‌يابد كه غرق مي‌شود.


بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان.
كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.


قدرت اپرا آنجاست كه هر نمايش فريبي بيش نيست.
با كمي آرايش و اندكي چهره نمايي مي‌تواني ديگري باشي.
اما چشماني كه تورا مي‌نگرند، دو چشمي چنين نزديك و واقعي،
كلمات را از خاطرت مي‌زدايند و تورا به اعتراف وامي‌دارند.
و سپس همه چيز در نظرت حقير مي‌شود، حتي شبهاي آمريكا.
بازمي‌گردي و زندگي‌ات را پس عقبه سپيد كشتي مي‌بيني.
اما، آري، اين زندگي است كه به پايان مي‌رسد و مرد به آن نمي‌انديشد،
و برعكس احساس شادماني مي‌كند و آوازش را پي مي‌گيرد:


بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان.
كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.

بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان.
كنون زنجيري است در رگهايم كه گرماي خون من است، بدان.

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:12 توسط  امضاء  |


بهانه
 

چشمانم را گشودم

تو نبودی

تاریکی را بهانه کردم .

 

 

لینک ثابت نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 0:14 توسط  اثرانگشت  |