|
سه سوال
۱- نام سه کتابی که دوست داشتید شما نویسنده اش باشید . ۲- نام سه فیلمی که دوست داشتید شما سازنده اش باشید . ۳- سه شغلی که ماهیت و ویژگی های آن ذهن شما را به خود مشغول کرده است .
پیوست : خواهشمندیم لطف کرده و پاسخ این سه سوال را در بخش نظرات این پست برای ما بنویسید.
فصل گستاخی
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:7 توسط
|
انار
به حرکت دستاش روی انار دو نیم شده نگاه میکردم ، انگشتاش رو آروم حرکت می داد ، حرکت نرم انگشتاش روی انار من رو به یاد حرکت انگشتای کشیده و باریک یک پیانیست می انــــــــــداخت . دانـــــــه های درشت و سرخ انار از پوسته سفيد جدا مي شدن و تو كاسه بلـوري فرود مي اومــدن ، مــي شنيدم : ـ خسته شدم ... از نداری خسته شده ام . به حركت دستاش نگاه ميكردم و دستام رو حركت ميداد ، اون روي ميز و من زير ميز . ـ تنها دوست داشتن كافي نيست ... بايد مي جنبيدي كه نجنبيدي . نميدونم چرا برق آشپز خونه خاموشه ، تو نور كمرنگ غروب صورتش رو مي ديدم ، مات به انار و كاسه انار نگاه ميكرد و مي گفت : ـ فقط نداري نيست از رفتار سردت بيزارم از سكوتت ... به دستاش نگاه مي كردم و دستام تندتر حركت ميكردن . به لچك سفيد بعد از حمامش نگاه ميكردم كه باز شده بود و به صورتش يه حالت روحاني داده بود . يكهو سرش رو بلند كرد ، دستاش از حركت ايستادن و نگاهم كرد ، دستام از حركت ايستادن و سرم رو پائين انداختم و نگاهم رو دزدیدم . دستش رو دراز كرد و از روي ميز گرد آشپزخونه كه بين مون بود پاكت نامه رو برداشت ، تو هوا تكونش داد ... نشونم داد و گفت : ـ بازم ساكتي ... مهم نيست ... شب آخره ، ساكت باش . پاكت رو تو هوا ول كرد ، پاكت سفيد تو فضاي خاكستري تاب خورد و روي ميز افتاد . رد قرمز دستش روي پاكت مونده بود . دستام شروع به حركت كردن ، لچك رو با دستاي اناريش پشت سرش گره زد . مات نگاهم كرد ، چشماش خالي بودن . تو كسري از ثانيه تمام زنانگي از وجودش رفته بود . دستام داغ شدن ، بلند شدم ... به سمت اتاق خواب رفتم ... پتو رو پس زدم و خوابيدم . [][][] زن پاي تلفن داد مي كشيد . ـ مي بيني تو رو خدا هنوزم بي خياله ، دنيا رو به هيچ جاشم حساب نميكنه . از هفت و نيم تا حالا ساعتش زنگ ميزنه ولي بيدار نمي شه . جلسه دادگاه بيافته واسـه سـه مـاه ديگه به ارواح خاك مادرم روزگارش رو سياه ميكنم . " گوش تلفن را كوبيد و عصبي به سمت اتاق خواب رفت ، در را باز كرد و صدايش زد . ـ انگار نه انگار ، تكون نخورد . بازهم صدايش زد اما بلند تر . زن به سمت تختخواب رفت و مرد را بر گرداند . ملحفه ها سرخ بودند .
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:9 توسط اثرانگشت
|
|