تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

آدرس
 

پنجره را باز کرد ... باد به صورتش سیلی زد ، چشمهایش پر از اشک شد ... برگشت به چشم هایم نگاه کردو گفت : "بالاخره پیداش کردم ." نفسم در سینه ام گره خورد ، نمی دانستم چه باید بگویم ... مات نگاهش کردم . دلم می خواست بپرسم چطوری گمش کرده بودی ؟ اما او باز برگشت به سمت پنجره ... نمی دانم چه شد که بعد از سالها پشت به من شروع کرد به گفتن . از پنج سالگیش گفت ، از هوای گرم خوزستان ، از دبه های سنگین آب که باید در جاده ها می فروخته . از ستون مهره هایی گفت که عرق بارها و بارها از رویشان پائین سریده بوده . از مرد پنج ساله ای گفت که با پول فروش آب ، نان خانه را می خریده . از مرد پنج ساله ای گفت که حواسش به روسری مادر جوانش بوده . از پسر بچه پنج ساله ای گفت که دلش لک زده بود برای داشتن فرفره پنج ریالی . از مرد پنج ساله ای گفت که هرگز فرفره نداشته . می گفت : " از بچگی هام هیچ چیز خوبی یادم نمونده الا آوازهای مادرم که موقع چنگ زدن رخت چرکای مردم زمزمه  می کرد . آخ از چشم انتظاری ... اگه چشم انتظار یه مادر بیوه جوون آبرودار می موندی که از کلفتی در و همسایه برگرده ، اگه با دلهره لباس کهنه های مردم رو می پوشیدی و با بچه هاشون تو یه نیمکت می نشستی ... اونوقت دردم رو می فهمیدی ... اما اینا که درد نبودن ..." به طرفم برگشت ، روبه من پشت به کوچه روی دو زانو نشست و به چشمهایم زل زد و گفت : " یادته بهت گفتم از آهنگ عروسی می ترسم ... بدم می آید ؟ یادته تو چشام نگاه کردی و ریسه رفتی ؟ آره بزرگترین کابوس زندگی من اون آهنگه ... پیر مرد کفتار اومد مادرم رو که جای دخترش بود گرفت ... برای مادم جلوی چشمام سفره عقد انداختن ... مردک قر جلوی چشمام مادرم رو به حجله برد . مردک قر من و مادرم به سفر برد ، مردک قر برام توپ و عرق گیر خرید ... پیر مرد قر دستم رو تو یکی از خیابونای تهرون ول کرد . خونه مادرم عوض شد ، پسر مادرم بی مادر شد و مادرم گم شد ... امروز بد این همه سال مادرم رو پیدا کردم ..."

اشکش چکید ، یک تکه کاغذ به سمتم هل داد ، رویش نوشته شده بود : بهشت زهرا قطعه ۲۴۶

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط  اثرانگشت  |


از ديوار مي پرم
 

از دیوار که پریدم مادر با ناله گفت : خداا پشت و پناهت . به پیچ کوچه نرسیده بودم که محمود را سوار ماشین کردند و با مشت به در خانه مان کوبیدند و من رفتم .

پنــج سال از آن روزها گذشـته دلـم هوای اندیمشک را کرده . سیگارم را روشن می کنم چشم هایم را می بندم پک میزنم عمیق ترین پک و به محمود کوکب خانم فکر می کنم. زانوهای زخمی پسرهای اندیمشکی را درفصل تابستان همه می توانستند ببیند . شلوار کوتاه و عرق گير لباس تمام رسمي پسرهای خیابان پهلوی اندیمشک بود و ما همان پسرها بودیم . 

ناخودآگاه دستم را روی زانوهایم میکشم ، جای زخم ها و قلوه کن شدن ها هنوز هم روی زانوهایم باقی مانده . دلم هوای شربت آبلیمو و خاکشیر مادرم را کرده ، دلم می خواهد باز بچه می شدم ، به كوچه ميزدم و با محمود ، صابر ، قربان و فريبرز بازي مي كردم ،  دلم هواي گل كوچك كرده ، دلم هواي صداي محمود را کرده ، دلم براي يحيي تنگ شده . كاش هنوز بچه بودم و مادرم صدايم مي كرد ، كاش همان "ذليل شده " معروف بودم كه بايد در اوج بازي براي خريد نان سنگك سر سفره ناهار به نانوايي مي رفتم .

چشم هایم را باز می کنم ، كتابخانه ام را مي بينم " ماهي ساه كوچولو" ، " قصه هاي صمد "و تلخ لبخند مي زنم. بزرگتر كه شديم با محمود به سينما مي رفتيم براي " سوته دلان " مي مرديم " خاك " ، " غزل " ، " دايره مينا " و " دكتر ژيواگو " . ظهر ها فيلم مي ديديم و شب ها بين در هاي خانه هايمان بحث مي كرديم . خانه شماره "۷ " خانه ما بود و خانه شماره " ۵ " خانه آنها و ديوار بين دو در خانه ما . چند سال بعد با قطار به تهران مي آمديم كتاب مي خريديم و بر مي گشتيم . صاحب انديشه شده بوديم  فكر مي كرديم صاحب انديشه ايم . هنوز صداي محمود در گوشم است . كاش آن روز محمود را نگرفته بودند ، كاش... دلم مي خواهد كوكب خانم را ببينم ولي روي ديدنش را ندارم . وقتي يحيي را ديدم ، وقتي فهميدم كه محمود را كشته اند نفسم در سينه ام گره خورد . بيچاره پيرزن حالا فقط او مانده و احمد .

از جنگ بيزارم ، خودم را كشتم كه مادر و يحيي و فرزانه به تهران بيايند . خودم را كشتم كه انديمشك را ترك كنند ولي مادرم از خاك پدر دل نكند. بمباران ... ضد هوايي ... مارش هاي نظامي ... آژير خطر ... وضعيت قرمز ... وضعيت سفيد و جوان هايي كه دسته دسته به جنگ رفتند و بر نگشتند . يحيي و احمد هر دو دفترچه گرفتند . يحيي يك هفته زودتر اعزام شد ، با قطار به تهران آمد . اينجا تقسيم شدند و اعزام . ديدمش برادرم مردي شده . آماده آمدن احمد به تهران هستم ، مي خواهم ببينمش چشم هايش شبيه محمود است . به فرزانه سپردم دست احمد برايم خاكشير بفرستد . منتظرم ، بايد تا ساعت ۷ غروب برسد ... ساعت از يك نيمه شب هم گذشته و احمد نيامده ... نكند كشته شدن محمود را از چشم من مي بيند . تا هفت صبح صبر مي كنم و بعد شماره خانه شماره "۷" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند ، باز مي گيرم و باز هم بر نمي دارند . اين بار شماره خانه شماره  "۵" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند . دلم مثل سير و سركه مي جوشد . ساعت هشت و نيم فرزانه زنگ مي زند صدايش گرفته ، مي گويد : ديروز ساعت هشت بامداد در حالي كه تمام پسرهاي اعزامي انديمشك در ايستگاه راه آهن بودند صدام ايستگاه را بمباران كرد و احمد ... بغضش مي تركد ، ديگر نمي شنوم ، هيچ نمي شنوم . صدايم مي كند ، مي گويم : كوكب خانم ... و باز صدا در گلويم گره مي خورد . فرزانه با گريه مي گويد دو ساعت تمام پيرزن جيغ مي كشيد و حالا سكوت كرده و فقط نگاه ميكند . فرزانه مي گويد : داداش انديمشك بوي خون پسرها را مي دهد .

از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته كوكب خانم پير پير شده ولي حرف نميزند ، فقط نگاه ميكند .

از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته فرزانه چهل ساله شده ولي شوهر نمي كند.

از آن روزي كه از ديوار پريدم تا امروز ۲۹ سال گذشته دلم براي ديدن خيابان پهلوي انديمشك لك زده ولي از ترس ديدن چشم هاي كوكب خانم ...

 

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:23 توسط  اثرانگشت  |


نامه
...

حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم .

دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ...

دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی .

دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟

دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده  . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم .

...

هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم .

...

دل تنگی ... بد دردیست .

 هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته ....

می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید .

یادم است روزی را که از تو پرسیدم :

ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟

نگاهم کردی و گفتی :

ـ دیوونه ...

التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی :
ـ اگه راحتت میکنه ، آره دیوونه ...

و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی .

....

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط  اثرانگشت  |


ماه خاموش

 

به سينه فشارش مي دهم و ميدوم . غروب ، سرما ... كوچه هاي سيماني و تنگ پيچ در پيچ را ميدوم .سرما چون جماعتي متخاصم از پي ام ميدود و من فرار ميكنم .كودكم را به سينه ام فشار ميدهم و ميدوم . تقلا مي كند كودك اما نه آنقدر كه فشارش داده ام . باد از روبرو غافلگيرم مي كند ، پرواز شال ... قوز مي كنم ، كودك را در دلم جا مي دهم تا سرما بيشتر از اين آزارش ندهد . سينه ام تير مي كشد ، شير ... لحظه اي گرماي ريزش شير و بعد هجوم باد . ناخواسته چون گربه اي براق مي شوم . سرش را مي چرخاند. به خودم مي آيم مي دوم بــاز ، گرماي نفس هايش را بر گــردنـم حـس ميــكنم . لبخند ... مــادر بودن ، مـي دوم . در خـانه باز است . خـانه هم سـرد است . دورترين گوشـه را انتخـــاب مي كنم . شيهه باد .. سرما . هوا ديگر تاريك تاريك است . دست هاي كوچكش در دست هايم مي گيرم و با نفس گرمــش مي كـــنم . سفيدي چشمهايش را مي بينم . كــف دسـت هــايـم را بـر صورتش مي مالــم ... اصـطكاك ... گرمـا ... سفيدي چشم هايش تنها نقطه روشن ... خوابم مي آيد . انگشت اشاره ام را بــه لب هايش مي كشم . گرسنه نيست ... خواب هــم نيست . دوبــاره به سينه ام فشارش مي دهــم ، صورتــش را در گــودي گردنم فرو مي برم ، گرم نميشوم ... خواب نيست ... گرسنه نيست ... خوابم ... نمي آيد . سينه ام تير ميكشد . فشارش مي دهم ، شير مي ريزد ، شير مي ريزد ، شير مي ريزد ... پس كي اين سينه مي تركد ؟ خواب نيست ، گرسنه نيست ... دلم خدا مي خواهد . وضو نمي گيرم خيسم از اشك و شير . بر كودكم نماز ميگذارم . مهرم ... فرزندم .سلام كه مي دهم ، خوابم مي گيرد . سرم را كنارش مي گذارم و مي خوابم .

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:42 توسط  اثرانگشت  |


انار
 

به حرکت دستاش روی انار دو نیم شده نگاه میکردم ، انگشتاش رو آروم حرکت می داد ، حرکت نرم انگشتاش روی انار من رو به یاد حرکت انگشتای کشیده و باریک یک پیانیست می انــــــــــداخت . دانـــــــه های درشت و سرخ انار از پوسته سفيد جدا مي شدن و تو كاسه بلـوري فرود مي اومــدن ، مــي شنيدم  :

ـ خسته شدم ... از نداری خسته شده ام .

به حركت دستاش نگاه ميكردم و دستام رو حركت ميداد ، اون روي ميز و من زير ميز .

ـ تنها دوست داشتن كافي نيست ... بايد مي جنبيدي كه نجنبيدي .

نميدونم چرا برق آشپز خونه خاموشه ، تو نور كمرنگ غروب صورتش رو مي ديدم ، مات به انار و كاسه انار نگاه ميكرد و مي گفت :

ـ فقط نداري نيست از رفتار سردت بيزارم از سكوتت ...

به دستاش نگاه مي كردم و دستام تندتر حركت ميكردن . به لچك سفيد بعد از حمامش  نگاه ميكردم كه باز شده بود و به صورتش يه حالت روحاني داده بود . يكهو سرش رو بلند كرد ، دستاش از حركت ايستادن و نگاهم كرد ، دستام از حركت ايستادن و سرم رو پائين انداختم و نگاهم رو دزدیدم . دستش رو دراز كرد  و از روي ميز گرد آشپزخونه كه بين مون بود پاكت نامه رو برداشت  ، تو هوا تكونش داد ... نشونم داد و گفت :

ـ بازم ساكتي ... مهم نيست ... شب آخره ،  ساكت باش .

پاكت رو تو هوا ول كرد ، پاكت سفيد تو فضاي خاكستري تاب خورد و روي ميز افتاد . رد قرمز دستش روي پاكت مونده بود . دستام شروع به حركت كردن ، لچك رو با دستاي اناريش پشت سرش گره زد . مات نگاهم كرد ، چشماش خالي بودن . تو كسري از ثانيه تمام زنانگي از وجودش رفته بود . دستام داغ شدن ، بلند شدم ... به سمت اتاق خواب رفتم ... پتو رو پس زدم و خوابيدم .

[][][]

زن پاي تلفن داد مي كشيد  .

ـ مي بيني تو رو خدا هنوزم بي خياله ، دنيا رو به هيچ جاشم حساب نميكنه . از هفت و نيم تا حالا ساعتش زنگ ميزنه ولي بيدار نمي شه . جلسه دادگاه بيافته واسـه سـه مـاه ديگه به ارواح خاك مادرم روزگارش رو سياه ميكنم . "

گوش تلفن را كوبيد و عصبي به سمت اتاق خواب رفت ، در را باز كرد و صدايش زد .

ـ انگار نه انگار ، تكون نخورد .

بازهم صدايش زد اما بلند تر . زن به سمت تختخواب رفت و مرد را بر گرداند . ملحفه ها سرخ بودند .

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:9 توسط  اثرانگشت  |


سرب در گوش باران میخواند
 

تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه مي‌كردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و مي‌خواستم به پايين نگاه كنم، اما مي‌ترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا مي‌دانست كي برمي‌گردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرمانده‌اي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوت‌هايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوت‌ها ايستاده بودم كه رسمي‌تر جلوه كند. نظر فرمانده‌مان بود و تاييد شد. همانطور كه شق و رق ايستاده بودم، ديدم كه زني مسن با چادري مشكي به سمت ما مي‌آيد. محكم‌تر ايستادم. حدس زدم شايد از بنياد يا جايي شبيه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهي به من انداخت كه مثل مترسك بالاي تابوت‌ها خشكم زده بود. خسته نباشيد گفت و به رديف تابوت‌ها خيره شد. به برچسب روي تابوت‌ها با دقت نگاه مي‌كرد. بدون اينكه سرم را پايين بياورم مي‌ديدم كه لبانش مي‌لرزد، يا شايد داشت چيزي زير لب با خودش مي‌گفت، شايد هم داشت تابوت‌ها را مي‌شمرد. به رديف‌هاي وسط رسيده بود كه ايستاد و جلوي يكي از تابوت‌ها خشكش زد. چند ثانيه همانطور ايستاد و بعد خم شد كه پرچم روي تابوت را بردارد. با احتياط و احترام تمام گفتم: «ببخشيد خانوم. اما خودتون ميدونيدكه؟ نبايد به تابوت ها دست بزنين.» سرش را بلند كرد و چنان نگاهي به من انداخت كه دوباره خبردار شدم. همانطور كه خيره نگاهم مي‌كرد گفت: « چي رو نبايد؟ ميخوام پسرم رو ببينم.» تا اين جمله از دهانش بيرون آمد فهميدم كه مي‌خواهد چه كار كند. دردسر بدي بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا اين زن مي‌خواست داخل يكي از تابوت‌ها را ببيند. آرام جلو رفتم و گفتم: « خانوم! براي من دردسر ميشه. خواهش ميكنم.» زن همچنانكه به تابوت خيره مانده بود جواب داد: «نه پسرم! هركي اومد چيزي گفت من گردن ميگيرم.» گفتم: «آخه مادر جان! اينجوري كه نميشه. مسئوليت اينجا گردن منه. خواهش ميكنم.» زن سرش را بلند كرد كه : «پسرم! من از تهران اومدم كه بچه‌ام رو ببينم. مسئوليت و اين چيزا هم حاليم نميشه.» گيج شدم. پرسيدم: «از تهران؟ مادر جان اين تابوت‌ها رو كه ميخوان ببرن تهران. نميشد همونجا ببيني؟» حالا ديگر كاملا نشسته بود. حق به جانب جواب داد: « بچه جون من يه مادرم. نميتونم تا سه‌شنبه صبر كنم. اين همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچه‌ام اومده ميخوام ببينمش. توروخدا بذار يه دقيقه ببينمش. فكر كن منم جاي مادرتم. حرفم رو زمين ننداز. تورو جون مادرت.» نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفي دلم هم برايش مي‌سوخت، اما دلم براي خودم بيشتر مي‌سوخت كه بايد توبيخ مي‌شدم. گفتم: «خب مادرجان اگه تهران ببينيش كه بهتره. اونجا بيشتر ميتوني ببينش. چرا اومدي اينجا؟» هر چند خودم مي‌دانستم كه دارم دروغ مي‌گويم. ملتمسانه‌ جواب داد: «پسرم! من يه مادرم. نميتونم صبر كنم. دلم براي بچه‌ام يه ذره شده. ميخوام ببينمش. تورو خدا بذار ببينمش. فقط يه دقيقه. تورو جون مادرت.» لاي منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نمي‌كند شايد كوتاه مي‌آمدم، اما مي‌دانستم كه حتما گريه و شيون خواهد كرد. تا خواستم چيزي بگويم، سريع گفت: «قول ميدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. اين پا و آن پا مي‌كردم كه بهانه‌اي دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستي به سرم كشيدم. داشتم پيشاني‌ام را با نوك انگشتانم مي‌ماليدم كه گفت: « دور از جونت جوون! پسرم وقتي ميرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. واليباليست بود پسرم. وقتي رفت خودش رفت. نگفتم چرا ميري مادر؟ حالا كه اومده ميخوام ببينمش. ميخوام ببينم پسرم چه شكلي برگشته پيش مادرش. ببين جوون! من پيرزن فقط براي اين زنده موندم كه يه بار ديگه پسرم رو ببينم. توروخدا بذار ببينمش. من كه مثل خيلي از مادرا نتونستم عروسي پسرم رو ببينم. تورو جون مادرت بذار يه دقيقه پسرم رو ببينم.» دلم برايش مي‌سوخت. مي‌دانستم در تابوت را كه باز كند چه چيزي خواهد ديد. خم شدم و آرام گفتم: « مادر جان! چيزي كه توي اين تابوته ربطي به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن.» ادامه ندادم. پرسيد: «خب؟ بگو پسرم!» نمي‌خواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه ديدم ادامه دادم: « برادر منم كه پارسال آوردن ميخواستم ببينمش. ديدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از ديدن پسرت. توي اين تابوت‌ها چيزي نيست كه پسر تو باشه. چند تيكه استخون و يه پلاك زنگ زده. همين.» لبخند كجي تحويلم داد كه: « خدا برادرت رو بيامرزه. پسر جون حق داري نفهمي. يعني مادر نيستي كه بفهمي. مادرت چي؟ اون چي كار كرد؟» گفتم: « مادرم؟ مادرم خيلي ساله كه مرده. نبود كه ببينه.» آهي كشيد و جواب داد: « خدا مادرت رو هم بيامرزه. خوش به حالش. هيچي براي يه مادر بدتر از اين نيست. اينو من دارم بهت ميگم. بيين جوون! تو و برادرت از يه خون بودين. اما حكايت مادر فرق ميكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشيدم. شيره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توي دلم بوده. بزرگش كردم. هيچوقت خودتو با يه مادر مقايسه نكن. من اين بچه رو به دندون كشيدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من ميدونم كه پسرم الان سرومروگنده اينجا نخوابيده. پسرم اونقدر رشيد بود كه توي اين تابوت‌ها جاش نميشه. فقط ميخوام ببينمش. فقط ميخوام ببينم چه جوري برگشته. ميخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. ميفهمي جوون؟» بي‌اختيار سرم رو تكان دادم و تاييد كردم. گفت: « جوون! اميد منو نااميد نكن. روي يه مادر رو زمين ننداز. توروخدا بذار بچه‌ام رو ببينم. قول ميدم سروصدا نكنم. فقط يه دقيقه. توروخدا.» نمي‌دانم چه شد كه گفتم: « باشه مادرجان! فقط يه دقيقه. براي من دردسر درست ميشه.» خوشحال شد و با تكان‌هاي كج سرش قول داد. سرپا ايستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحت‌تر باشد، اما زيرچشمي نگاه مي‌كردم. زن بلند شد و بسم الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اينكه درون تابوت را ديد خشكش زد و متعجب به درون تابوت خيره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه ديده كه اينطور مبهوت شده است. سر كشيدم. درون تابوت يك پلاك بود و مشتي خاك كه پايين آن ريخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روي تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف مي‌زد به نرمي و با احتياط بدنه تابوت را نوازش مي‌كرد. حس بدي داشتم. چيزي آزارم مي‌داد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقب‌تر رفتم، اما آرام نشدم. حس مي‌كردم در اين فضا بيگانه‌ام، مزاحمم. بغض گلويم را گرفته بود. حس مي‌كردم وجود من فضا را آلوده مي‌كند. عقب‌گرد كردم و به‌سرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدايي از صحبت‌هاي زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روي زمين انداختم. بغضم تركيد. نشستم.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:28 توسط  امضاء  |


خویشاوندی
 

هوا گرگ و میشه ، هنوز خنکه ولی تموم تنش خیس عرقه . بوی تیز عرق لایه های لباس رو رد میکنه ، تو هوا میپیچه ، از پارچه ای که جلوی دهن و دمــاغش بسته رد میــــشه داخــــل دماغش میشه ،  تمام رگهای سر و دماغش رو میسوزونه و تو مغزش رسوب میکنه.

اتوبان خالی از ماشینه ، گــهگداری یه ماشین با زوزه رد میشه و هر بار اون سـرش رو بــلنــد میکنه و با چشم ، سر و گردن ماشین رو دنبال میکنه .

فـــرقــون پــر رو دنبـــال خودش میــکشه ، می ایستــه ... مـــات به اسفـــالت نگاه میــکنه ، بیل رو بر می داره ، سرش رو تکون میده و شروع میکنه .

ـ خدا می دونه هر روز چند تا ماشین ، چند تا رو له میکنن.

شروع میکنه با بیل به جمع کردن لاشه . بیل رو زیر لاشه میندازه ، روده های سرخ بیرون میزنن ، سرش رو تکـــون مـــیده .... روش رو بر میگردونه .... دســت ، دســت میـکـنـه .... بـــر میگرده .... چشم میدوزه .... چشماش بیرون زدن ، جمجمه اش له شده و شکمش بازه . بیل رو تکون میده ، نصف لاشه رو بلند میکنه و قاطی برگها ، ته سیگارها و دستمال کاغذیهای مچاله شده توی فرقون میندازه و ادامه میده . آخرین تیکه های لاشه رو با جاروی فراشیش میزنه کنار اتوبان . بیل و جارو رو توی فرقون میندازه ، دست میبره که فرقون رو بکشه . مکث میکنه ، بر میگرده . رد لاشه رو زمین مونده . فرقون رو جا به جا میکنه که از روی رد لاشه ، از روی خونهای لخته شده رد نشه و میکشه . جلو میره ، جلوتر . بر میگرده .... میبینه .... تو تمام اتو بان رد لاشه ها باقینــــــــد.

لاشه ء گربه ها ، سگ ها و آدم ها .

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط  اثرانگشت  |


شیشه
 

از وقتی شماره پرواز رو اعلام کردن ، قلبم کنده شد . چشمام دنبالش بودن ... نیومده بود . یعنی بار آخر هفته پیش بود ؟ هر ثانیه ساعتی بود برام  . بلیط رو که مهر زدن ، کارت پرواز رو که تحویلم دادن ، مادرم که سه بار صورتم رو بوسید ، چشام سوختن ... زانوهام لرزیدن ... دلم ریخت ... پس ... یعـــنی دیـگـــه نمیبینمــش ؟ از در شیــشه ای رد شدم . رفتم ... جــدا شدم ... مــادرم اون طرف شیـشه بود و من این طرف ... یــک قدم میــرفتم ، دو قدم بر می گشتم . چشمـــام به ورودی سالن فرودگــاه بود و دستام روی شیشه . ضربه هایی که مادرم به شیشه زد من رو به خودم آورد . می گفت :

ـ برو .

برای بار آخر به ورودی سالن فرودگاه نگاه کردم .

[][][]

تاکسی زرد ایستاد . پول را روی صندلی جلو انداخت و پیاده شد . می دوید و تنه میزد . داخل محوطه سالن فرودگاه که شد ایستاد به تابلوی پروازها نگاه کرد ، از اطلاعات سوال کرد و مات شد . از آن طرف صدایــش کردند ... از آن طرف شیشه ها یک مرد صدایش زد . شنید ... نشنید ... شنید ... چشم ها ، سـر و گردنش دنبال صدا میدویدند . یک لحظه دید ... دوید ... میدید ... میدوید و فریاد میزد. فریادی شبیه یک خواهش ...

[][][]

وقتی دیدمش ، صدام تو گلوم گره خورد ، بالا نمی اومد . عوضش اشکام شروع کردن به دویدن و لبهام به جنبیدن بی صدا . تمام توانم رو جمع کردم و داد زدم . اسمش رو گفتم ... باز هم گفتم ... دوباره ... شنید  ؟ نه .... شنید . دنبالم می گشت ... دنبال صدام ... به شیشه می کوبیدم  و داد میزدم . دید .... دوید . به شیشه میزدم ... می دوید ... به مرد عینکی تنه زد ... می دوید .... یکهو فهمیدم ... به شیشه می کوبیدم و داد میزدم :

ـ نه ، نه ...

به سمتم می دوید .

[][][]

مرد به شیــشه میکوبید ، زن میدوید . کوبیدن ... دویدن ... گریه ... ضربه ... سکوت ... زن بـــه شـیـشه کوبیده شد . زمیــن خورد . سکوت همه جا را گرفت . مرد نشست. زن سرش را بلند کرد . چشمهایش مات بود ، صورتش پر خون ولی میخندید .

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط  اثرانگشت  |


سه شنبه ها تقویم سفید است
 

سريع از ماشين پياده مي‌شوم و چند نفس عميق مي‌كشم. از بوي ماندگي سيگار و چربي بدن كه خلاص مي‌شوم از راننده مي‌پرسم كه كريه‌ام چقدر شده است. جواب مي‌دهد: « قابلي نداره آقا. سه و پونصد.» تعجب مي‌كنم: « سه و پونصد؟ تا اينجا كه راهي نبود.» لبخندي موذي حواله‌ام مي‌كند: « اي آقا! چه ربطي به راه داره؟ مسئله اورژانسي بودنه. مگه آژانس براي بيمارستان نگرفتي شما؟» مي‌خواهم توجيه‌اش كنم كه وقتي براي بيمارستان لزوما به معني بيمار بودنم نيست و شايد مي‌خواهم به دوستي قديمي سر بزنم، اما نگاه حق به جانب و سر كچل‌اش را كه مي‌بينم پشيمان مي‌شوم. كرايه را مي‌گيرد و مي‌گويد: « قابلي نداشت.» حتي زحمت جواب دادن را به خودم نمي‌دهم كه مثل خودش تعارف كنم و بگويم : «خواهش مي‌كنم.» دلخورم، حس مي‌كنم سرم كلاه گذاشته‌اند، واقعيت هم همين است. راه مي‌افتم داخل شوم كه نگبان جلويم را مي‌گيرد: « امروز روز ملاقات نيست آقا. چهارشنبه ها روز ملاقاته. برو فردا بیا.» مي‌گويم كه آمده‌ام مهندس را ببينم و اينكه از دوستانش هستم. پوزخند كثيفي مي‌زند كه از دندانهاي زردش هم كثيف تر بود: «برادر من! اينجا بيمارستانه. مهندس نداريم، فقط دكتر داريم.» برايش توضيح مي‌دهم كه مهندس، دوست قديمي من، مسؤل بخش تجهيزات بيمارستان است و اينكه آمده‌ام او را ببينم. چپ چپ نگاهم مي‌كند، انگار مي‌خواهم سرش را كلاه بگذارم. داخل كيوسك نگهباني مي‌شود و چنذ تلفن مي‌زند. بيرون مي‌آيد و همانطور كه انگشتش را توي گوشش مي‌چرخاند: « بفرماييد آقا! حتما مي‌دونيد كه از كدوم طرفه.» هنوز ده قدم دور نشده‌ام كه مردي با پيراهن خاكستري و صورتي نتراشيده جلويم را مي‌گيرد كه: «آقا جون مادرت كمكم كن. بچه ‌ام مريضه. براي خوابوندنش پول كم آوردم. جون بچه‌هات كمكم كن.» چشمم به چند برگي پزشكي در دست مرد مي‌افتد و مي‌پرسم: «چقدر كم داري؟» چشم چپش كه نيمه باز بود تا انتها باز مي‌شود و سريع مي‌گويد: «زياد نمي‌خوام آقا. فقط لنگ پنچ شش تومنم. خدا از بزرگي كمت نكنه.» سرم را تكان مي‌دهم كه عجب روزگار كثيفي شده و شش هزار توماني را كه در جيبم پيدا كرده‌ام به او مي‌دهم. پول را گرفت و خيلي سريع به طرف در خروجي بيمارستان به راه افتاد و تا به خودم بيايم كه چه كلاه گشادي سرم رفته و دنبالش بروم، ناپديد شد. دلخورتر و از خودم عصباني تر به راه مي‌افتم. به محض اينكه به جلوي ساختمان تجهيزات پزشكي مي‌رسم، مهندس را مي‌بينم كه با عجله از پله‌ها پايين مي‌آيد. گل از گلم مي‌شكفد كه: « به به! سلام آقاي مهندس عزيز! چطوري رفيق قديم؟ بابا لازم نبود پيشواز بياي.» هموانطور كه با عجله پايين مي‌آمد جواب داد: «سلام. خوبي؟ نه بابا! يكي داره مي‌ميره. بايد برم اورژانس.» نگاهي به لباس سفيدش انداختم و گفتم: « تو مهندسي يا دكتر؟ اورژانس چه ربطي به تو داره؟» سريع دست داد و دستم را كه مي‌كشيد جواب داد: «بيا بريم توي راه برات ميگم. توي اورژانس به نفر حالش خرابه. دستگاه الكترو شوك هم يه هفته ميشه كه خراب شده و غير قابل تعميره. منم هر چي گفتم رئيس قبول نكرد كه يه دستگاه نو بخريم. الان هم كه اون بدبخت داره تلف ميشه زنگ زدن كه بيا سريع يه جوري راهش بنداز.» همانطور كه دنبالش مي‌دويدم پرسيدم: «حالا منو واسه چي مي‌بري؟» گفت: «آخه اگه من نباشم كه توي بخش تجهيزات راهت نميدن.» تا به اورژانش برسيم جسته و گريخته از روال و روتين‌هاي بيمارستان برايم گفت. به اورژانس كه رسيديم دكتري جلو دويد و گفت: «كجايي مهندس؟ طرف داره مي‌ميره.» و دست مهندس را كشيد و من هم به دنبال مهندس كشيده شدم بالاي سر بيماري كه داشت نفس‌هاي آخرش را مي‌كشيد. مردي بود تقريبا جوان و حدود سي ساله كه بيني خوش‌تراشش در زمينه ريش بلندش زيباتر شده بود. مهندس سريع دستگاه را باز كرد و مشغول شد. من هم مات و مبهوت خيره شده بودم و نگاهم از مهندس به بيمار و از بيمار به دكتر مي‌چرخيد. ناگهان دكتر فرياد زد: «چي شد مهندس؟ بجنب ديگه!» مهندس نگاهي به دكتر انداخت و بلندتر داد زد: «مي‌خواي چي كار كنم؟ مگه الكيه الاغ؟» دكتر خواست چيزي بگويد، اما چشمهاي كوچك مهندس را كه حالا كاملا گشاد و پر از خون شده بود را ديد پشيمان شد. چند قدم عقب تر رفتم تا شايد از اين طوفان در امان باشم. چند لحظه بعد شنيدم كه دكتر آرام گفت: «ولش كن مهندس! بيخيالش شو.» مهندس همانطور كه سرش پايين بود جواب داد: «چي چي رو ولش دكتر؟ طرف داره مي‌ميره.» دكتر عينك بدون فريم‌اش را جابجا كرد و گفت: «نه مهندس. طرف مرد.» و صبر نكرد تا جوابش را بگيرد، گوشي‌اش را روي سينه بيمار گذاشت و از اتاق خارج شد. حس مي‌كردم در آن اتاق اضافي هستم، ‌خواستم از اتاق بيرون بروم اما نتوانستم. احساس گناه مي‌كردم، حس مي‌كردم تمام اين مشكلات به‌خاطر حضور من است، اما نه مي‌توانستم خارج شوم و نه مي‌توانستم  بودن در آن فضا را تحمل كنم. در حال هواي خودم بودم كه شنيدم مهندس رو به پرستاري كه داشت ملحفه‌اي روي مرده مي‌كشيد داد زد: «گمشو بيرون! گمشو عوضي!» پرستار رفت و مهندس مشغول جمع كردن وسايل‌اش شد و در همان حال با خودش حرف مي‌زد: « آخه كثافتها، مگه پول اين دستگاه چقدره؟ هان؟ مگه چنده آخه؟ روزي خداد تومن از ملت ميگيرن، اونوقت ميگين پول اينو نداريم. عوضي ها....» سرش را بلند كرد و نگاهش به من افتاد كه مثل جن‌زده‌ها مات شده بودم. به طرفم آمد و دستم را گرفت كه: «بيا بريم دفتر من. اينجا به درد تو نميخوره. تو عادت نداري.» و مرا با خود بيرون كشيد و تا زمانيكه به دفترش برسيم حتي يك كلمه حرف نزد. پشت ميزش كه نشست و منشي كه چايي آورد حالش بهتر شد و شروع به حرف زدن كرد. از كارش، از زندگي‌اش، از همسرش و از بيمارستان گفت. داشت درباره گردش مالي بيمارستان حرف مي‌زد كه چيزي به ذهنش رسيد و تلفن را برداشت و شماره‌اي گرفت. شنيدم خطاب به شخصي كه در طرف ديگر بود گفت: «من الان ميرم اورژانس و اون الكتروشوك قراضه رو ميارم دفترم. يه گزراش هم ميدم كه اورژانس فاقد الكتروشوكه. اونوقت مجبور ميشين يكي بخرين. رئيس هم هر كاري دلش خواست بكنه.» بدون خداحافظي تلفن را قطع كرد و گفت: «يه دقيقه اينجا بشين تا برگردم.» تا چيزي بگويم سريع اضافه كرد: «اصلا نه! بيا كمكم كن اون دستگاه لكنتي رو بياريم اينجا. دست تنها نمي‌تونم.» خواستم چيزي بگويم كه دستم را گرفت و با خودش به اورژانس برد. به بخش اورژانس كه رسيديم و وارد اتاق شديم، ديدم جواني با لباس سفيد و موهاي بلند مشغول دادن ماساژ قلبي(.C.P.R) به بيمار مرده است و در اثر تلاشي كه مي‌كند عرق از پيشاني‌اش جاري شده است. مهندس با ديدن اين صحنه عصباني شد كه: «هوي يارو! چه غلطي مي‌كني؟ اين يارو مرده.» جوان بدون اينكه دست از كارش بكشد جواب داد: «ميدونم. استادم گفته بايد تمرين كنم.» مهندس بُراق شد و داد زد: « استادت غلط كرد با تو. گمشو تا نزدم لت و پارت كنم.» جوان با ديدن آچاري كه در دست مهندس بود ترسيد و دست از كار كشيد كه برود. در لحظه‌اي كه جوان از جلوي ما رد مي‌شد مهندس ناگهان آچار بالا برد و جوان هول كرد و سرش را پايين كشيد و به سرعت دور شد. مهندس رو به كن كرد و گفت: «مي‌بيني وضع ما رو. به مرده‌اش هم رحم نمي‌كنن. عوضي تمام دنده‌هاي اين فلك زده رو شكست.»
‌‍‍‌[‍] [] ‍[]
گفت: «بازم از اين كارها بكن. بيشتر سراغ ما بيا. خوشحال ميشيم ببينيمت. ولي ايندفعه بيا خونه‌مون. امروز كلي اذيت شدي.» لبخندي از سر تكليف زدم: «حتما. به خانمت سلام برسون.» دستم را رها كرد و گفت: «سلامت باشي. قربونت آقا! خداحافظ ! خوش باشي. ميبينمت.» خداحافظي كردم و راه افتادم. همانطور كه داشتم به طرف در خروجي بيمارستان مي‌رفتم يادم آمد كه پولي برايم باقي نمانده است. هرچه كه داشتم به آن مرد به‌ظاهر نيازمند داده بودم. با خودم گفتم: «عيبي نداره. پياده مي‌رم. تا خونه راهي نيست.»

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:58 توسط  امضاء  |


سنگ
 

چشمها را كه باز كرد ، همه چيز عوض شده بود . خواست دست را به زمين فشار دهد و بلند شود . زمين زبر بود .... خاك .... دانه هاي خاك .... چسبيدن دانه هاي خاك به كف دست .... فشار .... فشار .... فشار روي سينه غلبه ميكرد به فشار دستها بر خاك ....

صدا ها را مي شنيد . گريه مادر .... ضجه خواهر .... هق  هق برادر .... ناله هاي پدر .... حتي سكوت او را مي شنيد .

اشك گرم گونه هايش را شست ، چشمهايش مي سوخت . خـــواست دهانش را باز كند ، حرف بزند ، صدايش در نمي آمد .

باز شنيد .... دقيق تر .... حتي سكوت او را ديد . دلــش فشرده شد . صـــورت بــهـت زده ، چشـــمهاي وق زده و دهان خشكش را در لايه هاي مغزش ديد .

تقلاي مادرش .... پا كوبيدن برادرش ....

ياد روز عروسيش افتاد . مادر مي دويد ، برنج در ديگ مي جوشيد . مادر مي خنديد ، اسپـنــد بر آتش مي پريد . مادر پذيرايي ميكرد  ، مهمانها را مي ديد . تقلاي آن روز مادر و جان كندن امروزش ....

برادر پا ميكوبد . در جشن عروسيش هم برادر پا كوبيده بود ، رقصيده بود . امروز هم پا ميكوبد .

چنگ ـ چنگ ، خاك .... خاك مي پاشيدند . آن روز نقل مي پاشيدند .

بازوي او را گرفتند ... بردندش . روز عروسي خودش آورده بود عروس را . بردندش ، ديد ، عروس رفت ، عروس ايستاد ، عروس برگشت ، دوباره بردندش ، نه  ماهه عروس را كشيدند و بردند .

برادر ، مادر را از خاك جدا كرد . پدر ، خواهر را كند . دارد تنها ميشود . تمام توانش را جمع كرد ، سرش را بلند كرد .... بلند تر . سرش به سنگ خورد .

سنگ لحد  و همه چيز تمام .

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:57 توسط  اثرانگشت  |


خاك
 

ماشين با سرعت ميگذرد .

كوه هاي شني با تكه هاي بزرگ سنگ .

[][][]

روزها با سرعت گذشتند .

آدمهايي از جنس گوشت و خون اما غريبه .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

از پنجره مي بينم ، تصوير ـ تصوير خاك .

پرشهايي به خار ، به گياه ، به سنگ .

[][][]

خواننده فرياد ميزند .

لذت ميبرم .

منتظرم.

او هم منتظر است.

لذت ميبرم .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

تصوير ها دو در ميان ميشوند .

خاك ، خاك ، روز اول ، خنده

خاك ، خاك ، اوبا ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، خار

خاك ، خاك  ، روز  ،شب

خاك ، خاك ، گرما ، سرما

خاك ، خاك ، سنگ ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، ريش

خاك ، خاك ، تونل ، تاريكي

صداي خواننده

تاريكي ، تاريكي ، نواي ساز ، انتظار ، نور

خاك ، خاك ، كوه ، گردنه ، پيچ

خاك ، خاك ، گياه ، رنگ ، زرد ، بنفش ، سپيد

خاك ، خاك ، سنگ ، ديدن ، دره ، نديدن ، سنگ ، سنگ ، سقوط

پيچ وتاب ، برخورد ، نواي فلز و  سنگ ، طعم خون ، فرياد ، سكوت

[][][]

به ماشين كه رسيدند ، هيچكدام جان نداشتند . تنها صداي خواننده بود كه :

ـ  كوچه لره سو سپميشم

   يار گلنده توز اولماسون .....

 

اوبا : سياه چادرهاي عشاير آذربايجان شرقي

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:35 توسط  اثرانگشت  |


زمين تو را مي‌خواند
 

مرد محكم و استوار ايستاده بود، با صورتي نتراشيده و زخمي برپيشاني عبوس و خشن مي‌نمود و به زمين خيره شده بود. به «سله»۱ ها و به پاهاي برهنه‌اش نگاه مي‌كرد و ساكن ايستاده بود، گويي همهمه و هياهوي جمعيت اطرافش را نمي‌شنود. دو نفر كه در طرفين او ايستاده بودند دست بر شانه‌هايش گذاشتند. سرش را بلند كرد. روزي را به ياد آورد كه در همين زمين «ساقدوش»هايش دست بر شانه‌‌هاي او گذاشته بودند و همين مردم برايش هلهله برپا كرده بودند. روزگاري كه زمين سله نداشت و نفس مي‌كشيد. آن روز مردم همه شاد بودند و او از همه آنها شادتر بود. پسرك يتيم روستا داماد شده بود و زندگي‌اش را مي‌ساخت. پدر و مادرش را به‌خاطر نداشت، هرگز آنها را نديده بود. يتيم بدنيا آمده بود و يتيم بزرگ شده بود و حالا خانه و خانواده‌دار مي‌شد. كمي آنطرف‌تر، پشت اين جمعيت، خانه‌اي كاه‌گلي ساخته بود. جان كنده بود تا بتواند پدر دختر را راضي كند. سخت كار كرده بود تا بتواند اين زمين را بخرد و آن خانه را بسازد. عروسي كه برپا شد همه مردم روستا شاد بودند و او از همه شادتر بود. دستها او را تكان دادند. به جمعيت نگاه كرد، هيچكس شاد نبود. نگاهش به همسرش افتاد كه سرش را پايين انداخته بود و شانه‌هايش مي‌لرزيد. شبي را به ياد آورد كه دختر همينگونه سرش را پايين انداخته بود و گريه مي‌كرد. شبها دور از چشم همه يكديگر را در باغ پدر دختر مي‌ديدند، گل مي‌گفتند و گل مي‌شنيدند و فارغ از همه مردم روستا خوش بودند. آنروزها همه مردم خوش بودند. شبي را به ياد آورد كه در ميان درختان دختر را بوسيده بود و ساعتي بعد دختر روبروي او ايستاده بود و با سري پايين مي‌گريست. دختر را دوست‌تر مي‌داشت، او را در آغوش گرفته بود و بوسيده بود. دستها او را كشيدند و چند متر جلوتر بردند، نگاهش به فرزندش افتاد كه در آغوش مادرش گريه مي‌كرد. زمانيكه فرزندش بدنيا آمده بود مي‌دانست كه بايد بيشتر كار كند، اما دانستن‌اش ثمري نداشت. بارندگي نبود و زمين محصول نمي‌داد. مردم دست به دعا برداشتند اما آسمان نباريد. محصول كم شده بود و مردم ديگر خوش نبودند. آب كم بود و آب كه نباشد كاري از زمين برنمي‌آيد. كلوخي از ميان جمعيت به طرفش پرتاب شد و به دستش خورد. شبي را به ياد آورد كه سنگي به طرفش پرتاب شده بود. آن شب نوبت آب زمين او بود. آب را در زمين‌اش انداخته بود و خستگي در مي‌كرد. جريان آب كمتر و كمتر شده بود تا آنكه جوي خالي شد. بيل‌اش را برداشته بود و به سر جوي آب رفته بود. پسر كدخدا آب را دزديده بود و آب را در زمين خودشان انداخته بود. داشت با بيل آب را به زمين خودش برمي‌گرداند كه سنگي به طرفش پرتاب شد و پيشاني‌اش را شكافت. سر بلند كرد، پسر كدخدا به همراه دو برادرش بود. دعوا شد و بالا گرفت. در ميانه درگيري نفهميد چه شد كه بيل‌اش بر پيشاني پسر كدخدا نشست. يكي از دستها او را رها كرد و طناب را به دور گردن او مي‌انداخت. مرد همچنان محكم و استوار ايستاده بود و به زمين نگاه مي‌كرد. طناب كه به دور گردنش حلقه شد، نگاهش را زمين گرفت و به آسمان خيره شد. چند ابر بزرگ را بالاي سرش ديد. در اين چند سال قحطي ابرهاي سياه و سپيد آمده بودند و رفته بودند، بي آنكه قطره‌اي باران نصيب روستا كنند. مرد مايوس و ملتمس به آسمان خيره مانده بود. دستها او را رها كردند، جمعيت ساكت شد. صاحب يكي از دستها فرياد زد: «بِكِش!». مرد از زمين كنده شد و ميان زمين و آسمان به پرواز درآمد. چند لحظه بعد جسد مرد در آسمان تاب مي‌خورد. قطره‌اي بر زخم پيشاني مرد نشست. هلهله جمعيت بلند شد.

 

۱- سله: ترکهایی که در اثر خشکسالی روی زمین ایجاد میشود.

* به یاد «دخترای ننه دریا» و زنده یاد «احمد شاملو»

لینک ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:24 توسط  امضاء  |


لعل
 

از پشت شيشه نگاه مي‌كنم، شلوغه. بانك، سرصبح، شنبه، بايد هم شلوغ باشه. اين روز و اين ساعت همه‌جا همينه. دستگيره رو مي‌گيرم و هل مي‌دم. در سفت باز مي‌شه. زور مي‌زنم و مي‌رم تو. دو تا صف بلند توي بانك پيچيدن تو دل همديگه. دست دست مي‌كنم و مي‌رم پشت سر يه پيرزن چادري مي‌ايستم. صف ساكنه و جلو نمي‌ره. سرك مي‌كشم. كارمند باجه دو كند و آهسته كار مي‌كنه. صداي مردم توي صف دراومده. غر مي‌زنن. با صداي بلند و آهسته و پچ‌پچ كنان. آروم سرجام وايستادم و چيزي نمي‌گم. از پشت سرم يكي ميگه: «ببين آقا! اونوقت ميگن چرا توي اين مملكت كارا پيش نميرن. يارو عين لاك پشت كار ميكنه قرمساق.» خودم رو مي‌زنم به نشنيدن. ساكت سر جام وايستادم تا نوبتم بشه.
‌‌‌‌‌‍[]
پيرزن بيست تا قبض رو مي‌ريزه روي پيشخوان متصدي باجه دو. از پشت سر ميگه: «نگاه كن پيرزنه رو! قبض آب و برق همه محله‌شون رو آورده بده.» به قبض‌هاي پيرزن نگاه ميكنم. چيزي نميگم. تك‌تك قبض‌هاي پيرزن پرداخت ميشه و پيرزن بساطش رو آهسته و آرام جمع مي‌كنه و مي‌رود. « آقا بدو! عجله داريم.» قبض را مي‌گذارم روي پيشخوان.
[]
دلم درد مي‌كنه. تمام روده‌هام به‌هم مي‌پيچن. انگار يه مار توي دلم مي‌لوله. سيگاري آتش مي‌كنم. درد پابرجاست. بلند مي‌شوم و مي‌روم به طرف آشپزخانه. عرق نعنا مي‌خورم. افاقه نمي‌كنه. سيگاري آتش مي‌كنم. درد همچنان مي‌پيچه. شايد شام امشب مسموم بوده. لباس مي‌پوشم. «اينوقت شب كجا؟»   «درمونگاه. دل و روده‌ام داره مي‌تركه از درد. زود ميام.»
[]
وارد درمانگاه كه مي‌شوم ساكت و خلوت است. پول مي‌دهم و قبض مي‌گيرم. وارد اتاق دكتر مي‌شوم. معاينه‌ام مي‌كند و برايم سرم و آمپول مي‌نويسد. مي‌گويد اول سرم را بزنم و بعد آمپول‌ها. پول مي‌دهم و قبض مي‌گيرم.
[]
روي تخت دراز كشيده‌ام و به دست چپم سرم وصل شده. صداي جيغ و فرياد مي‌آيد. دوزن همزمان جيغ و داد مي‌كنند و كمك مي‌خواهند. به دنبال آنها صداي يك مرد هم وارد درمانگاه مي‌شود. «آقاي دكتر! تورو خدا زود باشين. بچه‌ام مرد.» دست راستم را زير گردنم مي‌گذارم. سَرَم را بالا مي‌آورم تا بهتر بشنوم.  «آقاي دكتر! يه كاري بكن جون مادرت!» سروصدا زيادتر مي‌شود. مردي با نوجواني در بغل وارد اتاق مي‌شود. نوجوان صورتش سفيد است و از دهانش خون مي‌ريزد. نوجوان را روي تخت مي‌خواباند. دكتر و پرستار وارد مي‌شوند و پرده را مي‌كشند. فقط سايه مي‌بينم. سروصدا كمتر شده. التماس‌ها ادامه دارد. «تورو خدا دكتر! بچه‌ام از دست رفت.» نوجوان عق مي‌زند. زمين خوني مي‌شود. به سِرُم نگاه مي‌كنم. چيزي به تمام شدنش نمانده. پيچ تنظيم را مي‌بندم. نوجوان عق مي‌زند. سَرَم را بلندتر مي‌كنم. به‌جز خون روي زمين و چند جفت پا چيزي نمي‌بينم. آمپول مي‌زنند، سرم وصل مي‌كنند، پانسمان مي‌كنند، داد مي‌زنند. نوجوان عق مي‌زند. نوجوان بازهم عق مي‌زند. فرياد دكتر به هوا مي‌رود: «محمود زنگ بزن به اورژانس!» صداي جيغ و فرياد بالا مي‌رود. دكتر داد مي‌زند: «محمود بدو!» صداي جيغ و فرياد بالاتر مي‌رود. دكتر ناله مي‌كند: «ديگه فايده نداره.» نوجوان مرد. ولوله و دادوبيداد بالا مي‌گيرد. نيم‌خيز مي‌شوم. دست دراز مي‌كنم و چسبها را مي‌كنم. باسرعت سوزن را از رگ مي‌كشم. از اتاق مي‌روم بيرون. از درمانگاه كه خارج مي‌شوم آمبولانس مي‌رسد. دستم مي‌لرزد. عرق كرده‌ام. سرم درد مي‌كند. قطره عرقي روي تيره پشتم سر مي‌خورد. سردم شده. مي‌لرزم. زانوهايم سست شده. مي‌نشينم كنار ديوار.
[]
« مي‌دوني، اين دفعه اولي نبود كه مردن يه آدم رو مي‌ديدم. من مردن زياد ديدم. خون زياد ديدم. بدتر از اين زياد ديدم. نزديك‌تر از اينهم ديدم. اما هر دفعه مث دفعه اوله. ميگن خون آدم رو مث سنگ مي‌كنه. آره. آره. آدم مث سنگ محكم مي‌شه. اما دفعه بعد كه مردن يه آدم ديگه رو مي‌بيني، مث سنگ ترك مي‌خوري، ميتركي، و دوباره سنگ ميشي.»     بغضم مي‌تركد. شانه‌هاي او هم مي‌لرزد.

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:7 توسط  امضاء  |


چراگاه
 

وقتي در ايل پيچيد فهميد كه كار تمام خواهد شد .

[][][]

پانزده سالگي اوج شادابي انار . داخل بالاپوش سرخ با گلهاي زرد ، دامن پرچين سرمه اي با گلهاي سرخ ، شال سرمه اي با گلهاي سبز و سرخ سوار بر اسب شد ، تاخت ... تاخت ... تاخت .

 _ آيدين كجايي ؟

و آيدين نيامد . آيدين نبود . آيدين نمي دانست . آيدين نمي شنيد ... و بعد ترها يعني آيدين خواهد فهميد ؟ پانزده سالگي ، شادابي ، پوست كهربايي ، چشمهاي مشكي ميباريد . سوار بر كهر مي تاخت و ميباريد.

[][][]

زماني كه خسرو آمد هيچكس نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد . جيران مادر انار گفت به خسرو كه انار حاصل عشق است ... كه انار در يكي از كوچهاي بهاره ، زماني كه دامي ميزاييد به دنيا آمد . ايل از حركت نماند ، انار همراه ايل شد . خسرو دست در جيب كرده انگشتري بيرون آورد . دختر ايل  _ انار _ دلش لرزيد زير لب گفت :

_ آيدين

و آيدين نبود .... نشنيد .... خواهد شنيد ؟

 [][][]

در ايل كه پيچيد ، زمزمه ها كه بلند شد ، نگاهها كه به سويش نشان شد ، پچ پچ هاي دخترانه ، حرفهاي زنانه كه بالا گرفت ، دانست كه كار تمام شده . سوار كهر تاخت . مرتع سبز و بكر ..... گوسفندان پروار ...... بوته هاي گل گاو زبان همه را جا گذاشت . در دل كوه تاخت و باريد ...... باريد ، زياد باريد ...... اما آيدين ندانست ، نشنيد . چشمهاي رها در دورهايش مات ماند .... آيدين نيامد.

[][][]

ميان سياه چادر ها ولوله است . عروسي ... عروس ميداند كه تا آخر عمر عروس مي ماند ، چرا كه هرگز مادر نخواهد شد ... عروس ... گلين .... قارا گلين ....

تب و تاب رنگهاي گرم ... هلهله ها ..... خنده ها ..... گريه هاي جيران ....  سكوت انار ...

ـ .....

ـ .....

ـ بله 

ـ انار بود  ؟

ـ هر كه بود ،  انار تمام شد .

كل .... مبارك باد ... شاد باش ...

[][][]

حركت دست به روي صورت .... لمس گونه ها با سر انگشتان مرد . تمام رگ هاي بدنش كشيده ميشود. لبهاي برجسته به زير انگشتان زبر مرد . دست مرد كه تصاحب ميكند . گزيدن .... گزيده شدن ...سوزش.

[][][]

سوار بر اسب تاخت . مرتع كه ديگر بكر نبود را به تاخت جاگذاشت . از كوه گذشت ، هنوز خورشيد نزده به ارس رسيد .

ـ آهاي  ساراي، انار بانو آمد .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:39 توسط  اثرانگشت  |


تكانه
 

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

آخر هر فصل بي بي  ام رختخوابها رو خوب ميتكوند.

[][][]

از خيابون كه مي اومدم ، ننه ام كه وسواس داشت رختام رو ميتكوند .

[][][]

وقتي مهناز ميخواست رختاي خيس رو بند پهن كنه اونا رو ميتكوند .

[][][]

دادا لباساي بيد زده رو خوب ميتكوند .

[][][]

آقا صادق فرش فروش وقتي ميخواست تو حجره اش نهار بخوره ، اول دستمال يزديش رو پهن ميكرد قابلمه غذاش رو روش ميذاشت بعد كه غذاش تموم ميشد دستمال يزدي رو خوب ميكوند .

[][][]

از پشت شيشه ميديدم  ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

همسايه ته كوچه _ همون مايه داره _ هر وقت مهمون داره ملحفه هاي رو مبل شون رو خوب ميتكونه !

[][][]

اكبر آقا از حموم كه بر ميگشت حوله اش رو خوب تو هوا ميتكوند .

[][][]

خانوم جون بعد از هر وعده غذا ، ته سفره رو براي پرنده ها ميتكونه .

[][][]

مجيد وقتي دستاشو كه تو حوض ميشوره اونا رو تو هوا خوب ميتكونه !

[][][]

بقچه لباساي تابستونه رو كه باز ميكرد ، اول همه رو رو بند پهن ميكرد ، بعد ميتكوند و بعد جاشون رو با لباساي زمستونه عوض ميكرد . بعد لباساي زمستونه رو ميتكوند و دوباره تو بقچه ...

[][][]

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

اينبار همسايه تازه به محل اومده رو مي ديدم كه داشت زنش رو ميتكوند ... زنه رو تكوند ... تكوند...

و بعد تو اتاق زندوني ....

[][][]

مرد ، زن رو اونقدرتكوند كه ...

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط  اثرانگشت  |


دختر ، دریا ، پسر ، دریا
 

سردي آب پام رو پس ميزنه ، میاستم پام رو تو آب نگاه میکنم . ناخنهای بلند و لاک زده ام تو

آب قشنگن .قدم بر میدارم ، میرم تو دل سردی آب .

آب تا زانوهام میدوه ، مکث میکنم ، دندونام بهم میخوره ، آب سرده . باز راه میافتم جلوتر

جلوتر تا جایی که رونام هم تو آب قرار میگیرن . قدما سنگین شدن . تو آب راه رفتن سخته

شلوار جینم هم سنگین شده باز هم آروم و سنگین میرم جلو . آب میاد بالاتر تا کمر تو دریام ،

غروب پائیزه پوست تنم دون دونه از سرمای آب .

جلوتر ، جلوتر ، جلوتر......

موج ، آب رو  به سینه هام می رسونه . سرده ، سینه هام یخ کردن . جلو میرم پلیـــــور

صورتی ام خیس خیسه ! آب گردنم رو نوازش میکنه . بازی آب و چونه .... یه نفس عمیق ...

قلپی آب و .....بینی ام تو آبه .چشمام رو میبندم  تا فرق سر تو آبم .می ایستم ، دستی به

 سرم میکشم کش موهام رو باز می کنم و پرتــاب .... بــاز جلو میـــرم ولی خیــلی سخت .

چشمام رو باز مـیکــنم دنیـا سبز ـ آبیه ! پام رو زمین بند نمیشه ، سبک میشم ، میرم رو

آب .تقلا و دوباره زیر آب . تــــقلا ...... قلپ قلپ آب میخورم و باز زیر آب .

دنیا دو رنگه . روی آب غروب بنفش ـ نارنجی خورشید و زیر آب دنیای سبز ـ آبی آب .  روی آب ،

تو دنيا ي بنفش ـ نارنجی هوا میبلعم و سینه ام ـ قفسه سینه ام ـ ورم میکنه . زیر آب تو

دنیای سبز ـ آبی بشکه بشکه آب میخورم و شکمم باد میکنه . تو یکی از همین تقلا ها ،

پام گیر میکنه . دست و پا میزنم  ، دست و پا میزنم و دست و پا میزنم . آب میخورم ، آب

میخورم و آب میخورم .شکمم ورم کرده ، نه فقط شکمم که سینه ام هم پر آبه .

 یک آن تو دنیای سبز آبی میبینم ، اونجا نشسته ......

[][][]

تا قبل از رسیدن به سردی قاطع گام بر میداشت . پنجه که به آب رسوند ، پس کشید. دلش

خالی شد .

بعد شروع کرد به تندتر زدن ... لحظه ایستاد و نفسی گرفت و باز قدم برداشت . آب که به

روناش رسید لرزید ، لرزشش موج بزرگی شد . به سمت جلو اومد . یک قدم  ، کمـــر....... قدم

بعد ، شـــکم.........    قدم بعد ، سینه ........ قدم بعد ، گردن ........

ایست !

فهمید که این جنگ تازه داره شروع میشه . پا پس کشید  و من شلیک کردم . موج ، سر و

صورت هم در آب ......پله ای سقوط . مسیر رو گم کرد . چشماش رو باز کرد ، داشتن از حدقه

بیرون میزدن  .

دهانش رو باز کرد ، آب .... . در پی هوا ولی آب . محاصره ، شلیک شلیک شلیک .... . از

وحشـت شلیک چشماش رو بسته بود . اسیری ..... گیر . چشماش باز تر شدن اونو دید ،

دهانش باز شد و آب خارج ...شکم و قفسه سینه اش که پر از آب بودن ، خالی شدن . آزاد

شد ولی فرار نکرد.

اومد روبروش  ، پاش رو به پاهای اون گیر داد ، نشست .

چشم اسیر جدید مات شد به چشمای اسیر قدیمی . دست دراز کرد که صورتش رو لمس

کنه ....

[][][]

ازهمون لحظه اول فهمیدم که یک نفر دیگه هم داره میاد . حضور نرمش رو حس میکردم .

عطر بدنش آب رو پرمیکرد . سرمای آب پسش زد و لی لرزان و آرام جلو اومد. پاهاش رو به

وضوح میدیدم ، ساق ،زانوها ، رانهای کشیده ، ناف ، سینه های بر آمده ، گردن بلند و

صورتــی ، چــانه ، لــبهــــا ، بــــینی ، چشمهای بسته ، چشمهای باز و موهایی که تو آب

معلق بودن . دست و پا میزد .

سینه هاش تو آب بالا و پائین میشدن . زیر آب میرفت ، آب میخورد  . وحشت و پشیمونی از

چشمای براقش میباریـــد . 

دهانش را براي داد کشیدن باز میکرد ولی آب میخورد . بالا میرفت ، هوایی میدزدید و دوباره

آب.........

شلوارش به سنگ گیر کرد . تــرسید . دست و پا میــزد . تقلا میکرد ، به هر جون کندنــی

میخواسـت خلاص شه . تقلا میکرد . تو تقلاهاش خودم رو میدیدیم . روزی که به آب زدم هوا

گرم بود ، آب گرم بود. ولی حالا آب سرده ، گویا هوا هم سرده .

 نگاش تو نگام موند . زن زیبایی بود . اومد جلوم  ، پاشو بهم گیر داد . نشست .... دست دراز

کرد کـــه به صورتم دست بزنه .....

[][][]

دختر دست دراز کرد که به صورت پسر ـ اسیر قبلی ـ دست بزند ، که ناگهان ریه اش ترکید.

ریه دختر ترکید..... موجی کوچک .... گوشت صورت پسر ریخت .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 توسط  اثرانگشت  |


پنجره
 

 

مرد جوان روی مبل راحتی لم داده و با سیگارش بازی می کند. دست دراز می کند و لیوان چای را

که چند دقیقه  پیش روی میز گذاشته در میان دستانش می گیرد٬ اما لیوان را برنمیدارد طبق عادت

همیشگی اش دمای لیوان را سنجیده است. سیگار را بین لبهایش  می گذارد و  کبریت می زند.

به ملایمت پک عمیقی می زند و گویی درحال چشیدن نوشیدنی تازه ای باشد٬ دود آنرا تکه تکه

بیرون می دهد. صدای محزون و گرفته خواننده ای که چند سال پیش مرده در فضای خانه به گوش

می رسد. خانه اش نسبتا کوچک اما فوق العاده تمیز و مرتب است. سیگارش به نیمه می رسد.

لیوان چای و یک حبه قند برمی دارد. همیشه همین کار را انجام می دهد. وقتی دمای لیوان به حد

معینی می رسد سیگارش را روشن می کندو زمانیکه سیگارش نصف می شود شروع به خوردن

چای می کند. به این ترتیب چای و سیگارش همزمان به اتمام می رسند. همواره در زندگی اش تابع

 نظم و ترتیب بوده است و همه چیز مانند وسایل خانه اش سر جای خودش بوده است. مرد جوان با

چهره ای عبوس و متفکر و بینی خوش تراش و ابروهای کم پشت اش روی مبل راحتی لم داده

و ساعات ابتدایی شب را می گذارند. دستش را روی پیشانی اش می کشد٬ عرق کرده است. با

خودش فکر می کند که تازه تابستان شروع شده است و تا فصل سرما راه زیادی باقی مانده

است. این تابستان از هر سال گرمتر است و او از گرما تنفر دارد. سیگار دیگری روشن می کند و تا

سیگارش تمام شود کانالهای مختلف تلویزیون را مرور می کند. کلافه است و گرمای هوا و تنهایی

کلافه ترش می کند. بلند می شود تا از کتابخانه کتابی بردارد. با نگاهش گشتی در میان کتابهای

کتابخانه چوبی می زند. کتابی را برمی دارد: « نبرد من » بقلم « آدولف هیتلر ». کتاب را برانداز

می کند. یادش می آید که دوست دخترش همیشه نسبت به سلیقه کتاب خواندنش و مخصوصا

این کتاب معترض بوده است.  دختر موبلند ترکه ای همیشه از کتابهای او بدش می آمده است. دختر

موبلند به او می گفته که باید کتابهای بهتری بخواند٬ رمان بخواند. به یاد دختر موبلند ترکه ای می افتد.

می خواهد کتاب را سرجایش بگذارد اما پشیمان می شود. قبل از اینکه بنشیند پنجره را تا نیمه باز

می کند تا هوای اتاق کمی عوض شود. سیگار دیگری روشن می کند و مشغول مطالعه می شود٬

اما حواسش جای دیگری است. به پاییز گذشته فکر می کند. زمانیکه این کتاب را خریده بود و دختر کتاب

را پاره کرده بود. دختر را مجبور کرده بود تا دوباره آنرا بخرد. دختراز عقاید خشک و افراطی مرد جوان

احساس بدی داشت٬ اما نمی توانست کاری از پیش ببرد. مرد جوان اهمیتی نمی داد. عقاید

شخصی اش برای او از همه چیز مهمتر بود. مرد جوان همچنانکه روی مبل راحتی لم داده مثل همیشه

تند و سریع می خواند. صفحه ۳۳: « انسان باید به همه زیر و بم مکاتب سیاسی آشنا باشد تا بتواند ....»

صدای وزوز حشره ای باعث می شود تا سرش را بلند کند. خرمگسی از میان پنجره نیمه باز وارد

خانه شده است. کتاب را روی میز می گذارد و به سراغ خرمگس می رود. تابه حال خرمگسی به

این بزرگی ندیده بود. سعی می کند خرمگس را بکشد اما نمی تواند. سرانجام خرمگس راهش را

به بیرون پیدا می کند و خارج می شود. مرد سریع پنجره را می بندد. به بیرون نگاه می کند. پیرمرد

همسایه را می بیند که سگش را برای هواخوری بیرون آورده است. یاد زمستان گذشته افتاد. زمانیکه

با دختر موبلند درباره این پیرمرد خرفت و سگش صحبت می کرده است.در میان حرف او ناگهان دختر

به او گفته بود که حامله است. شوکه شده بود. چند لحظه ای ساکت به دختر خیره مانده بود و بعد به

دختر گفته بود که سقط جنین کند. دختر گفته بود که نمی تواند و دلش نمی آید. به دختر گفته بود راهی

ندارد و مجبور است. دختر گریه کرده بود. مرد جوان به طرف آشپزخانه می رفت و به آن شب زمستانی

فکر می کرد. چند لحظه بعد با لیوان چای برگشت و روی   مبل نشست. کتاب را برداشت و ادامه داد.

مرد جوان در کتاب غرق شده بود. صفحه ۶۳ : « .... و همه باید بدانیم که غیر از توسل به جنگ از هیچ

راه به مقصود نخواهیم رسید.» دوباره صدای وزوز حشره حواسش را پرت می کند. سرش را بلند

می کند. خرمگس باز هم در خانه پرواز میکند٬ اما این بار بزرگتر شده است. عصبانی می شود. بلند

می شود تا کار خرمگس سمج را یکسره کند. به خاطر می آورد که پنجره را قبلا بسته بوده است.

عصبانی تر می شود. خرمگس را تعقیب می کند. خرمگس وارد اتاق خواب می شود. مرد وارد اتاق

می شود و چراغ را روشن می کند. نه خرمگس را می بیند و نه صدایی می شنود. با دقت به اطراف

اتاق نگاه می کند. چشمش روی دیوار به هدیه دختر موبلند می افتد. گردنبندی نقره ای که مدالیون

 آن نقش عجیبی دارد. نقشی شبیه به یک چهره که شباهتی به چهره هیچ انسان و حتی جانوری

 ندارد. به یاد روزی که این هدیه را گرفت می افتد. دختر گردنبند را به او داده بود و گفته بود که هرگز

او را نخواهد دید.مرد جوان فقط به او نگاه کرده بود. از آن روز دختر را ندیده بود. دوباره صدای خرمگس

را شنید. این بار صدا از بیرون اتاق خواب می آمد. مرد جوان ازعصبانیت و تعجب برافروخته و سرخ شده

بود. با عجله به هال می دود. صدای خرمگس از سمت کتابخانه می آمد. به طرف کتابخانه می رود.

خرمگس روی گردنبندی که روی ستون کنار کتابخانه آویخته شده٬ نشسته است.  گردنبندی که دختر

موبلند خواسته بود تا همیشه آنجا کنار کتابخانه باشد. گردنبندی نقره ای که مدالیون آن نقش عجیبی

داشت٬ نقشی دقیقا مشابه نقش مدالیون آویخته به دیوار اتاق خواب. دختر خواسته بود تا دوستانش

این گردنبند را به مرد جوان بدهند. در نامه ای به مرد جوان نوشته بود تا آنرا همیشه روی ستون کنار

کتابخانه نگه دارد. مرد جوان آخرین خواسته دختر را انجام داده بود.  آنروز بهاری را به خاطر می آورد.

دختری مومشکی و عینکی به خانه مرد آمده بود و نامه و گردنبند را به او داده بود. دختر عینکی داستان

را برای مرد تعریف کرده بود. دختر موبلند پس از سقط اجباری جنین و ترک مرد جوان خود را کشته بود

و به عنوان آخرین وصیت خواسته تا مرد جوان گردنبند را همانگونه خواسته بود نگه دارد تا دختر موبلند

او را ببخشد. برایش فرقی نمی کرد. اهمیتی نمی داد٬ اما به آخرین خواسته دختر عمل کرده بود.

مرد جوان همچنانکه این خاطرات را به یاد می آورد به خرمگس خیره شده بود. با خود فکر می کرد

که این حشره بزرگ هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. حشره هیچ شباهتی به خرمگس نداشت.

آهسته و آرام کتاب « نبرد من » را برداشت. قصد داشت با ضربه ای سریع و محکم کار حشره را تمام

کند. به حشره خیره شده بود. کتاب را آرام آرام بالا برد و درست در لحظه ای که می خواست ضربه را

وارد کند ناگهان حشره پرید و روی لب مرد جوان نشست. برای لحظه ای کوتاه مرد جوان سوزش و

لرزشی روی لبش حس کرد. ترسید. هول شد. سرش گیج رفت. کتاب از دستش افتاد. مرد تلوتلو خوران

 به عقب می رفت و حشره همچنان روی لبش بود. سوزش لبهایش بیشتر می شد. به یاد اولین باری

افتاد که دختر موبلند را بوسیده بود. در همین خانه و همینجا کنار کتابخانه بود. مرد جوان پایش روی کتاب

لیز خورد. کتاب از وسط به دو نیم شد و مرد جوان از عقب روی زمین افتاد. چشمانش سیاهی می رفت.

به سختی نفس می کشید. می ترسید. حشره را می دید که بزرگتر و بزرگتر می شد. با خودش فکر

 می کرد که این حشره هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. فکر می کرد  که تصویر این حشره را

قبلا جایی دیده است.  حشره همچنان بزرگتر می شد. مرد جوان می توانست جزئیات اندام و چهره

حشره را به وضوح ببیند. نفس اش به شماره افتاده بود. فکر می کرد که چهره این حشره کاملا شبیه نقش

چهره روی مدالیون ها بود. مرد جوان نفس های آخرش را می کشید.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:45 توسط  امضاء  |


ماهی
 

چوب میزنه ، چوب میزنه و چوب میزنه....

با دستام تو آب موج راه میندازم ، از تو موجا ماهیا رو میبینم. کف حوض رو لجن گرفته ، هوا سرده ...

چوب میزنه و چوب میزنه....

ماهی ها بزرگ شدن ، گربه ها بزرگ تر . کف حوض رو لجن گرفته ، دستم میسوزه ،آب سرده ، هوا سرده...

چوب میزنه ، خودشم سرفه میکنه . سرم دیگه درد میکنه . مگه خانم جان چقدر جون داره؟

بلند میشم ، دستم رو با  گوشه دامنم خشک میکنم ، رو بهار خواب میرم و چوب رو ازش میگیرم و به قالی

 میکوبم.

حالا چوب میزنم. گرد و خاک بلند میشه . باز چوب میزنم و چوب میزنم...

یک آن به خودم میام که دیگه کتفام جون ندارن . بر میگردم باغچه رو میبینم که توش یک دنــیا بنفشه کاشتن ، خانم جان

 میاد تو قاب نگاهم تو چشاش پر خنده اس و یـــک لــیوان چای داغ برای من تو دستش. 

ـ قالیه رنگی به روش اومدا !

ـ بله خانوم جان.

ـ پیر شی ، این سه تا شیشه رو هم که پاک کنی تمومه ها !

ـ ( با خنده ) ای به رو چشم .

هر دو از ته دل میخندیم. چای رو ازش میگیرم لب پله بهار خواب میشینم و به باغچـــــــه و بنفشه هاش ، حوض و

 ماهیاشو دیوار پوسیده حیاط نگاه میکنم . با خودم فکــر میکنـــم پارسال این حیاط اینهمه کهنه و قدیمی نبود کـــــه

یکهو دست خانوم جان گیسم رو باز میکنه و شروع میکنه به بافتن دوباره موهام ، دستاش گرمن .   چایی رو میخورم،

 بلند میشم ،نگاش میکنم و میخندم، دوسش دارم.

دم پنجره یه کپه روزنامه اس. شروع میکنم. خانم جان رختخواب ها رو میتکونه . من شیشـــــــه  رو پاک میکـــــنم و

 خانم جان رختخوابها رو میتکونه و در رختخواب پیچ میپیچه . پاک کردن شیشه ها تموم شدن ، قالی رو میاریم و تـــو

 اتاق پهن میکنیم.

 طرح ماهی .......

یاد حوض میافتم ، لجن گرفته ....... هوا سرده ..... دستم میسوزه .... به دستام نگاه میکنم.

ـ دلم میخواست ناخنام بلند بودن.

خانم جان غش غش میخنده.

ـ ننه ، ماهی از حوض یادت نره !

ـ چشم خانم جان .

هوا سرده .... آب سرده .... دستام میسوزه ....

از آشپزخانه یه آبکش بر میدارم ، میرم لب حوض ...... ماهیا بزر گ شدن ، بزرگتر از تنگ خانم جان.

کیف پولم رو بر میدارم میرم سر کوچه یه ماهی قرمز تپل میخرم ، میا م خونه ، میندازم تو تنگ .

[][][]

امسالم یه ماهی قرمز کوچولو خریدم و تو تنگ انداختم ، قشنگه . رو کابینت گذاشتم ، ناخنام  بلندن و قشنگ .

ـ هه ....

صدای کشدار خرناس گربه از جا می پرونتم ، آرنجـــم به تنگ میخوره . یه صدای وحشتــــناک و  تنگ قدیمی خانم جان...

ماهی بالا .... پائین ......... بالا .... پائین ......... کاسه آبی سفالی پر آب ، با دستام ماهی لزج رو میگیرم ،  تــــو آب

 میندازم.

و صدای توپ  .........

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:27 توسط  اثرانگشت  |


بستر
 

 

سرباز كه پوست سبزه‌اي داشت به اسلحه‌اش تكيه داده بود و سبيلهايش را مي‌جويد. كلافه و بي‌حوصله بود. طي دو ساعت گذشته هر كاري كه به ذهنش خطور مي‌كرد انجام داده بود، اما فايده‌اي نداشت و تا صبح زمان زيادي مانده بود. سرنيزه را از غلافش بيرون آورد و شروع كرد به كشيدن طرحهاي مبهمي روي خاك. پس از چند لحظه سرش را بلند كرد و گفت: « بسه بابا! حوصله‌ام رو سربردي. يه چيزي بگو، يه كاري بكن.» سرباز لاغراندام همانطور كه نشسته بود و اسلحه‌اش روي پاهايش بود، جواب داد: « چي بگم؟»

- چه مي‌دونم! از خودت بگو. از ننه بابات بگو. يه زري بزن ديگه.

سرنيزه را در غلافش گذاشت و بلند شد. « اينجوري كه نمي‌شه آخه. تا صبح دق مي‌كنيم اينجا. همينجوري نشستي زل زدي به آتيش كه چي بشه آخه؟ هان؟»

سرباز لاغر سرش را بلند كرد و گفت: « از آتيش خوشم مياد. نور و گرماش رو دوست دارم.»

- نكنه عاشقي بدبخت؟ بچه توي اين دوره و زمونه عاشقي آخر و عاقبت نداره ها.

- من كه نگفتم عاشقم. فقط از آتيش خوشم مياد.

- حالا هر چي. حواست رو جمع كن كه زياد نري تو نخش. آتيش توهم داره. وهمش مي‌گيردت بدبخت ميشي ها.

پوزخندي زد و نشست. « ببينم، چند ماه خدمتي بچه؟»