تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

آدرس
 

پنجره را باز کرد ... باد به صورتش سیلی زد ، چشمهایش پر از اشک شد ... برگشت به چشم هایم نگاه کردو گفت : "بالاخره پیداش کردم ." نفسم در سینه ام گره خورد ، نمی دانستم چه باید بگویم ... مات نگاهش کردم . دلم می خواست بپرسم چطوری گمش کرده بودی ؟ اما او باز برگشت به سمت پنجره ... نمی دانم چه شد که بعد از سالها پشت به من شروع کرد به گفتن . از پنج سالگیش گفت ، از هوای گرم خوزستان ، از دبه های سنگین آب که باید در جاده ها می فروخته . از ستون مهره هایی گفت که عرق بارها و بارها از رویشان پائین سریده بوده . از مرد پنج ساله ای گفت که با پول فروش آب ، نان خانه را می خریده . از مرد پنج ساله ای گفت که حواسش به روسری مادر جوانش بوده . از پسر بچه پنج ساله ای گفت که دلش لک زده بود برای داشتن فرفره پنج ریالی . از مرد پنج ساله ای گفت که هرگز فرفره نداشته . می گفت : " از بچگی هام هیچ چیز خوبی یادم نمونده الا آوازهای مادرم که موقع چنگ زدن رخت چرکای مردم زمزمه  می کرد . آخ از چشم انتظاری ... اگه چشم انتظار یه مادر بیوه جوون آبرودار می موندی که از کلفتی در و همسایه برگرده ، اگه با دلهره لباس کهنه های مردم رو می پوشیدی و با بچه هاشون تو یه نیمکت می نشستی ... اونوقت دردم رو می فهمیدی ... اما اینا که درد نبودن ..." به طرفم برگشت ، روبه من پشت به کوچه روی دو زانو نشست و به چشمهایم زل زد و گفت : " یادته بهت گفتم از آهنگ عروسی می ترسم ... بدم می آید ؟ یادته تو چشام نگاه کردی و ریسه رفتی ؟ آره بزرگترین کابوس زندگی من اون آهنگه ... پیر مرد کفتار اومد مادرم رو که جای دخترش بود گرفت ... برای مادم جلوی چشمام سفره عقد انداختن ... مردک قر جلوی چشمام مادرم رو به حجله برد . مردک قر من و مادرم به سفر برد ، مردک قر برام توپ و عرق گیر خرید ... پیر مرد قر دستم رو تو یکی از خیابونای تهرون ول کرد . خونه مادرم عوض شد ، پسر مادرم بی مادر شد و مادرم گم شد ... امروز بد این همه سال مادرم رو پیدا کردم ..."

اشکش چکید ، یک تکه کاغذ به سمتم هل داد ، رویش نوشته شده بود : بهشت زهرا قطعه ۲۴۶

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط  اثرانگشت  |


از ديوار مي پرم
 

از دیوار که پریدم مادر با ناله گفت : خداا پشت و پناهت . به پیچ کوچه نرسیده بودم که محمود را سوار ماشین کردند و با مشت به در خانه مان کوبیدند و من رفتم .

پنــج سال از آن روزها گذشـته دلـم هوای اندیمشک را کرده . سیگارم را روشن می کنم چشم هایم را می بندم پک میزنم عمیق ترین پک و به محمود کوکب خانم فکر می کنم. زانوهای زخمی پسرهای اندیمشکی را درفصل تابستان همه می توانستند ببیند . شلوار کوتاه و عرق گير لباس تمام رسمي پسرهای خیابان پهلوی اندیمشک بود و ما همان پسرها بودیم . 

ناخودآگاه دستم را روی زانوهایم میکشم ، جای زخم ها و قلوه کن شدن ها هنوز هم روی زانوهایم باقی مانده . دلم هوای شربت آبلیمو و خاکشیر مادرم را کرده ، دلم می خواهد باز بچه می شدم ، به كوچه ميزدم و با محمود ، صابر ، قربان و فريبرز بازي مي كردم ،  دلم هواي گل كوچك كرده ، دلم هواي صداي محمود را کرده ، دلم براي يحيي تنگ شده . كاش هنوز بچه بودم و مادرم صدايم مي كرد ، كاش همان "ذليل شده " معروف بودم كه بايد در اوج بازي براي خريد نان سنگك سر سفره ناهار به نانوايي مي رفتم .

چشم هایم را باز می کنم ، كتابخانه ام را مي بينم " ماهي ساه كوچولو" ، " قصه هاي صمد "و تلخ لبخند مي زنم. بزرگتر كه شديم با محمود به سينما مي رفتيم براي " سوته دلان " مي مرديم " خاك " ، " غزل " ، " دايره مينا " و " دكتر ژيواگو " . ظهر ها فيلم مي ديديم و شب ها بين در هاي خانه هايمان بحث مي كرديم . خانه شماره "۷ " خانه ما بود و خانه شماره " ۵ " خانه آنها و ديوار بين دو در خانه ما . چند سال بعد با قطار به تهران مي آمديم كتاب مي خريديم و بر مي گشتيم . صاحب انديشه شده بوديم  فكر مي كرديم صاحب انديشه ايم . هنوز صداي محمود در گوشم است . كاش آن روز محمود را نگرفته بودند ، كاش... دلم مي خواهد كوكب خانم را ببينم ولي روي ديدنش را ندارم . وقتي يحيي را ديدم ، وقتي فهميدم كه محمود را كشته اند نفسم در سينه ام گره خورد . بيچاره پيرزن حالا فقط او مانده و احمد .

از جنگ بيزارم ، خودم را كشتم كه مادر و يحيي و فرزانه به تهران بيايند . خودم را كشتم كه انديمشك را ترك كنند ولي مادرم از خاك پدر دل نكند. بمباران ... ضد هوايي ... مارش هاي نظامي ... آژير خطر ... وضعيت قرمز ... وضعيت سفيد و جوان هايي كه دسته دسته به جنگ رفتند و بر نگشتند . يحيي و احمد هر دو دفترچه گرفتند . يحيي يك هفته زودتر اعزام شد ، با قطار به تهران آمد . اينجا تقسيم شدند و اعزام . ديدمش برادرم مردي شده . آماده آمدن احمد به تهران هستم ، مي خواهم ببينمش چشم هايش شبيه محمود است . به فرزانه سپردم دست احمد برايم خاكشير بفرستد . منتظرم ، بايد تا ساعت ۷ غروب برسد ... ساعت از يك نيمه شب هم گذشته و احمد نيامده ... نكند كشته شدن محمود را از چشم من مي بيند . تا هفت صبح صبر مي كنم و بعد شماره خانه شماره "۷" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند ، باز مي گيرم و باز هم بر نمي دارند . اين بار شماره خانه شماره  "۵" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند . دلم مثل سير و سركه مي جوشد . ساعت هشت و نيم فرزانه زنگ مي زند صدايش گرفته ، مي گويد : ديروز ساعت هشت بامداد در حالي كه تمام پسرهاي اعزامي انديمشك در ايستگاه راه آهن بودند صدام ايستگاه را بمباران كرد و احمد ... بغضش مي تركد ، ديگر نمي شنوم ، هيچ نمي شنوم . صدايم مي كند ، مي گويم : كوكب خانم ... و باز صدا در گلويم گره مي خورد . فرزانه با گريه مي گويد دو ساعت تمام پيرزن جيغ مي كشيد و حالا سكوت كرده و فقط نگاه ميكند . فرزانه مي گويد : داداش انديمشك بوي خون پسرها را مي دهد .

از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته كوكب خانم پير پير شده ولي حرف نميزند ، فقط نگاه ميكند .

از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته فرزانه چهل ساله شده ولي شوهر نمي كند.

از آن روزي كه از ديوار پريدم تا امروز ۲۹ سال گذشته دلم براي ديدن خيابان پهلوي انديمشك لك زده ولي از ترس ديدن چشم هاي كوكب خانم ...

 

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:23 توسط  اثرانگشت  |


خط سرخ
 

سلام

محبت هنوز زیباست ؟

محبت هنوز سبز است ؟

[][][]

سلام

هنوز انتظار برايت فرسايشي است ؟

هنوز انتظار تلخ است ؟

[][][]

سلام

هنوز در فكر رفتني ؟

تمام فكر و ذكرت هنوز رفتن است و نماندن ؟

[][][]

سلام

سرما خورده اي هنوز ؟

بخاري اتاقت هنوز هم خاموش است ؟

[][][]

سلام

هنوز هم كاپشنت كهنه است ؟

هوا سرد است و سرد هنوز ؟

[][][]

سلام

هنوز فكر ميكني ، با خط سرخ " تا شقايق هست " چه خواهي كرد ؟

هنوز هم پرپر ؟

[][][]

خداحافظ

ديگر انتظار نه فرسايشت مي دهد و تلخ است .

محبت ديگر آنقدرها هم زيبا نيست .

ببين ، چه در فكر رفتن باشي و چه نه

رفته اي ديگر .

هوا هنوز سرد است ، هنوز سوز دارد

و كاپشن تو

اصلا" ، اصلا" اصلا" كهنه نيست !

آهاي

گرماي بخاري اتاقت خفه ام كرد

قرصها اثر كرده اند

سرما خوردگيت خوب شده ، خوب خوب

و گور پدر خط سرخ " تا شقايق هست "

اصلا" اين خط سرخ نيست

آبي است ...

[][][]

ساعت زنگ زد ، لعنت

دفتر را بايد گم و گور كنم

الان مي آيي !

 

پيوست : به دفترچه خاطرات قديما كه نگاه كنين ، شما هم از اين نوشته ها حتما" داشتيد .

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 3:1 توسط  اثرانگشت  |


نامه
...

حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم .

دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ...

دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی .

دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟

دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده  . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم .

...

هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم .

...

دل تنگی ... بد دردیست .

 هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته ....

می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید .

یادم است روزی را که از تو پرسیدم :

ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟

نگاهم کردی و گفتی :

ـ دیوونه ...

التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی :
ـ اگه راحتت میکنه ، آره دیوونه ...

و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی .

....

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط  اثرانگشت  |


ماه خاموش

 

به سينه فشارش مي دهم و ميدوم . غروب ، سرما ... كوچه هاي سيماني و تنگ پيچ در پيچ را ميدوم .سرما چون جماعتي متخاصم از پي ام ميدود و من فرار ميكنم .كودكم را به سينه ام فشار ميدهم و ميدوم . تقلا مي كند كودك اما نه آنقدر كه فشارش داده ام . باد از روبرو غافلگيرم مي كند ، پرواز شال ... قوز مي كنم ، كودك را در دلم جا مي دهم تا سرما بيشتر از اين آزارش ندهد . سينه ام تير مي كشد ، شير ... لحظه اي گرماي ريزش شير و بعد هجوم باد . ناخواسته چون گربه اي براق مي شوم . سرش را مي چرخاند. به خودم مي آيم مي دوم بــاز ، گرماي نفس هايش را بر گــردنـم حـس ميــكنم . لبخند ... مــادر بودن ، مـي دوم . در خـانه باز است . خـانه هم سـرد است . دورترين گوشـه را انتخـــاب مي كنم . شيهه باد .. سرما . هوا ديگر تاريك تاريك است . دست هاي كوچكش در دست هايم مي گيرم و با نفس گرمــش مي كـــنم . سفيدي چشمهايش را مي بينم . كــف دسـت هــايـم را بـر صورتش مي مالــم ... اصـطكاك ... گرمـا ... سفيدي چشم هايش تنها نقطه روشن ... خوابم مي آيد . انگشت اشاره ام را بــه لب هايش مي كشم . گرسنه نيست ... خواب هــم نيست . دوبــاره به سينه ام فشارش مي دهــم ، صورتــش را در گــودي گردنم فرو مي برم ، گرم نميشوم ... خواب نيست ... گرسنه نيست ... خوابم ... نمي آيد . سينه ام تير ميكشد . فشارش مي دهم ، شير مي ريزد ، شير مي ريزد ، شير مي ريزد ... پس كي اين سينه مي تركد ؟ خواب نيست ، گرسنه نيست ... دلم خدا مي خواهد . وضو نمي گيرم خيسم از اشك و شير . بر كودكم نماز ميگذارم . مهرم ... فرزندم .سلام كه مي دهم ، خوابم مي گيرد . سرم را كنارش مي گذارم و مي خوابم .

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:42 توسط  اثرانگشت  |


انار
 

به حرکت دستاش روی انار دو نیم شده نگاه میکردم ، انگشتاش رو آروم حرکت می داد ، حرکت نرم انگشتاش روی انار من رو به یاد حرکت انگشتای کشیده و باریک یک پیانیست می انــــــــــداخت . دانـــــــه های درشت و سرخ انار از پوسته سفيد جدا مي شدن و تو كاسه بلـوري فرود مي اومــدن ، مــي شنيدم  :

ـ خسته شدم ... از نداری خسته شده ام .

به حركت دستاش نگاه ميكردم و دستام رو حركت ميداد ، اون روي ميز و من زير ميز .

ـ تنها دوست داشتن كافي نيست ... بايد مي جنبيدي كه نجنبيدي .

نميدونم چرا برق آشپز خونه خاموشه ، تو نور كمرنگ غروب صورتش رو مي ديدم ، مات به انار و كاسه انار نگاه ميكرد و مي گفت :

ـ فقط نداري نيست از رفتار سردت بيزارم از سكوتت ...

به دستاش نگاه مي كردم و دستام تندتر حركت ميكردن . به لچك سفيد بعد از حمامش  نگاه ميكردم كه باز شده بود و به صورتش يه حالت روحاني داده بود . يكهو سرش رو بلند كرد ، دستاش از حركت ايستادن و نگاهم كرد ، دستام از حركت ايستادن و سرم رو پائين انداختم و نگاهم رو دزدیدم . دستش رو دراز كرد  و از روي ميز گرد آشپزخونه كه بين مون بود پاكت نامه رو برداشت  ، تو هوا تكونش داد ... نشونم داد و گفت :

ـ بازم ساكتي ... مهم نيست ... شب آخره ،  ساكت باش .

پاكت رو تو هوا ول كرد ، پاكت سفيد تو فضاي خاكستري تاب خورد و روي ميز افتاد . رد قرمز دستش روي پاكت مونده بود . دستام شروع به حركت كردن ، لچك رو با دستاي اناريش پشت سرش گره زد . مات نگاهم كرد ، چشماش خالي بودن . تو كسري از ثانيه تمام زنانگي از وجودش رفته بود . دستام داغ شدن ، بلند شدم ... به سمت اتاق خواب رفتم ... پتو رو پس زدم و خوابيدم .

[][][]

زن پاي تلفن داد مي كشيد  .

ـ مي بيني تو رو خدا هنوزم بي خياله ، دنيا رو به هيچ جاشم حساب نميكنه . از هفت و نيم تا حالا ساعتش زنگ ميزنه ولي بيدار نمي شه . جلسه دادگاه بيافته واسـه سـه مـاه ديگه به ارواح خاك مادرم روزگارش رو سياه ميكنم . "

گوش تلفن را كوبيد و عصبي به سمت اتاق خواب رفت ، در را باز كرد و صدايش زد .

ـ انگار نه انگار ، تكون نخورد .

بازهم صدايش زد اما بلند تر . زن به سمت تختخواب رفت و مرد را بر گرداند . ملحفه ها سرخ بودند .

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:9 توسط  اثرانگشت  |


بازي مرگ
 

يک كــم خسته ام ، يك مــقدار دچار آشفتگي ذهني ام . تـو اين روزاي خستگي " بلقيس سليماني " بازي ام داده ، درگيرم كرده ، درگير مرگ ، درگير بازي مرگ ...

همه چيز تو شهر كتاب شروع شد. آقايي پيشنهاد مجموعه داستان " بازي آخر عروس و داماد " را داد و توصيه اش كرد . خريدم و بازي شروع شد .درگير شدم ... درگير داستانهاي خانم سليماني ... درگيـــــر مرگ !

داستان ها سياه نيستند واقعي اند ، ملموس و نزديك خيلي نزديك ... نميدانم شايد براي آدمهايي از جنس من ـ نسل من مرگ اينقدر نزديك است ، نميدانم .

فرداي آن روز باز به شهر كتاب رفتم و رمان " بازي آخر بانو " نوشته خانم سليماني را هم خريدم و ...... درباره " بازي آخر بانو " هيچ نميگويم ، فقط توصيه ميكنم بخوانيد .

بلقيس سليماني / متولد ۱۳۴۲ در شهر كرمان / فاغ التحصيل رشته فلسفه / منقدي كهنه كار / برنده جايزه ادبي بهترين رمان بخش ويژه جايزه ادبي اصفهان دي ماه ۱۳۸۵ / كتابها : رمانهاي " همنوا با مرغ سحر " و " بازي آخر بانو " و مجموعه داستان " بازي عروس و داماد "

لینک ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:57 توسط  اثرانگشت  |


بدون عنوان
 

" دوستت دارم . "

پاسخی نبود

زن عاشقی نمی دانست

معشوق لال بود .

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:45 توسط  اثرانگشت  |


بهانه
 

چشمانم را گشودم

تو نبودی

تاریکی را بهانه کردم .

 

 

لینک ثابت نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 0:14 توسط  اثرانگشت  |


خویشاوندی
 

هوا گرگ و میشه ، هنوز خنکه ولی تموم تنش خیس عرقه . بوی تیز عرق لایه های لباس رو رد میکنه ، تو هوا میپیچه ، از پارچه ای که جلوی دهن و دمــاغش بسته رد میــــشه داخــــل دماغش میشه ،  تمام رگهای سر و دماغش رو میسوزونه و تو مغزش رسوب میکنه.

اتوبان خالی از ماشینه ، گــهگداری یه ماشین با زوزه رد میشه و هر بار اون سـرش رو بــلنــد میکنه و با چشم ، سر و گردن ماشین رو دنبال میکنه .

فـــرقــون پــر رو دنبـــال خودش میــکشه ، می ایستــه ... مـــات به اسفـــالت نگاه میــکنه ، بیل رو بر می داره ، سرش رو تکون میده و شروع میکنه .

ـ خدا می دونه هر روز چند تا ماشین ، چند تا رو له میکنن.

شروع میکنه با بیل به جمع کردن لاشه . بیل رو زیر لاشه میندازه ، روده های سرخ بیرون میزنن ، سرش رو تکـــون مـــیده .... روش رو بر میگردونه .... دســت ، دســت میـکـنـه .... بـــر میگرده .... چشم میدوزه .... چشماش بیرون زدن ، جمجمه اش له شده و شکمش بازه . بیل رو تکون میده ، نصف لاشه رو بلند میکنه و قاطی برگها ، ته سیگارها و دستمال کاغذیهای مچاله شده توی فرقون میندازه و ادامه میده . آخرین تیکه های لاشه رو با جاروی فراشیش میزنه کنار اتوبان . بیل و جارو رو توی فرقون میندازه ، دست میبره که فرقون رو بکشه . مکث میکنه ، بر میگرده . رد لاشه رو زمین مونده . فرقون رو جا به جا میکنه که از روی رد لاشه ، از روی خونهای لخته شده رد نشه و میکشه . جلو میره ، جلوتر . بر میگرده .... میبینه .... تو تمام اتو بان رد لاشه ها باقینــــــــد.

لاشه ء گربه ها ، سگ ها و آدم ها .

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط  اثرانگشت  |


شیشه
 

از وقتی شماره پرواز رو اعلام کردن ، قلبم کنده شد . چشمام دنبالش بودن ... نیومده بود . یعنی بار آخر هفته پیش بود ؟ هر ثانیه ساعتی بود برام  . بلیط رو که مهر زدن ، کارت پرواز رو که تحویلم دادن ، مادرم که سه بار صورتم رو بوسید ، چشام سوختن ... زانوهام لرزیدن ... دلم ریخت ... پس ... یعـــنی دیـگـــه نمیبینمــش ؟ از در شیــشه ای رد شدم . رفتم ... جــدا شدم ... مــادرم اون طرف شیـشه بود و من این طرف ... یــک قدم میــرفتم ، دو قدم بر می گشتم . چشمـــام به ورودی سالن فرودگــاه بود و دستام روی شیشه . ضربه هایی که مادرم به شیشه زد من رو به خودم آورد . می گفت :

ـ برو .

برای بار آخر به ورودی سالن فرودگاه نگاه کردم .

[][][]

تاکسی زرد ایستاد . پول را روی صندلی جلو انداخت و پیاده شد . می دوید و تنه میزد . داخل محوطه سالن فرودگاه که شد ایستاد به تابلوی پروازها نگاه کرد ، از اطلاعات سوال کرد و مات شد . از آن طرف صدایــش کردند ... از آن طرف شیشه ها یک مرد صدایش زد . شنید ... نشنید ... شنید ... چشم ها ، سـر و گردنش دنبال صدا میدویدند . یک لحظه دید ... دوید ... میدید ... میدوید و فریاد میزد. فریادی شبیه یک خواهش ...

[][][]

وقتی دیدمش ، صدام تو گلوم گره خورد ، بالا نمی اومد . عوضش اشکام شروع کردن به دویدن و لبهام به جنبیدن بی صدا . تمام توانم رو جمع کردم و داد زدم . اسمش رو گفتم ... باز هم گفتم ... دوباره ... شنید  ؟ نه .... شنید . دنبالم می گشت ... دنبال صدام ... به شیشه می کوبیدم  و داد میزدم . دید .... دوید . به شیشه میزدم ... می دوید ... به مرد عینکی تنه زد ... می دوید .... یکهو فهمیدم ... به شیشه می کوبیدم و داد میزدم :

ـ نه ، نه ...

به سمتم می دوید .

[][][]

مرد به شیــشه میکوبید ، زن میدوید . کوبیدن ... دویدن ... گریه ... ضربه ... سکوت ... زن بـــه شـیـشه کوبیده شد . زمیــن خورد . سکوت همه جا را گرفت . مرد نشست. زن سرش را بلند کرد . چشمهایش مات بود ، صورتش پر خون ولی میخندید .

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط  اثرانگشت  |


سنگ
 

چشمها را كه باز كرد ، همه چيز عوض شده بود . خواست دست را به زمين فشار دهد و بلند شود . زمين زبر بود .... خاك .... دانه هاي خاك .... چسبيدن دانه هاي خاك به كف دست .... فشار .... فشار .... فشار روي سينه غلبه ميكرد به فشار دستها بر خاك ....

صدا ها را مي شنيد . گريه مادر .... ضجه خواهر .... هق  هق برادر .... ناله هاي پدر .... حتي سكوت او را مي شنيد .

اشك گرم گونه هايش را شست ، چشمهايش مي سوخت . خـــواست دهانش را باز كند ، حرف بزند ، صدايش در نمي آمد .

باز شنيد .... دقيق تر .... حتي سكوت او را ديد . دلــش فشرده شد . صـــورت بــهـت زده ، چشـــمهاي وق زده و دهان خشكش را در لايه هاي مغزش ديد .

تقلاي مادرش .... پا كوبيدن برادرش ....

ياد روز عروسيش افتاد . مادر مي دويد ، برنج در ديگ مي جوشيد . مادر مي خنديد ، اسپـنــد بر آتش مي پريد . مادر پذيرايي ميكرد  ، مهمانها را مي ديد . تقلاي آن روز مادر و جان كندن امروزش ....

برادر پا ميكوبد . در جشن عروسيش هم برادر پا كوبيده بود ، رقصيده بود . امروز هم پا ميكوبد .

چنگ ـ چنگ ، خاك .... خاك مي پاشيدند . آن روز نقل مي پاشيدند .

بازوي او را گرفتند ... بردندش . روز عروسي خودش آورده بود عروس را . بردندش ، ديد ، عروس رفت ، عروس ايستاد ، عروس برگشت ، دوباره بردندش ، نه  ماهه عروس را كشيدند و بردند .

برادر ، مادر را از خاك جدا كرد . پدر ، خواهر را كند . دارد تنها ميشود . تمام توانش را جمع كرد ، سرش را بلند كرد .... بلند تر . سرش به سنگ خورد .

سنگ لحد  و همه چيز تمام .

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:57 توسط  اثرانگشت  |


خاك
 

ماشين با سرعت ميگذرد .

كوه هاي شني با تكه هاي بزرگ سنگ .

[][][]

روزها با سرعت گذشتند .

آدمهايي از جنس گوشت و خون اما غريبه .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

از پنجره مي بينم ، تصوير ـ تصوير خاك .

پرشهايي به خار ، به گياه ، به سنگ .

[][][]

خواننده فرياد ميزند .

لذت ميبرم .

منتظرم.

او هم منتظر است.

لذت ميبرم .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

تصوير ها دو در ميان ميشوند .

خاك ، خاك ، روز اول ، خنده

خاك ، خاك ، اوبا ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، خار

خاك ، خاك  ، روز  ،شب

خاك ، خاك ، گرما ، سرما

خاك ، خاك ، سنگ ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، ريش

خاك ، خاك ، تونل ، تاريكي

صداي خواننده

تاريكي ، تاريكي ، نواي ساز ، انتظار ، نور

خاك ، خاك ، كوه ، گردنه ، پيچ

خاك ، خاك ، گياه ، رنگ ، زرد ، بنفش ، سپيد

خاك ، خاك ، سنگ ، ديدن ، دره ، نديدن ، سنگ ، سنگ ، سقوط

پيچ وتاب ، برخورد ، نواي فلز و  سنگ ، طعم خون ، فرياد ، سكوت

[][][]

به ماشين كه رسيدند ، هيچكدام جان نداشتند . تنها صداي خواننده بود كه :

ـ  كوچه لره سو سپميشم

   يار گلنده توز اولماسون .....

 

اوبا : سياه چادرهاي عشاير آذربايجان شرقي

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:35 توسط  اثرانگشت  |


چراگاه
 

وقتي در ايل پيچيد فهميد كه كار تمام خواهد شد .

[][][]

پانزده سالگي اوج شادابي انار . داخل بالاپوش سرخ با گلهاي زرد ، دامن پرچين سرمه اي با گلهاي سرخ ، شال سرمه اي با گلهاي سبز و سرخ سوار بر اسب شد ، تاخت ... تاخت ... تاخت .

 _ آيدين كجايي ؟

و آيدين نيامد . آيدين نبود . آيدين نمي دانست . آيدين نمي شنيد ... و بعد ترها يعني آيدين خواهد فهميد ؟ پانزده سالگي ، شادابي ، پوست كهربايي ، چشمهاي مشكي ميباريد . سوار بر كهر مي تاخت و ميباريد.

[][][]

زماني كه خسرو آمد هيچكس نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد . جيران مادر انار گفت به خسرو كه انار حاصل عشق است ... كه انار در يكي از كوچهاي بهاره ، زماني كه دامي ميزاييد به دنيا آمد . ايل از حركت نماند ، انار همراه ايل شد . خسرو دست در جيب كرده انگشتري بيرون آورد . دختر ايل  _ انار _ دلش لرزيد زير لب گفت :

_ آيدين

و آيدين نبود .... نشنيد .... خواهد شنيد ؟

 [][][]

در ايل كه پيچيد ، زمزمه ها كه بلند شد ، نگاهها كه به سويش نشان شد ، پچ پچ هاي دخترانه ، حرفهاي زنانه كه بالا گرفت ، دانست كه كار تمام شده . سوار كهر تاخت . مرتع سبز و بكر ..... گوسفندان پروار ...... بوته هاي گل گاو زبان همه را جا گذاشت . در دل كوه تاخت و باريد ...... باريد ، زياد باريد ...... اما آيدين ندانست ، نشنيد . چشمهاي رها در دورهايش مات ماند .... آيدين نيامد.

[][][]

ميان سياه چادر ها ولوله است . عروسي ... عروس ميداند كه تا آخر عمر عروس مي ماند ، چرا كه هرگز مادر نخواهد شد ... عروس ... گلين .... قارا گلين ....

تب و تاب رنگهاي گرم ... هلهله ها ..... خنده ها ..... گريه هاي جيران ....  سكوت انار ...

ـ .....

ـ .....

ـ بله 

ـ انار بود  ؟

ـ هر كه بود ،  انار تمام شد .

كل .... مبارك باد ... شاد باش ...

[][][]

حركت دست به روي صورت .... لمس گونه ها با سر انگشتان مرد . تمام رگ هاي بدنش كشيده ميشود. لبهاي برجسته به زير انگشتان زبر مرد . دست مرد كه تصاحب ميكند . گزيدن .... گزيده شدن ...سوزش.

[][][]

سوار بر اسب تاخت . مرتع كه ديگر بكر نبود را به تاخت جاگذاشت . از كوه گذشت ، هنوز خورشيد نزده به ارس رسيد .

ـ آهاي  ساراي، انار بانو آمد .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:39 توسط  اثرانگشت  |


...
 

ديوانه دردهاي بي شماري داشت

وز ميان همه 

 درد هوشمندي ،

                      لاعلاج .

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:33 توسط  اثرانگشت  |


تكانه
 

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

آخر هر فصل بي بي  ام رختخوابها رو خوب ميتكوند.

[][][]

از خيابون كه مي اومدم ، ننه ام كه وسواس داشت رختام رو ميتكوند .

[][][]

وقتي مهناز ميخواست رختاي خيس رو بند پهن كنه اونا رو ميتكوند .

[][][]

دادا لباساي بيد زده رو خوب ميتكوند .

[][][]

آقا صادق فرش فروش وقتي ميخواست تو حجره اش نهار بخوره ، اول دستمال يزديش رو پهن ميكرد قابلمه غذاش رو روش ميذاشت بعد كه غذاش تموم ميشد دستمال يزدي رو خوب ميكوند .

[][][]

از پشت شيشه ميديدم  ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

همسايه ته كوچه _ همون مايه داره _ هر وقت مهمون داره ملحفه هاي رو مبل شون رو خوب ميتكونه !

[][][]

اكبر آقا از حموم كه بر ميگشت حوله اش رو خوب تو هوا ميتكوند .

[][][]

خانوم جون بعد از هر وعده غذا ، ته سفره رو براي پرنده ها ميتكونه .

[][][]

مجيد وقتي دستاشو كه تو حوض ميشوره اونا رو تو هوا خوب ميتكونه !

[][][]

بقچه لباساي تابستونه رو كه باز ميكرد ، اول همه رو رو بند پهن ميكرد ، بعد ميتكوند و بعد جاشون رو با لباساي زمستونه عوض ميكرد . بعد لباساي زمستونه رو ميتكوند و دوباره تو بقچه ...

[][][]

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

اينبار همسايه تازه به محل اومده رو مي ديدم كه داشت زنش رو ميتكوند ... زنه رو تكوند ... تكوند...

و بعد تو اتاق زندوني ....

[][][]

مرد ، زن رو اونقدرتكوند كه ...

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط  اثرانگشت  |


افسوس
 

صبحگاهان اسبی بی قرار سوار

بر زمین سم میکوبید

افسوس سوار خواب ذبح میدید

به وقت شامگاه !

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:57 توسط  اثرانگشت  |


دختر ، دریا ، پسر ، دریا
 

سردي آب پام رو پس ميزنه ، میاستم پام رو تو آب نگاه میکنم . ناخنهای بلند و لاک زده ام تو

آب قشنگن .قدم بر میدارم ، میرم تو دل سردی آب .

آب تا زانوهام میدوه ، مکث میکنم ، دندونام بهم میخوره ، آب سرده . باز راه میافتم جلوتر

جلوتر تا جایی که رونام هم تو آب قرار میگیرن . قدما سنگین شدن . تو آب راه رفتن سخته

شلوار جینم هم سنگین شده باز هم آروم و سنگین میرم جلو . آب میاد بالاتر تا کمر تو دریام ،

غروب پائیزه پوست تنم دون دونه از سرمای آب .

جلوتر ، جلوتر ، جلوتر......

موج ، آب رو  به سینه هام می رسونه . سرده ، سینه هام یخ کردن . جلو میرم پلیـــــور

صورتی ام خیس خیسه ! آب گردنم رو نوازش میکنه . بازی آب و چونه .... یه نفس عمیق ...

قلپی آب و .....بینی ام تو آبه .چشمام رو میبندم  تا فرق سر تو آبم .می ایستم ، دستی به

 سرم میکشم کش موهام رو باز می کنم و پرتــاب .... بــاز جلو میـــرم ولی خیــلی سخت .

چشمام رو باز مـیکــنم دنیـا سبز ـ آبیه ! پام رو زمین بند نمیشه ، سبک میشم ، میرم رو

آب .تقلا و دوباره زیر آب . تــــقلا ...... قلپ قلپ آب میخورم و باز زیر آب .

دنیا دو رنگه . روی آب غروب بنفش ـ نارنجی خورشید و زیر آب دنیای سبز ـ آبی آب .  روی آب ،

تو دنيا ي بنفش ـ نارنجی هوا میبلعم و سینه ام ـ قفسه سینه ام ـ ورم میکنه . زیر آب تو

دنیای سبز ـ آبی بشکه بشکه آب میخورم و شکمم باد میکنه . تو یکی از همین تقلا ها ،

پام گیر میکنه . دست و پا میزنم  ، دست و پا میزنم و دست و پا میزنم . آب میخورم ، آب

میخورم و آب میخورم .شکمم ورم کرده ، نه فقط شکمم که سینه ام هم پر آبه .

 یک آن تو دنیای سبز آبی میبینم ، اونجا نشسته ......

[][][]

تا قبل از رسیدن به سردی قاطع گام بر میداشت . پنجه که به آب رسوند ، پس کشید. دلش

خالی شد .

بعد شروع کرد به تندتر زدن ... لحظه ایستاد و نفسی گرفت و باز قدم برداشت . آب که به

روناش رسید لرزید ، لرزشش موج بزرگی شد . به سمت جلو اومد . یک قدم  ، کمـــر....... قدم

بعد ، شـــکم.........    قدم بعد ، سینه ........ قدم بعد ، گردن ........

ایست !

فهمید که این جنگ تازه داره شروع میشه . پا پس کشید  و من شلیک کردم . موج ، سر و

صورت هم در آب ......پله ای سقوط . مسیر رو گم کرد . چشماش رو باز کرد ، داشتن از حدقه

بیرون میزدن  .

دهانش رو باز کرد ، آب .... . در پی هوا ولی آب . محاصره ، شلیک شلیک شلیک .... . از

وحشـت شلیک چشماش رو بسته بود . اسیری ..... گیر . چشماش باز تر شدن اونو دید ،

دهانش باز شد و آب خارج ...شکم و قفسه سینه اش که پر از آب بودن ، خالی شدن . آزاد

شد ولی فرار نکرد.

اومد روبروش  ، پاش رو به پاهای اون گیر داد ، نشست .

چشم اسیر جدید مات شد به چشمای اسیر قدیمی . دست دراز کرد که صورتش رو لمس

کنه ....

[][][]

ازهمون لحظه اول فهمیدم که یک نفر دیگه هم داره میاد . حضور نرمش رو حس میکردم .

عطر بدنش آب رو پرمیکرد . سرمای آب پسش زد و لی لرزان و آرام جلو اومد. پاهاش رو به

وضوح میدیدم ، ساق ،زانوها ، رانهای کشیده ، ناف ، سینه های بر آمده ، گردن بلند و

صورتــی ، چــانه ، لــبهــــا ، بــــینی ، چشمهای بسته ، چشمهای باز و موهایی که تو آب

معلق بودن . دست و پا میزد .

سینه هاش تو آب بالا و پائین میشدن . زیر آب میرفت ، آب میخورد  . وحشت و پشیمونی از

چشمای براقش میباریـــد . 

دهانش را براي داد کشیدن باز میکرد ولی آب میخورد . بالا میرفت ، هوایی میدزدید و دوباره

آب.........

شلوارش به سنگ گیر کرد . تــرسید . دست و پا میــزد . تقلا میکرد ، به هر جون کندنــی

میخواسـت خلاص شه . تقلا میکرد . تو تقلاهاش خودم رو میدیدیم . روزی که به آب زدم هوا

گرم بود ، آب گرم بود. ولی حالا آب سرده ، گویا هوا هم سرده .

 نگاش تو نگام موند . زن زیبایی بود . اومد جلوم  ، پاشو بهم گیر داد . نشست .... دست دراز

کرد کـــه به صورتم دست بزنه .....

[][][]

دختر دست دراز کرد که به صورت پسر ـ اسیر قبلی ـ دست بزند ، که ناگهان ریه اش ترکید.

ریه دختر ترکید..... موجی کوچک .... گوشت صورت پسر ریخت .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 توسط  اثرانگشت  |


خدا ازش نگذره !
 

ـ خدا ازش نگذره !

لیوان دسته دار چایی را برداشت ، روبروش نشسته بودم ، قلپ قلپ  ، تلخ تلخ خوردش.

از ته لیوان لباش رو میدیدم، دستشو دراز کرد به دستم زد . سرد سرد بود مثل دستای مرده.

ـ ول کن خودتو اذیت نکن .
ـ ................................

هیچی نگفت ولی تو نگاهش یه دنیا حرف داشت.

ـ بهم میگفت تو مثل سوراخ ته حوضی که پسرم هی آب میریزه توش ، تو از اون ور در میدی.

  بچه ام نمیتونست یه پرتقالش دو تا شــــه . اون یکی وقتی از سرکـــــار میومد سیـــنــی رو

  چهار دست و پا هل میداد تا اتاقش مبادا یارو ببینه و غر زدنهاش شروع شه! وقتی حرف میزد

  خدا شاهده بغل دستیم صدای ضربان قلبم رو میشنید.

ـ اما حالا که مرده ....

ـ مرده.... مرده ؟؟؟؟ خدا خودش جای حق نشسته !

[][][]

ـ خدا ازش نگذره !

دستش لای برنجای خشک تو سینی دنبال چی میگشت نمیــــدونم ولی نیم ساعت بود که

 می گشت و نگاهش جای دیگه ای بود. روبروش جلوی پنجره ، پشت به نور ایستاده بــــودم و

تکیه ام به لباسشوئی بود.

ـ وقتی آقام زنده بود ، مامان واسه خودش کسی بود ، یه بار تو حیاط دولا شده بود کــــه یــــه

 چوب کبریت رو بر داره ، آقام میفهمه زودتر دولا میشه بر میداره و میگه : " مگه من مرده ام که

خانوم شما از این کارا میکنین ؟ "

آقام تو بمبئی درس خونده بود ، سنیور استاف شرکت نفت بود وقتی تو چهل و چهار سالگی سکته

کرد و مرد ، رادیو آبادان دو دقیقه سکوت داده بود.

بعدش مامان شوهر نکرد ، همه هم و غمش ما بودیم . داداشم زن گرفت که خدا از زنش نگذره ، از

جونشون بــــــدور باشه ولـــــی نفــــرین من یــــکی همیـــشه دنباشه ، زنـــــه نمیذاشــت مامان ،

 داداش و بچه هــــا رو بــــبینه . مامان منتـــظر میشد تـــا از جلـــوی پنجره رد شـــــن  ، ببینتشـــون .

اونم میفهمید بچه رو بر میگردوند ، طبقه بالا مون مینشستن  ، میدونستی ؟

ـ بله ، حالا که اونم بد عروسی داره !

ـ ( تلخ میخندد ) خدا جای حق نشسته !

[][][]

- خدا ازش نگذره !

بی که نگاهش رو از تلویزیون بر داره گفت . لباش رو میجوید میدیدم .

ـ تو سی و سه سالگی بیوه شد ، ما رو جمع و جور کرد . دخترا رو شوهر داد ، پسرا رو زن.

  واسه اون خدا بیامرز زن رشتی گرفت ، زنه هر دوشون رو دق داد.

یکهو برگشت چشاش کاسه اشک بودن.

ـ با اون خدا بیامرز و زنش زندگی میکرد . زنه کارمند بود ، تمیز ولی بدذات بود. چشای مامان

  آب مروارید آورد ، عمل کرد. آخ خدا از زنک نگذره که هر دوشون رو دق داد.

سکوت ، سکوت......

ـ خوب ؟

دست دراز کرد یه پرتقال برداشت شروع کرد به پوست کندن . پوست میکند و نگاهش میکرد .

ـ مامان جای ظرف چای ، شکر و نمک رو کابینت آشپزخونه رو میدونست ، ترتیبشــــون رو  ،

 میفهمی که ؟

ـ آره .

ـ زنک صبحها جاهاشون رو عوض میکرده ، مامان میومد چای شیرین بخوره ، چای و نمک میخورده .

  می اومد چای دم کنه ، بمیرم کورمال کورمال پیداش نمیکرده . آخ خدا ازش نگذره زنک رو .....

ـ مامان گریه میکنی ؟

ـ نه مال پوست پرتقاله ....

ـ خوب اونم که زود بیوه شد.

ـ آره ، داغ اون داداش رو گذاشت رو دلمون و تک پسرش گرفت تو دامنش. واســـه ام  پیـــغـــــــام

  فرستاده بود که بچه عمه اش رو که میبینه یاد باباش میافته  ، بگین نیاد.

لباش رو میجوه .

ـ مادر خوبی بود حداقل !

ـ آره واقعا" مادر خوبی بود ، واقعا" مادر خوبیه!

[][][]

برام چایی آورد ......

می لرزیدم و گریه میکردم. صدام رو قورت میدادم که نکنه صدا گریه ام  در بیاد.

گفتم : خدا ازش نگذره.....

گفت : نگو مادر ..... من یه عمر گفتم الان بچه ام روبروم نشسته گریه میکنه ، جیگرش خونه ....

         فقط بدون خدا جای حق نشسته !

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:49 توسط  اثرانگشت  |


سال نو همگی مبارک
                                                                                     

اینم سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش که شروع شد .

لبخند تلخ و  نگاه خیره ام میگن فردا چه خواهد شد ؟

خطوطی که تو صورت نزدیک ترین فرد دنیای کوچکم  دارن عمیق میشن بویی از بهار نمیدن.

اشک های گاه و بیگاه و آّه کشیدنهای دم به  دم  ، هیچکدوم نشون بهاری شدن نیست.

مگه زمانی که تو تخت کنارش خوابیدی تصمیم بگیری بهار رو تو زندگی دو نفره تون بدوانی.

و دیروز یازده  فروردین ساعت چهارـ پنج بهار اومد.

خندیدیم.

آرزو................................

خوب مخمل بانو و کرم کتاب لطف کردن و ما رو به این بازی دعوت کردن.

بزرگترین آرزوم داشتن یه زندگی دو نفره  آروم و مهربون و پرخنده اس... ( حتی بهتر از روزی که گذشت )

میخوام آدمای اطرافم سالم باشن ، همه تون آدمای نزدیکمین... 

یه سال پر از کار و پول

یه سال که هر کاری که تو صفحه اول تقویمم لیست کردم انجام شه، اونم به بهترین نحو.

دلم صبوری میخواد ، صبوری ...

حالا یه عده رو من میندازم تو هچل.

سورئالیست ، ماهی سیاه کوچولو ، استاکر ، لحظه ای مانند اکنون ... و حیوان .

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:4 توسط  اثرانگشت  |


ماهی
 

چوب میزنه ، چوب میزنه و چوب میزنه....

با دستام تو آب موج راه میندازم ، از تو موجا ماهیا رو میبینم. کف حوض رو لجن گرفته ، هوا سرده ...

چوب میزنه و چوب میزنه....

ماهی ها بزرگ شدن ، گربه ها بزرگ تر . کف حوض رو لجن گرفته ، دستم میسوزه ،آب سرده ، هوا سرده...

چوب میزنه ، خودشم سرفه میکنه . سرم دیگه درد میکنه . مگه خانم جان چقدر جون داره؟

بلند میشم ، دستم رو با  گوشه دامنم خشک میکنم ، رو بهار خواب میرم و چوب رو ازش میگیرم و به قالی

 میکوبم.

حالا چوب میزنم. گرد و خاک بلند میشه . باز چوب میزنم و چوب میزنم...

یک آن به خودم میام که دیگه کتفام جون ندارن . بر میگردم باغچه رو میبینم که توش یک دنــیا بنفشه کاشتن ، خانم جان

 میاد تو قاب نگاهم تو چشاش پر خنده اس و یـــک لــیوان چای داغ برای من تو دستش. 

ـ قالیه رنگی به روش اومدا !

ـ بله خانوم جان.

ـ پیر شی ، این سه تا شیشه رو هم که پاک کنی تمومه ها !

ـ ( با خنده ) ای به رو چشم .

هر دو از ته دل میخندیم. چای رو ازش میگیرم لب پله بهار خواب میشینم و به باغچـــــــه و بنفشه هاش ، حوض و

 ماهیاشو دیوار پوسیده حیاط نگاه میکنم . با خودم فکــر میکنـــم پارسال این حیاط اینهمه کهنه و قدیمی نبود کـــــه

یکهو دست خانوم جان گیسم رو باز میکنه و شروع میکنه به بافتن دوباره موهام ، دستاش گرمن .   چایی رو میخورم،

 بلند میشم ،نگاش میکنم و میخندم، دوسش دارم.

دم پنجره یه کپه روزنامه اس. شروع میکنم. خانم جان رختخواب ها رو میتکونه . من شیشـــــــه  رو پاک میکـــــنم و

 خانم جان رختخوابها رو میتکونه و در رختخواب پیچ میپیچه . پاک کردن شیشه ها تموم شدن ، قالی رو میاریم و تـــو

 اتاق پهن میکنیم.

 طرح ماهی .......

یاد حوض میافتم ، لجن گرفته ....... هوا سرده ..... دستم میسوزه .... به دستام نگاه میکنم.

ـ دلم میخواست ناخنام بلند بودن.

خانم جان غش غش میخنده.

ـ ننه ، ماهی از حوض یادت نره !

ـ چشم خانم جان .

هوا سرده .... آب سرده .... دستام میسوزه ....

از آشپزخانه یه آبکش بر میدارم ، میرم لب حوض ...... ماهیا بزر گ شدن ، بزرگتر از تنگ خانم جان.

کیف پولم رو بر میدارم میرم سر کوچه یه ماهی قرمز تپل میخرم ، میا م خونه ، میندازم تو تنگ .

[][][]

امسالم یه ماهی قرمز کوچولو خریدم و تو تنگ انداختم ، قشنگه . رو کابینت گذاشتم ، ناخنام  بلندن و قشنگ .

ـ هه ....

صدای کشدار خرناس گربه از جا می پرونتم ، آرنجـــم به تنگ میخوره . یه صدای وحشتــــناک و  تنگ قدیمی خانم جان...

ماهی بالا .... پائین ......... بالا .... پائین ......... کاسه آبی سفالی پر آب ، با دستام ماهی لزج رو میگیرم ،  تــــو آب

 میندازم.

و صدای توپ  .........

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:27 توسط  اثرانگشت  |


تقویم
 

روی کاناپه که نشستم ناخودآگاه زانو هام تو شکمم جمع شدن و یه طره موی مشکی

روی صورتم ولو. مو ها رو تا جلوی چشمام کشیدم مشکی بودن ، مشکی مشکی.

تو کاناپه جا به جا شدم ، جام باز تر شد . از روی میز روبروی کاناپه یه دونه سیب برداشتم

و یه گاز گنده .....مزه ترشش تا مغز استخونم نفوذ کرد و از شدت لذت چشام رو بستم.

چشام رو که باز کردم بچه چهار دست و پا از جلوم رد شد و به روم خندید ، خندید و رد شد.

دهنم گسه از طعم سیب ، مزه اش رو دوس دارم.

فیلم "جاده" رو دارم میبینم .

"زامپانو"و " جلسومینا "نمایش اجرا میکنن ، زامپانو میخواد بره شکار ، جلسومینا قار قار

میکنه . قار.............قار...............

پلکام سنگینن و دلم گرفته . سیب رو مزه میکنم دوسش دارم ولی نه قد گاز اول.

از طبقه بالا صدا میاد ، از پله ها صدای اسباب کشی ، تلفن زنگ میخوره ولی هیچکس

گوشی رو بر نمیداره .

" زامپانو " یه زن فاحشه رو سوار موتورش میکنه و "جلسومینا " رو جا میذاره. "جلسومینا "

فقط غصه میخوره ، کنار خیابون منتظز " زامپانو "میشینه ، اسب سیاه در جهت مخـــــالف

رد میشه ،صبح شده ، دوچرخه سوار در جهت مخالف رد میشه ، "جلسومینا " تنها کنار

پیاده رو نشسته .

جمع تر میشم . تنم یخ کرده . ترشی سیب آب به دهنم اورده ، حالت تهوع دارم ولی باز

یه گاز دیگه .

فیلم گیر میکنه تو دستگاه ، چشمم به قاب روی تلویزیون میافته .

۵ نفر ..... همه خندان ...... همیشه جای ششمی خالیه.... عکاس ..... ششمی.....نه

هیچوقت ششمی عکاس نبود.

فیلم راه میافته ، می بینم ، سردمه ، پاهام رو جمع تر میکنم و دست راستم و رو چپی

میکشم . دستم از سرما دون دون شده .

سیرک ـ بند بازی توی خیابون ، "جلسومینا " ذوق کرده ، "جلسومینا " جا خورده ، "جلسومینا "

ترسیده ، "جلسومینا " همراه بقیه دست میزند .

از سیب بدم میاد ، چای داغ ..... روی میز هست ، برش میدارم یخ کرده !

"جلسومینا " بد حال شده :

جلسومینا : دیوونه مریضه ، دیوونه حال نداره ...

زامپانو: من تو رو میبرمت خونتون ، پیش مادرت !

یادم میاد ، سرم تیر میکشه ، وحشت برم میداره ، داد میزنم :

ـ مامان......

سریع به سمت آشپزخانه بر میگردم ، یه طره موی سفید روی صورتم ولو میشه .  مو ها رو

 تا جلوی چشمام می کشم سفیدن ، سفید سفید.

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:22 توسط  اثرانگشت  |


قار
 

صدای شلپ که اومد پشت بندش صدای جیغ بود.

دست و پا زدن ، جیغ ....شلپ و شلوپ ، جیغ .... شلپ ، جیغ .... شلوپ ، جیغ...

و جیغ... جیغ ... جیغ...

همه ریختن دم خونشون ، صدای جیغ پشت سرهم داد میزد : الله رحم ال سین...

الله رحم ال سین ... الله رحم ال سین.............

چطوری در خونشون باز شد خدا عالمه . مادرش چارقد سرش نبود و موهای حناییشو

میکند.

آروم آروم اومد روی آب. طاقباز بود ، پیرهن سورمه ای گلدارش از رو پاش کنار رفته بود

 رونای چاقو سفیدش سفید تر شده بودو صورتش سفید سفید. چشاش به آسمون بود .

غروب بود و حیاط خونشون پر درختای بلند چنار و رو چنارا چند تا کلاغ . هنوز چشـــاش

باز بود ، هیچ پلک نمیزد .

چشای باز خیره به آسمون که یکهو قار. قلب همه کنده شد . پسرای کله تراشیده ۱۲ ساله  

و ۱۵سا له اش جمعیت رو کنار زدن و اومدن داخل حیاط..

 یکهو  ۱۵ ساله کله تراشیده داد زده :

ـ یا قمر بنی هاشم ، یا خود خدا.

۱۲ ساله دور حوض گود میدوید ، به طرف بی بی مو حنایی اش برگشت ، چشاش

 داشت میزد بیرون .

ـ بی بی پس چارقدت ؟ پس چارقدش ؟ بی بی؟ بی بی .... بی بی

دوباره دوید ، دوید و دوید . میدوید و گلدونای گنده کنار حیاط رو لگد میزد. گلدونا افتادن ،

شمعدونیای همیشه لطیف شکستن و اون باز می دوید و لگد میزد . هیچکس ،

 هیچکاری نمیکرد فقط نگاه ، که باز شلپ و این بار کله تراشیده  ۱۵ساله مادرش رو از آب

بیرون کشید. رو پاهاش رو پوشوند و پیراهن چارخونه مردونه خودش رو از تنش در اورد و رو

سر لخت مادرش کشید . بیصدا بلند شد و رفت طرف برادرش نگرش داشت ، تکونش داد

برد کنار مادرش که سرش رو با پیراهن مردونه چارخونه خودش پوشونده بود . راه افتاد ،

تمام تنش دون دون شده بود از سرما . بی بی مو حنایی رو جمع کرد از وسط حیاط .

رد که میشد بی که نگاه کنه دست انداخت چادرم رو کشید و برد . تکون خوردم ولی کاری

نمیتونستم بکنم .

چادرمو رو مادرش که لباس خیس بهش چسبیده بود کشید ، سه نفری حلقه زدن دورش.

سمت چپی گفت : " به چارا اوشاخ لاری . "

اون یکی گفت : " چوخ یاخشی آروادی  یدی."

یکی یکی از حیاط بیرون رفتن ، باید منم میرفتم ولی بی چادر ؟ بین اینا و اونا موندم تنها .

چادرم شد کفنش ، ای بیچاره غریبی .

***

الله رحم ال سین : خدا به ما رحم کنه

به چارا اوشاخ لاری : بیچاره بچه هاش

چوخ یاخشی آروادی یدی : زن خوبی بود

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:28 توسط  اثرانگشت  |


سوهان
 

قبلش ترکه ای بود ، یه ریز میزه ترکه ای با مو های قهوه ای تا روی شونه که یه تاب

کوچولو به رو داشت .سنجاق کجکی قرمز سرش شده بود آرمش ، آرم جمـــــــهوری

ریزه میزه ترکه ای !

پیراهن قرمز بالا تنه کوتاه قرمز کودریش حرف نداشت ، باهاش راحت مینشست . سبزی

 پاک میکرد پا میشد و تو تک جیبش سوهان دسته شکسته اش رو با خودش همه جا میبرد.

گاهی هم گریزی میزد با دوستاش به کافه ، قهوه ... صحبتای دخترونه ... کرکرای دخترونه...

فال و غش رفتن واسه دید زدنای مردونه . ولی اونجا هم سوهان باهاش بود و دسش مشغول.

روزی هم که  اومدن خواستگاری ، وقتی تو آشپزخونه گوش واساده بود و دلش غـش مـیـرفت

واسه دیدن اون نگاه محجوب مردونه دسش بیکار نبود ، سوهان میزد به ناخناش .

بیا و برو ..... لباس بالا تنه کوتاه تبدیل شد به لباس آبرومند تو خونه ای.

بیا و برو ..... سوهان دسته شکسته تبدیل شد به سوهان مری کوآنت.

بیا و برو ..... ناخن ها بلند تر و زیبا تر شدن.

و لباس سپید و نقل و سفره عقد و سپید بختی ....

نگاش میخندید ، دلش میخندید ، لباش میخندید ، نگاه مردونه هم میخندید.

ریز میزه ترکه ای رفت خونه خودش ، گاهی نگاه مردونه که خونه می اومد ریز میزه ترکه ای

با خجالت ازش میخواست از کابینت بالایی بهش ظرف خالی بده یا قوطی رب و یه بارم

که سه پایه گذاشته بود تا بسته عدس رو برداره زنـــگ زده بودن تا نگاه مـــردونه بیـــاد و

 ریز میزه ترکه ای رو ببره بیمارستان تا پاش رو گچ بگیرن و اون شب غذا حاضری خورده بودن .

عق های گاه و بیگاه ، ترشی خواستن و از شیرینی بد اومدن ها شروع شدن . روزا گذشتن

ریز میزه ترکه ای دیگه ترکه ای نبود فقط ریز میزه بود .

وزنش زیاد شد ،دستش رو به زانوش تکیه داد و پا شد . سوهان رو برداشت و شروع کرد ،

ناخن هاش زود به زود میشکستن .

شکم جلو اومد ، دستش رو به میز گرفت و بلند شد . دنبال سوهان گشت ، نبود. سوهان

دسته شکسته را پیدا کرد و شروع....

شکم بزرگ میشد و ریز میزه هنوز ریز میزه بود.

با شکم برجسته ، با کـــفشهای ته صاف با دوستای مجرد رفت کافه ،. هیچی خنـــــده

نداشت ، فال جذابیت نداشت . فقط دستانش مشغول بودن ، جنگ سوهان و ناخن .

شب به نگاه مردونه گفت ، اون خندید . ریزه میزه هنوز سوهان میزد.

روزها می گذشت و شکم بزرگ می شد.

ماه ۴ شکم جلوی نفسش را گرفته  ، سعی میکند طاقباز بخوابد تا هوا .... هرچه دنبال

 سوهان گشت ، نبود....

ماه ۵ شکم جلو چشمها را گرفته . طاقباز خوابین ممنوع.... نگاه مردونه سوهان راپیدا کرده،

سوهان و ناخن...

ماه ۶ پا ها تاب وزن را ندارند ، زن همسایه بچه اش افتاده ... کاشکی...ناخن...سوهان...

ماه ۷ خفگی ، حس خفگی.... کاش میشد با سوهان شکم ....و.... گلو...م... را بتراشم...

هوا....کاش...

ماه ۸ راه گلو ...بس...ته... سو... هان.... کار....نمی...ک...ند....

در ۸ماه و نیمه گی....

[][][]

گورستان بد هوایی داره، سرده ...

قبرهای متوالی.... و بد تر از همه گودالهای آماده برای دفن عزیزترینها...

وقتی میشستنش تو بغل یکی از فامیلا لای یه پتوی شیری یه کوچولوی صورتی یکریز

 گریه میکرد. شاید گرسنه بود؟

وقتی لای کرباس سفید پیچیدنش نه تنها جیغ مادرش ، صدای یه دنیا دوست بی سوهانش

بلند شد.

اومدن بذارنش تو دل خاک که یهو دستش بیرون افتاد ،دستش قشنگ بود ، ناخناش قشنگتر.

نگاه مردونه دسش رو دراز کرد دست ریز میزه رو گرفت ، فشار داد . نمیخواست بذاره

 بــــــره ، ناخن ریز میزه تو دسش شکست.

نگاه مردونه دیگه مرد نبود.

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:28 توسط  اثرانگشت  |


کلون
 

محله در دار ، قدیمی و سقفدار !

کوچه های تنگ و ترش با یه جوب باریک وسطشون و یه عالمه خونه که روی هم یله

 داده بودن ! در همه خونه ها چوبی بود ، فیروزه ای ، نخودی ، فیلی و سبز . هـــــــر

در دو تا کلون داشت زنونه و مردونه ، زنا کلون مخصوص خودشون و مردا هم !

وسط حیاط حکما" یه حوض بود حالا گیریم چهار گوش ، دایره ای یا ستاره ای شکل .

جدید تری ها هم وسط حوضشون یک فرشته ایستاده بود .

تو حیاطا باغچه هایی بود که دورشون آجرهای اریب بودن ، بهش مــــیگفــــتــن

" آجرچین طهرونی"!

یه وقت نگی تراس داشتن ها ، " بهار خواب "،همه شون بهار خواب داشتن !

همه خونه ها باردار یه دنیا خاطره خوش و ناگوار بودن .

ننه ام تو همون حیاطا عروس شد ، تو همون حیاطا فارغ شد ، تو همون حیاط آقام یه

پولی بهم زد و باغ شمرون رو خرید. آقام با پول همون حیاط یه باغ و دو باغ کرد .

ننه ام فشار آورد ، فشار آورد و فشار آورد تا آقام یه حیاط دیگه رو هم آب کرد . ننه ام با

پول همون حیاطا به زبونم فلفل زد که دیگه بهش نگم " ننه " و من از اون به بعد گفتم

"  مامان " . مامانم از همون حیاطا ، از مستاجرای همون حیاطا کارگر آورد که دیگه کار

نکنه و مامانم با پول همون حیاطا از ایران رفت و ما رو هم برد.

آقام ـ معذرت میخوام بابام ـکوچه دردار رو آب کرد و بقول خودش عازم فرنگ شد .

آقام یعنی بابام با پول کوچه قدیمی دردار و سقفدار یه زن فیلیپینی گرفت و

مامانم بدون اون پولا آرزو میکنه بهش بگیم "ننه" و بریم دیدنش !

 

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:18 توسط  اثرانگشت  |


سفرنامه چند خطي
 

عطسه و سرفه...سرفه ، سرفه و سرفه !

یک قاشق دکسترو متورفان...یک قرص استرپ سیلس !

[][][]

برای کار به تبریز دعوت شدم ، تنها و دلتنگ عازم خواهم شد !

[][][]

ساعت چهار و نیم صبح ـ فرودگاه مهر آباد

بعد از یکسال نگین رو دیدم ، یک چرخ بار داشت منهم یک چرخ بار داشتم . فرصتی برای

احوالپرسی نبود ، برای گرفتن بلیط به هر دری زدیم ، دویدیم و پنج دقیقه به پرواز آخرین

نفراتی بودیم که سوار شدیم !

[][][]

ساعت هفت و پانزده دقیقه ـ فرودگاه تبریز

آمده بودن پیشواز...هوا سرد بود ....هتل.....ساعت نه دفتر ....آشنایی ....کار....لوکیشن...

لوکیشن.....آکساسوار....لادن اومد....خنده ، خوشحالی، یک آشنای دیگر...شام.....ساعت

یازده شب هتل....

فردا ساعت هشت صبح لوکیشن...همان روز ساعت دوازده کلید و شروع...

شروع برای یک دوره بیست و پنج روزه ..... میانگین روزانه ساعت کار هفده الی بیست

ساعت کار...

[][][]

۲۴ روز بعد آخرین سکانس

تظاهرات ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ خورشیدی باز سازی شد ، لاستیک آتش زدیم ، موتور سوزاندیم و

دوستان هنرور همدیگر را به وفور کتک زدند ( اونم واقعی ).

ساعت ۳ بعد از ظهر پایان ، عکس دسته جمعی ، ساعت ۶ بعد از ظهر نهار ، ساعت ۹ شب

شام .

 فردا ساعت۵:۳۰ حرکت به سمت تهران.

[][][]

سلام بعد از بیست و شش روز به تهران برگشتم .

دلم هوای همه چیز خونه رو کرده بود.

دلم برای تک تک تون یک ذره شده بود .

دلم حتی برای هوای آلوده هم تنگ شده بود.

اگرچه هیچ جای تبریز رو ندیدم ، اگر چه هوای تبریز تا ۲۶- درجه سرد شد و یخ زدم ،

اگرچه آنفولانزای شدید گرفتم ولی حالا دلم برای دوستای خوب تبریزیم تنگ شده !

آدمای صبور و مهربونی که تقریبا" یکماه مهمونشون بودم و بعضی وقتا به واسطه دلتنگی

و خستگی کار (بین ۱۷ تا ۲۰ ساعت روزانه ) بد اخلاقی کردم و اونا آروم گذشتن .

بماند که گاهی هم خونم رو تو شیشه کردن و بی خیال گذشتن !

اما حال برگشتم و دلم میخواد نتیجه کار خوب شه تا بعد از پخشش تمام خستگی ،بیماری

و سردی هوا از استخونام خارج شه .

[][][]

دلم برای همه تون یه ذره شده بود !!!!!

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:34 توسط  اثرانگشت  |


سرفه
 

سرفه، تک سرفه.

ـ امانم رو بریده ، دیگه تابستون و زمستون - بهار و پائیز نداره .فکر کنم تمام خاکهای دنیا

 تو گلوم لونه کردن ، به گمونم به قدری که واسه کارگاه حیدر آقا گل لازمه ، توش گل هست.

[][][]

ساعت ۵ صبح ـ کوچه

یه عده با لباسای یه شکل و یه رنگ دور هم جمع شدن . سرده ، سردی هوا استخونو

 میترکونه !

جونن .... ولی سرفه !

لباساشون  یه شکل و یه رنگه .... ولی سرفه !

یکیشون با لهجه لری آواز میخونه..... سرفه قطعش میکنه !

اون یکی داره از بچه اش میگه .... سرفه حرفشو میبره !

بغل دستیش ایستاده خوابش برده ....با صدای سرفه از خواب میپره !

پیرمرد اینطرفتر مشغول کارشه ... ماشین نگه میداره ، درخونه باز میشه ، یه دختر با عجله

میدوه که سوار ماشین شه ....صدای سرفه پیرمرد... دختر میمونه، دستــــش رو تو جیــبش

 میکنه....

ـ خسته نباشی !

ـ مونده نباشی ، دست درد نکنه بابا!

[][][]

۲۰۰ تومنی رو نگاه میکنه ، به آسمون نگاه میکنه ، سرفه میکنه!

ـ از این لباسا متنفرم از اینم که پسره شرمش بیاد بگه باباش چیکاره اس ، از رنگ...

سرفه...سرفه....سرفه

[][][]

دسته جمعی بهم چسبیدن که گرم شن ، پیرمرد بهشون ملحق میشه .

سرفه ، سرفه ، سرفه...

در خاکستری باز میشه .

ـ آشغالی........

پیرمرد بقیه اش رو نمیشنوه ، کلاه پشمی خاکستریشو بر میداره و تو دستاش مچاله ...

[][][]

از رنگ نارنجی متنفره !

از جارویی که همیشه دستشه ، از بوی عادی شده آشغال، از اینکه آشغالی صداش کنن ،

از شرم پسرش متنفره !

از این کنسرت سرفه متنفره !

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:37 توسط  اثرانگشت  |


جنگنامه غلامان
 

یک هفته ناپدید بودیم. خیلی از دوستان به ما لطف داشتند و نگرانمان بودند و حتماْ

عده ای هم خدا را شکر میکردند که نبودیم٬ بماند.

هفته گذشته ما به سختی درگیر تمرین یک نمایشنامه خوانی بودیم.

«جنگنامه غلامان» نوشته بهرام بیضایی به کارگردانی محمدعلی نوروش

مقلدها: ژاله شعاری٬ جواد اعرابی٬ سعید درویش نژاد٬ رضا صمدپور٬ حمید یعقوبیان

و محمدعلی نوروش

صحنه خوان هم: مریم غفرانی

تمبک: محدثه عارفی

در ضمن من و امضا هم گوشه و کنار کار می پلکیدیم.

تمرین

تمرین

تمرین

یک هفته تمرین و یک روز اجرا! جالبه٬ نه؟

اجرااجرا

اجرا

اینم به خیر گذشت.

خبر: ۱۰ دی ماه  «افرا٬ یا روز می گذرد» را اجرا خواهیم کرد٬ منتظریم.

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:4 توسط  اثرانگشت  |


کفش
 

۱۱ فروردین ۱۳۸۳

میدونم باردارم . حس کامل یه مادر تو رگام دویده ولی وقتی اعلام میکنم بهم میخنده .

۲۷ فروردین ۱۳۸۳

تمارض ...... دروغ میگم ، میگم کلیه ام درد میکنه ! اون بی توجه.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۳

باور میکنم ، جدا" درد میکشم . کلیه ام درده !

باور میکنه ، میبرتم دکتر ، عکس رنگی ............

تو رادیو لوژی ازم میپرسن : باردار نیستی ؟

اون میگه نه ! من تو چشای دکتر نگاه میکنم و میگم نمیدونم !

آزمایش ........... حکم قطعی دکتر .

آزمایش میدم، مثبته ، مبارکه ! عکس نمیگیرن از کلیه ام ، کلیه  ام درد نمیکنه !

۱۴ خرداد ۱۳۸۳

بزرگ شده !

مادرم میگه: عجیبه رشدش سریعه .

۲۵ تیر ۱۳۸۳

سونوگرافی .........

- بچه پسره ، مبارکه .......

-درشته ، مبارکه .............

- سالمه ، مبارکه.............

از ته دل غش غش میخندم اونم میخنده !

۱۶ مرداد ۱۳۸۳

تکه تکه لباس میخریم ! بزرگ شده خیلی بزرگ تر .همیشه میخندم و همیشه دستم روی

شکمم دنبال ماهی کوچولو حرکت میکنه !

۲۲ شهریور ۱۳۸۳

دکتر تعجب زده اس ، بچه رشدش طبیعی نیست .

- (ترسیده ) یعنی چی ؟

- خیلی زیاده !

و لبخند گشادی تمام صورتم رو میگیره.

۲۴ شهریور ۱۳۸۳

باهاش حرف میزنم ، جواب میده . تکوناش مثه راه رفتنه . با هم رفتیم خرید ، واسه اش

کفش خریدم .

مادر که میبینه ، میگه نباید واسه اش کفش میخریدی ، شگون نداره !

میفهمه و لگد میزنه !

۱۷ مهر ۱۳۸۳

میخوایم براش تخت و کمد بخریم ، خودش انتخاب میکنه .

-سورمه ایه خوبه ؟

-بنظرم....(یه لگد میزنه که یعنی نه ) نه !

-پس سفیده ؟

مثه ماهی حرکت میکنه یعنی : آره خودشه ، همین .

۱۳ آبان ۱۳۸۳

سنگین شدم .روی کاناپه سه نفره میشینم و براش کتاب میخونم و باقلوا میخورم .

هر کتابی رو دوس نداره !

۱ آذر ۱۳۸۳

پاهام ورم دارن ، شکمم انقدر گنده اس که جلو رو نمیبینم . به تو صیه دکتر پیاده روی میکنم 

ولی به زور . تو یکی از همین پیاده رویهاست که میگه داره بدنیا میاد .

میایستم ، میپرسم : الان ؟

میگه : نه ، نزدیکه  !

باز راه میافتم ، اونم تو شکمم راه میره .

۹ آذر ۱۳۸۳

۳صبح ـ ستون مهره هام داره از هم باز میشه .

میگه : مامان دارم میام .

میگم : زود باش !

میگه : نمیشه .

میگم : پسر ، مادرت داره از درد میمیره !

میگه : مامان مهلت بده چند ساعت بیشتر باشم .

۱بعد از ظهرـ به دنیا میاد . پسر به دنیا میاد .

 - سالمه ......آره ..........مبارکه.

- درشته....... وای آره خیــــــــــــــلی.....مبارکه .

- قشنگه.......مبارکه.

۱۱ بهمن ۱۳۸۳

۲ ماهشه ولی مثه یه پسر ۵ ساله اس . زود بزرگ میشه ، سریع . چرا ، هیچکی

نمیدونه !

۱۷ اسفند ۱۳۸۳

- کوچولو...... کوچولو !

روشو که بر میگردونه صورتش یه پسر ۷ ساله اس !

- خـــــــدایــــــــا.....

۹ اردیبهشت ۱۳۸۴

-چرا؟ میخوام یواش بزرگ شی .

با چشای معصومش میگه : مامان فرصت کمه ، نمیشه !

- ۵ ماهته مامان ، ولی مثه یه پسر ۱۵ ساله ای !

سرشو پائین میندازه .

۲۰ خرداد ۱۳۸۴

کهنه اش رو باز کردم تا تنش تو آفتاب هوایی بخوره که یهو ......................بلوغ.........

- الان ؟

میزنه زیر گریه.

۲۷ تیر  ۱۳۸۴

تو یه ماه بچه ام اندازه ۳ سال بزرگ شده ، نسبت به فیلمها و سریالهای تــــلویزیون

عکس العمل داره ، با چشاش بهم میگه : اینو دوس دارم ، اونو ندارم !

۸ شهریور ۱۳۸۴

موهاش داره میریزه . چشاش سو نداره ، برق زندگی ازش رفته .میگن تمام علائم حیاتی

پسرت مثه یه مرد ۳۵ ساله اس .

میخوام بترکم ، میترکم ...... گریه !

سرشو پائین میندازه.

۴ مهر ۱۳۸۴

چهار دست و پا میره . نمیدونم دوسش دارم یا عاشقشم . مرد به ظاهر ۹ ماه و ۲۵ روزه من

 چهار دست و پا میره . صداش که میکنم بر میگرده و نگام میکنه ولی چشاش سو نداره .

-بمیرم، مادر................مادر............مادر...............

۱۴ مهر ۱۳۸۴

میگه : ماما.

 باور نمیکنم . دوباره میگه! میخندم، میخندم، میخندم ...ولی چرا تمام صورتم اشکه ؟

۱۶ آبان ۱۳۸۴

با صدای بلند براش کتاب میخونم. مثه همیشه آروم گوش میده . آروم خوابش میبره وقتی

میرم روشو بگیرم میبینم پسر۴۰ساله به ظاهر  ۱۱ ماه و ۷ روزه ام مرده !

۲۰ آبان ۱۳۸۴

مادر چرا گفتی کفش خریدن شگون نداره ؟

۲۵ آبان ۱۳۸۴

دکترا نمیدونن چرا پسر به ظاهر ۱۱ ماه و ۷ روزه من تمام علائم یک مرد ۴۰ ساله را داشت !

هیچکس نفهمید که پسرم از اول میفهمید ، پسرم از اول دنیا بود .

پسرم چون میفهمید ، زود پیر شد ، زود مرد !

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:56 توسط  اثرانگشت  |