|
قلب آینه
قبل از اينكه در قطار بسته شود، خودت را داخل كوپه پرتاب ميكني. كوپه شلوغ نيست اما جايي هم براي نشستن پيدا نميكني. جلوي در وسط دستت را به ميله فلزي بند ميكني. قطار حركت ميكند. چشم ميگرداني. نگاهت درميان مردم داخل قطار ميچرخد. به مردم نگاه ميكني اما كسي را نميبيني. ذهنت درگير است. به وعده ملاقاتي كه درپيش داري فكر ميكني، به چيزهايي كه ميخواهي بگويي، به چيزهايي كه شايد بشنوي و به كسي كه دوستش داري. غرق تفكراتت هستي و گهگاه جاي دستت را عوض ميكني تا بتواني از سردي فلز لذت ببري. به او فكر ميكني و اينكه كجا و چگونه با يكديگر آشنا شدهايد، به اينكه براي اولين بار اورا كجا ديدهاي، به ياد نميآوري. بيشتر فكر ميكني تا بلكه خاطرهاي، لحظهاي و يا تصويري را از اعماق ذهنت بيرون بكشي. هيچ چيز را به ياد نميآوري. تعادلت را از دست ميدهي. قطار ميايستد. سرت به ميله خورده است. عصبي نيستي، دلخوري. به تابلوي ايستگاه نگاه ميكني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو نيست. در باز ميشود. چند نفر پياده ميشوند و عدهاي سوار ميشوند. علاقهاي به پيدا كردن جايي براي نشستن نداري. فقط جاي دستت را عوض ميكني. كجا بودي؟ نميداني. به چه چيز فكر ميكردي؟ يادت نميآيد. ميان جمعيت چشم ميچرخاني. جوانك شلوار گشاد، زن بزك كرده كه بخشهايي از تنش پيداست، دوپيرزن حراف، پيرمردي ايستاده كنار در و يك فرشته را ميبيني. فرشته چشماني درشت و موهايي مجعد دارد و خال بسيار كوچك زير چشم چپش قهوهاي است. بينياش چنان زيبا و بينقص است كه گويي آنرا از سنگ تراشيدهاند. فرشته امروز تو دختر بچهاي پنج - شش ساله است كه دست مادرش را گرفته و به مردم نگاه ميكند. تابحال موجودي به اين زيبايي ديده بودي؟ قطعا نه. هرگز هم نخواهي ديد. به دختربچه نگاه ميكني و تجسم ميكني كه چندين سال بعد چقدر زيباتر خواهد شد. فرشته كوچك تو همانطور كه دست مادرش را گرفته است، با دقت و تعجب به مردم نگاه ميكند. به دختربچه خيره شدهاي كه نگاهش از شخصي به شخص ديگري ميچرخد. براي دختربچه دست تكان ميدهي. نميبيند. دوباره دست تكان ميدهي. بازهم تورا نميبيند. منتظر ميماني تا گردش نكاهش به تو برسد. دختربچه حالا به زن جوان بزك كرده زل زده است. زن جذاب است و خوشپوش، و در كاري كه قصد انجامش را دارد موفق است. حتي نگاه فرشته تو را هم دزديده است. تابحال چندبار با چنين زناني برخورد داشتهاي؟ درباره آنها چه ميداني؟ درباره زناني مثل مادر دختر چطور؟ لباسش و رفتار موقر و صادق است. كدام يك را ميشناسي؟ كدام يك را ميپذيري؟ نميداني. تو فقط يك زن را ميشناسي و او را دوست داري. او شبيه كدام است؟ نميداني. فقط اورا دوست داري. ناراحتي. زني را دوست داري كه حتي اورا نميشناسي. حتي به ياد نميآوري كه چگونه با او آشنا شدهاي. سربرميگرداني. فرشته به تو نگاه ميكند. برايش شكلك درميآوري. نميبيند. شايد او به تو نگاه نميكند و فقط اين تويي كه به او نگاه ميكني. دختربچه حالا به پيرمردي كه كنار درايستاده است نگاه ميكند. چهره پيرمرد را نميبيني و تنها از موي سفيد و اندامش ميداني كه مسن است. پيرمرد در دست راستش انگشتري با نشان زنبق سلطنتي دارد. چقدر اين انگشتر برايت آشناست. قبل از اينكه به انگشتري و نشان آن فكر كني متوجه ميشوي كه دختربچه ميخندد. حدس ميزني كه پيرمرد براي او شكلك درآورده است. كنجكاوي. قبل از هرچيز انگشتر و اينكه دختربچه چرا از بين اينهمه آدم جذب اين پيرمرد شده است. دلت ميخواهد الان به جاي پيرمرد در مركز توجه فرشته بودي. پيرمرد پالتوي مشكي و شال گردن خاكستري دارد. لباسها و كفشهايش نو نيستند، اما مرتب و تميزند. متوجه ميشوي پيرمرد دستش را روي ميله جابجا ميكند. شايد او هم ميخواهد از سردي فلز لذت ببرد. لبخند ميزني. قطار ميايستد. فرشته را ميبيني كه براي پيرمرد دست تكان ميدهد. پيرمرد از قطار خارج ميشود. ترديد نميكني. پياده ميشوي. حسودي. بدنبال پيرمرد به راه ميافتي. ميخواهي بداني اين پيرمرد كيست و بداني انگشتر از كجا آمده است و پیرمرد چه نكته جذابي دارد كه نگاه فرشته تو را دزديده است. باوجود سن پيرمرد هرچه تلاش ميكني به او نميرسي. روي پله برقي ايستادهاي و به پيرمردي كه چهار پله بالاتر از تو ايستاده است نگاه ميكني. هوس ميكني كه دستت را به ديوار بكشي و كمي از سردي استيل روي ديوارها لذت ببري. دستت را بالا ميبري اما سريع پس ميكشي. ميبيني كه پیرمرد دستش را روي ديوار ميكشد. دمغي. اين پيرمرد چيزهايي را كه تو دوست داري از آن خود ميكند. نگاه فرشته را از تو دزديده است و حالا سرماي فلز را از آن خودش ميكند. شايد اين فقط يك اتفاق باشد. با خودت فكر ميكني شايد يك اتفاق نباشد. شايد اين پيرمرد نيست كه همه چيز را از تو ميدزدد، شايد اين تويي كه ديگران همه چيزت را ميبرند. نگراني، ميترسي. با خودت فكر ميكني نكند معشوقهات را همين پيرمرد از آن خود كند. به ياد قرار ملاقاتت ميافتي. اما از پيرمرد ميترسي. ميخواهي تعقيبش كني. پيرمرد از ايستگاه خارج ميشود. تو نيز به دنبال او از ايستگاه خارح ميشوي. تابلوي ايستگاه را ميبيني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو بود. پيرمرد در پيادهرو به طرف شمال حركت ميكند. ميترسي شايد پيرمرد را گم كني. سرعتت را زيادتر ميكني و همچنان به او نميرسي. پيرمرد به چهارراه نزديك ميشود. ميداني كه از عرض خيابان عبور نخواهد كرد و درپيادهرو به سمت غرب حركت خواهد كرد. از كجا ميداني؟ حدس زدهاي؟ نميداني. پيرمرد به چهارراه ميرسد و به طرف غرب به حركتش ادامه ميدهد. تعجبزدهاي. متحيري كه چگونه توانستي مسير حركت پيرمرد را پيش بيني كني. بهسرعت به راهت ادامه ميدهي، اما ناگهان ميايستي. متوجه ميشوي كه پيرمرد دسته گلي در دست دارد و درتمام اين مدت تو آنرا نديده بودي. چگونه پيرمرد را زيرنظر داشتي و دسته گل را نديده بودي؟ نميداني. فقط ميداني پيرمرد دسته گلي نيلوفر در دست دارد. اين را هم ميداني كه هنوز نتوانستهاي صورت پيرمرد را ببيني. پيرمرد قدمهايش را آهسته ميكند و به پلاكها و تابلوها نگاه ميكند. به دنبال آدرسي ميگردد. تعادلت را از دست ميدهي. دستت را به ديوار تكيه ميدهي كه به زمين نيافتي. عصبي هستي. جواني كه از كنارت رد شده بود، به تو تنه زده و رفته است. به سمت پيرمرد برميگردي. پيرمرد جلوي يك در ايستاده است و قصد ورود دارد. شايد اين آخرين فرصت تو باشد. خودت را جمع ميكني و طرف پيرمرد ميدوي. درحال دويدن هستي كه خشكت ميزند. پيرمرد درحال وارد شدن به زيرزمين سرش را برگردانده و به تو نگاه ميكند. نه، به تو نگاه نميكند. سرش را بالا گرفته و به آسمان نگاه ميكند. ابروهاي كمپشتاش را گره كرده است و با همان دستي كه انگشتر زنبق سلطنتي دارد، موهاي سفيدش را مرتب ميكند. عينك كائوچويي قهوهاي به چشم دارد و يقه پيراهن آبي روشناش برق ميزند. پيرمرد وارد زيرزمين ميشود. مات و مبهوتي. تمام اين اجزا صورت را ميشناسي. اما كجا؟ نميداني. اين صورت متعلق به كيست؟ نميداني. براي پيدا كردن جواب وارد زيرزمين ميشوي. زيرزمين درحقيقت يك گالري هنري است. ديواري را رد ميكني و به سالن گالري ميرسي. كسي را نميبيني. متعجبي. شايد پيرمرد از در ديگري وارد فضايي جداگانه شده باشد. برميگردي. دري وجود ندارد. دوباره وارد سالن ميشوي. عكسهايي سياه و سفيد وبه ديوارها آويخته شدهاند. يك نمايشگاه عكس برپاست. صدايي زنانه ميگويد: « چه عجب! زود اومدي.» صدا را ميشناسي. به طرف صدا برميگردي. محبوب تو! اينجا؟ به خاطر ميآوري. وعده امروز اينجا بوده است. امروز افتتاحيه نمايشگاه عكس دختر مورد علاقه توست. شانههايت را بالا مياندازي و سرت را كج ميكني. تو را برانداز ميكند و ميگويد: « ميتونستي حداقل يه شاخه گل بگيري دستت و بياي.» عصباني است. «حالا دسته گل پيشكش خودت.» دستپاچهاي. فراموش كرده بودي. ميخواهي توضيح بدهي كه اجازه نميدهد حرف بزني. ميگويد: « ببين! ميگم خودت ميخواي اينجوري بشه قبول نميكني. كاراي خودت رو ميبيني؟ به هرحال ... خوب شد به اينجا رسيد. چند وقته كه ميخوام يه چيزي رو بهت بگم. ببين من و تو ديگه ....» ادامه حرفهايش را نميشنوي. مبهوتي. به تابلوي بزرگ پشت سر دختر خيره شدهاي. عكس بزرگي است از نيمرخ يك پيرمرد كه در پاركي نشسته است. متحيري. پيرمرد؛ پيرمرد امروز توست، حتي با همان لباسهايي كه امروز به تن داشت. به عكس با دقت نگاه ميكني. پارك و فضاي آن برايت آشناست. درختان، بوتهها و پرندگان پارك را بهخوب ميشناسي. اما به ياد نميآوري كه چه زماني و چه مكانيست. به عكس خيره ماندهاي كه با صداي فرياد به خودت ميآيي. « حواست كجاست؟ هان؟ دارم باهات حرف ميزنما.» دختر عصبانيتر شده است. دستانت را باز ميكني و لبخند ميزني. دختر تغيير حالت ميدهد و ميگويد: « طرف من نيا! به من هم دست نزن!» صدايش آرام ولي محكم شده است. عينكش را از روي بيني زيبا و خوشتراشش برميدارد و مينشيند. « ببين! بذار خيالت رو راحت كنم. من ديگه نيستم.» سرش را آرام تكان ميدهد و موهاي مجعدش ميلرزند. نفس تازه ميكند و ادامه ميدهد: « يادت ميآد اونروزي كه اين عكس رو ازت گرفتم. دفعه اولي كه همديگه رو ديديم رو ميگم. توي پارك نشسته بودي و ....» هيچ حسي نداري. ذهنت خالي شده است. عكس، دوربين، پارك، معشوقهات، همه و همه برايت آشنا هستند ولي چيزي به ياد نميآوري. به محبوبت نگاه ميكني، شايد هم فقط اين اوست كه به تو نگاه ميكند. به خال قهوهاي و كوچك زير چشم چپش خيره شدهاي. جملاتش را ميشنوي، اما نميفهمي. « ميدوني چيه؟ من اصلا از قيافهات خوشم نميآد. از اولش هم اشتباه من بود. معذرت ميخوام. از اون ابروهاي كم پشتات حالم بهم ميخوره. از اون عينك كائوچوييات متنفرم. عقام ميگيره وقتي ميبينم هميشه خدا پیرهن آبي ميپوشي. اصلا مگه تو پادشاه فرانسهاي يا مثلا شاهزاده انگليسي كه انگشتر زنبق سلطنتي دستت ميكني. به چه زبوني بهت بگم ....» ميخواهي فرياد بزني كه «اين امكان نداره.». صدايت درنميآيد. ذهنت خاليست. دنيا دور سرت ميچرخد. چشمانت سياهي ميروند. سرت گيج ميرود. ميافتي. سقوط ميكني. همه جا تاريك و تهي است.
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:7 توسط امضاء
|
سرب در گوش باران میخواند
تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه ميكردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و ميخواستم به پايين نگاه كنم، اما ميترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا ميدانست كي برميگردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرماندهاي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوتهايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوتها ايستاده بودم كه رسميتر جلوه كند. نظر فرماندهمان بود و تاييد شد. همانطور كه شق و رق ايستاده بودم، ديدم كه زني مسن با چادري مشكي به سمت ما ميآيد. محكمتر ايستادم. حدس زدم شايد از بنياد يا جايي شبيه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهي به من انداخت كه مثل مترسك بالاي تابوتها خشكم زده بود. خسته نباشيد گفت و به رديف تابوتها خيره شد. به برچسب روي تابوتها با دقت نگاه ميكرد. بدون اينكه سرم را پايين بياورم ميديدم كه لبانش ميلرزد، يا شايد داشت چيزي زير لب با خودش ميگفت، شايد هم داشت تابوتها را ميشمرد. به رديفهاي وسط رسيده بود كه ايستاد و جلوي يكي از تابوتها خشكش زد. چند ثانيه همانطور ايستاد و بعد خم شد كه پرچم روي تابوت را بردارد. با احتياط و احترام تمام گفتم: «ببخشيد خانوم. اما خودتون ميدونيدكه؟ نبايد به تابوت ها دست بزنين.» سرش را بلند كرد و چنان نگاهي به من انداخت كه دوباره خبردار شدم. همانطور كه خيره نگاهم ميكرد گفت: « چي رو نبايد؟ ميخوام پسرم رو ببينم.» تا اين جمله از دهانش بيرون آمد فهميدم كه ميخواهد چه كار كند. دردسر بدي بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا اين زن ميخواست داخل يكي از تابوتها را ببيند. آرام جلو رفتم و گفتم: « خانوم! براي من دردسر ميشه. خواهش ميكنم.» زن همچنانكه به تابوت خيره مانده بود جواب داد: «نه پسرم! هركي اومد چيزي گفت من گردن ميگيرم.» گفتم: «آخه مادر جان! اينجوري كه نميشه. مسئوليت اينجا گردن منه. خواهش ميكنم.» زن سرش را بلند كرد كه : «پسرم! من از تهران اومدم كه بچهام رو ببينم. مسئوليت و اين چيزا هم حاليم نميشه.» گيج شدم. پرسيدم: «از تهران؟ مادر جان اين تابوتها رو كه ميخوان ببرن تهران. نميشد همونجا ببيني؟» حالا ديگر كاملا نشسته بود. حق به جانب جواب داد: « بچه جون من يه مادرم. نميتونم تا سهشنبه صبر كنم. اين همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچهام اومده ميخوام ببينمش. توروخدا بذار يه دقيقه ببينمش. فكر كن منم جاي مادرتم. حرفم رو زمين ننداز. تورو جون مادرت.» نميدانستم بايد چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفي دلم هم برايش ميسوخت، اما دلم براي خودم بيشتر ميسوخت كه بايد توبيخ ميشدم. گفتم: «خب مادرجان اگه تهران ببينيش كه بهتره. اونجا بيشتر ميتوني ببينش. چرا اومدي اينجا؟» هر چند خودم ميدانستم كه دارم دروغ ميگويم. ملتمسانه جواب داد: «پسرم! من يه مادرم. نميتونم صبر كنم. دلم براي بچهام يه ذره شده. ميخوام ببينمش. تورو خدا بذار ببينمش. فقط يه دقيقه. تورو جون مادرت.» لاي منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نميكند شايد كوتاه ميآمدم، اما ميدانستم كه حتما گريه و شيون خواهد كرد. تا خواستم چيزي بگويم، سريع گفت: «قول ميدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نميدانستم بايد چه كار كنم. اين پا و آن پا ميكردم كه بهانهاي دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستي به سرم كشيدم. داشتم پيشانيام را با نوك انگشتانم ميماليدم كه گفت: « دور از جونت جوون! پسرم وقتي ميرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. واليباليست بود پسرم. وقتي رفت خودش رفت. نگفتم چرا ميري مادر؟ حالا كه اومده ميخوام ببينمش. ميخوام ببينم پسرم چه شكلي برگشته پيش مادرش. ببين جوون! من پيرزن فقط براي اين زنده موندم كه يه بار ديگه پسرم رو ببينم. توروخدا بذار ببينمش. من كه مثل خيلي از مادرا نتونستم عروسي پسرم رو ببينم. تورو جون مادرت بذار يه دقيقه پسرم رو ببينم.» دلم برايش ميسوخت. ميدانستم در تابوت را كه باز كند چه چيزي خواهد ديد. خم شدم و آرام گفتم: « مادر جان! چيزي كه توي اين تابوته ربطي به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن.» ادامه ندادم. پرسيد: «خب؟ بگو پسرم!» نميخواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه ديدم ادامه دادم: « برادر منم كه پارسال آوردن ميخواستم ببينمش. ديدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از ديدن پسرت. توي اين تابوتها چيزي نيست كه پسر تو باشه. چند تيكه استخون و يه پلاك زنگ زده. همين.» لبخند كجي تحويلم داد كه: « خدا برادرت رو بيامرزه. پسر جون حق داري نفهمي. يعني مادر نيستي كه بفهمي. مادرت چي؟ اون چي كار كرد؟» گفتم: « مادرم؟ مادرم خيلي ساله كه مرده. نبود كه ببينه.» آهي كشيد و جواب داد: « خدا مادرت رو هم بيامرزه. خوش به حالش. هيچي براي يه مادر بدتر از اين نيست. اينو من دارم بهت ميگم. بيين جوون! تو و برادرت از يه خون بودين. اما حكايت مادر فرق ميكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشيدم. شيره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توي دلم بوده. بزرگش كردم. هيچوقت خودتو با يه مادر مقايسه نكن. من اين بچه رو به دندون كشيدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من ميدونم كه پسرم الان سرومروگنده اينجا نخوابيده. پسرم اونقدر رشيد بود كه توي اين تابوتها جاش نميشه. فقط ميخوام ببينمش. فقط ميخوام ببينم چه جوري برگشته. ميخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. ميفهمي جوون؟» بياختيار سرم رو تكان دادم و تاييد كردم. گفت: « جوون! اميد منو نااميد نكن. روي يه مادر رو زمين ننداز. توروخدا بذار بچهام رو ببينم. قول ميدم سروصدا نكنم. فقط يه دقيقه. توروخدا.» نميدانم چه شد كه گفتم: « باشه مادرجان! فقط يه دقيقه. براي من دردسر درست ميشه.» خوشحال شد و با تكانهاي كج سرش قول داد. سرپا ايستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحتتر باشد، اما زيرچشمي نگاه ميكردم. زن بلند شد و بسم الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اينكه درون تابوت را ديد خشكش زد و متعجب به درون تابوت خيره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه ديده كه اينطور مبهوت شده است. سر كشيدم. درون تابوت يك پلاك بود و مشتي خاك كه پايين آن ريخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روي تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف ميزد به نرمي و با احتياط بدنه تابوت را نوازش ميكرد. حس بدي داشتم. چيزي آزارم ميداد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقبتر رفتم، اما آرام نشدم. حس ميكردم در اين فضا بيگانهام، مزاحمم. بغض گلويم را گرفته بود. حس ميكردم وجود من فضا را آلوده ميكند. عقبگرد كردم و بهسرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدايي از صحبتهاي زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روي زمين انداختم. بغضم تركيد. نشستم.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:28 توسط امضاء
|
حال ما خوب است
از دوستانی که در این مدت سر زدن و خبر گرفتن خیلی ممنونیم و از همه دوستان بابت نبودن و ننوشتن و این مقولات معذرت میخواهیم. قضیه اینه که حال ما خوب است فقط سرمون بدجور شلوغ شده و دسترسی به تلفن و در نتیجه اینترنت هم نداشتیم. بدینوسیله به اطلاع میرساند که بازهم در خدمتیم رفقا. پاینده باشید.
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:55 توسط امضاء
|
CARUSO
ترانهاي يافتهام كه حيفم ميآيد نگويم و نشاني ندهم بس كه ناب و زيباست. نام ترانه "CARUSO" است و به ياد خواننده تنور ايتاليايي "ENRICO CARUSO" يكي از بزرگترين خوانندگان تنور تاريخ و به قولي بزرگترين خواننده تنور دنياي مدرن، سروده شده است. ترانه زيباي آين آهنگ را به همراه ترجمه آن ميگذارم. اجراي تكنيكي و فوق العاده زيباي "LUCIANO PAVAROTTI" را اینجا واجراي حسي و عاطفي "LARA FABIAN" را اینجا ببينيد و لذت ببريد. Qui dove il mare luccica e tira forte il vento Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai Vide le luci in mezzo al mare pensò alle notti là in America Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai Potenza della lirica dove ogni dramma è un falso Te voglio bene assaie ma tanto tanto bene sai اكنون كه دريا ميدرخشد و باد زوزه كشان
بدان كه دوستت دارم. بسيار بسيار زياد، بدان.
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:12 توسط امضاء
|
سه شنبه ها تقویم سفید است
سريع از ماشين پياده ميشوم و چند نفس عميق ميكشم. از بوي ماندگي سيگار و چربي بدن كه خلاص ميشوم از راننده ميپرسم كه كريهام چقدر شده است. جواب ميدهد: « قابلي نداره آقا. سه و پونصد.» تعجب ميكنم: « سه و پونصد؟ تا اينجا كه راهي نبود.» لبخندي موذي حوالهام ميكند: « اي آقا! چه ربطي به راه داره؟ مسئله اورژانسي بودنه. مگه آژانس براي بيمارستان نگرفتي شما؟» ميخواهم توجيهاش كنم كه وقتي براي بيمارستان لزوما به معني بيمار بودنم نيست و شايد ميخواهم به دوستي قديمي سر بزنم، اما نگاه حق به جانب و سر كچلاش را كه ميبينم پشيمان ميشوم. كرايه را ميگيرد و ميگويد: « قابلي نداشت.» حتي زحمت جواب دادن را به خودم نميدهم كه مثل خودش تعارف كنم و بگويم : «خواهش ميكنم.» دلخورم، حس ميكنم سرم كلاه گذاشتهاند، واقعيت هم همين است. راه ميافتم داخل شوم كه نگبان جلويم را ميگيرد: « امروز روز ملاقات نيست آقا. چهارشنبه ها روز ملاقاته. برو فردا بیا.» ميگويم كه آمدهام مهندس را ببينم و اينكه از دوستانش هستم. پوزخند كثيفي ميزند كه از دندانهاي زردش هم كثيف تر بود: «برادر من! اينجا بيمارستانه. مهندس نداريم، فقط دكتر داريم.» برايش توضيح ميدهم كه مهندس، دوست قديمي من، مسؤل بخش تجهيزات بيمارستان است و اينكه آمدهام او را ببينم. چپ چپ نگاهم ميكند، انگار ميخواهم سرش را كلاه بگذارم. داخل كيوسك نگهباني ميشود و چنذ تلفن ميزند. بيرون ميآيد و همانطور كه انگشتش را توي گوشش ميچرخاند: « بفرماييد آقا! حتما ميدونيد كه از كدوم طرفه.» هنوز ده قدم دور نشدهام كه مردي با پيراهن خاكستري و صورتي نتراشيده جلويم را ميگيرد كه: «آقا جون مادرت كمكم كن. بچه ام مريضه. براي خوابوندنش پول كم آوردم. جون بچههات كمكم كن.» چشمم به چند برگي پزشكي در دست مرد ميافتد و ميپرسم: «چقدر كم داري؟» چشم چپش كه نيمه باز بود تا انتها باز ميشود و سريع ميگويد: «زياد نميخوام آقا. فقط لنگ پنچ شش تومنم. خدا از بزرگي كمت نكنه.» سرم را تكان ميدهم كه عجب روزگار كثيفي شده و شش هزار توماني را كه در جيبم پيدا كردهام به او ميدهم. پول را گرفت و خيلي سريع به طرف در خروجي بيمارستان به راه افتاد و تا به خودم بيايم كه چه كلاه گشادي سرم رفته و دنبالش بروم، ناپديد شد. دلخورتر و از خودم عصباني تر به راه ميافتم. به محض اينكه به جلوي ساختمان تجهيزات پزشكي ميرسم، مهندس را ميبينم كه با عجله از پلهها پايين ميآيد. گل از گلم ميشكفد كه: « به به! سلام آقاي مهندس عزيز! چطوري رفيق قديم؟ بابا لازم نبود پيشواز بياي.» هموانطور كه با عجله پايين ميآمد جواب داد: «سلام. خوبي؟ نه بابا! يكي داره ميميره. بايد برم اورژانس.» نگاهي به لباس سفيدش انداختم و گفتم: « تو مهندسي يا دكتر؟ اورژانس چه ربطي به تو داره؟» سريع دست داد و دستم را كه ميكشيد جواب داد: «بيا بريم توي راه برات ميگم. توي اورژانس به نفر حالش خرابه. دستگاه الكترو شوك هم يه هفته ميشه كه خراب شده و غير قابل تعميره. منم هر چي گفتم رئيس قبول نكرد كه يه دستگاه نو بخريم. الان هم كه اون بدبخت داره تلف ميشه زنگ زدن كه بيا سريع يه جوري راهش بنداز.» همانطور كه دنبالش ميدويدم پرسيدم: «حالا منو واسه چي ميبري؟» گفت: «آخه اگه من نباشم كه توي بخش تجهيزات راهت نميدن.» تا به اورژانش برسيم جسته و گريخته از روال و روتينهاي بيمارستان برايم گفت. به اورژانس كه رسيديم دكتري جلو دويد و گفت: «كجايي مهندس؟ طرف داره ميميره.» و دست مهندس را كشيد و من هم به دنبال مهندس كشيده شدم بالاي سر بيماري كه داشت نفسهاي آخرش را ميكشيد. مردي بود تقريبا جوان و حدود سي ساله كه بيني خوشتراشش در زمينه ريش بلندش زيباتر شده بود. مهندس سريع دستگاه را باز كرد و مشغول شد. من هم مات و مبهوت خيره شده بودم و نگاهم از مهندس به بيمار و از بيمار به دكتر ميچرخيد. ناگهان دكتر فرياد زد: «چي شد مهندس؟ بجنب ديگه!» مهندس نگاهي به دكتر انداخت و بلندتر داد زد: «ميخواي چي كار كنم؟ مگه الكيه الاغ؟» دكتر خواست چيزي بگويد، اما چشمهاي كوچك مهندس را كه حالا كاملا گشاد و پر از خون شده بود را ديد پشيمان شد. چند قدم عقب تر رفتم تا شايد از اين طوفان در امان باشم. چند لحظه بعد شنيدم كه دكتر آرام گفت: «ولش كن مهندس! بيخيالش شو.» مهندس همانطور كه سرش پايين بود جواب داد: «چي چي رو ولش دكتر؟ طرف داره ميميره.» دكتر عينك بدون فريماش را جابجا كرد و گفت: «نه مهندس. طرف مرد.» و صبر نكرد تا جوابش را بگيرد، گوشياش را روي سينه بيمار گذاشت و از اتاق خارج شد. حس ميكردم در آن اتاق اضافي هستم، خواستم از اتاق بيرون بروم اما نتوانستم. احساس گناه ميكردم، حس ميكردم تمام اين مشكلات بهخاطر حضور من است، اما نه ميتوانستم خارج شوم و نه ميتوانستم بودن در آن فضا را تحمل كنم. در حال هواي خودم بودم كه شنيدم مهندس رو به پرستاري كه داشت ملحفهاي روي مرده ميكشيد داد زد: «گمشو بيرون! گمشو عوضي!» پرستار رفت و مهندس مشغول جمع كردن وسايلاش شد و در همان حال با خودش حرف ميزد: « آخه كثافتها، مگه پول اين دستگاه چقدره؟ هان؟ مگه چنده آخه؟ روزي خداد تومن از ملت ميگيرن، اونوقت ميگين پول اينو نداريم. عوضي ها....» سرش را بلند كرد و نگاهش به من افتاد كه مثل جنزدهها مات شده بودم. به طرفم آمد و دستم را گرفت كه: «بيا بريم دفتر من. اينجا به درد تو نميخوره. تو عادت نداري.» و مرا با خود بيرون كشيد و تا زمانيكه به دفترش برسيم حتي يك كلمه حرف نزد. پشت ميزش كه نشست و منشي كه چايي آورد حالش بهتر شد و شروع به حرف زدن كرد. از كارش، از زندگياش، از همسرش و از بيمارستان گفت. داشت درباره گردش مالي بيمارستان حرف ميزد كه چيزي به ذهنش رسيد و تلفن را برداشت و شمارهاي گرفت. شنيدم خطاب به شخصي كه در طرف ديگر بود گفت: «من الان ميرم اورژانس و اون الكتروشوك قراضه رو ميارم دفترم. يه گزراش هم ميدم كه اورژانس فاقد الكتروشوكه. اونوقت مجبور ميشين يكي بخرين. رئيس هم هر كاري دلش خواست بكنه.» بدون خداحافظي تلفن را قطع كرد و گفت: «يه دقيقه اينجا بشين تا برگردم.» تا چيزي بگويم سريع اضافه كرد: «اصلا نه! بيا كمكم كن اون دستگاه لكنتي رو بياريم اينجا. دست تنها نميتونم.» خواستم چيزي بگويم كه دستم را گرفت و با خودش به اورژانس برد. به بخش اورژانس كه رسيديم و وارد اتاق شديم، ديدم جواني با لباس سفيد و موهاي بلند مشغول دادن ماساژ قلبي(.C.P.R) به بيمار مرده است و در اثر تلاشي كه ميكند عرق از پيشانياش جاري شده است. مهندس با ديدن اين صحنه عصباني شد كه: «هوي يارو! چه غلطي ميكني؟ اين يارو مرده.» جوان بدون اينكه دست از كارش بكشد جواب داد: «ميدونم. استادم گفته بايد تمرين كنم.» مهندس بُراق شد و داد زد: « استادت غلط كرد با تو. گمشو تا نزدم لت و پارت كنم.» جوان با ديدن آچاري كه در دست مهندس بود ترسيد و دست از كار كشيد كه برود. در لحظهاي كه جوان از جلوي ما رد ميشد مهندس ناگهان آچار بالا برد و جوان هول كرد و سرش را پايين كشيد و به سرعت دور شد. مهندس رو به كن كرد و گفت: «ميبيني وضع ما رو. به مردهاش هم رحم نميكنن. عوضي تمام دندههاي اين فلك زده رو شكست.»
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:58 توسط امضاء
|
زمين تو را ميخواند
مرد محكم و استوار ايستاده بود، با صورتي نتراشيده و زخمي برپيشاني عبوس و خشن مينمود و به زمين خيره شده بود. به «سله»۱ ها و به پاهاي برهنهاش نگاه ميكرد و ساكن ايستاده بود، گويي همهمه و هياهوي جمعيت اطرافش را نميشنود. دو نفر كه در طرفين او ايستاده بودند دست بر شانههايش گذاشتند. سرش را بلند كرد. روزي را به ياد آورد كه در همين زمين «ساقدوش»هايش دست بر شانههاي او گذاشته بودند و همين مردم برايش هلهله برپا كرده بودند. روزگاري كه زمين سله نداشت و نفس ميكشيد. آن روز مردم همه شاد بودند و او از همه آنها شادتر بود. پسرك يتيم روستا داماد شده بود و زندگياش را ميساخت. پدر و مادرش را بهخاطر نداشت، هرگز آنها را نديده بود. يتيم بدنيا آمده بود و يتيم بزرگ شده بود و حالا خانه و خانوادهدار ميشد. كمي آنطرفتر، پشت اين جمعيت، خانهاي كاهگلي ساخته بود. جان كنده بود تا بتواند پدر دختر را راضي كند. سخت كار كرده بود تا بتواند اين زمين را بخرد و آن خانه را بسازد. عروسي كه برپا شد همه مردم روستا شاد بودند و او از همه شادتر بود. دستها او را تكان دادند. به جمعيت نگاه كرد، هيچكس شاد نبود. نگاهش به همسرش افتاد كه سرش را پايين انداخته بود و شانههايش ميلرزيد. شبي را به ياد آورد كه دختر همينگونه سرش را پايين انداخته بود و گريه ميكرد. شبها دور از چشم همه يكديگر را در باغ پدر دختر ميديدند، گل ميگفتند و گل ميشنيدند و فارغ از همه مردم روستا خوش بودند. آنروزها همه مردم خوش بودند. شبي را به ياد آورد كه در ميان درختان دختر را بوسيده بود و ساعتي بعد دختر روبروي او ايستاده بود و با سري پايين ميگريست. دختر را دوستتر ميداشت، او را در آغوش گرفته بود و بوسيده بود. دستها او را كشيدند و چند متر جلوتر بردند، نگاهش به فرزندش افتاد كه در آغوش مادرش گريه ميكرد. زمانيكه فرزندش بدنيا آمده بود ميدانست كه بايد بيشتر كار كند، اما دانستناش ثمري نداشت. بارندگي نبود و زمين محصول نميداد. مردم دست به دعا برداشتند اما آسمان نباريد. محصول كم شده بود و مردم ديگر خوش نبودند. آب كم بود و آب كه نباشد كاري از زمين برنميآيد. كلوخي از ميان جمعيت به طرفش پرتاب شد و به دستش خورد. شبي را به ياد آورد كه سنگي به طرفش پرتاب شده بود. آن شب نوبت آب زمين او بود. آب را در زميناش انداخته بود و خستگي در ميكرد. جريان آب كمتر و كمتر شده بود تا آنكه جوي خالي شد. بيلاش را برداشته بود و به سر جوي آب رفته بود. پسر كدخدا آب را دزديده بود و آب را در زمين خودشان انداخته بود. داشت با بيل آب را به زمين خودش برميگرداند كه سنگي به طرفش پرتاب شد و پيشانياش را شكافت. سر بلند كرد، پسر كدخدا به همراه دو برادرش بود. دعوا شد و بالا گرفت. در ميانه درگيري نفهميد چه شد كه بيلاش بر پيشاني پسر كدخدا نشست. يكي از دستها او را رها كرد و طناب را به دور گردن او ميانداخت. مرد همچنان محكم و استوار ايستاده بود و به زمين نگاه ميكرد. طناب كه به دور گردنش حلقه شد، نگاهش را زمين گرفت و به آسمان خيره شد. چند ابر بزرگ را بالاي سرش ديد. در اين چند سال قحطي ابرهاي سياه و سپيد آمده بودند و رفته بودند، بي آنكه قطرهاي باران نصيب روستا كنند. مرد مايوس و ملتمس به آسمان خيره مانده بود. دستها او را رها كردند، جمعيت ساكت شد. صاحب يكي از دستها فرياد زد: «بِكِش!». مرد از زمين كنده شد و ميان زمين و آسمان به پرواز درآمد. چند لحظه بعد جسد مرد در آسمان تاب ميخورد. قطرهاي بر زخم پيشاني مرد نشست. هلهله جمعيت بلند شد.
۱- سله: ترکهایی که در اثر خشکسالی روی زمین ایجاد میشود. * به یاد «دخترای ننه دریا» و زنده یاد «احمد شاملو»
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:24 توسط امضاء
|
لعل
از پشت شيشه نگاه ميكنم، شلوغه. بانك، سرصبح، شنبه، بايد هم شلوغ باشه. اين روز و اين ساعت همهجا همينه. دستگيره رو ميگيرم و هل ميدم. در سفت باز ميشه. زور ميزنم و ميرم تو. دو تا صف بلند توي بانك پيچيدن تو دل همديگه. دست دست ميكنم و ميرم پشت سر يه پيرزن چادري ميايستم. صف ساكنه و جلو نميره. سرك ميكشم. كارمند باجه دو كند و آهسته كار ميكنه. صداي مردم توي صف دراومده. غر ميزنن. با صداي بلند و آهسته و پچپچ كنان. آروم سرجام وايستادم و چيزي نميگم. از پشت سرم يكي ميگه: «ببين آقا! اونوقت ميگن چرا توي اين مملكت كارا پيش نميرن. يارو عين لاك پشت كار ميكنه قرمساق.» خودم رو ميزنم به نشنيدن. ساكت سر جام وايستادم تا نوبتم بشه.
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:7 توسط امضاء
|
اخبار واصله
چند وقتی بود که همچین یه جورایی پیدامون نبود و خبری ازمون نمی رسید. خب زندگی همینه دیگه. توی این چند وقت حسابی سرمون شلوغ پلوغ بوده و هنوز هم هست. خبر جدید اینه که٬ بازم دوری و دلتنگی و هزار مکافات دیگه. «اثر انگشت» بعد از صورت گرفتن مقدمات و اینجور مقولات دیروز راهی اردبیل شد تا کار جدیدی رو شروع کنه. الان هم در روستایی به نام «آق چای» ساکنه که نمیدونم چه جور جاییه.فقط از بخت بد اینو میدونم که اونجا اصلا آنتن نمیده٬ همینم باعث نگرانی بیشتر و دلتنگی فراوانترم شده. خدا صبرم بده. بعد از کمک مختصری که به «اثر انگشت» در مقولات مقدمه ای داشتم٬ الان دستم توی چندتا پوست گردو گیر کرده که به محض خلاص شدن از این پوست گردوهای نازنین با تمام توان برمیگردم.
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:51 توسط امضاء
|
پنجره
مرد جوان روی مبل راحتی لم داده و با سیگارش بازی می کند. دست دراز می کند و لیوان چای را که چند دقیقه پیش روی میز گذاشته در میان دستانش می گیرد٬ اما لیوان را برنمیدارد طبق عادت همیشگی اش دمای لیوان را سنجیده است. سیگار را بین لبهایش می گذارد و کبریت می زند. به ملایمت پک عمیقی می زند و گویی درحال چشیدن نوشیدنی تازه ای باشد٬ دود آنرا تکه تکه بیرون می دهد. صدای محزون و گرفته خواننده ای که چند سال پیش مرده در فضای خانه به گوش می رسد. خانه اش نسبتا کوچک اما فوق العاده تمیز و مرتب است. سیگارش به نیمه می رسد. لیوان چای و یک حبه قند برمی دارد. همیشه همین کار را انجام می دهد. وقتی دمای لیوان به حد معینی می رسد سیگارش را روشن می کندو زمانیکه سیگارش نصف می شود شروع به خوردن چای می کند. به این ترتیب چای و سیگارش همزمان به اتمام می رسند. همواره در زندگی اش تابع نظم و ترتیب بوده است و همه چیز مانند وسایل خانه اش سر جای خودش بوده است. مرد جوان با چهره ای عبوس و متفکر و بینی خوش تراش و ابروهای کم پشت اش روی مبل راحتی لم داده و ساعات ابتدایی شب را می گذارند. دستش را روی پیشانی اش می کشد٬ عرق کرده است. با خودش فکر می کند که تازه تابستان شروع شده است و تا فصل سرما راه زیادی باقی مانده است. این تابستان از هر سال گرمتر است و او از گرما تنفر دارد. سیگار دیگری روشن می کند و تا سیگارش تمام شود کانالهای مختلف تلویزیون را مرور می کند. کلافه است و گرمای هوا و تنهایی کلافه ترش می کند. بلند می شود تا از کتابخانه کتابی بردارد. با نگاهش گشتی در میان کتابهای کتابخانه چوبی می زند. کتابی را برمی دارد: « نبرد من » بقلم « آدولف هیتلر ». کتاب را برانداز می کند. یادش می آید که دوست دخترش همیشه نسبت به سلیقه کتاب خواندنش و مخصوصا این کتاب معترض بوده است. دختر موبلند ترکه ای همیشه از کتابهای او بدش می آمده است. دختر موبلند به او می گفته که باید کتابهای بهتری بخواند٬ رمان بخواند. به یاد دختر موبلند ترکه ای می افتد. می خواهد کتاب را سرجایش بگذارد اما پشیمان می شود. قبل از اینکه بنشیند پنجره را تا نیمه باز می کند تا هوای اتاق کمی عوض شود. سیگار دیگری روشن می کند و مشغول مطالعه می شود٬ اما حواسش جای دیگری است. به پاییز گذشته فکر می کند. زمانیکه این کتاب را خریده بود و دختر کتاب را پاره کرده بود. دختر را مجبور کرده بود تا دوباره آنرا بخرد. دختراز عقاید خشک و افراطی مرد جوان احساس بدی داشت٬ اما نمی توانست کاری از پیش ببرد. مرد جوان اهمیتی نمی داد. عقاید شخصی اش برای او از همه چیز مهمتر بود. مرد جوان همچنانکه روی مبل راحتی لم داده مثل همیشه تند و سریع می خواند. صفحه ۳۳: « انسان باید به همه زیر و بم مکاتب سیاسی آشنا باشد تا بتواند ....» صدای وزوز حشره ای باعث می شود تا سرش را بلند کند. خرمگسی از میان پنجره نیمه باز وارد خانه شده است. کتاب را روی میز می گذارد و به سراغ خرمگس می رود. تابه حال خرمگسی به این بزرگی ندیده بود. سعی می کند خرمگس را بکشد اما نمی تواند. سرانجام خرمگس راهش را به بیرون پیدا می کند و خارج می شود. مرد سریع پنجره را می بندد. به بیرون نگاه می کند. پیرمرد همسایه را می بیند که سگش را برای هواخوری بیرون آورده است. یاد زمستان گذشته افتاد. زمانیکه با دختر موبلند درباره این پیرمرد خرفت و سگش صحبت می کرده است.در میان حرف او ناگهان دختر به او گفته بود که حامله است. شوکه شده بود. چند لحظه ای ساکت به دختر خیره مانده بود و بعد به دختر گفته بود که سقط جنین کند. دختر گفته بود که نمی تواند و دلش نمی آید. به دختر گفته بود راهی ندارد و مجبور است. دختر گریه کرده بود. مرد جوان به طرف آشپزخانه می رفت و به آن شب زمستانی فکر می کرد. چند لحظه بعد با لیوان چای برگشت و روی مبل نشست. کتاب را برداشت و ادامه داد. مرد جوان در کتاب غرق شده بود. صفحه ۶۳ : « .... و همه باید بدانیم که غیر از توسل به جنگ از هیچ راه به مقصود نخواهیم رسید.» دوباره صدای وزوز حشره حواسش را پرت می کند. سرش را بلند می کند. خرمگس باز هم در خانه پرواز میکند٬ اما این بار بزرگتر شده است. عصبانی می شود. بلند می شود تا کار خرمگس سمج را یکسره کند. به خاطر می آورد که پنجره را قبلا بسته بوده است. عصبانی تر می شود. خرمگس را تعقیب می کند. خرمگس وارد اتاق خواب می شود. مرد وارد اتاق می شود و چراغ را روشن می کند. نه خرمگس را می بیند و نه صدایی می شنود. با دقت به اطراف اتاق نگاه می کند. چشمش روی دیوار به هدیه دختر موبلند می افتد. گردنبندی نقره ای که مدالیون آن نقش عجیبی دارد. نقشی شبیه به یک چهره که شباهتی به چهره هیچ انسان و حتی جانوری ندارد. به یاد روزی که این هدیه را گرفت می افتد. دختر گردنبند را به او داده بود و گفته بود که هرگز او را نخواهد دید.مرد جوان فقط به او نگاه کرده بود. از آن روز دختر را ندیده بود. دوباره صدای خرمگس را شنید. این بار صدا از بیرون اتاق خواب می آمد. مرد جوان ازعصبانیت و تعجب برافروخته و سرخ شده بود. با عجله به هال می دود. صدای خرمگس از سمت کتابخانه می آمد. به طرف کتابخانه می رود. خرمگس روی گردنبندی که روی ستون کنار کتابخانه آویخته شده٬ نشسته است. گردنبندی که دختر موبلند خواسته بود تا همیشه آنجا کنار کتابخانه باشد. گردنبندی نقره ای که مدالیون آن نقش عجیبی داشت٬ نقشی دقیقا مشابه نقش مدالیون آویخته به دیوار اتاق خواب. دختر خواسته بود تا دوستانش این گردنبند را به مرد جوان بدهند. در نامه ای به مرد جوان نوشته بود تا آنرا همیشه روی ستون کنار کتابخانه نگه دارد. مرد جوان آخرین خواسته دختر را انجام داده بود. آنروز بهاری را به خاطر می آورد. دختری مومشکی و عینکی به خانه مرد آمده بود و نامه و گردنبند را به او داده بود. دختر عینکی داستان را برای مرد تعریف کرده بود. دختر موبلند پس از سقط اجباری جنین و ترک مرد جوان خود را کشته بود و به عنوان آخرین وصیت خواسته تا مرد جوان گردنبند را همانگونه خواسته بود نگه دارد تا دختر موبلند او را ببخشد. برایش فرقی نمی کرد. اهمیتی نمی داد٬ اما به آخرین خواسته دختر عمل کرده بود. مرد جوان همچنانکه این خاطرات را به یاد می آورد به خرمگس خیره شده بود. با خود فکر می کرد که این حشره بزرگ هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. حشره هیچ شباهتی به خرمگس نداشت. آهسته و آرام کتاب « نبرد من » را برداشت. قصد داشت با ضربه ای سریع و محکم کار حشره را تمام کند. به حشره خیره شده بود. کتاب را آرام آرام بالا برد و درست در لحظه ای که می خواست ضربه را وارد کند ناگهان حشره پرید و روی لب مرد جوان نشست. برای لحظه ای کوتاه مرد جوان سوزش و لرزشی روی لبش حس کرد. ترسید. هول شد. سرش گیج رفت. کتاب از دستش افتاد. مرد تلوتلو خوران به عقب می رفت و حشره همچنان روی لبش بود. سوزش لبهایش بیشتر می شد. به یاد اولین باری افتاد که دختر موبلند را بوسیده بود. در همین خانه و همینجا کنار کتابخانه بود. مرد جوان پایش روی کتاب لیز خورد. کتاب از وسط به دو نیم شد و مرد جوان از عقب روی زمین افتاد. چشمانش سیاهی می رفت. به سختی نفس می کشید. می ترسید. حشره را می دید که بزرگتر و بزرگتر می شد. با خودش فکر می کرد که این حشره هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. فکر می کرد که تصویر این حشره را قبلا جایی دیده است. حشره همچنان بزرگتر می شد. مرد جوان می توانست جزئیات اندام و چهره حشره را به وضوح ببیند. نفس اش به شماره افتاده بود. فکر می کرد که چهره این حشره کاملا شبیه نقش چهره روی مدالیون ها بود. مرد جوان نفس های آخرش را می کشید.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:45 توسط امضاء
|
بستر
سرباز كه پوست سبزهاي داشت به اسلحهاش تكيه داده بود و سبيلهايش را ميجويد. كلافه و بيحوصله بود. طي دو ساعت گذشته هر كاري كه به ذهنش خطور ميكرد انجام داده بود، اما فايدهاي نداشت و تا صبح زمان زيادي مانده بود. سرنيزه را از غلافش بيرون آورد و شروع كرد به كشيدن طرحهاي مبهمي روي خاك. پس از چند لحظه سرش را بلند كرد و گفت: « بسه بابا! حوصلهام رو سربردي. يه چيزي بگو، يه كاري بكن.» سرباز لاغراندام همانطور كه نشسته بود و اسلحهاش روي پاهايش بود، جواب داد: « چي بگم؟» - چه ميدونم! از خودت بگو. از ننه بابات بگو. يه زري بزن ديگه. سرنيزه را در غلافش گذاشت و بلند شد. « اينجوري كه نميشه آخه. تا صبح دق ميكنيم اينجا. همينجوري نشستي زل زدي به آتيش كه چي بشه آخه؟ هان؟» سرباز لاغر سرش را بلند كرد و گفت: « از آتيش خوشم مياد. نور و گرماش رو دوست دارم.» - نكنه عاشقي بدبخت؟ بچه توي اين دوره و زمونه عاشقي آخر و عاقبت نداره ها. - من كه نگفتم عاشقم. فقط از آتيش خوشم مياد. - حالا هر چي. حواست رو جمع كن كه زياد نري تو نخش. آتيش توهم داره. وهمش ميگيردت بدبخت ميشي ها. پوزخندي زد و نشست. « ببينم، چند ماه خدمتي بچه؟» - يازده. - هوم. خوبه. اما كلي كار داري تا به حاجيت برسي. منو كه ميبيني دو ساله كه اينجام. يكي دو سال ديگه هم مهمونم اينجا. - ميدونم. از بچهها شنيدم چه كارايي كردي. - پس حاليته با كي طرفي؟ - هوم! - يه منم و يه اين پادگان. خط هيچ احدالناسي رو نميخونم. خودمختارم واسه خودم. نگاه متعجب سرباز لاغر را كه ديد سريع گفت: « الانم كه اومدم نگهباني خودم خواستم.» سرباز لاغر چيزي نگفت. بلند شد، بند اسلحهاش را روي شانهاش انداخت و خواست كه برود. - اوهوي! كجا عمو؟ - ميرم يه كم چوب بيارم. - برو بابا. تو هم كشتي مارو با اين آتيشت. آخرش يا خودت ديوونه ميشي يا منو ديوونه ميكني. برو. سرباز راه افتاد و رفت و كمكم در سياهي شب گم شد. [] سرباز سبزهرو مقداري چوب در آتش گذاشت و نشست. اسلحهاش را بين پاهايش قرار داد و دستانش را روي خشاب گذاشت و به اسلحه تكيه داد. با صداي بلند با خودش حرف ميزد: « شانس مارو باش. يه شب بيخواب شديم اومديم نگهباني، گير عجب مشنگي افتاديم. ديوونه خلوچل انگار اومده دردري. يكي نيست بگه اينو آوردين خدمت نظام كه چي بشه آخه؟» آهي كشيد و سرش را رو به آسمان بلند كرد: « خدايا مصبات رو شكر. اينم بخت و اقبال بود نصيب ما كردي. يه بار شد يه چيز درست و حسابي نصيب ما بكني؟ يه بار شد غير از بدبختي و بيچارگي چيزي به ما بدي؟» ساكت شد. سرش را تكان داد و آرام زير لب گفت: « خدايا شكرت.» [] تكه چوبي را از جلوي پايش برداشت و با آن آتش را زيرورو كرد. شعلههاي آتش جلوي چشمانش ميلرزيدند. چشمانش با حركت شعلهها به طرف آتش جذب ميشد و بيشتر و بيشتر و درون آن كشيده ميشد. همانطور كه عميقتر در آتش فرو ميرفت؛ چهره مادرش را ميديد، مادر مهربان و صبور، مادر كه طاقتش تاق شد، مادر كه صبرش تمام شد، مادر كه سالهاست رفته است. بعد از سالها دوباره مادر را در آتش ميديد. آخرين بار مادر را در ميان آتشي ديده بود كه از رنج و عذاب گر ميگرفت و اين آتش از چوب و ذغال. ذغال! ذغال سرخ و برافروخته، ذغال گل انداخته، ذغال باب طبع پدر. پدر! پدر كه هر چه بود ونبود با ذغال و منقل سوخت و برباد رفت، پدر كه زندگي خودش؛ زندگي مادر؛ زندگي همه را با ذغال و منقل سوخت و فنا شد. پدر، پدر كه از ذغالاش، منقلاش و افيون آتشي شد كه مادر گرفت و برد. آتش او را گرفته بود و با خود ميبرد. آتش كه نه، كه تودهاي ذغال سرخ و گلانداخته. ذغال، ذغالي كه خواهر را به يادش ميآورد، خواهر كه مهياگر ذغال و منقل پدر بود، خواهر كه بعد از مادر وارث افيون پدر بود. خواهر كه به خانه بخت رفت تا ذغال پدر كه نه، شوهر را مهيا كند. خواهر كه به راه مادر رفت، خواهر كه آتش او را گرفت. ميخواست بلند شود، دير شده بود. وهم آتش او را گرفته بود. انچه كه سالها زير خاكستر شرارت پنهان كرده بود، حالا گر گرفته بود و جسم و روحش را ميسوزاند. خواست كه چشمش را از آتش بگيرد، دير شده بود. [] سرباز روي سنگ نشسته بود و اسلحه بين پاهايش بود و به آن تكيه داده بود. دستانش روي خشاب بود و چانهاش روي لوله اسلحه. هنوز به آتش نگاه ميكرد. انگشتش آرام آرام به طرف پايين ميلغزيد تا بالاخره ماشه را لمس كرد. بهآرامي به ماشه فشار وارد ميكرد. خلاصي ماشه رو به اتمام بود و با فشار بعدي كار تمام بود. ناگهان توده چوب و ذغال فرو ريخت و آتش متلاشي شد. چشمانش دو دو ميزد. ترسيده بود. ناگهان اسلحه را پرت كرد، انگار مار در دستش بوده باشد. بلند شد. ايستاد. به تاريكي خيره شده بود. دستانش ميلرزيد. سرباز لاغر از تاريكي به روشنايي اطراف آتش نزديك ميشد. او را كه ديد هراسان پرسيد: «چيه؟ چت شده؟ جن ديدي؟» به خودش آمد. سعي ميكرد به خودش مسلط باشد. گفت: « نه بابا! جن كجا بود. عقرب بود. كم مونده بود نيشم بزنه.» دولا شد و اسلحهاش را برداشت. بلند كه ميشد نگاهي به آسمان انداخت و آرام زيرلب گفت: «خدايا شكرت.»
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:18 توسط امضاء
|
قانون
دستكش هايش را درآورد و در جيب اش گذاشت. همانطور كه خيره به چشمانم
نگاه مي كرد، پوزخندي زد .
گفت: بايد مي دونستي كه هر عملي يه عكس العملي داره. تنهايي خوش بگذره
نارفيق.
برگشت و همانطور كه مي رفت همه جا تاريك و تاريكتر مي شد.
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:39 توسط امضاء
|
پَرسه
(1) مرد جوان جلوی باجه بلیط فروشی ایستگاه مترو ایستاده بود و در جیبهایش به دنبال پول خرد میگشت. متصدی باجه کاملا عصبی و کلافه به نظر میرسید. بالاخره پول را پیدا کرد و با لبخندی پیروزمندانه تحویل متصدی داد. زن نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و با عصبانیت بلیط را برایش پرت کرد. بلیط را برداشت و کیف چرمش را روی شانهاش انداخت و به راه افتاد. همچنانکه میرفت برگشت و نگاهی شیطنتآمیز به زن انداخت. زن توجهی به او نداشت و داشت پولهایش را مرتب میکرد. سر و وضع ظاهری مرد جوان مرتب و شیک بود، اما گونههای گودافتاده و موهای سفید فراوانش با سن و سالش در تناقض بود. از پلهها پایین رفت و به سکو رسید. خواست بنشیند و منتظر بماند اما قطار خیلی زود رسید. (2) از قطار که پیاده میشد، برگشت و نگاهی به دختر انداخت و موذیانه برایش چشمک زد. دختر موهای بلندی داشت و روسری قرمزش تناسب غریبی با مانتوی شتری رنگش داشت. به نظرش این مرد جوان؛ خوش صحبت و جذاب میآمد، اما تردید داشت که خودش را درگیر این غریبه بکند یا نه. مرد به او گفته بود که عطر خنکش با رنگهای گرم لباسش تناسبی ندارد و چند عطر مد روز به او معرفی کرده بود. برای همین فکر میکرد که که او احتمالا مردی اغفالکننده و زنباره است. لبخندی زد و رویش را برگرداند. هنگام راه افتادن قطار، مرد با دستمالی که تکان میداد دختر را بدرقه میکرد. دختر خندهاش گرفته بود و احساس پشیمانی میکرد که با او نرفته است. قطار رفت و مرد جوان نیز به سمت خروجی مترو حرکت کرد. (3) از دخترک فروشنده عطر ایستگاه مترو، سه نمونه عطر زنانه گرفته بود و داشت فکر میکرد. به دخترک گفت:« به نظر شما کدومش بهتره؟» - بستگی داره خب؟ - شما فکر کن برای یه خانمی به سن و سال خودتون میخوام. - این یکی بد نیست. - خیلی خوبه. از همین بدین لطفا. پول را داد و عطر را گرفت. زانوهایش را کمی خم کرد و دولا شد و بسته عطر را به طرف دخترک دراز کرد: « تقدیم به عطر فروشی که خودش عطر نمیزنه.» دخترک مات مانده بود و نمیدانست چه بگوید. به نظرش شوخی بیمزهای بود. مرد او را متقاعد کرد که قصد شوخی و یا آزار او را ندارد و بعد از کمی صحبت، درنهایت دخترک تردیدش برطرف شد و عطر را گرفت و تشکر کرد. مرد جوان کیفش را که برمیداشت، مثل مرشدی که مریدش را نصیحت کند گفت: «هیچوقت برای چیزی که لایقش هستی تشکر نکن، دختر.» و بدون خداحافظی رفت. (4) داشتم چای دم میکردم که زنگ زد، چند بار پشت سرهم. از پشت آیفون پرسیدم: «کیه؟» - مزاحم تلفنیه. خب منم دیگه کرهخر. در رو واکن کثافت. در رو باز کردم و منتظر شدم تا برسه بالا. آدم خوبیه، قابلاعتماد و خوشمشرب. دوستامون خیلی ازش خوششون نمیاد، میگن آدم بیبندوباریه. اینم فقط به خاطر اون میگن که اهل مشروبه و با زنها راحت ارتباط برقرار میکنه. همه فکر میکنن آدم زنباره و میگساریه. اما اون فقط اونجوری که دوست داره زندگی میکنه. و من میدونم که در تمام عمرش هیچ زنی توی زندگیش نبوده بجز مادرش. مهمترین علت اینکه بچهها ازش خوششون نمیاد اینه که طاقت شوخیها و طعنههاش رو ندارن، اما من میدونم که پشت اون بدزبونی و طعنهها فقط محبت و علاقه خوابیده. اومد تو. داد زد: «اوهوی! کدوم گوری هستی کرهخر؟ برات مربای هلو آوردم. نون و کره که داری عوضی؟» از توی یخچال یه پاکت سیگار درآوردم و براش پرت کردم. سیگاری نبود، اما هروقت مشروب میخورد سیگار میکشید. هروقت هم که میخواست مشروب بیاره قبلش تلفنی خبرم میکرد، مثلا میگفت: « دو جلد رمان اسب سفید میارم بخونیم.» یعنی دو شیشه ویسکی WHITE HORSE . یا مثلا میگفت:« برات مربای هلو میارم. نون و کره بگیر که عصرونه بزنیم.» یعنی از شرابهای هلوی دستساز خودش میاره و مخلفات و سیگارش رو من باید بگیرم. میگفت مکالمات تلفنی ضبط میشن و اینجوری مثلا رد گم میکرد. گفتم: « چایی میخوری؟» - بیار که بعدش یه حال مفصلی بکنیم. این یکی بد کوفتیه. 22 درصد درستش کردم اما اندازه 53 درصد افاقه میکنه لامصب. عادتش بود. برای مشروبهایی که خودش میساخت درصد تعیین میکرد، شراب موز 47 درصد، شراب انگور 16.5 درصد، لیگور سیب 45 درصد. هیچوقت هم اعدادش روند نبود. همیشه با هم مشروب میخوردیم. چون هیچکس دیگهای رو نداشتیم که باهاش بشینیم و مشروب بخوریم، نه من و نه اون. اهل بدمستی و این حرفا هم نبود. بعد از مشروب آواز میخوندیم و آهنگ گوش میکردیم، شوخی و خنده و درددل. چای رو که گذاشتم جلوش. دستم رو گرفت و صاف زل زد توی چشمام. گفت:« چه گهی میخوری این روزا؟ کاروبارت میزون هست؟» - آره. همه چی ردیفه. باور کن. - هنوز هم با همون دختره پتیاره رفیقی؟ - آره. - نمیخوای بگیریش؟ - نمیدونم. شاید هم عروسی کردیم. - عجب الاغی هستی تو. ولش کن بابا. گلت رو بچین و برو. خر نشی یه وقت. - چی؟ - شوخی کردم بابا. دختر خوبیه. از دستش ندی. اوضاع مالیت ردیفه یا بازم تو فلاکت سیر میکنی بدبخت؟ - نه. الان اوضاع خوبه خوبه. - بشین. (5) - این یکی رو میریم به سلامتی تو و زن زندگیت. - سلامتی! - سلامتی! - یه سیگار بده بینم، کثافت! سیگار رو دادم بهش، یکی هم خودم برداشتم. آتش کردیم. دوسه پک که کشید افتاد به سرفه. سیگار رو گذاشت توی زیرسیگاری و دوید به طرف دستشویی. منم دویدم دنبالش. در رو بست و از تو قفل کرد. هول کرده بودم. صدای عق زدنش رو میشنیدم. بعد از اینکه حسابی بالا آورد، دستشویی رو شست، آبی به صورتش زد و رو رو باز کرد. نگاهی به من که رنگ به صورتم نبود انداخت و گفت:« چیه؟ چته عوضی؟ آدم کمظرفیت ندیدی؟» نگرانش بودم. گفتم:« تو خوبی بابک؟ مگه دکتر نگفت که نباید مشروب بخوری؟» - ولش کن اون احمقو. اون پدرسگی که گفته مشروب نخورم یا خودش تا حالا نخورده یا بلد نیست بخوره. اصلا گورپدر تو و همه دکترا. چشمکی زد و گفت: « به این میگن هافتایم. بریم واسه نیمه دوم. زود باش عوضی.» رفتیم و نشستیم. سیگارها تا ته سوخته بودن. دو نخ دیگه روشن کردیم. پرسیدم:« حالت چطوره بابک؟ میخوای بریم بیمارستان؟» گفت:« خفه شو احمق. من حالم توپه توپه.» من تنها کسی بودم که مشکلاش رو میدونستم، اونهم اتفاقی. یه روز که رفته بودیم خیابونگردی حالش بهم خورد. بردمش دکتر. توی یکیدو هفتهای که درگیر معاینه و آزمایش بودیم نتونست منو دست به سر کنه. روز آخری که قرار بود نتیجه رو بدن، دکتر گفت که میخواد با من حرف بزنه. عصبی شد و سرم داد زد که:« من مریضم اونوقت میخواد با تو حرف بزنه. غلط کرده با تو. باید به خودم بگه.» رفت توی اتاق و بعد از نیم ساعت که اومد بیرون، زد روی شونهام و گفت:« پسر کلی باکلاس شدم. دیگه منم از این چیزمیزای خارجی دارم.» - شوخی نکن بابک. دارم پس میوفتم. بگو قضیه چیه؟ - کره خر! چرا حالیت نیست؟ میگم خارجیه احمق. دُکی میگه کمیابه. کلی هم کلاس داره. - بس کن تو رو خدا. جون مادرت بگو قضیه چیه. میدونستم که کادرش رو از تمام دنیا بیشتر دوست داره. همیشه میگفت:« مادرم تنها زنیه که منو بدون چشمداشت دوست داره. مادرم تنها زن توی دنیاست که بهش اعتماد دارم.» اثر کرد. میخندید و هنوز نگاهش برق داشت، گفت:« دُکی میگه لوسمی دارم. کلی کلاس داره پسر.» - لوسمی؟ مطمئنی؟ - آره بابا! دروغم چیه؟ نفهمیدم چی شد. حالم که سرجاش اومد، دیدم داره با منشی دکتر گپ میزنه و میخنده. دیگه مطمئن شدم که سرکارم گذاشته. رفتم پیش دکتر. راست گفته بود. دکتر گفت که بابک لوسمی داره و بیماریش خیلی پیشرفت کرده. میگفت معلوم نیست چقدر وقت داره. شاید یه ماه، شاید هم یه سال. از اون قضیه ششهفت ماهی میگذره. بابک خیلی لاغر شده، اما به روی خودش نمیاره. حالش روز به روز بدتر میشه اما بروز نمیده. بهغیر از من کسی از بیماریش خبر نداره، حتی مادرش. من هم بهش قول دادم که به کسی نگم. اگر هم بگم شاید کسی باور نکنه، بسکه شوخ و سرحاله. هیچ تغییری توی رفتارش ایجاد نشده. میگه:« چه فرقی داره الاغ؟ دستکم اینجوری خارجیتر میمیرم.» میگه:« حالیت نیست دیگه کرهخر. اینجوری لااقل خودم آمار زندگیم دستمه.» وقتی هم که براش نگران میشم و غصه میخورم داد میزنه که:« من دارم میمیرم تو غصه میخوری؟ هروقت گفتن تو داری میمیری اونوقت بشین ماتم بگیر.الاغ! مرض داری عیش آدم رو خراب میکنی؟» حواسم نیست. دستش رو جلوی صورتم تکون میده و میگه:« اوهوی! قرار نیست بری توی لب. پیک بعدی رو بزن که دیوانه شی.» (6) آسمان گرگومیش و هوا مهآلود است. در خانهای باز میشود و مرد جوانی با پالتوی خاکستری و شال زرشکی و کیف چرمی خارج میشود. در را میبندد و به بالا و پنجرههای ساختمان نگاه میکند و پس از چند لحظه مکث بهراه میافتد. به سر کوچه که میرسد به بالا و پایین خیابان نگاه میکند و به طرف سمت راست حرکت میکند. پس از چند قدم میایستد، فکر میکند و برمیگردد و به طرف پایین خیابان و ایستگاه اتوبوس میرود. در ایستگاه اتوبوس چندین زن و مرد کارمند منتظر اتوبوس نشستهاند. مرد جوان کنار زن جوانی که مانتو و مقنعه مشکی و عینک قرمز دارد مینشیند و میپرسد:« اتوبوس کی میرسه؟» زن با بیحوصلگی میگوید که اتوبوس تا یک ربع دیگر خواهد آمد. مرد جوان عینک دستهکائوچوی قهوهای رنگش را جابجا میکند، لبخندی میزند و میگوید:« چه عطر خوشبویی! دیور؟ درسته؟» زن با تعجب به مرد خیره میشود. (7) فردا صبحاش که بیدار شدم، نبود. صبح زود رفته بود. روی در دستشویی یه یادداشت گذاشته بود که: « الاغ عزیز! بیدار که بشی من رفتم. جایی کار دارم باید برم خونه و یه سری وسیله بردارم. آخر هفته یه سری بهت میزنم. بابک.» دروغ میگفت. میخواست صبح منو نبینه. همه وسایل کارش توی کیفش بود. شبهایی که میاومد خونه من همین کار رو میکرد، که فرداش از خونه بره و به کارهاش برسه. دروغ گفته بود. میخواست منو نبینه، در حقیقت من اونو نبینم. دوسه هفتهای پیداش نبود. وقتی برگشت گفت که برای ماموریت رفته بود شهرستان. دروغ میگفت. چیزی نگفتم. از اون شب آخر هم حرفی نزدم. اونهم چیزی نگفت. میدونستم که میخواست اون شب رو فراموش کنیم. میخواست اون شب و اتفاقاتش رو دفن کنیم، مثل خودش. دو ماه بعد مرد. خونه مادرش مرد. روزیکه که دفنش کردیم یاد اون شب آخر و حرفی که زد افتادم. پیکاش رو سر کشید، یه سیگار روشن کرد. دودش رو خیلی آروم و باوسواس داد بیرون. سرش رو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد، نگاهش برق همیشگی رو نداشت. بیمقدمه گفت: « توقع زیادیه، اما دلم میخواد زیادتر از حقم نفس بکشم.» دوباره سرش رو انداخت پایین. خواستم چیزی بگم، اما همونطور که سرش پایین بود سیگارش رو گرفت طرفم و با همون لحن همیشگیاش گفت:« خفهشو سیگارتو بکش کثافت!»
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط امضاء
|
ذوق مرگی مفرط
بالاخره انتظار به سر اومد و "اثر انگشت" از تبریز برگشت٬ اما بدجور مریضه و آنفلونزا هم زورش خیلی زیاده. اما من از دلتنگی فراوان دراومدم و الان در وضعیت ذوق مرگی مفرط هستم."اثر انگشت" هم فردا یه پست خواهد گذاشت چون فعلا هم مریضه و هم خسته.آخ که چقدر خوشحالم که برگشته. اینم از یه خبر خوب.
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:54 توسط امضاء
|
گوش
بعد از قرنها به دستور «اثر انگشت» داستانی در وبلاگ میذارم٬ اما بعلت اینکه «اثر انگشت» هنوز در تبریز است این داستان بدون نظر و ویرایش او در اینجا آورده میشود. من هم خیلی دلم برایش تنگ شده. با عرض معذرت از اینکه این داستان که اسمش هست٬ «گوش»٬ کمی طولانی شده خواهش میکنم تحمل کرده و آنرا در «ادامه مطلب» بخوانید. ممنون از لطفتان. ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 5:58 توسط امضاء
|
ذغال خوب
به دلیل مورد شماره یک نمی خواستم خودم رو وارد بازی یلدا کنم٬ مخصوصا که «اثر انگشت» رفته تبریز٬ اما مگه گذاشتین؟ هی وسوسه کردین٬ امان از رفیق بد و دغال خوب! اسامی اونایی رو که وسوسه ام کردن و باعث شدن که دست به این کار بزنم رو مینویسم که اگه بلایی سرم اومد٬ «اثر انگشت» انتقامم رو بگیره. «فرهود» ٬ «مخمل بانو» ٬ «ایکاروس» ٬ «نرگس» ٬ «سنجاب خانوم» و «سورئالیست». در ضمن اونایی که اسمشون از قلم افتاده خودشون هر چه سریعتر نسبت به اعتراف و معرفی خودشون اقدام کنن.
۱- وقتی جریانی شکل میگیره و همه همراهش میشن٬ از اینکه منم دنبال جریان برم متنفرم. مثل همین قضیه یلدا بازی که این دفعه کم آوردم. (به هر حال برای هر چیزی دفعه اولی وجود داره دیگه.) ۲- عاشق موزیکم و به شدت در موردش آدم دگم و سخت گیری هستم. ۳- استاد لالایی گفتن هستم ولی توی خوابیدن خنگم. ۴- از سوسک در حد مرگ میترسم. ۵- همیشه و همه جا در مورد جنگ حرف میزنم٬ نه بخاطر اینکه بهش علاقه دارم. چون جنگ رو با تمام وجود حس کردم ازش متنفرم.
خیالتون راحت شد! خوب منم یه چند نفری رو معرفی میکنم که خودشون بیان و خودشون رو مثل من بدبخت کنن. «استاکر» ٬ «حیوان» ٬ «نیما» ٬ «بابا قصه گو» و «رضا».
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:38 توسط امضاء
|
غیبت
خدمت دوستان عزیز عارضم که چند روزی غیبت داشتیم که به دلایلی چند بوده و امید آن داریم که مورد بخشایش قرار گیریم. غیبت اینجانبان از آن جهت بوده که «اثر انگشت» برای سفری کاری عازم دیار مشروطیت٬ تبریز٬ شده و سی روزی را در آن شهر سپری خواهد نمود و این حقیر نیز به جهت رفع و رجوع برخی امور رهسپار دیار «عبید زاکانی»٬ قزوین٬ شده بودم و اکنون که بازگشته ام میبینم که بازی بزرگی را که گویا مربوط به شب یلدا بوده است را از کف داده ایم٬ دریغ و صد افسوس!
در ارتباط با بازی مذکور چیزی نمی نویسم٬ البته شاید فعلا٬ اما فقط یک نکته را لازم میدانم که بنویسم. اما قبل از آن باید یادآور شوم که «فصل گستاخی» همچنان پابرجا خواهد ماند٬ درست است که خیلی دلتنگم اما مبادا فکر کنید که دچار غیبت کبری خواهیم شد.
میگن هر آدمی یه داستانه٬ اما من میگم هر آدمی فقط یه بلوفه.
لینک ثابت
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:26 توسط امضاء
|
فریاد
[][][] بقیه پول رو گرفتم. چپوندم توی جیب شلوارم. یه خداحافظی سرسری حواله کردم و پیاده شدم. هوا خیلی سرده. در رو بستم٬ بسته نشد. بی خیال راه افتادم و رفتم. تو این سیاه زمستون مردم مثل مور و ملخ ریختن توی خیابون. همه جا شلوغه٬ اما تنها صدایی که توی گوشم ول میخوره صدای شلپ شلپ کفشهام روی زمین خیسه. به آسمون نگاه میکنم٬ تا چشم کار میکنه ابرهای سیاه و آبستن. سردم میشه. کیفم رو روی دوشم میاندازم و دستهام رو میکنم توی جیبهام. هوا سرده اما خیابون شلوغه و تنها چیزی که از این همه شلوغی چشمهام میبینن دست دختر بچه ای که دست باباش رو گرفته. دستهاش اونقدر کوچیکن که فقط میتونه دو تا انگشت رو بگیره. میرن توی یه مغازه. دیگه دست دخترک رو نمیبینم. سرم گیج میره. چشمهام همه جا میچرخن. به پاهام نگاه میکنم. اینجا آشناتره. هوا سرده. صدای موتور میاد توی گوشم. [][][] همهمه داره دیوونه ام میکنه. سرم داره از درد میترکه. مردم بالای سرم جمع شدن و نگاه میکنن. هر کسی یه چیزی میگه. می خوام داد بزنم٬ صدام در نمیاد. می خوام بلند شم٬ نمی تونم. یه مرد کچل میاد بالای سرم. بوی دود توی دماغم می پیچه. [][][] «آقا تو رو خدا!» سرم رو میچرخونم. دختر بچه با چشمهای روشن و مات٬ با ظرف اسفند کنار شیشه وایستاده. دست میکنم توی جیب شلوارم. یه پونصد تومنی میاد توی دستم. میدم بهش. دخترک پول رو گرفت و رفت. «دست خوش جوون! تو این دوره زمونه دیگه کسی از لوطی گری ها نمیکنه. ایول به مرامت.» چیزی نمیگم. راننده سوژه اش رو پیدا کرده. شروع میکنه به حرف زدن. [][][] «حالت خوبه آقا؟» دستم رو میگیره. بلندم میکنه. به ماشین تکیه میدم. سرم داره میترکه. دست میذارم روی سرم. داغه. خون. مرد کچل پکی به سیگارش میزنه و میگه: «نامردا فلنگو بستن. کیف میف ات رو که نزدن؟ امون از این موتوری جماعت.» سرم گیج میره. سردمه. میگم که باید برم خونه و میخوام که برام یه تاکسی بگیرن. مرد کچل میگه: «باشه آقا! خونه تون کدوم طرفه؟» بوی دود داره خفه ام میکنه. [][][] «چشم بد بترکه!» نگاه میکنم. دختر بچه با چشمهای تیره و کدر٬ با ظرف اسفند وایستاده کنار شیشه. دست میکنم توی جیب شلوارم. یه پونصد تومنی میاد توی دستم. میدم بهش. دخترک پول رو گرفت و رفت. «ای آقا! چه کاریه آخه؟ به اینا نباید پول داد. اینا وضعشون از من و شما خیلی بهتره به مولا.» ساکتم. راننده سوژه اش رو پیدا کرده. شروع میکنه به حرف زدن.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:13 توسط امضاء
|
خیاط افتاد تو کوزه
قبل از هر چیز از نظر لطف دوستان عزیزی که ما رو مورد تفقد قرار دادند خیلی خیلی ممنونیم و میگیم: «مرسی». باید بگم که اجرای نمایشنامه خوانی مربوطه قرار است در اداره تئاتر (میدان فروسی - کوچه پارس) برگزار شود که تاریخ آن هم بعلت همکاری وحشتناک مسئولین حول و حوش ۱۰ دی قراراست باشد٬ البته فعلا. اما به محض اینکه تاریخ دقیق آن مشخص شد٬ به اطلاعتان خواهیــــــم رســــــاند و همین الان بـــــگـم ذوق مرگ میشیم اگه بیاین و بازم ما رو مورد تفقد خودتون قرار بدین. اما بعد٬ همیشه به همه میگفتم که آقایون خانوما به تکنولوژی اعتماد نکنید٬ مخصوصا به این اینترنت که اصلا صاحب هم حتی نداره. حالا خیاط هم افتاد تو کوزه. یه سایتی بود که ما عکسای کارمون رو اونجا آپلود میکردیم که بذاریمشون توی این وبلاگ معزز٬ اما از بخت بد سایت مذکور به همون بلایی دچار شد که قبلا هم «سایت قفسه» بهش دچار شده بود. آخه یکی نیست بگه آدم عاقل٬ از یه سوراخ چند بار گزیده میشی؟ بهر حال این بود که عکسای کارمون پرید و رفت و همینجا از همگی شما معذرت فراوان میخواهیم. و خواهش میکنیم اگه سایت معتبری برای آپلود عکس و این چیزا سراغ دارین ما رو بی خبر نذارین. بازم ممنون. پ.ن: مخمل بانو، فرهود و دوستانی که دور از مائید جاتون یک دنیا خالیه .
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 4:38 توسط امضاء
|
پاریس، جشن بیکران
اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی٬ باقی عمرت را٬ هر جا که بگذرانی٬ با تو خواهد بود٬ چون پاریس جشنی است بیکران. همینگوی به یکی از دوستان خود ٬ ۱۹۵۰
بعد از مدتها هوس کردم یه چیزی بغیر از داستان اینجا بذارم٬ به همین علت مطلبی در موردکتابی مینویسم که حسابی روحم رو جلا داده. البته حتی نوشتن و نظر دادن درباره کتابی از «ارنست همینگوی» دل و جرات و حتی جسارت زیادی میخواد. « پاریس, جشن بیکران» کتابی از همینگوی کبیر است که آنرا بین سالهای ۱۹۵۷تا ۱۹۶۰ و درباره خاطراتش در سالهای ۱۹۲۶-۱۹۲۱ در پاریس است٬ زمانیکه همینگوی جوان به همراه اولین همسرش به دنبال کسب نام و شهرت و مهمتر از آن تجربه اندوزی بوده است. این کتاب که با ترجمه عالی « مرحوم فرهاد غبرایی» و توسط انتشارات «کتاب خورشید» چاپ شده است٬ کتابیست خارق العاده که خواندن آنرا به تمام دوستان توصیه میکنم. و در ضمن پیشنهاد میکنم آنرا مثل من کم کم مطالعه کنید. مانند نوشیدنی گوارایی که آنرا جرعه جرعه می نوشیم تا لذت و گوارایی آن باقی بماند و بیشتر دوام داشته باشم. این کتاب که مجموعه ایست از بیست داستان کوتاه٬ خاطرات همینگوی از زندگی او در پاریس٬ اما کاملا خاطره نویسی نیست و نباید باشد٬ همینگوی حقیقت را با تخیل ترکیب میکند و داستانهایی را خلق میکند که به قول «ماریو بارگاس یوسا» هر کدام داستانی کوتاه هستند آراسته به حسنهای بهترین داستانهای همینگوی. در این کتاب میبینیم که همینگوی چگونه به دنیا نگاه میکرده و چگونه از پس هر اتفاق کوچک داستانی خلق میکند شاهکار. در این کتاب می بینیم که همینگوی چگونه زندگی میکرده و هدف متعالی زندگی اش٬ ادبیات٬ را دنبال میکرده و به قول یوسا تمام ماجراجویی هایش در راستای همین هدفش بوده و با حسابگری هرچه تمام هر کاری را که در راستای این هدفش نبوده را به کناری می نهاده است. « زیرا برای او٬ مهمترین چیز نه زندگی٬ که نوشتن بود.» دنیایی که همینگوی در این کتاب خلق میکند٬ دنیایی است که باید حتما پا در آن نهاد و با اتفاقات آن همراه شد و به عقیده شخصی من اگر این دنیا را از دست بدهیم حقیقتا چیز بسیاری را در زندگی مان از دست داده ایم٬ زیبایی. قدرت همینگوی در خلق این دنیا چنان عظیم است که بعد از خواندن هر فصل آن آرزو میکنیم که ایکاش در پاریس زندگی میکردیم و یا بتوانیم. چیز بیشتری جز تحسین و تمجید نمیتوانم اضافه کنم٬ جز اینکه حتما این کتاب را بخوانید.
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 1:14 توسط امضاء
|
زنگار
در رو بستم. به پایین نگاه کردم. پله ها رو دیدم که یکی یکی از جلوی پام تا پایین میرفتن و تا کف میرسیدن. پام لرزید٬ شل شدم. شک کردم. خواستم برگردم٬ اما چاره ای نبود٬ قول داده بودم. باید میرفتم. پای راستم رو که گذاشتم روی پله اول٬ روز اولی که دیدمش مثل پتک خورد توی سرم. توی پارک بود. روی یه صندلی دنج گوشه پارک نشسته بود. محو تماشای یه کبوتر راه گم کرده بود و داشت برای پرنده بخت برگشته ارزن می پاشید. اون روز متعجب بودم که چطور ممکنه یه آدم توی جیبش ارزن داشته باشه. اما بعدها که باهاش آشنا شدم علت رو فهمیدم. پیرمرد عاشق پرنده ها بود. زبون اونا رو خوب می فهمید٬ پرنده ها هم بهش اعتماد داشتن. در اصل پرنده ها تمام دنیای پیرمرد بودن. من هم بودم که داشتم کم کم پای خودم رو به زندگی پیرمرد باز میکردم. هر چه زمان میگذشت رابطه مون بهتر میشد٬ تا اینکه یه روز ازم دعوت کرد که به خونه اش برم. از اون روز به بعد بود که رابطه مون عمق بیشتری پیدا کرد. دیگه میشد گفت که من تنها دوست پیرمرد بودم. نمی دونم چند وقت از دوستی مون میگذشت که پیرمرد مریض شد. به زور و با اصرار بردمش بیمارستان. دکترها گفتن که مسئله خاصی نیست٬ خودش هم میگفت که حالش خوبه..... همه چیز خوب به نظر میرسید تا امروز. وارد که شدم طبق معمول کنار پنجره نشسته بود و قفس های پرنده هاش کنارش بودن. بی مقدمه گفت که میخواد مطلب مهمی رو بهم بگه. چای ریختم و نشستم. گفت که دکترها ناامید شدن و راهی نیست. نمی فهمیدم چی میگه. گفت سرطان داره و بیماریش کاملا پیشرفت کرده و غیر قابل علاجه. یخ کردم. گفت که حداکثر دو ماه وقت داره. بی اختیار اشکم سرازیر شد. ازم قول گرفت که برم و دیگه برنگردم و حتی سراغش رو هم نگیرم....... پله آخر رو اومدم پایین. جلوی در بودم. در رو باز کردم و زدم بیرون. به بالا نگاه کردم. پنچره رو دیدم که پرنده های پیرمرد یکی یکی ازش میپریدن بیرون و پرواز میکردن و میرفتن بالا. در رو بستم.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 2:37 توسط امضاء
|
تکرار
فقط یه نفر دیگه لازم بود که راه بیفتیم٬ که خیلی زود رسید. مردی چاق که ریشهای جوگندمی و نامرتبی داشت. نشست کنارم و در رو محکم به هم کوبید ٬ تا من به خودم بیام با حرکتی سریع جایی وسیع برای خودش باز کرد و آرنجش را در پهلویم فشار داد. راننده هم نشست و حرکت کردیم. با وجودیکه هوا سرد بود٬ بوی عرق مردی که جلوی تاکسی نشسته بود و صورتی تراشیده داشت٬ فضای تاکسی را مسموم کرده بود. دخترکی هم سمت چپ من نشسته بود٬ فارغ از همه چیز سرش را چسبانده بود به شیشه و داشت با موبایلش حرف میزد. تو فکر بدبختی ها خودم بودم که چه خاکی باید توی ســــرم بریزم که موبایلم زنگ زد. فرهاد بود. از دوستان خوب دوران دانشگاه٬ پسری فعال و باهوش ! شنیده بودم کار و بارش خیلی خوب شده و خوشحال بودم که حداقل اون به جایی رسیده. بعد از سلام و احوالپرسی گلایه کرد که چرا سراغی ازش نمی گیرم . دعوتم کرد که شب برم خونه اش. کاری نداشتم و خونه اش سرراهم بود. قبول کردم. وقتی رسیدم دیدم چقدر از دیدنم خوشحال شده. در واقع من هم از اینکه بعد از مدتها می دیدمش خوشحال بودم. گفت همسرش رفته خونه دوستش و به همین علت فرصتی پیدا کرده که منو ببینه و گپی بزنیم. با هم از دوستان قدیم گفتیم و خودمون و اینکه چه می کنیم و اوضاع و احوالمون خوب هست یا نه. از کار گفتیم و زندگی و اینکه چقدر سخت شده. بعد از شام بحثمون تبدیل شد به همون چیزی که همیشه وقتی دو یا چند مرد حرف کم میارن٬ در موردش حرف میزنن٬ اقتصاد٬ سیاست و.... از افزایش تورم گفتیم و اوضاع نابسامان اقتصادی. از سیاست گفتیم و احتمال تحریم قریب الوقوع و تاثیراتی که روی اقتصاد مملکت خواهد داشت. از رشد بیکاری گفتیم و رکود اقتصادی. مطالب روزنامه ها٬ شایعات٬ اخبار و رادیو های خارجی و .... داشتیم در مورد رشد بیکاری بحث می کردیم که بلند شد و زد روی شانه ام و گفت که میره یه چایی دیگه بیاره٬ و همانطور که به طرف آشپزخانه می رفت صدایش بلندتر می شد . می گفت هیچ امیدی به آینده نیست. وقتی برگشت٬ آروم نشست و دیدم که نگاهش غم داره. پس از چند ثانیه سکوت گفت: " امروز اخراج شدم. اخراج که نه. شرکتمون ورشکست شد٬ منم بیکار شدم. وقتی هم اومدم خونه با زنم دعوام شد و گذاشت رفت." بغضش ترکید..... توی راه خونه یاد حرفهامون و درد دلهای فرهاد افتادم وبلایی که سرش اومده بود. دلم گرفت. دوباره یاد بدبختی های خودم افتادم. تو این فکر بودم که فردا زنگ بزنم به آرش و ببینمش. شاید دعوتش کنم خونه.
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 1:44 توسط امضاء
|
فال
- آقا تو رو خدا! خانم شما یه دونه بخر. - برو بچه! برو دیگه! - حالا یه دونه ازش بخر. مگه چی میشه آخه؟ - خیلی خب! باشه. دونه ای چنده پسر؟ - دونه ای صد تومن آقا. فال رو از پسرک گرفت و با شوق بازش کرد. دست کردم توی جیبم. چشمم افتاد به دستهای سرمازده پسرک. یه هزار تومنی دادم بهش. - بقیش مال خودت. برو! پسرک خندید.
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:49 توسط امضاء
|
تن آدم
نشست. با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد. قند را از کنار نعلبکی برداشت. محکم به آن فوت کرد. گوشه قند را در چای فرو برد. قند را در دهانش گذاشت٬ و شروع کرد به نوشیدن چای داغ. - " خدا قوت پدر جان! خسته نباشید." - " نیستم پسرم. خستگی وقتی به تن آدم می مونه که مال جوونا و بچه ها باشه...... خدا پدرت رو بیامرزه!"
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 5:18 توسط امضاء
|
درک حقیقت
- "پدرم دیروز مرد.دیوار چاه ریخت روی سرش." - "خدا رحمتش کنه! ....می خوای چی کار کنی؟" - " نمی دونم..... شاید نیام مدرسه." - " خدا حافظ."
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط امضاء
|
امید
نومیدی انکار ذات خداوند است در وجود خویشتن.
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 3:17 توسط امضاء
|
صفحه شکسته
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:18 توسط امضاء
|
طرح
سرش رو چرخوند که ساعت رو ببینه، "اه! باز باید چشمم بیافته به این مسخره!" دوباره چرخید سر جای اولش. "هر دفعه خواستیم ببینیم ساعت چنده چشمم میافته به این لعنتی!" سریع چرخید و نگاهی گذرا به ساعت انداخت. " چه عجب! امشب داره زود میگذره!" بلند شد. لیوانش رو برداشت. رفت به سمت آشپزخانه. "یه چای و دو سه تا سیگار که بزنم صبح شده." نشست. لیوانش رو گذاشت روی میز. یه نخ سیگار از پاکت بیرون آورد. گذاشت گوشه لبش. دستش رو دراز کرد که کبریت رو برداره، مکث کرد، سیگار رو از روی لبش برداشت. "تقصیر خودت بود. به من چه آخه! خودت خواستی اینجوری بشه. من که کاری نداشتم، من که چیزی کم نذاشتم، تو توقعت زیاد بود، صبر هم حدی داره خوب!" سریع سیگارش رو گذاشت رو لبش و فورا کبریت زد. اروم برگشت و دوباره به دیوار پشت سرش نگاه کرد. "قبول کن که مقصر تو بودی. من که نمی خواستم همه چی رو از بیخ و بن ببرم، خودت خواستی. تو همه چی رو کامل می خواستی. بابا منم آدمم! خدا که نیستم! منم حق دارم بعضی وقتا اشتباه کنم! تو فقط دنبال بهونه بودی که منو دست به سر کنی! می خواستی بری پی زندگیت، نمیدونستی چه جوری از شر من خلاص بشی، خوب دیگه منم بهونه رو دادم دستت.تو هم از فرصت استفاده کردی.......برو بابا!" برگشت. خاکستر سیگارش رو توی زیر سیگاری تکوند. خواست بازم سیگار بکشه. عصبی سیگار رو خاموش کرد. " به خدا من دوست داشتم. عاشقت بودم. چرا نمی خوای بفهمی. دلم واست تنگ شده. بی انصاف من که چیزی برات کم نذاشتم. هر کاری می تونستم به خاطر تو کردم. انصاف نبود منو همین جوری ول کنی و بری. حالا یه من یه اشتباهی کردم، یه غلطی کردم، تو باید اینجوری جواب میدادی؟ غلط کردم. ببخش تو رو خدا."
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:4 توسط امضاء
|
صبح فردا
دست کشید به صورتش٬ زبر بود. سه چهار روزی می شد که اصلاح نکرده بود. حالش رو نداشت. حوصله اینکه بخواهد دوباره به صورت خودش تو آیینه نگاه کند را نداشت٬ حوصله اش از خودش سر می رفت. دست کشید به صورتش٬ لاغر شده بود. حس می کرد کمی لاغر شده. چند وقتی بود که حتی حال و حوصله غذا خوردن هم نداشت. تنها کاری که با شدت و حدت تمام انجام می داد٬ این بود که بره کافه و یه گوشه بشینه و پاکتهای سیگارش رو خالی کنه و لیوان های چای رو جرعه جرعه تموم کنه. گاهی وقتها هم گپی بزنه یا خودش رو با دیگران مشغول کنه. با پشتکار تمام وقت می کشت. انگار می خواست مفهوم زمان رو عوض کنه. می خواست ازل رو به ابد بدوزه. یه سیگار دیگه از توی پاکت درآورد٬ گذاشت گوشه لبش٬ خیلی سریع فندک زد و روشنش کرد. دودش رو مزه مزه کرد٬ همیشه اولین پک سیگارش رو مزه مزه می کرد٬ انگار می خواست مطمئن بشه که واقعا یه سیگار رو لبشه. دودش رو تیکه تیکه داد بیرون. به دور و اطراف کافه نگاه کرد٬ یه جای خالی گوشه کافه دید. تقریبا با عجله راه افتاد که اون صندلی رو تصاحب کنه٬ اگر اون صندلی رو از دست می داد روزش خراب می شد٬ می خواست دور از همه باشه. می خواست کسی کار به کارش نداشته باشه٬ دوست داشت تو خلوت خودش باشه و کاری رو بکنه که همیشه میکرده٬ وقت کشی. همیشه همین کار رو میکرده٬ تو کافه سیگار دود میکرده و چای می خورده و بعضی وقتها گپی میزده و همین. هیچ اثری از انجام یک عمل خاص نبوده. همه کار هاش یا عقب افتاده بودن یا با شکست کنار اومده بودن. سیگارش تموم شد٬ خاموشش کرد. بلند شد که بره و یه چای بگیره که گلوش تر بشه و بتونه بازم سیگار بکشه. این تنها کاری بود که با جدیت و وسواس انجام میداد. "چطوری پسر؟ در چه حالی تو؟" برگشت. تعجب کرد. هشت نه ماهی میشد که همدیگه رو ندیده بودن. "به! چطوری؟ هیچ معلوم هست تو کجایی؟ نیستی؟" منتظر جواب نشد٬ در حقیقت جوابی هم نمی خواست. "چایی بگیرم واست؟" دست کرد تو جیبش که پول در بیاره. "نه بابا! چایی چیه؟ یه چیزی می گیرم با هم حالشو ببریم. تو برو بشین منم الان میام....نه بابا! من و تو نداریم که! برو الان میام" ....... یه سیگار آتیش کرد و دودش رو کم کم داد بیرون. "اینجا چیه نشستی پسر؟ اینجا که آدم دلش می گیره. پاشو بیا بریم اونور." دمغ شد. حال و حوصله نداشت بعد از این همه وقت که همدیگه رو ندیده بودن، حالا می خواد گیر بده و از کاراش ایراد بگیره. با دلخوری بلند شد و دنبالش رفت. رفتن بیرون روی تراس نشستن. به دستاش نگاه کرد، آب میوه گرفته بود. "این چیه گرفتی بابا؟ با این که سیگار نمی چسبه. می خوایم بشینیم چند تا سیگار بزنیم حال کنیم." دوست نگاهی انداخت . "بسه دیگه! اگه میخوای خودتو بکشی من راه بهتری بلدم." می خندند. کم کم یخ فضا میشکند. گپ شروع می شود. حال و احوال پرسی ها به درد دل می رسد و ................. " پاشو بریم یه دوری بزنیم. یه سینما هم میریم، میگن یه فیلم خوب اکران شده." دوباره دلخوری شروع می شود. " بازم که میخوای گیر بدی. ول کن. نشستیم داریم حال می کنیم. بی خیال شو." دوست بلند می شود. " بیا بریم. بچه نشو. یه دفعه اش که نمی کشتت. پاشو. یالا!" ............. شب شده. دو نفری از سینما خارج میشن....... دست کشید به صورتش، زبر بود. با خودش فکر کرد " صورتم زبر شده. امشب باید اصلاح کنم."
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 4:27 توسط امضاء
|
یادبود
کم کم داشت هوشیاری به سراغم میومد٬ کم کم داشتم بیدار می شدم٬ کاری هم نمی شد کرد٬ دیگه وقتش بود که بیدار بشم. خیلی آروم چشمامو باز کردم٬ به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم٬ دیر شده بود٬ اما اصلا دلم نمی خواست بیدار بشم٬ دلم میخواست همینطوری تا ابد می خوابیدم٬ دلم می خواست همینطور توی خواب برم که برم. اما نمی شد٬ بهرحال باید بیدار می شدم٬ دیر یا زود باید اینکاررو می کردم٬ اما اصلا عجله ای نداشتم٬ واقعیت اینه که یه جورایی هم می ترسیدم که بیدار بشم٬ که با واقعیاتی روبرو بشم که سعی می کردم ازشون فرار کنم٬ که چیزایی رو ببینم که دوست نداشتم٬ که چیزایی رو که دوست دارم رو نتونم ببینم٬ که بیدار بشم و مجبور باشم به پشت سرم نگاه کنم٬ که بیدار بشم و ببینم که خواب تموم شده. چقدر خوابیدن خوبه! چقدر خواب دیدن خوبه! چقدر خوبه که بخوابی و همه چیز جوری باشه که تو دوست داری! اما حیف! آدمیزاد نمی تونه تا ابد بخوابه مگه اینکه مرده باشه٬ ....مردن٬ مرگ.... یادمه یه روز به یه دوست گفتم که "آدم وقتی میمیره که دوستاش٬ اونایی که دوستش داشتن٬ فراموشش کنن. آدم می تونه نفس بکشه اما مرده باشه٬ آدم می تونه هزار سال مرده باشه اما زنده باشه" همیشه از مردن می ترسیدم....... یه غلت زدم٬ آماده می شدم که بیدار بشم٬ که به زندگی برگردم٬ اما هنوز بعد از اینهمه مدت می ترسم به پشت سرم نگاه کنم٬ که برگردم و ببینم که نیستی٬ که دیگه دیدنت یه آرزوی عبث شده٬ که دیگه حتی نمی تونم صدات کنم. ..... برگشتم٬ میدونستم٬ نبودی٬ خیلی وقته که نیستی٬ هزار سال دیگه اگه برگردم بازم نیستی. اما یه چیز دیگه رو مطمئنم٬ تو رفتی٬ همه میگن که مردی٬ اما دروغ میگن٬ دروغ که نه٬ نمی فهمن٬ تا من نفس میکشم تو زنده ای ٬ تو نمردی٬ نمیمیری٬ تو رفتنی هستی٬ اما هرگز مردنی نیستی.
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:55 توسط امضاء
|
نسبیت
خسته بود، آنقدر خسته بود که حتی توان نشستن هم نداشت. گویی هزار سال دویده است، و در تمام این سالها طعم استراحت را نچشیده باشد. " دیگه چیزی نمونده، این یه خورده رو هم صبر میکنم، یه کم بیشتر نمونده". دوباره به تابلوی برنامه قطارها نگاه کرد، ....تاخیر دارد."عیبی نداره، میشینم یه استراحت می کنم" نشست. چهره اش از هم باز شد و لبخندی هویدا شد، گویی برای اولین بار در زندگیش روی نیمکت نشسته باشد. خیلی آرام و راحت عضلاتش را شل کرد و با احتیاط خودرا رها کرد."آخیش!" دستانش را خیلی آهسته در جیب بارانیش گذاشت و تقریبا لم داد روی نیمکت. "آخیش! چه کیفی داره. تازه این اولشه. قطار که برسه، وقتی بیاد........کاش اونهم منو میشناخت" لبخندش رنگ باخت، نگرانی به سراغش آمده بود. "اگه بعد اینهمه سال قیافه اش عوض شده باشه چی؟ اگه تیپش رو عوض کرده باشه چی؟ اون که منو نمیشناسه، اگه منم اونو نشناسم چی؟ تازه تو اینهمه شلوغی، اگه نتونم پیداش کنم چی؟....." سیگاری از جیبش بیرون آورد و بین لبانش گذاشت " اینقدر نفوس بد نزن" کبریت زد، سیگارش را روشن کرد، دود که به چشمش خورد تازه یادش آمد که چقدر چشمانش سوزش دارد. چشمانش را مالید، انگار چیزی یادش افتاد " نه! مگه میشه پیداش نکنم. مگه میذارم! این همه سال صبر کردم واسه امروز، این همه جون کندم و عذاب کشیدم که امروز با خیال راحت اینجا باشم، که بتونم بعد از این همه مدت ببینمش، بغلش کنم ... نه! خیالت راحت راحت! صبر کن برسه ، ......" غرق امید شد و لبخند رضایت دوباره ظاهر شد. محو خیال پردازی های شیرین بود و چشمانش برق میزد، همینطور که رویاهایش شیرین تر میشد راحتتر روی نیمکت لم میداد، کم کم چشمانش به شیطنت افتاده بودند، و غرق رویاهایش بود و توجهی نداشت، که برای یک لحظه پلکهایش یکدیگر را در آغوش گرفتند.....فقط یک لحظه.....چشمانش را وحشتزده باز کرد، شتابزده به اطراف نگاه کرد، چیزی عوض نشده بود."نترس! چیزی نشد. فقط یه لحظه بود" یکی از کارکنان ایستگاه داشت نزدیک میشد، بلند شد، ظاهرش را تند و سریع مرتب کرد وکاملا خونسرد پرسید "ببخشید آقا! قطار ساعت 8:30 که تاخیر داشت کی میرسه؟" مامور نگاهی به سر و وضع او انداخت گفت "قطار 8:30 ؟ اونکه خیلی وقته که رسیده. الان ساعت 12 است" و انگار که با بی اهمیت ترین مساله روزگار روبرو بوده، رفت. نشست، به ساعت ایستگاه نگاه کرد. 12 بود. "رفت؟" چند لحظه مکث کرد، بارانیش را درآورد و روی نیمکت دراز کشید، بارانی را روی خودش کشید و خوابید.
لینک ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 4:14 توسط امضاء
|
عجله
همیشه دلم میخواست پولدار باشم. همیشه فقیر بودم. همیشه خریدن یه چیز خیلی کوچیک برام عقده میشد. داشتن یه توپ٬ خوردن یه شکلات٬ سوار شدن چرخ و فلک و و و و . همیشه به آدمای پولدار حسودیم میشد. همیشه از اینکه آرزوی داشتن یه چیز٬ چه کوچیک چه بزرگ٬ برام عقده بشه متنفر بودم. همین بود که تصمیم گرفتم به هر جون کندنی که باشه پولدار بشم تا بتونم هر جیزی رو که هوس کردم٬ بدون دغدغه تهیه کنم. ...... این بود که شب و روز کار کردم و کار کردم و کار کردم.......تا اینکه تونستم اونقدر پولدار بشم که هر چی میخوام داشته باشم. دیگه همه چی داشتم٬ همه چی٬ جز یه چیز٬.... آرزو. دیگه همه چی داشتم٬ دیگه هوس داشتن هیچ چیزی رو نداشتم٬ دیگه..... تازه فهمیدم که همه عمرم رو برای بدست آوردن چیزی تلاش کردم که با بدست آوردنش همه چیزم رو از دست میدم. برای برآورده کردن آرزویی تلاش کردم که همه آرزوهامو به باد میداد. تازه فهمیدم که خیلی وقتها برآورده نشدن یه آرزو بهتر از برآورده شدنشه. حیف که خیلی دیر بود. حیف!
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 5:25 توسط امضاء
|
داستان عامه فهم
یه روز یه بچه ای بود که می خواست مث آدم بزرگا باشه٬ واسه همین هم رفت سیگاری شد٬ اولش خیلی خوب بود٬ بعد دید «ای دل غافل» همه دارن مث دودکش سیگار دود میکنن٬ خواست بی خیال سیگار بشه نشد که هیچی٬ قلب و ریه و همه چی رو داغون کرد.
بعد تصمیم گرفت درس بخونه چون دیده بود که همه آدم بزرگا لیسانس و فوق لیسانس و از این چیزا دارن. این بود که کنکور داد و رفت دانشگاه٬ بعد از یه مدت دید «ای دل غافل» همه بچه مچه ها اومدن دانشگاه و دارن مدرک می گیرن٬ این بود که بی خیال درس شد. بعد تصمیم گرفت عاشق بشه که از شانس خوبش تونست عاشق بشه٬ اونم دو آتیشه! و در این وادی تا جایی پیشرفت کرد که حتی پدر شد. اما بازم نشد٬ این بود که سر بچه بدبخت رو کرد زیر آب! بچه داستان ما فکر کرد و فکر کرد تا بالاخره به این نتیجه رسید که «نه! آقا جون! اول باید مرد بشی» این بود که بینوای بیچاره تصمیم گرفت مرد معشوق مربوطه بشه و مثلا یه جورایی بشه مرد زندگی اون آدم که اتفاقا خیلی هم دوستش داشت. اما٬ اما از بخت بدش دیگه اون آدم٬ یعنی همون معشوقه داستان٬ بچه رو حتی آدم هم حساب نمی کرد٬ چه برسه به مرد! اینجا بود که بچه داستان ما تصمیم گرفت همچنان به زندگی سگی خودش ادامه بده و با خودش گفت: « ای آقا! تو رو چه به این حرفا! زندگی ادامه داره! تو به کارت برس بچه!»
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 4:15 توسط امضاء
|
|