تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي
لحظه اي مانند اكنون ...
گيله دختر
مترو

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
"پیش از حمام"اثر اسماعیل کاداره
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

قلب آینه
 

قبل از اينكه در قطار بسته شود، خودت را داخل كوپه پرتاب مي‌كني. كوپه شلوغ نيست اما جايي هم براي نشستن پيدا نمي‌كني. جلوي در وسط دستت را به ميله فلزي بند مي‌كني. قطار حركت مي‌كند. چشم مي‌گرداني. نگاهت درميان مردم داخل قطار مي‌چرخد. به مردم نگاه مي‌كني اما كسي را نمي‌بيني. ذهنت درگير است. به وعده ملاقاتي كه درپيش داري فكر مي‌كني، به چيزهايي كه مي‌خواهي بگويي، به چيزهايي كه شايد بشنوي و به كسي كه دوستش داري. غرق تفكراتت هستي و گهگاه جاي دستت را عوض مي‌كني تا بتواني از سردي فلز لذت ببري. به او فكر مي‌كني و اينكه كجا و چگونه با يكديگر آشنا شده‌ايد، به اينكه براي اولين بار اورا كجا ديده‌اي، به ياد نمي‌آوري. بيشتر فكر مي‌كني تا بلكه خاطره‌اي، لحظه‌اي و يا تصويري را از اعماق ذهنت بيرون بكشي. هيچ چيز را به ياد نمي‌آوري. تعادلت را از دست مي‌دهي. قطار مي‌ايستد. سرت به ميله خورده است. عصبي نيستي، دلخوري. به تابلوي ايستگاه نگاه مي‌كني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو نيست. در باز مي‌شود. چند نفر پياده مي‌شوند و عده‌اي سوار مي‌شوند. علاقه‌اي به پيدا كردن جايي براي نشستن نداري. فقط جاي دستت را عوض مي‌كني. كجا بودي؟ نمي‌داني. به چه چيز فكر مي‌كردي؟ يادت نمي‌آيد. ميان جمعيت چشم مي‌چرخاني. جوانك شلوار گشاد، زن بزك كرده كه بخشهايي از تنش پيداست، دوپيرزن حراف، پيرمردي ايستاده كنار در و يك فرشته را مي‌بيني. فرشته چشماني درشت و موهايي مجعد دارد و خال بسيار كوچك زير چشم چپش قهوه‌اي است. بيني‌اش چنان زيبا و بي‌نقص است كه گويي آنرا از سنگ تراشيده‌اند. فرشته امروز تو دختر بچه‌اي پنج - شش ساله است كه دست مادرش را گرفته و به مردم نگاه مي‌كند. تابحال موجودي به اين زيبايي ديده بودي؟ قطعا نه. هرگز هم نخواهي ديد. به دختربچه نگاه مي‌كني و تجسم مي‌كني كه چندين سال بعد چقدر زيباتر خواهد شد. فرشته كوچك تو همانطور كه دست مادرش را گرفته است، با دقت و تعجب به مردم نگاه مي‌كند. به دختربچه خيره شده‌اي كه نگاهش از شخصي به شخص ديگري مي‌چرخد. براي دختربچه دست تكان مي‌دهي. نمي‌بيند. دوباره دست تكان مي‌دهي. بازهم تورا نمي‌بيند. منتظر مي‌ماني تا گردش نكاهش به تو برسد. دختربچه حالا به زن جوان بزك كرده زل زده است. زن جذاب است و خوش‌پوش، و در كاري كه قصد انجامش را دارد موفق است. حتي نگاه فرشته تو را هم دزديده است. تابحال چندبار با چنين زناني برخورد داشته‌اي؟ درباره آنها چه مي‌داني؟ درباره زناني مثل مادر دختر چطور؟ لباسش و رفتار موقر و صادق است. كدام يك را مي‌شناسي؟ كدام يك را مي‌پذيري؟ نمي‌داني. تو فقط يك زن را مي‌شناسي و او را دوست داري. او شبيه كدام است؟ نمي‌داني. فقط اورا دوست داري. ناراحتي. زني را دوست داري كه حتي اورا نمي‌شناسي. حتي به ياد نمي‌آوري كه چگونه با او آشنا شده‌اي. سربرمي‌گرداني. فرشته به تو نگاه مي‌كند. برايش شكلك درمي‌آوري. نمي‌بيند. شايد او به تو نگاه نمي‌كند و فقط اين تويي كه به او نگاه مي‌كني. دختربچه حالا به پيرمردي كه كنار درايستاده است نگاه مي‌كند. چهره پيرمرد را نمي‌بيني و تنها از موي سفيد و اندامش مي‌داني كه مسن است. پيرمرد در دست راستش انگشتري با نشان زنبق سلطنتي دارد. چقدر اين انگشتر برايت آشناست. قبل از اينكه به انگشتري و نشان آن فكر كني متوجه مي‌شوي كه دختربچه مي‌خندد. حدس مي‌زني كه پيرمرد براي او شكلك درآورده است. كنجكاوي. قبل از هرچيز انگشتر و اينكه دختربچه چرا از بين اينهمه آدم جذب اين پيرمرد شده است. دلت مي‌خواهد الان به جاي پيرمرد در مركز توجه فرشته بودي. پيرمرد پالتوي مشكي و شال گردن خاكستري دارد. لباسها و كفشهايش نو نيستند، اما مرتب و تميزند. متوجه مي‌شوي پيرمرد دستش را روي ميله جابجا مي‌كند. شايد او هم مي‌خواهد از سردي فلز لذت ببرد. لبخند مي‌زني. قطار مي‌ايستد. فرشته را مي‌بيني كه براي پيرمرد دست تكان مي‌دهد. پيرمرد از قطار خارج مي‌شود. ترديد نمي‌كني. پياده مي‌شوي. حسودي. بدنبال پيرمرد به راه مي‌افتي. مي‌خواهي بداني اين پيرمرد كيست و بداني انگشتر از كجا آمده است و پیرمرد چه نكته جذابي دارد كه نگاه فرشته  تو را دزديده است. باوجود سن پيرمرد هرچه تلاش مي‌كني به او نمي‌رسي. روي پله برقي ايستاده‌اي و به پيرمردي كه چهار پله بالاتر از تو ايستاده است نگاه مي‌كني. هوس مي‌كني كه دستت را به ديوار بكشي و كمي از سردي استيل روي ديوارها لذت ببري. دستت را بالا مي‌بري اما سريع پس مي‌كشي. مي‌بيني كه پیرمرد دستش را روي ديوار مي‌كشد. دمغي. اين پيرمرد چيزهايي را كه تو دوست داري از آن خود مي‌كند. نگاه فرشته را از تو دزديده است و حالا سرماي فلز را از آن خودش مي‌كند. شايد اين فقط يك اتفاق باشد. با خودت فكر مي‌كني شايد يك اتفاق نباشد. شايد اين پيرمرد نيست كه همه چيز را از تو مي‌دزدد، شايد اين تويي كه ديگران همه چيزت را مي‌برند. نگراني، مي‌ترسي. با خودت فكر مي‌كني نكند معشوقه‌ات را همين پيرمرد از آن خود كند. به ياد قرار ملاقاتت مي‌افتي. اما از پيرمرد مي‌ترسي. مي‌خواهي تعقيبش كني. پيرمرد از ايستگاه خارج مي‌شود. تو نيز به دنبال او از ايستگاه خارح مي‌شوي. تابلوي ايستگاه را مي‌بيني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو بود. پيرمرد در پياده‌رو به طرف شمال حركت مي‌كند. مي‌ترسي شايد پيرمرد را گم كني. سرعتت را زيادتر مي‌كني و همچنان به او نمي‌رسي. پيرمرد به چهارراه نزديك مي‌شود. مي‌داني كه از عرض خيابان عبور نخواهد كرد و درپياده‌رو به سمت غرب حركت خواهد كرد. از كجا مي‌داني؟ حدس زده‌اي؟ نمي‌داني. پيرمرد به چهارراه مي‌رسد و به ‌طرف غرب به حركتش ادامه مي‌دهد. تعجب‌زده‌اي. متحيري كه چگونه توانستي مسير حركت پيرمرد را پيش بيني كني. به‌سرعت به راهت ادامه مي‌دهي، اما ناگهان مي‌ايستي. متوجه مي‌شوي كه پيرمرد دسته گلي در دست دارد و درتمام اين مدت تو آنرا نديده بودي. چگونه پيرمرد را زيرنظر داشتي و دسته گل را نديده بودي؟ نمي‌داني. فقط مي‌داني پيرمرد دسته گلي نيلوفر در دست دارد. اين را هم مي‌داني كه هنوز نتوانسته‌اي صورت پيرمرد را ببيني. پيرمرد قدم‌هايش را آهسته مي‌كند و به پلاك‌ها و تابلوها نگاه مي‌كند. به دنبال آدرسي مي‌گردد. تعادلت را از دست مي‌دهي. دستت را به ديوار تكيه مي‌دهي كه به زمين نيافتي. عصبي هستي. جواني كه از كنارت رد شده بود، به تو تنه زده و رفته است. به سمت پيرمرد برمي‌گردي. پيرمرد جلوي يك در ايستاده است و قصد ورود دارد. شايد اين آخرين فرصت تو باشد. خودت را جمع مي‌كني و طرف پيرمرد مي‌دوي. درحال دويدن هستي كه خشكت مي‌زند. پيرمرد درحال وارد شدن به زيرزمين سرش را برگردانده و به تو نگاه مي‌كند. نه، به تو نگاه نمي‌كند. سرش را بالا گرفته و به آسمان نگاه مي‌كند. ابروهاي كم‌پشت‌اش را گره كرده است و با همان دستي كه انگشتر زنبق سلطنتي دارد، موهاي سفيدش را مرتب مي‌كند. عينك كائوچويي قهوه‌اي به چشم دارد و يقه پيراهن آبي روشن‌اش برق مي‌زند. پيرمرد وارد زيرزمين مي‌شود. مات و مبهوتي. تمام اين اجزا صورت را مي‌شناسي. اما كجا؟ نمي‌داني. اين صورت متعلق به كيست؟ نمي‌داني. براي پيدا كردن جواب وارد زيرزمين مي‌شوي. زيرزمين درحقيقت يك گالري هنري است. ديواري را رد مي‌كني و به سالن گالري مي‌رسي. كسي را نمي‌بيني. متعجبي. شايد پيرمرد از در ديگري وارد فضايي جداگانه شده باشد. برمي‌گردي. دري وجود ندارد. دوباره وارد سالن مي‌شوي. عكس‌هايي سياه و سفيد وبه ديوارها آويخته شده‌اند. يك نمايشگاه عكس برپاست. صدايي زنانه مي‌گويد: « چه عجب! زود اومدي.» صدا را مي‌شناسي. به طرف صدا برمي‌گردي. محبوب تو! اينجا؟ به خاطر مي‌آوري. وعده امروز اينجا بوده است. امروز افتتاحيه نمايشگاه عكس دختر مورد علاقه توست. شانه‌هايت را بالا مي‌اندازي و سرت را كج مي‌كني. تو را برانداز مي‌كند و مي‌گويد: « مي‌تونستي حداقل يه شاخه گل بگيري دستت و بياي.» عصباني است. «حالا دسته گل پيشكش خودت.» دستپاچه‌اي. فراموش كرده بودي. مي‌خواهي توضيح بدهي كه اجازه نمي‌دهد حرف بزني. مي‌گويد: « ببين! مي‌گم خودت مي‌خواي اينجوري بشه قبول نمي‌كني. كاراي خودت رو مي‌بيني؟ به هرحال ... خوب شد به اينجا رسيد. چند وقته كه مي‌خوام يه چيزي رو بهت بگم. ببين من و تو ديگه ....» ادامه حرفهايش را نمي‌شنوي. مبهوتي. به تابلوي بزرگ پشت سر دختر خيره شده‌اي. عكس بزرگي است از نيمرخ يك پيرمرد كه در پاركي نشسته است. متحيري. پيرمرد؛ پيرمرد امروز توست، حتي با همان لباس‌هايي كه امروز به تن داشت. به عكس با دقت نگاه مي‌كني. پارك و فضاي آن برايت آشناست. درختان، بوته‌ها و پرندگان پارك را به‌خوب مي‌شناسي. اما به ياد نمي‌آوري كه چه زماني و چه مكانيست. به عكس خيره مانده‌اي كه با صداي فرياد به خودت مي‌آيي. « حواست كجاست؟ هان؟ دارم باهات حرف مي‌زنما.» دختر عصباني‌تر شده است. دستانت را باز مي‌كني و لبخند مي‌زني. دختر تغيير حالت مي‌دهد و مي‌گويد: « طرف من نيا! به من هم دست نزن!» صدايش آرام ولي محكم شده است. عينكش را از روي بيني زيبا و خوش‌تراشش برمي‌دارد و مي‌نشيند. « ببين! بذار خيالت رو راحت كنم. من ديگه نيستم.» سرش را آرام تكان مي‌دهد و موهاي مجعدش  مي‌لرزند. نفس تازه مي‌كند و ادامه مي‌دهد: « يادت مي‌آد اونروزي كه اين عكس رو ازت گرفتم. دفعه اولي كه همديگه رو ديديم رو مي‌گم. توي پارك نشسته بودي و ....» هيچ حسي نداري. ذهنت خالي شده است. عكس، دوربين، پارك، معشوقه‌ات، همه و همه برايت آشنا هستند ولي چيزي به ياد نمي‌آوري. به محبوبت نگاه مي‌كني، شايد هم فقط اين اوست كه به تو نگاه مي‌كند. به خال قهوه‌اي و كوچك زير چشم چپش خيره شده‌اي. جملاتش را مي‌شنوي، اما نمي‌فهمي. « مي‌دوني چيه؟ من اصلا از قيافه‌ات خوشم نمي‌آد. از اولش هم اشتباه من بود. معذرت مي‌خوام. از اون ابروهاي كم پشت‌ات حالم بهم مي‌خوره. از اون عينك كائوچويي‌ات متنفرم. عق‌ام مي‌گيره وقتي مي‌بينم هميشه خدا پیرهن آبي مي‌پوشي. اصلا مگه تو پادشاه فرانسه‌اي يا مثلا شاهزاده انگليسي كه انگشتر زنبق سلطنتي دستت مي‌كني. به چه زبوني بهت بگم ....» مي‌خواهي فرياد بزني كه «اين امكان نداره.». صدايت درنمي‌آيد. ذهنت خاليست. دنيا دور سرت مي‌چرخد. چشمانت سياهي مي‌روند. سرت گيج مي‌رود. مي‌افتي. سقوط مي‌كني. همه جا تاريك و تهي است.

لینک ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:7 توسط  امضاء  |


آدرس
 

پنجره را باز کرد ... باد به صورتش سیلی زد ، چشمهایش پر از اشک شد ... برگشت به چشم هایم نگاه کردو گفت : "بالاخره پیداش کردم ." نفسم در سینه ام گره خورد ، نمی دانستم چه باید بگویم ... مات نگاهش کردم . دلم می خواست بپرسم چطوری گمش کرده بودی ؟ اما او باز برگشت به سمت پنجره ... نمی دانم چه شد که بعد از سالها پشت به من شروع کرد به گفتن . از پنج سالگیش گفت ، از هوای گرم خوزستان ، از دبه های سنگین آب که باید در جاده ها می فروخته . از ستون مهره هایی گفت که عرق بارها و بارها از رویشان پائین سریده بوده . از مرد پنج ساله ای گفت که با پول فروش آب ، نان خانه را می خریده . از مرد پنج ساله ای گفت که حواسش به روسری مادر جوانش بوده . از پسر بچه پنج ساله ای گفت که دلش لک زده بود برای داشتن فرفره پنج ریالی . از مرد پنج ساله ای گفت که هرگز فرفره نداشته . می گفت : " از بچگی هام هیچ چیز خوبی یادم نمونده الا آوازهای مادرم که موقع چنگ زدن رخت چرکای مردم زمزمه  می کرد . آخ از چشم انتظاری ... اگه چشم انتظار یه مادر بیوه جوون آبرودار می موندی که از کلفتی در و همسایه برگرده ، اگه با دلهره لباس کهنه های مردم رو می پوشیدی و با بچه هاشون تو یه نیمکت می نشستی ... اونوقت دردم رو می فهمیدی ... اما اینا که درد نبودن ..." به طرفم برگشت ، روبه من پشت به کوچه روی دو زانو نشست و به چشمهایم زل زد و گفت : " یادته بهت گفتم از آهنگ عروسی می ترسم ... بدم می آید ؟ یادته تو چشام نگاه کردی و ریسه رفتی ؟ آره بزرگترین کابوس زندگی من اون آهنگه ... پیر مرد کفتار اومد مادرم رو که جای دخترش بود گرفت ... برای مادم جلوی چشمام سفره عقد انداختن ... مردک قر جلوی چشمام مادرم رو به حجله برد . مردک قر من و مادرم به سفر برد ، مردک قر برام توپ و عرق گیر خرید ... پیر مرد قر دستم رو تو یکی از خیابونای تهرون ول کرد . خونه مادرم عوض شد ، پسر مادرم بی مادر شد و مادرم گم شد ... امروز بد این همه سال مادرم رو پیدا کردم ..."

اشکش چکید ، یک تکه کاغذ به سمتم هل داد ، رویش نوشته شده بود : بهشت زهرا قطعه ۲۴۶

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط  اثرانگشت  |


از ديوار مي پرم
 

از دیوار که پریدم مادر با ناله گفت : خداا پشت و پناهت . به پیچ کوچه نرسیده بودم که محمود را سوار ماشین کردند و با مشت به در خانه مان کوبیدند و من رفتم .

پنــج سال از آن روزها گذشـته دلـم هوای اندیمشک را کرده . سیگارم را روشن می کنم چشم هایم را می بندم پک میزنم عمیق ترین پک و به محمود کوکب خانم فکر می کنم. زانوهای زخمی پسرهای اندیمشکی را درفصل تابستان همه می توانستند ببیند . شلوار کوتاه و عرق گير لباس تمام رسمي پسرهای خیابان پهلوی اندیمشک بود و ما همان پسرها بودیم . 

ناخودآگاه دستم را روی زانوهایم میکشم ، جای زخم ها و قلوه کن شدن ها هنوز هم روی زانوهایم باقی مانده . دلم هوای شربت آبلیمو و خاکشیر مادرم را کرده ، دلم می خواهد باز بچه می شدم ، به كوچه ميزدم و با محمود ، صابر ، قربان و فريبرز بازي مي كردم ،  دلم هواي گل كوچك كرده ، دلم هواي صداي محمود را کرده ، دلم براي يحيي تنگ شده . كاش هنوز بچه بودم و مادرم صدايم مي كرد ، كاش همان "ذليل شده " معروف بودم كه بايد در اوج بازي براي خريد نان سنگك سر سفره ناهار به نانوايي مي رفتم .

چشم هایم را باز می کنم ، كتابخانه ام را مي بينم " ماهي ساه كوچولو" ، " قصه هاي صمد "و تلخ لبخند مي زنم. بزرگتر كه شديم با محمود به سينما مي رفتيم براي " سوته دلان " مي مرديم " خاك " ، " غزل " ، " دايره مينا " و " دكتر ژيواگو " . ظهر ها فيلم مي ديديم و شب ها بين در هاي خانه هايمان بحث مي كرديم . خانه شماره "۷ " خانه ما بود و خانه شماره " ۵ " خانه آنها و ديوار بين دو در خانه ما . چند سال بعد با قطار به تهران مي آمديم كتاب مي خريديم و بر مي گشتيم . صاحب انديشه شده بوديم  فكر مي كرديم صاحب انديشه ايم . هنوز صداي محمود در گوشم است . كاش آن روز محمود را نگرفته بودند ، كاش... دلم مي خواهد كوكب خانم را ببينم ولي روي ديدنش را ندارم . وقتي يحيي را ديدم ، وقتي فهميدم كه محمود را كشته اند نفسم در سينه ام گره خورد . بيچاره پيرزن حالا فقط او مانده و احمد .

از جنگ بيزارم ، خودم را كشتم كه مادر و يحيي و فرزانه به تهران بيايند . خودم را كشتم كه انديمشك را ترك كنند ولي مادرم از خاك پدر دل نكند. بمباران ... ضد هوايي ... مارش هاي نظامي ... آژير خطر ... وضعيت قرمز ... وضعيت سفيد و جوان هايي كه دسته دسته به جنگ رفتند و بر نگشتند . يحيي و احمد هر دو دفترچه گرفتند . يحيي يك هفته زودتر اعزام شد ، با قطار به تهران آمد . اينجا تقسيم شدند و اعزام . ديدمش برادرم مردي شده . آماده آمدن احمد به تهران هستم ، مي خواهم ببينمش چشم هايش شبيه محمود است . به فرزانه سپردم دست احمد برايم خاكشير بفرستد . منتظرم ، بايد تا ساعت ۷ غروب برسد ... ساعت از يك نيمه شب هم گذشته و احمد نيامده ... نكند كشته شدن محمود را از چشم من مي بيند . تا هفت صبح صبر مي كنم و بعد شماره خانه شماره "۷" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند ، باز مي گيرم و باز هم بر نمي دارند . اين بار شماره خانه شماره  "۵" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند . دلم مثل سير و سركه مي جوشد . ساعت هشت و نيم فرزانه زنگ مي زند صدايش گرفته ، مي گويد : ديروز ساعت هشت بامداد در حالي كه تمام پسرهاي اعزامي انديمشك در ايستگاه راه آهن بودند صدام ايستگاه را بمباران كرد و احمد ... بغضش مي تركد ، ديگر نمي شنوم ، هيچ نمي شنوم . صدايم مي كند ، مي گويم : كوكب خانم ... و باز صدا در گلويم گره مي خورد . فرزانه با گريه مي گويد دو ساعت تمام پيرزن جيغ مي كشيد و حالا سكوت كرده و فقط نگاه ميكند . فرزانه مي گويد : داداش انديمشك بوي خون پسرها را مي دهد .

از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته كوكب خانم پير پير شده ولي حرف نميزند ، فقط نگاه ميكند .

از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته فرزانه چهل ساله شده ولي شوهر نمي كند.

از آن روزي كه از ديوار پريدم تا امروز ۲۹ سال گذشته دلم براي ديدن خيابان پهلوي انديمشك لك زده ولي از ترس ديدن چشم هاي كوكب خانم ...

 

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:23 توسط  اثرانگشت  |


نامه
...

حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم .

دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ...

دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی .

دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟

دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده  . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم .

...

هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم .

...

دل تنگی ... بد دردیست .

 هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته ....

می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید .

یادم است روزی را که از تو پرسیدم :

ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟

نگاهم کردی و گفتی :

ـ دیوونه ...

التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی :
ـ اگه راحتت میکنه ، آره دیوونه ...

و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی .

....

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط  اثرانگشت  |


ماه خاموش

 

به سينه فشارش مي دهم و ميدوم . غروب ، سرما ... كوچه هاي سيماني و تنگ پيچ در پيچ را ميدوم .سرما چون جماعتي متخاصم از پي ام ميدود و من فرار ميكنم .كودكم را به سينه ام فشار ميدهم و ميدوم . تقلا مي كند كودك اما نه آنقدر كه فشارش داده ام . باد از روبرو غافلگيرم مي كند ، پرواز شال ... قوز مي كنم ، كودك را در دلم جا مي دهم تا سرما بيشتر از اين آزارش ندهد . سينه ام تير مي كشد ، شير ... لحظه اي گرماي ريزش شير و بعد هجوم باد . ناخواسته چون گربه اي براق مي شوم . سرش را مي چرخاند. به خودم مي آيم مي دوم بــاز ، گرماي نفس هايش را بر گــردنـم حـس ميــكنم . لبخند ... مــادر بودن ، مـي دوم . در خـانه باز است . خـانه هم سـرد است . دورترين گوشـه را انتخـــاب مي كنم . شيهه باد .. سرما . هوا ديگر تاريك تاريك است . دست هاي كوچكش در دست هايم مي گيرم و با نفس گرمــش مي كـــنم . سفيدي چشمهايش را مي بينم . كــف دسـت هــايـم را بـر صورتش مي مالــم ... اصـطكاك ... گرمـا ... سفيدي چشم هايش تنها نقطه روشن ... خوابم مي آيد . انگشت اشاره ام را بــه لب هايش مي كشم . گرسنه نيست ... خواب هــم نيست . دوبــاره به سينه ام فشارش مي دهــم ، صورتــش را در گــودي گردنم فرو مي برم ، گرم نميشوم ... خواب نيست ... گرسنه نيست ... خوابم ... نمي آيد . سينه ام تير ميكشد . فشارش مي دهم ، شير مي ريزد ، شير مي ريزد ، شير مي ريزد ... پس كي اين سينه مي تركد ؟ خواب نيست ، گرسنه نيست ... دلم خدا مي خواهد . وضو نمي گيرم خيسم از اشك و شير . بر كودكم نماز ميگذارم . مهرم ... فرزندم .سلام كه مي دهم ، خوابم مي گيرد . سرم را كنارش مي گذارم و مي خوابم .

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:42 توسط  اثرانگشت  |


انار
 

به حرکت دستاش روی انار دو نیم شده نگاه میکردم ، انگشتاش رو آروم حرکت می داد ، حرکت نرم انگشتاش روی انار من رو به یاد حرکت انگشتای کشیده و باریک یک پیانیست می انــــــــــداخت . دانـــــــه های درشت و سرخ انار از پوسته سفيد جدا مي شدن و تو كاسه بلـوري فرود مي اومــدن ، مــي شنيدم  :

ـ خسته شدم ... از نداری خسته شده ام .

به حركت دستاش نگاه ميكردم و دستام رو حركت ميداد ، اون روي ميز و من زير ميز .

ـ تنها دوست داشتن كافي نيست ... بايد مي جنبيدي كه نجنبيدي .

نميدونم چرا برق آشپز خونه خاموشه ، تو نور كمرنگ غروب صورتش رو مي ديدم ، مات به انار و كاسه انار نگاه ميكرد و مي گفت :

ـ فقط نداري نيست از رفتار سردت بيزارم از سكوتت ...

به دستاش نگاه مي كردم و دستام تندتر حركت ميكردن . به لچك سفيد بعد از حمامش  نگاه ميكردم كه باز شده بود و به صورتش يه حالت روحاني داده بود . يكهو سرش رو بلند كرد ، دستاش از حركت ايستادن و نگاهم كرد ، دستام از حركت ايستادن و سرم رو پائين انداختم و نگاهم رو دزدیدم . دستش رو دراز كرد  و از روي ميز گرد آشپزخونه كه بين مون بود پاكت نامه رو برداشت  ، تو هوا تكونش داد ... نشونم داد و گفت :

ـ بازم ساكتي ... مهم نيست ... شب آخره ،  ساكت باش .

پاكت رو تو هوا ول كرد ، پاكت سفيد تو فضاي خاكستري تاب خورد و روي ميز افتاد . رد قرمز دستش روي پاكت مونده بود . دستام شروع به حركت كردن ، لچك رو با دستاي اناريش پشت سرش گره زد . مات نگاهم كرد ، چشماش خالي بودن . تو كسري از ثانيه تمام زنانگي از وجودش رفته بود . دستام داغ شدن ، بلند شدم ... به سمت اتاق خواب رفتم ... پتو رو پس زدم و خوابيدم .

[][][]

زن پاي تلفن داد مي كشيد  .

ـ مي بيني تو رو خدا هنوزم بي خياله ، دنيا رو به هيچ جاشم حساب نميكنه . از هفت و نيم تا حالا ساعتش زنگ ميزنه ولي بيدار نمي شه . جلسه دادگاه بيافته واسـه سـه مـاه ديگه به ارواح خاك مادرم روزگارش رو سياه ميكنم . "

گوش تلفن را كوبيد و عصبي به سمت اتاق خواب رفت ، در را باز كرد و صدايش زد .

ـ انگار نه انگار ، تكون نخورد .

بازهم صدايش زد اما بلند تر . زن به سمت تختخواب رفت و مرد را بر گرداند . ملحفه ها سرخ بودند .

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:9 توسط  اثرانگشت  |


سرب در گوش باران میخواند
 

تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه مي‌كردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و مي‌خواستم به پايين نگاه كنم، اما مي‌ترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا مي‌دانست كي برمي‌گردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرمانده‌اي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوت‌هايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوت‌ها ايستاده بودم كه رسمي‌تر جلوه كند. نظر فرمانده‌مان بود و تاييد شد. همانطور كه شق و رق ايستاده بودم، ديدم كه زني مسن با چادري مشكي به سمت ما مي‌آيد. محكم‌تر ايستادم. حدس زدم شايد از بنياد يا جايي شبيه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهي به من انداخت كه مثل مترسك بالاي تابوت‌ها خشكم زده بود. خسته نباشيد گفت و به رديف تابوت‌ها خيره شد. به برچسب روي تابوت‌ها با دقت نگاه مي‌كرد. بدون اينكه سرم را پايين بياورم مي‌ديدم كه لبانش مي‌لرزد، يا شايد داشت چيزي زير لب با خودش مي‌گفت، شايد هم داشت تابوت‌ها را مي‌شمرد. به رديف‌هاي وسط رسيده بود كه ايستاد و جلوي يكي از تابوت‌ها خشكش زد. چند ثانيه همانطور ايستاد و بعد خم شد كه پرچم روي تابوت را بردارد. با احتياط و احترام تمام گفتم: «ببخشيد خانوم. اما خودتون ميدونيدكه؟ نبايد به تابوت ها دست بزنين.» سرش را بلند كرد و چنان نگاهي به من انداخت كه دوباره خبردار شدم. همانطور كه خيره نگاهم مي‌كرد گفت: « چي رو نبايد؟ ميخوام پسرم رو ببينم.» تا اين جمله از دهانش بيرون آمد فهميدم كه مي‌خواهد چه كار كند. دردسر بدي بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا اين زن مي‌خواست داخل يكي از تابوت‌ها را ببيند. آرام جلو رفتم و گفتم: « خانوم! براي من دردسر ميشه. خواهش ميكنم.» زن همچنانكه به تابوت خيره مانده بود جواب داد: «نه پسرم! هركي اومد چيزي گفت من گردن ميگيرم.» گفتم: «آخه مادر جان! اينجوري كه نميشه. مسئوليت اينجا گردن منه. خواهش ميكنم.» زن سرش را بلند كرد كه : «پسرم! من از تهران اومدم كه بچه‌ام رو ببينم. مسئوليت و اين چيزا هم حاليم نميشه.» گيج شدم. پرسيدم: «از تهران؟ مادر جان اين تابوت‌ها رو كه ميخوان ببرن تهران. نميشد همونجا ببيني؟» حالا ديگر كاملا نشسته بود. حق به جانب جواب داد: « بچه جون من يه مادرم. نميتونم تا سه‌شنبه صبر كنم. اين همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچه‌ام اومده ميخوام ببينمش. توروخدا بذار يه دقيقه ببينمش. فكر كن منم جاي مادرتم. حرفم رو زمين ننداز. تورو جون مادرت.» نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفي دلم هم برايش مي‌سوخت، اما دلم براي خودم بيشتر مي‌سوخت كه بايد توبيخ مي‌شدم. گفتم: «خب مادرجان اگه تهران ببينيش كه بهتره. اونجا بيشتر ميتوني ببينش. چرا اومدي اينجا؟» هر چند خودم مي‌دانستم كه دارم دروغ مي‌گويم. ملتمسانه‌ جواب داد: «پسرم! من يه مادرم. نميتونم صبر كنم. دلم براي بچه‌ام يه ذره شده. ميخوام ببينمش. تورو خدا بذار ببينمش. فقط يه دقيقه. تورو جون مادرت.» لاي منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نمي‌كند شايد كوتاه مي‌آمدم، اما مي‌دانستم كه حتما گريه و شيون خواهد كرد. تا خواستم چيزي بگويم، سريع گفت: «قول ميدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. اين پا و آن پا مي‌كردم كه بهانه‌اي دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستي به سرم كشيدم. داشتم پيشاني‌ام را با نوك انگشتانم مي‌ماليدم كه گفت: « دور از جونت جوون! پسرم وقتي ميرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. واليباليست بود پسرم. وقتي رفت خودش رفت. نگفتم چرا ميري مادر؟ حالا كه اومده ميخوام ببينمش. ميخوام ببينم پسرم چه شكلي برگشته پيش مادرش. ببين جوون! من پيرزن فقط براي اين زنده موندم كه يه بار ديگه پسرم رو ببينم. توروخدا بذار ببينمش. من كه مثل خيلي از مادرا نتونستم عروسي پسرم رو ببينم. تورو جون مادرت بذار يه دقيقه پسرم رو ببينم.» دلم برايش مي‌سوخت. مي‌دانستم در تابوت را كه باز كند چه چيزي خواهد ديد. خم شدم و آرام گفتم: « مادر جان! چيزي كه توي اين تابوته ربطي به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن.» ادامه ندادم. پرسيد: «خب؟ بگو پسرم!» نمي‌خواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه ديدم ادامه دادم: « برادر منم كه پارسال آوردن ميخواستم ببينمش. ديدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از ديدن پسرت. توي اين تابوت‌ها چيزي نيست كه پسر تو باشه. چند تيكه استخون و يه پلاك زنگ زده. همين.» لبخند كجي تحويلم داد كه: « خدا برادرت رو بيامرزه. پسر جون حق داري نفهمي. يعني مادر نيستي كه بفهمي. مادرت چي؟ اون چي كار كرد؟» گفتم: « مادرم؟ مادرم خيلي ساله كه مرده. نبود كه ببينه.» آهي كشيد و جواب داد: « خدا مادرت رو هم بيامرزه. خوش به حالش. هيچي براي يه مادر بدتر از اين نيست. اينو من دارم بهت ميگم. بيين جوون! تو و برادرت از يه خون بودين. اما حكايت مادر فرق ميكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشيدم. شيره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توي دلم بوده. بزرگش كردم. هيچوقت خودتو با يه مادر مقايسه نكن. من اين بچه رو به دندون كشيدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من ميدونم كه پسرم الان سرومروگنده اينجا نخوابيده. پسرم اونقدر رشيد بود كه توي اين تابوت‌ها جاش نميشه. فقط ميخوام ببينمش. فقط ميخوام ببينم چه جوري برگشته. ميخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. ميفهمي جوون؟» بي‌اختيار سرم رو تكان دادم و تاييد كردم. گفت: « جوون! اميد منو نااميد نكن. روي يه مادر رو زمين ننداز. توروخدا بذار بچه‌ام رو ببينم. قول ميدم سروصدا نكنم. فقط يه دقيقه. توروخدا.» نمي‌دانم چه شد كه گفتم: « باشه مادرجان! فقط يه دقيقه. براي من دردسر درست ميشه.» خوشحال شد و با تكان‌هاي كج سرش قول داد. سرپا ايستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحت‌تر باشد، اما زيرچشمي نگاه مي‌كردم. زن بلند شد و بسم الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اينكه درون تابوت را ديد خشكش زد و متعجب به درون تابوت خيره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه ديده كه اينطور مبهوت شده است. سر كشيدم. درون تابوت يك پلاك بود و مشتي خاك كه پايين آن ريخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روي تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف مي‌زد به نرمي و با احتياط بدنه تابوت را نوازش مي‌كرد. حس بدي داشتم. چيزي آزارم مي‌داد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقب‌تر رفتم، اما آرام نشدم. حس مي‌كردم در اين فضا بيگانه‌ام، مزاحمم. بغض گلويم را گرفته بود. حس مي‌كردم وجود من فضا را آلوده مي‌كند. عقب‌گرد كردم و به‌سرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدايي از صحبت‌هاي زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روي زمين انداختم. بغضم تركيد. نشستم.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:28 توسط  امضاء  |


خویشاوندی
 

هوا گرگ و میشه ، هنوز خنکه ولی تموم تنش خیس عرقه . بوی تیز عرق لایه های لباس رو رد میکنه ، تو هوا میپیچه ، از پارچه ای که جلوی دهن و دمــاغش بسته رد میــــشه داخــــل دماغش میشه ،  تمام رگهای سر و دماغش رو میسوزونه و تو مغزش رسوب میکنه.

اتوبان خالی از ماشینه ، گــهگداری یه ماشین با زوزه رد میشه و هر بار اون سـرش رو بــلنــد میکنه و با چشم ، سر و گردن ماشین رو دنبال میکنه .

فـــرقــون پــر رو دنبـــال خودش میــکشه ، می ایستــه ... مـــات به اسفـــالت نگاه میــکنه ، بیل رو بر می داره ، سرش رو تکون میده و شروع میکنه .

ـ خدا می دونه هر روز چند تا ماشین ، چند تا رو له میکنن.

شروع میکنه با بیل به جمع کردن لاشه . بیل رو زیر لاشه میندازه ، روده های سرخ بیرون میزنن ، سرش رو تکـــون مـــیده .... روش رو بر میگردونه .... دســت ، دســت میـکـنـه .... بـــر میگرده .... چشم میدوزه .... چشماش بیرون زدن ، جمجمه اش له شده و شکمش بازه . بیل رو تکون میده ، نصف لاشه رو بلند میکنه و قاطی برگها ، ته سیگارها و دستمال کاغذیهای مچاله شده توی فرقون میندازه و ادامه میده . آخرین تیکه های لاشه رو با جاروی فراشیش میزنه کنار اتوبان . بیل و جارو رو توی فرقون میندازه ، دست میبره که فرقون رو بکشه . مکث میکنه ، بر میگرده . رد لاشه رو زمین مونده . فرقون رو جا به جا میکنه که از روی رد لاشه ، از روی خونهای لخته شده رد نشه و میکشه . جلو میره ، جلوتر . بر میگرده .... میبینه .... تو تمام اتو بان رد لاشه ها باقینــــــــد.

لاشه ء گربه ها ، سگ ها و آدم ها .

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط  اثرانگشت  |


شیشه
 

از وقتی شماره پرواز رو اعلام کردن ، قلبم کنده شد . چشمام دنبالش بودن ... نیومده بود . یعنی بار آخر هفته پیش بود ؟ هر ثانیه ساعتی بود برام  . بلیط رو که مهر زدن ، کارت پرواز رو که تحویلم دادن ، مادرم که سه بار صورتم رو بوسید ، چشام سوختن ... زانوهام لرزیدن ... دلم ریخت ... پس ... یعـــنی دیـگـــه نمیبینمــش ؟ از در شیــشه ای رد شدم . رفتم ... جــدا شدم ... مــادرم اون طرف شیـشه بود و من این طرف ... یــک قدم میــرفتم ، دو قدم بر می گشتم . چشمـــام به ورودی سالن فرودگــاه بود و دستام روی شیشه . ضربه هایی که مادرم به شیشه زد من رو به خودم آورد . می گفت :

ـ برو .

برای بار آخر به ورودی سالن فرودگاه نگاه کردم .

[][][]

تاکسی زرد ایستاد . پول را روی صندلی جلو انداخت و پیاده شد . می دوید و تنه میزد . داخل محوطه سالن فرودگاه که شد ایستاد به تابلوی پروازها نگاه کرد ، از اطلاعات سوال کرد و مات شد . از آن طرف صدایــش کردند ... از آن طرف شیشه ها یک مرد صدایش زد . شنید ... نشنید ... شنید ... چشم ها ، سـر و گردنش دنبال صدا میدویدند . یک لحظه دید ... دوید ... میدید ... میدوید و فریاد میزد. فریادی شبیه یک خواهش ...

[][][]

وقتی دیدمش ، صدام تو گلوم گره خورد ، بالا نمی اومد . عوضش اشکام شروع کردن به دویدن و لبهام به جنبیدن بی صدا . تمام توانم رو جمع کردم و داد زدم . اسمش رو گفتم ... باز هم گفتم ... دوباره ... شنید  ؟ نه .... شنید . دنبالم می گشت ... دنبال صدام ... به شیشه می کوبیدم  و داد میزدم . دید .... دوید . به شیشه میزدم ... می دوید ... به مرد عینکی تنه زد ... می دوید .... یکهو فهمیدم ... به شیشه می کوبیدم و داد میزدم :

ـ نه ، نه ...

به سمتم می دوید .

[][][]

مرد به شیــشه میکوبید ، زن میدوید . کوبیدن ... دویدن ... گریه ... ضربه ... سکوت ... زن بـــه شـیـشه کوبیده شد . زمیــن خورد . سکوت همه جا را گرفت . مرد نشست. زن سرش را بلند کرد . چشمهایش مات بود ، صورتش پر خون ولی میخندید .

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط  اثرانگشت  |


سه شنبه ها تقویم سفید است
 

سريع از ماشين پياده مي‌شوم و چند نفس عميق مي‌كشم. از بوي ماندگي سيگار و چربي بدن كه خلاص مي‌شوم از راننده مي‌پرسم كه كريه‌ام چقدر شده است. جواب مي‌دهد: « قابلي نداره آقا. سه و پونصد.» تعجب مي‌كنم: « سه و پونصد؟ تا اينجا كه راهي نبود.» لبخندي موذي حواله‌ام مي‌كند: « اي آقا! چه ربطي به راه داره؟ مسئله اورژانسي بودنه. مگه آژانس براي بيمارستان نگرفتي شما؟» مي‌خواهم توجيه‌اش كنم كه وقتي براي بيمارستان لزوما به معني بيمار بودنم نيست و شايد مي‌خواهم به دوستي قديمي سر بزنم، اما نگاه حق به جانب و سر كچل‌اش را كه مي‌بينم پشيمان مي‌شوم. كرايه را مي‌گيرد و مي‌گويد: « قابلي نداشت.» حتي زحمت جواب دادن را به خودم نمي‌دهم كه مثل خودش تعارف كنم و بگويم : «خواهش مي‌كنم.» دلخورم، حس مي‌كنم سرم كلاه گذاشته‌اند، واقعيت هم همين است. راه مي‌افتم داخل شوم كه نگبان جلويم را مي‌گيرد: « امروز روز ملاقات نيست آقا. چهارشنبه ها روز ملاقاته. برو فردا بیا.» مي‌گويم كه آمده‌ام مهندس را ببينم و اينكه از دوستانش هستم. پوزخند كثيفي مي‌زند كه از دندانهاي زردش هم كثيف تر بود: «برادر من! اينجا بيمارستانه. مهندس نداريم، فقط دكتر داريم.» برايش توضيح مي‌دهم كه مهندس، دوست قديمي من، مسؤل بخش تجهيزات بيمارستان است و اينكه آمده‌ام او را ببينم. چپ چپ نگاهم مي‌كند، انگار مي‌خواهم سرش را كلاه بگذارم. داخل كيوسك نگهباني مي‌شود و چنذ تلفن مي‌زند. بيرون مي‌آيد و همانطور كه انگشتش را توي گوشش مي‌چرخاند: « بفرماييد آقا! حتما مي‌دونيد كه از كدوم طرفه.» هنوز ده قدم دور نشده‌ام كه مردي با پيراهن خاكستري و صورتي نتراشيده جلويم را مي‌گيرد كه: «آقا جون مادرت كمكم كن. بچه ‌ام مريضه. براي خوابوندنش پول كم آوردم. جون بچه‌هات كمكم كن.» چشمم به چند برگي پزشكي در دست مرد مي‌افتد و مي‌پرسم: «چقدر كم داري؟» چشم چپش كه نيمه باز بود تا انتها باز مي‌شود و سريع مي‌گويد: «زياد نمي‌خوام آقا. فقط لنگ پنچ شش تومنم. خدا از بزرگي كمت نكنه.» سرم را تكان مي‌دهم كه عجب روزگار كثيفي شده و شش هزار توماني را كه در جيبم پيدا كرده‌ام به او مي‌دهم. پول را گرفت و خيلي سريع به طرف در خروجي بيمارستان به راه افتاد و تا به خودم بيايم كه چه كلاه گشادي سرم رفته و دنبالش بروم، ناپديد شد. دلخورتر و از خودم عصباني تر به راه مي‌افتم. به محض اينكه به جلوي ساختمان تجهيزات پزشكي مي‌رسم، مهندس را مي‌بينم كه با عجله از پله‌ها پايين مي‌آيد. گل از گلم مي‌شكفد كه: « به به! سلام آقاي مهندس عزيز! چطوري رفيق قديم؟ بابا لازم نبود پيشواز بياي.» هموانطور كه با عجله پايين مي‌آمد جواب داد: «سلام. خوبي؟ نه بابا! يكي داره مي‌ميره. بايد برم اورژانس.» نگاهي به لباس سفيدش انداختم و گفتم: « تو مهندسي يا دكتر؟ اورژانس چه ربطي به تو داره؟» سريع دست داد و دستم را كه مي‌كشيد جواب داد: «بيا بريم توي راه برات ميگم. توي اورژانس به نفر حالش خرابه. دستگاه الكترو شوك هم يه هفته ميشه كه خراب شده و غير قابل تعميره. منم هر چي گفتم رئيس قبول نكرد كه يه دستگاه نو بخريم. الان هم كه اون بدبخت داره تلف ميشه زنگ زدن كه بيا سريع يه جوري راهش بنداز.» همانطور كه دنبالش مي‌دويدم پرسيدم: «حالا منو واسه چي مي‌بري؟» گفت: «آخه اگه من نباشم كه توي بخش تجهيزات راهت نميدن.» تا به اورژانش برسيم جسته و گريخته از روال و روتين‌هاي بيمارستان برايم گفت. به اورژانس كه رسيديم دكتري جلو دويد و گفت: «كجايي مهندس؟ طرف داره مي‌ميره.» و دست مهندس را كشيد و من هم به دنبال مهندس كشيده شدم بالاي سر بيماري كه داشت نفس‌هاي آخرش را مي‌كشيد. مردي بود تقريبا جوان و حدود سي ساله كه بيني خوش‌تراشش در زمينه ريش بلندش زيباتر شده بود. مهندس سريع دستگاه را باز كرد و مشغول شد. من هم مات و مبهوت خيره شده بودم و نگاهم از مهندس به بيمار و از بيمار به دكتر مي‌چرخيد. ناگهان دكتر فرياد زد: «چي شد مهندس؟ بجنب ديگه!» مهندس نگاهي به دكتر انداخت و بلندتر داد زد: «مي‌خواي چي كار كنم؟ مگه الكيه الاغ؟» دكتر خواست چيزي بگويد، اما چشمهاي كوچك مهندس را كه حالا كاملا گشاد و پر از خون شده بود را ديد پشيمان شد. چند قدم عقب تر رفتم تا شايد از اين طوفان در امان باشم. چند لحظه بعد شنيدم كه دكتر آرام گفت: «ولش كن مهندس! بيخيالش شو.» مهندس همانطور كه سرش پايين بود جواب داد: «چي چي رو ولش دكتر؟ طرف داره مي‌ميره.» دكتر عينك بدون فريم‌اش را جابجا كرد و گفت: «نه مهندس. طرف مرد.» و صبر نكرد تا جوابش را بگيرد، گوشي‌اش را روي سينه بيمار گذاشت و از اتاق خارج شد. حس مي‌كردم در آن اتاق اضافي هستم، ‌خواستم از اتاق بيرون بروم اما نتوانستم. احساس گناه مي‌كردم، حس مي‌كردم تمام اين مشكلات به‌خاطر حضور من است، اما نه مي‌توانستم خارج شوم و نه مي‌توانستم  بودن در آن فضا را تحمل كنم. در حال هواي خودم بودم كه شنيدم مهندس رو به پرستاري كه داشت ملحفه‌اي روي مرده مي‌كشيد داد زد: «گمشو بيرون! گمشو عوضي!» پرستار رفت و مهندس مشغول جمع كردن وسايل‌اش شد و در همان حال با خودش حرف مي‌زد: « آخه كثافتها، مگه پول اين دستگاه چقدره؟ هان؟ مگه چنده آخه؟ روزي خداد تومن از ملت ميگيرن، اونوقت ميگين پول اينو نداريم. عوضي ها....» سرش را بلند كرد و نگاهش به من افتاد كه مثل جن‌زده‌ها مات شده بودم. به طرفم آمد و دستم را گرفت كه: «بيا بريم دفتر من. اينجا به درد تو نميخوره. تو عادت نداري.» و مرا با خود بيرون كشيد و تا زمانيكه به دفترش برسيم حتي يك كلمه حرف نزد. پشت ميزش كه نشست و منشي كه چايي آورد حالش بهتر شد و شروع به حرف زدن كرد. از كارش، از زندگي‌اش، از همسرش و از بيمارستان گفت. داشت درباره گردش مالي بيمارستان حرف مي‌زد كه چيزي به ذهنش رسيد و تلفن را برداشت و شماره‌اي گرفت. شنيدم خطاب به شخصي كه در طرف ديگر بود گفت: «من الان ميرم اورژانس و اون الكتروشوك قراضه رو ميارم دفترم. يه گزراش هم ميدم كه اورژانس فاقد الكتروشوكه. اونوقت مجبور ميشين يكي بخرين. رئيس هم هر كاري دلش خواست بكنه.» بدون خداحافظي تلفن را قطع كرد و گفت: «يه دقيقه اينجا بشين تا برگردم.» تا چيزي بگويم سريع اضافه كرد: «اصلا نه! بيا كمكم كن اون دستگاه لكنتي رو بياريم اينجا. دست تنها نمي‌تونم.» خواستم چيزي بگويم كه دستم را گرفت و با خودش به اورژانس برد. به بخش اورژانس كه رسيديم و وارد اتاق شديم، ديدم جواني با لباس سفيد و موهاي بلند مشغول دادن ماساژ قلبي(.C.P.R) به بيمار مرده است و در اثر تلاشي كه مي‌كند عرق از پيشاني‌اش جاري شده است. مهندس با ديدن اين صحنه عصباني شد كه: «هوي يارو! چه غلطي مي‌كني؟ اين يارو مرده.» جوان بدون اينكه دست از كارش بكشد جواب داد: «ميدونم. استادم گفته بايد تمرين كنم.» مهندس بُراق شد و داد زد: « استادت غلط كرد با تو. گمشو تا نزدم لت و پارت كنم.» جوان با ديدن آچاري كه در دست مهندس بود ترسيد و دست از كار كشيد كه برود. در لحظه‌اي كه جوان از جلوي ما رد مي‌شد مهندس ناگهان آچار بالا برد و جوان هول كرد و سرش را پايين كشيد و به سرعت دور شد. مهندس رو به كن كرد و گفت: «مي‌بيني وضع ما رو. به مرده‌اش هم رحم نمي‌كنن. عوضي تمام دنده‌هاي اين فلك زده رو شكست.»
‌‍‍‌[‍] [] ‍[]
گفت: «بازم از اين كارها بكن. بيشتر سراغ ما بيا. خوشحال ميشيم ببينيمت. ولي ايندفعه بيا خونه‌مون. امروز كلي اذيت شدي.» لبخندي از سر تكليف زدم: «حتما. به خانمت سلام برسون.» دستم را رها كرد و گفت: «سلامت باشي. قربونت آقا! خداحافظ ! خوش باشي. ميبينمت.» خداحافظي كردم و راه افتادم. همانطور كه داشتم به طرف در خروجي بيمارستان مي‌رفتم يادم آمد كه پولي برايم باقي نمانده است. هرچه كه داشتم به آن مرد به‌ظاهر نيازمند داده بودم. با خودم گفتم: «عيبي نداره. پياده مي‌رم. تا خونه راهي نيست.»

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:58 توسط  امضاء  |


سنگ
 

چشمها را كه باز كرد ، همه چيز عوض شده بود . خواست دست را به زمين فشار دهد و بلند شود . زمين زبر بود .... خاك .... دانه هاي خاك .... چسبيدن دانه هاي خاك به كف دست .... فشار .... فشار .... فشار روي سينه غلبه ميكرد به فشار دستها بر خاك ....

صدا ها را مي شنيد . گريه مادر .... ضجه خواهر .... هق  هق برادر .... ناله هاي پدر .... حتي سكوت او را مي شنيد .

اشك گرم گونه هايش را شست ، چشمهايش مي سوخت . خـــواست دهانش را باز كند ، حرف بزند ، صدايش در نمي آمد .

باز شنيد .... دقيق تر .... حتي سكوت او را ديد . دلــش فشرده شد . صـــورت بــهـت زده ، چشـــمهاي وق زده و دهان خشكش را در لايه هاي مغزش ديد .

تقلاي مادرش .... پا كوبيدن برادرش ....

ياد روز عروسيش افتاد . مادر مي دويد ، برنج در ديگ مي جوشيد . مادر مي خنديد ، اسپـنــد بر آتش مي پريد . مادر پذيرايي ميكرد  ، مهمانها را مي ديد . تقلاي آن روز مادر و جان كندن امروزش ....

برادر پا ميكوبد . در جشن عروسيش هم برادر پا كوبيده بود ، رقصيده بود . امروز هم پا ميكوبد .

چنگ ـ چنگ ، خاك .... خاك مي پاشيدند . آن روز نقل مي پاشيدند .

بازوي او را گرفتند ... بردندش . روز عروسي خودش آورده بود عروس را . بردندش ، ديد ، عروس رفت ، عروس ايستاد ، عروس برگشت ، دوباره بردندش ، نه  ماهه عروس را كشيدند و بردند .

برادر ، مادر را از خاك جدا كرد . پدر ، خواهر را كند . دارد تنها ميشود . تمام توانش را جمع كرد ، سرش را بلند كرد .... بلند تر . سرش به سنگ خورد .

سنگ لحد  و همه چيز تمام .

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:57 توسط  اثرانگشت  |


خاك
 

ماشين با سرعت ميگذرد .

كوه هاي شني با تكه هاي بزرگ سنگ .

[][][]

روزها با سرعت گذشتند .

آدمهايي از جنس گوشت و خون اما غريبه .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

از پنجره مي بينم ، تصوير ـ تصوير خاك .

پرشهايي به خار ، به گياه ، به سنگ .

[][][]

خواننده فرياد ميزند .

لذت ميبرم .

منتظرم.

او هم منتظر است.

لذت ميبرم .

[][][]

ماشين با سرعت ميگذرد .

تصوير ها دو در ميان ميشوند .

خاك ، خاك ، روز اول ، خنده

خاك ، خاك ، اوبا ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، خار

خاك ، خاك  ، روز  ،شب

خاك ، خاك ، گرما ، سرما

خاك ، خاك ، سنگ ، فرياد

خاك ، خاك ، سنگ ، ريش

خاك ، خاك ، تونل ، تاريكي

صداي خواننده

تاريكي ، تاريكي ، نواي ساز ، انتظار ، نور

خاك ، خاك ، كوه ، گردنه ، پيچ

خاك ، خاك ، گياه ، رنگ ، زرد ، بنفش ، سپيد

خاك ، خاك ، سنگ ، ديدن ، دره ، نديدن ، سنگ ، سنگ ، سقوط

پيچ وتاب ، برخورد ، نواي فلز و  سنگ ، طعم خون ، فرياد ، سكوت

[][][]

به ماشين كه رسيدند ، هيچكدام جان نداشتند . تنها صداي خواننده بود كه :

ـ  كوچه لره سو سپميشم

   يار گلنده توز اولماسون .....

 

اوبا : سياه چادرهاي عشاير آذربايجان شرقي

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:35 توسط  اثرانگشت  |


زمين تو را مي‌خواند
 

مرد محكم و استوار ايستاده بود، با صورتي نتراشيده و زخمي برپيشاني عبوس و خشن مي‌نمود و به زمين خيره شده بود. به «سله»۱ ها و به پاهاي برهنه‌اش نگاه مي‌كرد و ساكن ايستاده بود، گويي همهمه و هياهوي جمعيت اطرافش را نمي‌شنود. دو نفر كه در طرفين او ايستاده بودند دست بر شانه‌هايش گذاشتند. سرش را بلند كرد. روزي را به ياد آورد كه در همين زمين «ساقدوش»هايش دست بر شانه‌‌هاي او گذاشته بودند و همين مردم برايش هلهله برپا كرده بودند. روزگاري كه زمين سله نداشت و نفس مي‌كشيد. آن روز مردم همه شاد بودند و او از همه آنها شادتر بود. پسرك يتيم روستا داماد شده بود و زندگي‌اش را مي‌ساخت. پدر و مادرش را به‌خاطر نداشت، هرگز آنها را نديده بود. يتيم بدنيا آمده بود و يتيم بزرگ شده بود و حالا خانه و خانواده‌دار مي‌شد. كمي آنطرف‌تر، پشت اين جمعيت، خانه‌اي كاه‌گلي ساخته بود. جان كنده بود تا بتواند پدر دختر را راضي كند. سخت كار كرده بود تا بتواند اين زمين را بخرد و آن خانه را بسازد. عروسي كه برپا شد همه مردم روستا شاد بودند و او از همه شادتر بود. دستها او را تكان دادند. به جمعيت نگاه كرد، هيچكس شاد نبود. نگاهش به همسرش افتاد كه سرش را پايين انداخته بود و شانه‌هايش مي‌لرزيد. شبي را به ياد آورد كه دختر همينگونه سرش را پايين انداخته بود و گريه مي‌كرد. شبها دور از چشم همه يكديگر را در باغ پدر دختر مي‌ديدند، گل مي‌گفتند و گل مي‌شنيدند و فارغ از همه مردم روستا خوش بودند. آنروزها همه مردم خوش بودند. شبي را به ياد آورد كه در ميان درختان دختر را بوسيده بود و ساعتي بعد دختر روبروي او ايستاده بود و با سري پايين مي‌گريست. دختر را دوست‌تر مي‌داشت، او را در آغوش گرفته بود و بوسيده بود. دستها او را كشيدند و چند متر جلوتر بردند، نگاهش به فرزندش افتاد كه در آغوش مادرش گريه مي‌كرد. زمانيكه فرزندش بدنيا آمده بود مي‌دانست كه بايد بيشتر كار كند، اما دانستن‌اش ثمري نداشت. بارندگي نبود و زمين محصول نمي‌داد. مردم دست به دعا برداشتند اما آسمان نباريد. محصول كم شده بود و مردم ديگر خوش نبودند. آب كم بود و آب كه نباشد كاري از زمين برنمي‌آيد. كلوخي از ميان جمعيت به طرفش پرتاب شد و به دستش خورد. شبي را به ياد آورد كه سنگي به طرفش پرتاب شده بود. آن شب نوبت آب زمين او بود. آب را در زمين‌اش انداخته بود و خستگي در مي‌كرد. جريان آب كمتر و كمتر شده بود تا آنكه جوي خالي شد. بيل‌اش را برداشته بود و به سر جوي آب رفته بود. پسر كدخدا آب را دزديده بود و آب را در زمين خودشان انداخته بود. داشت با بيل آب را به زمين خودش برمي‌گرداند كه سنگي به طرفش پرتاب شد و پيشاني‌اش را شكافت. سر بلند كرد، پسر كدخدا به همراه دو برادرش بود. دعوا شد و بالا گرفت. در ميانه درگيري نفهميد چه شد كه بيل‌اش بر پيشاني پسر كدخدا نشست. يكي از دستها او را رها كرد و طناب را به دور گردن او مي‌انداخت. مرد همچنان محكم و استوار ايستاده بود و به زمين نگاه مي‌كرد. طناب كه به دور گردنش حلقه شد، نگاهش را زمين گرفت و به آسمان خيره شد. چند ابر بزرگ را بالاي سرش ديد. در اين چند سال قحطي ابرهاي سياه و سپيد آمده بودند و رفته بودند، بي آنكه قطره‌اي باران نصيب روستا كنند. مرد مايوس و ملتمس به آسمان خيره مانده بود. دستها او را رها كردند، جمعيت ساكت شد. صاحب يكي از دستها فرياد زد: «بِكِش!». مرد از زمين كنده شد و ميان زمين و آسمان به پرواز درآمد. چند لحظه بعد جسد مرد در آسمان تاب مي‌خورد. قطره‌اي بر زخم پيشاني مرد نشست. هلهله جمعيت بلند شد.

 

۱- سله: ترکهایی که در اثر خشکسالی روی زمین ایجاد میشود.

* به یاد «دخترای ننه دریا» و زنده یاد «احمد شاملو»

لینک ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 7:24 توسط  امضاء  |


لعل
 

از پشت شيشه نگاه مي‌كنم، شلوغه. بانك، سرصبح، شنبه، بايد هم شلوغ باشه. اين روز و اين ساعت همه‌جا همينه. دستگيره رو مي‌گيرم و هل مي‌دم. در سفت باز مي‌شه. زور مي‌زنم و مي‌رم تو. دو تا صف بلند توي بانك پيچيدن تو دل همديگه. دست دست مي‌كنم و مي‌رم پشت سر يه پيرزن چادري مي‌ايستم. صف ساكنه و جلو نمي‌ره. سرك مي‌كشم. كارمند باجه دو كند و آهسته كار مي‌كنه. صداي مردم توي صف دراومده. غر مي‌زنن. با صداي بلند و آهسته و پچ‌پچ كنان. آروم سرجام وايستادم و چيزي نمي‌گم. از پشت سرم يكي ميگه: «ببين آقا! اونوقت ميگن چرا توي اين مملكت كارا پيش نميرن. يارو عين لاك پشت كار ميكنه قرمساق.» خودم رو مي‌زنم به نشنيدن. ساكت سر جام وايستادم تا نوبتم بشه.
‌‌‌‌‌‍[]
پيرزن بيست تا قبض رو مي‌ريزه روي پيشخوان متصدي باجه دو. از پشت سر ميگه: «نگاه كن پيرزنه رو! قبض آب و برق همه محله‌شون رو آورده بده.» به قبض‌هاي پيرزن نگاه ميكنم. چيزي نميگم. تك‌تك قبض‌هاي پيرزن پرداخت ميشه و پيرزن بساطش رو آهسته و آرام جمع مي‌كنه و مي‌رود. « آقا بدو! عجله داريم.» قبض را مي‌گذارم روي پيشخوان.
[]
دلم درد مي‌كنه. تمام روده‌هام به‌هم مي‌پيچن. انگار يه مار توي دلم مي‌لوله. سيگاري آتش مي‌كنم. درد پابرجاست. بلند مي‌شوم و مي‌روم به طرف آشپزخانه. عرق نعنا مي‌خورم. افاقه نمي‌كنه. سيگاري آتش مي‌كنم. درد همچنان مي‌پيچه. شايد شام امشب مسموم بوده. لباس مي‌پوشم. «اينوقت شب كجا؟»   «درمونگاه. دل و روده‌ام داره مي‌تركه از درد. زود ميام.»
[]
وارد درمانگاه كه مي‌شوم ساكت و خلوت است. پول مي‌دهم و قبض مي‌گيرم. وارد اتاق دكتر مي‌شوم. معاينه‌ام مي‌كند و برايم سرم و آمپول مي‌نويسد. مي‌گويد اول سرم را بزنم و بعد آمپول‌ها. پول مي‌دهم و قبض مي‌گيرم.
[]
روي تخت دراز كشيده‌ام و به دست چپم سرم وصل شده. صداي جيغ و فرياد مي‌آيد. دوزن همزمان جيغ و داد مي‌كنند و كمك مي‌خواهند. به دنبال آنها صداي يك مرد هم وارد درمانگاه مي‌شود. «آقاي دكتر! تورو خدا زود باشين. بچه‌ام مرد.» دست راستم را زير گردنم مي‌گذارم. سَرَم را بالا مي‌آورم تا بهتر بشنوم.  «آقاي دكتر! يه كاري بكن جون مادرت!» سروصدا زيادتر مي‌شود. مردي با نوجواني در بغل وارد اتاق مي‌شود. نوجوان صورتش سفيد است و از دهانش خون مي‌ريزد. نوجوان را روي تخت مي‌خواباند. دكتر و پرستار وارد مي‌شوند و پرده را مي‌كشند. فقط سايه مي‌بينم. سروصدا كمتر شده. التماس‌ها ادامه دارد. «تورو خدا دكتر! بچه‌ام از دست رفت.» نوجوان عق مي‌زند. زمين خوني مي‌شود. به سِرُم نگاه مي‌كنم. چيزي به تمام شدنش نمانده. پيچ تنظيم را مي‌بندم. نوجوان عق مي‌زند. سَرَم را بلندتر مي‌كنم. به‌جز خون روي زمين و چند جفت پا چيزي نمي‌بينم. آمپول مي‌زنند، سرم وصل مي‌كنند، پانسمان مي‌كنند، داد مي‌زنند. نوجوان عق مي‌زند. نوجوان بازهم عق مي‌زند. فرياد دكتر به هوا مي‌رود: «محمود زنگ بزن به اورژانس!» صداي جيغ و فرياد بالا مي‌رود. دكتر داد مي‌زند: «محمود بدو!» صداي جيغ و فرياد بالاتر مي‌رود. دكتر ناله مي‌كند: «ديگه فايده نداره.» نوجوان مرد. ولوله و دادوبيداد بالا مي‌گيرد. نيم‌خيز مي‌شوم. دست دراز مي‌كنم و چسبها را مي‌كنم. باسرعت سوزن را از رگ مي‌كشم. از اتاق مي‌روم بيرون. از درمانگاه كه خارج مي‌شوم آمبولانس مي‌رسد. دستم مي‌لرزد. عرق كرده‌ام. سرم درد مي‌كند. قطره عرقي روي تيره پشتم سر مي‌خورد. سردم شده. مي‌لرزم. زانوهايم سست شده. مي‌نشينم كنار ديوار.
[]
« مي‌دوني، اين دفعه اولي نبود كه مردن يه آدم رو مي‌ديدم. من مردن زياد ديدم. خون زياد ديدم. بدتر از اين زياد ديدم. نزديك‌تر از اينهم ديدم. اما هر دفعه مث دفعه اوله. ميگن خون آدم رو مث سنگ مي‌كنه. آره. آره. آدم مث سنگ محكم مي‌شه. اما دفعه بعد كه مردن يه آدم ديگه رو مي‌بيني، مث سنگ ترك مي‌خوري، ميتركي، و دوباره سنگ ميشي.»     بغضم مي‌تركد. شانه‌هاي او هم مي‌لرزد.

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 1:7 توسط  امضاء  |


چراگاه
 

وقتي در ايل پيچيد فهميد كه كار تمام خواهد شد .

[][][]

پانزده سالگي اوج شادابي انار . داخل بالاپوش سرخ با گلهاي زرد ، دامن پرچين سرمه اي با گلهاي سرخ ، شال سرمه اي با گلهاي سبز و سرخ سوار بر اسب شد ، تاخت ... تاخت ... تاخت .

 _ آيدين كجايي ؟

و آيدين نيامد . آيدين نبود . آيدين نمي دانست . آيدين نمي شنيد ... و بعد ترها يعني آيدين خواهد فهميد ؟ پانزده سالگي ، شادابي ، پوست كهربايي ، چشمهاي مشكي ميباريد . سوار بر كهر مي تاخت و ميباريد.

[][][]

زماني كه خسرو آمد هيچكس نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد . جيران مادر انار گفت به خسرو كه انار حاصل عشق است ... كه انار در يكي از كوچهاي بهاره ، زماني كه دامي ميزاييد به دنيا آمد . ايل از حركت نماند ، انار همراه ايل شد . خسرو دست در جيب كرده انگشتري بيرون آورد . دختر ايل  _ انار _ دلش لرزيد زير لب گفت :

_ آيدين

و آيدين نبود .... نشنيد .... خواهد شنيد ؟

 [][][]

در ايل كه پيچيد ، زمزمه ها كه بلند شد ، نگاهها كه به سويش نشان شد ، پچ پچ هاي دخترانه ، حرفهاي زنانه كه بالا گرفت ، دانست كه كار تمام شده . سوار كهر تاخت . مرتع سبز و بكر ..... گوسفندان پروار ...... بوته هاي گل گاو زبان همه را جا گذاشت . در دل كوه تاخت و باريد ...... باريد ، زياد باريد ...... اما آيدين ندانست ، نشنيد . چشمهاي رها در دورهايش مات ماند .... آيدين نيامد.

[][][]

ميان سياه چادر ها ولوله است . عروسي ... عروس ميداند كه تا آخر عمر عروس مي ماند ، چرا كه هرگز مادر نخواهد شد ... عروس ... گلين .... قارا گلين ....

تب و تاب رنگهاي گرم ... هلهله ها ..... خنده ها ..... گريه هاي جيران ....  سكوت انار ...

ـ .....

ـ .....

ـ بله 

ـ انار بود  ؟

ـ هر كه بود ،  انار تمام شد .

كل .... مبارك باد ... شاد باش ...

[][][]

حركت دست به روي صورت .... لمس گونه ها با سر انگشتان مرد . تمام رگ هاي بدنش كشيده ميشود. لبهاي برجسته به زير انگشتان زبر مرد . دست مرد كه تصاحب ميكند . گزيدن .... گزيده شدن ...سوزش.

[][][]

سوار بر اسب تاخت . مرتع كه ديگر بكر نبود را به تاخت جاگذاشت . از كوه گذشت ، هنوز خورشيد نزده به ارس رسيد .

ـ آهاي  ساراي، انار بانو آمد .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:39 توسط  اثرانگشت  |


تكانه
 

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

آخر هر فصل بي بي  ام رختخوابها رو خوب ميتكوند.

[][][]

از خيابون كه مي اومدم ، ننه ام كه وسواس داشت رختام رو ميتكوند .

[][][]

وقتي مهناز ميخواست رختاي خيس رو بند پهن كنه اونا رو ميتكوند .

[][][]

دادا لباساي بيد زده رو خوب ميتكوند .

[][][]

آقا صادق فرش فروش وقتي ميخواست تو حجره اش نهار بخوره ، اول دستمال يزديش رو پهن ميكرد قابلمه غذاش رو روش ميذاشت بعد كه غذاش تموم ميشد دستمال يزدي رو خوب ميكوند .

[][][]

از پشت شيشه ميديدم  ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

[][][]

همسايه ته كوچه _ همون مايه داره _ هر وقت مهمون داره ملحفه هاي رو مبل شون رو خوب ميتكونه !

[][][]

اكبر آقا از حموم كه بر ميگشت حوله اش رو خوب تو هوا ميتكوند .

[][][]

خانوم جون بعد از هر وعده غذا ، ته سفره رو براي پرنده ها ميتكونه .

[][][]

مجيد وقتي دستاشو كه تو حوض ميشوره اونا رو تو هوا خوب ميتكونه !

[][][]

بقچه لباساي تابستونه رو كه باز ميكرد ، اول همه رو رو بند پهن ميكرد ، بعد ميتكوند و بعد جاشون رو با لباساي زمستونه عوض ميكرد . بعد لباساي زمستونه رو ميتكوند و دوباره تو بقچه ...

[][][]

از پشت شيشه ميديدم ، ميتكوند ... ميتكوند ... ميتكوند ...

اينبار همسايه تازه به محل اومده رو مي ديدم كه داشت زنش رو ميتكوند ... زنه رو تكوند ... تكوند...

و بعد تو اتاق زندوني ....

[][][]

مرد ، زن رو اونقدرتكوند كه ...

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:4 توسط  اثرانگشت  |


دختر ، دریا ، پسر ، دریا
 

سردي آب پام رو پس ميزنه ، میاستم پام رو تو آب نگاه میکنم . ناخنهای بلند و لاک زده ام تو

آب قشنگن .قدم بر میدارم ، میرم تو دل سردی آب .

آب تا زانوهام میدوه ، مکث میکنم ، دندونام بهم میخوره ، آب سرده . باز راه میافتم جلوتر

جلوتر تا جایی که رونام هم تو آب قرار میگیرن . قدما سنگین شدن . تو آب راه رفتن سخته

شلوار جینم هم سنگین شده باز هم آروم و سنگین میرم جلو . آب میاد بالاتر تا کمر تو دریام ،

غروب پائیزه پوست تنم دون دونه از سرمای آب .

جلوتر ، جلوتر ، جلوتر......

موج ، آب رو  به سینه هام می رسونه . سرده ، سینه هام یخ کردن . جلو میرم پلیـــــور

صورتی ام خیس خیسه ! آب گردنم رو نوازش میکنه . بازی آب و چونه .... یه نفس عمیق ...

قلپی آب و .....بینی ام تو آبه .چشمام رو میبندم  تا فرق سر تو آبم .می ایستم ، دستی به

 سرم میکشم کش موهام رو باز می کنم و پرتــاب .... بــاز جلو میـــرم ولی خیــلی سخت .

چشمام رو باز مـیکــنم دنیـا سبز ـ آبیه ! پام رو زمین بند نمیشه ، سبک میشم ، میرم رو

آب .تقلا و دوباره زیر آب . تــــقلا ...... قلپ قلپ آب میخورم و باز زیر آب .

دنیا دو رنگه . روی آب غروب بنفش ـ نارنجی خورشید و زیر آب دنیای سبز ـ آبی آب .  روی آب ،

تو دنيا ي بنفش ـ نارنجی هوا میبلعم و سینه ام ـ قفسه سینه ام ـ ورم میکنه . زیر آب تو

دنیای سبز ـ آبی بشکه بشکه آب میخورم و شکمم باد میکنه . تو یکی از همین تقلا ها ،

پام گیر میکنه . دست و پا میزنم  ، دست و پا میزنم و دست و پا میزنم . آب میخورم ، آب

میخورم و آب میخورم .شکمم ورم کرده ، نه فقط شکمم که سینه ام هم پر آبه .

 یک آن تو دنیای سبز آبی میبینم ، اونجا نشسته ......

[][][]

تا قبل از رسیدن به سردی قاطع گام بر میداشت . پنجه که به آب رسوند ، پس کشید. دلش

خالی شد .

بعد شروع کرد به تندتر زدن ... لحظه ایستاد و نفسی گرفت و باز قدم برداشت . آب که به

روناش رسید لرزید ، لرزشش موج بزرگی شد . به سمت جلو اومد . یک قدم  ، کمـــر....... قدم

بعد ، شـــکم.........    قدم بعد ، سینه ........ قدم بعد ، گردن ........

ایست !

فهمید که این جنگ تازه داره شروع میشه . پا پس کشید  و من شلیک کردم . موج ، سر و

صورت هم در آب ......پله ای سقوط . مسیر رو گم کرد . چشماش رو باز کرد ، داشتن از حدقه

بیرون میزدن  .

دهانش رو باز کرد ، آب .... . در پی هوا ولی آب . محاصره ، شلیک شلیک شلیک .... . از

وحشـت شلیک چشماش رو بسته بود . اسیری ..... گیر . چشماش باز تر شدن اونو دید ،

دهانش باز شد و آب خارج ...شکم و قفسه سینه اش که پر از آب بودن ، خالی شدن . آزاد

شد ولی فرار نکرد.

اومد روبروش  ، پاش رو به پاهای اون گیر داد ، نشست .

چشم اسیر جدید مات شد به چشمای اسیر قدیمی . دست دراز کرد که صورتش رو لمس

کنه ....

[][][]

ازهمون لحظه اول فهمیدم که یک نفر دیگه هم داره میاد . حضور نرمش رو حس میکردم .

عطر بدنش آب رو پرمیکرد . سرمای آب پسش زد و لی لرزان و آرام جلو اومد. پاهاش رو به

وضوح میدیدم ، ساق ،زانوها ، رانهای کشیده ، ناف ، سینه های بر آمده ، گردن بلند و

صورتــی ، چــانه ، لــبهــــا ، بــــینی ، چشمهای بسته ، چشمهای باز و موهایی که تو آب

معلق بودن . دست و پا میزد .

سینه هاش تو آب بالا و پائین میشدن . زیر آب میرفت ، آب میخورد  . وحشت و پشیمونی از

چشمای براقش میباریـــد . 

دهانش را براي داد کشیدن باز میکرد ولی آب میخورد . بالا میرفت ، هوایی میدزدید و دوباره

آب.........

شلوارش به سنگ گیر کرد . تــرسید . دست و پا میــزد . تقلا میکرد ، به هر جون کندنــی

میخواسـت خلاص شه . تقلا میکرد . تو تقلاهاش خودم رو میدیدیم . روزی که به آب زدم هوا

گرم بود ، آب گرم بود. ولی حالا آب سرده ، گویا هوا هم سرده .

 نگاش تو نگام موند . زن زیبایی بود . اومد جلوم  ، پاشو بهم گیر داد . نشست .... دست دراز

کرد کـــه به صورتم دست بزنه .....

[][][]

دختر دست دراز کرد که به صورت پسر ـ اسیر قبلی ـ دست بزند ، که ناگهان ریه اش ترکید.

ریه دختر ترکید..... موجی کوچک .... گوشت صورت پسر ریخت .

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:21 توسط  اثرانگشت  |


پنجره
 

 

مرد جوان روی مبل راحتی لم داده و با سیگارش بازی می کند. دست دراز می کند و لیوان چای را

که چند دقیقه  پیش روی میز گذاشته در میان دستانش می گیرد٬ اما لیوان را برنمیدارد طبق عادت

همیشگی اش دمای لیوان را سنجیده است. سیگار را بین لبهایش  می گذارد و  کبریت می زند.

به ملایمت پک عمیقی می زند و گویی درحال چشیدن نوشیدنی تازه ای باشد٬ دود آنرا تکه تکه

بیرون می دهد. صدای محزون و گرفته خواننده ای که چند سال پیش مرده در فضای خانه به گوش

می رسد. خانه اش نسبتا کوچک اما فوق العاده تمیز و مرتب است. سیگارش به نیمه می رسد.

لیوان چای و یک حبه قند برمی دارد. همیشه همین کار را انجام می دهد. وقتی دمای لیوان به حد

معینی می رسد سیگارش را روشن می کندو زمانیکه سیگارش نصف می شود شروع به خوردن

چای می کند. به این ترتیب چای و سیگارش همزمان به اتمام می رسند. همواره در زندگی اش تابع

 نظم و ترتیب بوده است و همه چیز مانند وسایل خانه اش سر جای خودش بوده است. مرد جوان با

چهره ای عبوس و متفکر و بینی خوش تراش و ابروهای کم پشت اش روی مبل راحتی لم داده

و ساعات ابتدایی شب را می گذارند. دستش را روی پیشانی اش می کشد٬ عرق کرده است. با

خودش فکر می کند که تازه تابستان شروع شده است و تا فصل سرما راه زیادی باقی مانده

است. این تابستان از هر سال گرمتر است و او از گرما تنفر دارد. سیگار دیگری روشن می کند و تا

سیگارش تمام شود کانالهای مختلف تلویزیون را مرور می کند. کلافه است و گرمای هوا و تنهایی

کلافه ترش می کند. بلند می شود تا از کتابخانه کتابی بردارد. با نگاهش گشتی در میان کتابهای

کتابخانه چوبی می زند. کتابی را برمی دارد: « نبرد من » بقلم « آدولف هیتلر ». کتاب را برانداز

می کند. یادش می آید که دوست دخترش همیشه نسبت به سلیقه کتاب خواندنش و مخصوصا

این کتاب معترض بوده است.  دختر موبلند ترکه ای همیشه از کتابهای او بدش می آمده است. دختر

موبلند به او می گفته که باید کتابهای بهتری بخواند٬ رمان بخواند. به یاد دختر موبلند ترکه ای می افتد.

می خواهد کتاب را سرجایش بگذارد اما پشیمان می شود. قبل از اینکه بنشیند پنجره را تا نیمه باز

می کند تا هوای اتاق کمی عوض شود. سیگار دیگری روشن می کند و مشغول مطالعه می شود٬

اما حواسش جای دیگری است. به پاییز گذشته فکر می کند. زمانیکه این کتاب را خریده بود و دختر کتاب

را پاره کرده بود. دختر را مجبور کرده بود تا دوباره آنرا بخرد. دختراز عقاید خشک و افراطی مرد جوان

احساس بدی داشت٬ اما نمی توانست کاری از پیش ببرد. مرد جوان اهمیتی نمی داد. عقاید

شخصی اش برای او از همه چیز مهمتر بود. مرد جوان همچنانکه روی مبل راحتی لم داده مثل همیشه

تند و سریع می خواند. صفحه ۳۳: « انسان باید به همه زیر و بم مکاتب سیاسی آشنا باشد تا بتواند ....»

صدای وزوز حشره ای باعث می شود تا سرش را بلند کند. خرمگسی از میان پنجره نیمه باز وارد

خانه شده است. کتاب را روی میز می گذارد و به سراغ خرمگس می رود. تابه حال خرمگسی به

این بزرگی ندیده بود. سعی می کند خرمگس را بکشد اما نمی تواند. سرانجام خرمگس راهش را

به بیرون پیدا می کند و خارج می شود. مرد سریع پنجره را می بندد. به بیرون نگاه می کند. پیرمرد

همسایه را می بیند که سگش را برای هواخوری بیرون آورده است. یاد زمستان گذشته افتاد. زمانیکه

با دختر موبلند درباره این پیرمرد خرفت و سگش صحبت می کرده است.در میان حرف او ناگهان دختر

به او گفته بود که حامله است. شوکه شده بود. چند لحظه ای ساکت به دختر خیره مانده بود و بعد به

دختر گفته بود که سقط جنین کند. دختر گفته بود که نمی تواند و دلش نمی آید. به دختر گفته بود راهی

ندارد و مجبور است. دختر گریه کرده بود. مرد جوان به طرف آشپزخانه می رفت و به آن شب زمستانی

فکر می کرد. چند لحظه بعد با لیوان چای برگشت و روی   مبل نشست. کتاب را برداشت و ادامه داد.

مرد جوان در کتاب غرق شده بود. صفحه ۶۳ : « .... و همه باید بدانیم که غیر از توسل به جنگ از هیچ

راه به مقصود نخواهیم رسید.» دوباره صدای وزوز حشره حواسش را پرت می کند. سرش را بلند

می کند. خرمگس باز هم در خانه پرواز میکند٬ اما این بار بزرگتر شده است. عصبانی می شود. بلند

می شود تا کار خرمگس سمج را یکسره کند. به خاطر می آورد که پنجره را قبلا بسته بوده است.

عصبانی تر می شود. خرمگس را تعقیب می کند. خرمگس وارد اتاق خواب می شود. مرد وارد اتاق

می شود و چراغ را روشن می کند. نه خرمگس را می بیند و نه صدایی می شنود. با دقت به اطراف

اتاق نگاه می کند. چشمش روی دیوار به هدیه دختر موبلند می افتد. گردنبندی نقره ای که مدالیون

 آن نقش عجیبی دارد. نقشی شبیه به یک چهره که شباهتی به چهره هیچ انسان و حتی جانوری

 ندارد. به یاد روزی که این هدیه را گرفت می افتد. دختر گردنبند را به او داده بود و گفته بود که هرگز

او را نخواهد دید.مرد جوان فقط به او نگاه کرده بود. از آن روز دختر را ندیده بود. دوباره صدای خرمگس

را شنید. این بار صدا از بیرون اتاق خواب می آمد. مرد جوان ازعصبانیت و تعجب برافروخته و سرخ شده

بود. با عجله به هال می دود. صدای خرمگس از سمت کتابخانه می آمد. به طرف کتابخانه می رود.

خرمگس روی گردنبندی که روی ستون کنار کتابخانه آویخته شده٬ نشسته است.  گردنبندی که دختر

موبلند خواسته بود تا همیشه آنجا کنار کتابخانه باشد. گردنبندی نقره ای که مدالیون آن نقش عجیبی

داشت٬ نقشی دقیقا مشابه نقش مدالیون آویخته به دیوار اتاق خواب. دختر خواسته بود تا دوستانش

این گردنبند را به مرد جوان بدهند. در نامه ای به مرد جوان نوشته بود تا آنرا همیشه روی ستون کنار

کتابخانه نگه دارد. مرد جوان آخرین خواسته دختر را انجام داده بود.  آنروز بهاری را به خاطر می آورد.

دختری مومشکی و عینکی به خانه مرد آمده بود و نامه و گردنبند را به او داده بود. دختر عینکی داستان

را برای مرد تعریف کرده بود. دختر موبلند پس از سقط اجباری جنین و ترک مرد جوان خود را کشته بود

و به عنوان آخرین وصیت خواسته تا مرد جوان گردنبند را همانگونه خواسته بود نگه دارد تا دختر موبلند

او را ببخشد. برایش فرقی نمی کرد. اهمیتی نمی داد٬ اما به آخرین خواسته دختر عمل کرده بود.

مرد جوان همچنانکه این خاطرات را به یاد می آورد به خرمگس خیره شده بود. با خود فکر می کرد

که این حشره بزرگ هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. حشره هیچ شباهتی به خرمگس نداشت.

آهسته و آرام کتاب « نبرد من » را برداشت. قصد داشت با ضربه ای سریع و محکم کار حشره را تمام

کند. به حشره خیره شده بود. کتاب را آرام آرام بالا برد و درست در لحظه ای که می خواست ضربه را

وارد کند ناگهان حشره پرید و روی لب مرد جوان نشست. برای لحظه ای کوتاه مرد جوان سوزش و

لرزشی روی لبش حس کرد. ترسید. هول شد. سرش گیج رفت. کتاب از دستش افتاد. مرد تلوتلو خوران

 به عقب می رفت و حشره همچنان روی لبش بود. سوزش لبهایش بیشتر می شد. به یاد اولین باری

افتاد که دختر موبلند را بوسیده بود. در همین خانه و همینجا کنار کتابخانه بود. مرد جوان پایش روی کتاب

لیز خورد. کتاب از وسط به دو نیم شد و مرد جوان از عقب روی زمین افتاد. چشمانش سیاهی می رفت.

به سختی نفس می کشید. می ترسید. حشره را می دید که بزرگتر و بزرگتر می شد. با خودش فکر

 می کرد که این حشره هر چه که باشد قطعا خرمگس نیست. فکر می کرد  که تصویر این حشره را

قبلا جایی دیده است.  حشره همچنان بزرگتر می شد. مرد جوان می توانست جزئیات اندام و چهره

حشره را به وضوح ببیند. نفس اش به شماره افتاده بود. فکر می کرد که چهره این حشره کاملا شبیه نقش

چهره روی مدالیون ها بود. مرد جوان نفس های آخرش را می کشید.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:45 توسط  امضاء  |


ماهی
 

چوب میزنه ، چوب میزنه و چوب میزنه....

با دستام تو آب موج راه میندازم ، از تو موجا ماهیا رو میبینم. کف حوض رو لجن گرفته ، هوا سرده ...

چوب میزنه و چوب میزنه....

ماهی ها بزرگ شدن ، گربه ها بزرگ تر . کف حوض رو لجن گرفته ، دستم میسوزه ،آب سرده ، هوا سرده...

چوب میزنه ، خودشم سرفه میکنه . سرم دیگه درد میکنه . مگه خانم جان چقدر جون داره؟

بلند میشم ، دستم رو با  گوشه دامنم خشک میکنم ، رو بهار خواب میرم و چوب رو ازش میگیرم و به قالی

 میکوبم.

حالا چوب میزنم. گرد و خاک بلند میشه . باز چوب میزنم و چوب میزنم...

یک آن به خودم میام که دیگه کتفام جون ندارن . بر میگردم باغچه رو میبینم که توش یک دنــیا بنفشه کاشتن ، خانم جان

 میاد تو قاب نگاهم تو چشاش پر خنده اس و یـــک لــیوان چای داغ برای من تو دستش. 

ـ قالیه رنگی به روش اومدا !

ـ بله خانوم جان.

ـ پیر شی ، این سه تا شیشه رو هم که پاک کنی تمومه ها !

ـ ( با خنده ) ای به رو چشم .

هر دو از ته دل میخندیم. چای رو ازش میگیرم لب پله بهار خواب میشینم و به باغچـــــــه و بنفشه هاش ، حوض و

 ماهیاشو دیوار پوسیده حیاط نگاه میکنم . با خودم فکــر میکنـــم پارسال این حیاط اینهمه کهنه و قدیمی نبود کـــــه

یکهو دست خانوم جان گیسم رو باز میکنه و شروع میکنه به بافتن دوباره موهام ، دستاش گرمن .   چایی رو میخورم،

 بلند میشم ،نگاش میکنم و میخندم، دوسش دارم.

دم پنجره یه کپه روزنامه اس. شروع میکنم. خانم جان رختخواب ها رو میتکونه . من شیشـــــــه  رو پاک میکـــــنم و

 خانم جان رختخوابها رو میتکونه و در رختخواب پیچ میپیچه . پاک کردن شیشه ها تموم شدن ، قالی رو میاریم و تـــو

 اتاق پهن میکنیم.

 طرح ماهی .......

یاد حوض میافتم ، لجن گرفته ....... هوا سرده ..... دستم میسوزه .... به دستام نگاه میکنم.

ـ دلم میخواست ناخنام بلند بودن.

خانم جان غش غش میخنده.

ـ ننه ، ماهی از حوض یادت نره !

ـ چشم خانم جان .

هوا سرده .... آب سرده .... دستام میسوزه ....

از آشپزخانه یه آبکش بر میدارم ، میرم لب حوض ...... ماهیا بزر گ شدن ، بزرگتر از تنگ خانم جان.

کیف پولم رو بر میدارم میرم سر کوچه یه ماهی قرمز تپل میخرم ، میا م خونه ، میندازم تو تنگ .

[][][]

امسالم یه ماهی قرمز کوچولو خریدم و تو تنگ انداختم ، قشنگه . رو کابینت گذاشتم ، ناخنام  بلندن و قشنگ .

ـ هه ....

صدای کشدار خرناس گربه از جا می پرونتم ، آرنجـــم به تنگ میخوره . یه صدای وحشتــــناک و  تنگ قدیمی خانم جان...

ماهی بالا .... پائین ......... بالا .... پائین ......... کاسه آبی سفالی پر آب ، با دستام ماهی لزج رو میگیرم ،  تــــو آب

 میندازم.

و صدای توپ  .........

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:27 توسط  اثرانگشت  |


بستر
 

 

سرباز كه پوست سبزه‌اي داشت به اسلحه‌اش تكيه داده بود و سبيلهايش را مي‌جويد. كلافه و بي‌حوصله بود. طي دو ساعت گذشته هر كاري كه به ذهنش خطور مي‌كرد انجام داده بود، اما فايده‌اي نداشت و تا صبح زمان زيادي مانده بود. سرنيزه را از غلافش بيرون آورد و شروع كرد به كشيدن طرحهاي مبهمي روي خاك. پس از چند لحظه سرش را بلند كرد و گفت: « بسه بابا! حوصله‌ام رو سربردي. يه چيزي بگو، يه كاري بكن.» سرباز لاغراندام همانطور كه نشسته بود و اسلحه‌اش روي پاهايش بود، جواب داد: « چي بگم؟»

- چه مي‌دونم! از خودت بگو. از ننه بابات بگو. يه زري بزن ديگه.

سرنيزه را در غلافش گذاشت و بلند شد. « اينجوري كه نمي‌شه آخه. تا صبح دق مي‌كنيم اينجا. همينجوري نشستي زل زدي به آتيش كه چي بشه آخه؟ هان؟»

سرباز لاغر سرش را بلند كرد و گفت: « از آتيش خوشم مياد. نور و گرماش رو دوست دارم.»

- نكنه عاشقي بدبخت؟ بچه توي اين دوره و زمونه عاشقي آخر و عاقبت نداره ها.

- من كه نگفتم عاشقم. فقط از آتيش خوشم مياد.

- حالا هر چي. حواست رو جمع كن كه زياد نري تو نخش. آتيش توهم داره. وهمش مي‌گيردت بدبخت ميشي ها.

پوزخندي زد و نشست. « ببينم، چند ماه خدمتي بچه؟»

- يازده.

- هوم. خوبه. اما كلي كار داري تا به حاجيت برسي. منو كه مي‌بيني دو ساله كه اينجام. يكي دو سال ديگه هم مهمونم اينجا.

- مي‌دونم. از بچه‌ها شنيدم چه كارايي كردي.

- پس حاليته با كي طرفي؟

- هوم!

- يه منم و يه اين پادگان. خط هيچ احدالناسي رو نمي‌خونم. خودمختارم واسه خودم.

نگاه متعجب سرباز لاغر را كه ديد سريع گفت: « الانم كه اومدم نگهباني خودم خواستم.»

سرباز لاغر چيزي نگفت. بلند شد، بند اسلحه‌اش را روي شانه‌اش انداخت و خواست كه برود.

- اوهوي! كجا عمو؟

- ميرم يه كم چوب بيارم.

- برو بابا. تو هم كشتي مارو با اين آتيشت. آخرش يا خودت ديوونه ميشي يا منو ديوونه مي‌كني. برو.

سرباز راه افتاد و رفت و كم‌كم در سياهي شب گم شد.

 

‌‌[]

سرباز سبزه‌رو مقداري چوب در آتش گذاشت و نشست. اسلحه‌اش را بين پاهايش قرار داد و دستانش را روي خشاب گذاشت و به اسلحه تكيه داد. با صداي بلند با خودش حرف مي‌زد: « شانس مارو باش. يه شب بيخواب شديم اومديم نگهباني، گير عجب مشنگي افتاديم. ديوونه خل‌وچل انگار اومده دردري. يكي نيست بگه اينو آوردين خدمت نظام كه چي بشه آخه؟»

آهي كشيد و سرش را رو به آسمان بلند كرد: « خدايا مصب‌ات رو شكر. اينم بخت و اقبال بود نصيب ما كردي. يه بار شد يه چيز درست و حسابي نصيب ما بكني؟ يه بار شد غير از بدبختي و بيچارگي چيزي به ما بدي؟»

ساكت شد. سرش را تكان داد و آرام زير لب گفت: « خدايا شكرت.»

 

[]

تكه چوبي را از جلوي پايش برداشت و با آن آتش را زيرورو كرد. شعله‌هاي آتش جلوي چشمانش مي‌لرزيدند. چشمانش با حركت شعله‌ها به طرف آتش جذب مي‌شد و بيشتر و بيشتر و درون آن كشيده مي‌شد. همانطور كه عميق‌تر در آتش فرو مي‌رفت؛ چهره مادرش را مي‌ديد، مادر مهربان و صبور، مادر كه طاقتش تاق شد، مادر كه صبرش تمام شد، مادر كه سالهاست رفته است. بعد از سالها دوباره مادر را در آتش مي‌ديد. آخرين بار مادر را در ميان آتشي ديده بود كه از رنج و عذاب گر مي‌گرفت و اين آتش از چوب و ذغال. ذغال! ذغال سرخ و برافروخته، ذغال گل انداخته، ذغال باب طبع پدر. پدر! پدر كه هر چه بود ونبود با ذغال و منقل سوخت و برباد رفت، پدر كه زندگي خودش؛ زندگي مادر؛ زندگي همه را با ذغال و منقل سوخت و فنا شد. پدر، پدر كه از ذغال‌اش، منقل‌اش و افيون آتشي شد كه مادر گرفت و برد.

آتش او را گرفته بود و با خود مي‌برد. آتش كه نه، كه توده‌اي ذغال سرخ و گل‌انداخته. ذغال، ذغالي كه خواهر را به يادش مي‌آورد، خواهر كه مهياگر ذغال و منقل پدر بود، خواهر كه بعد از مادر وارث افيون پدر بود. خواهر كه به خانه بخت رفت تا ذغال پدر كه نه، شوهر را مهيا كند. خواهر كه به راه مادر رفت، خواهر كه آتش او را گرفت.

مي‌خواست بلند شود، دير شده بود. وهم آتش او را گرفته بود. انچه كه سالها زير خاكستر شرارت پنهان كرده بود، حالا گر گرفته بود و جسم و روحش را مي‌سوزاند. خواست كه چشمش را از آتش بگيرد، دير شده بود.

 

[]

سرباز روي سنگ نشسته بود و اسلحه بين پاهايش بود و به آن تكيه داده بود. دستانش روي خشاب بود و چانه‌اش روي لوله اسلحه. هنوز به آتش نگاه مي‌كرد. انگشتش آرام آرام به طرف پايين ميلغزيد تا بالاخره ماشه را لمس كرد. به‌آرامي به ماشه فشار وارد مي‌كرد. خلاصي ماشه رو به اتمام بود و با فشار بعدي كار تمام بود. ناگهان توده چوب و ذغال فرو ريخت و آتش متلاشي شد. چشمانش دو دو مي‌زد. ترسيده بود. ناگهان اسلحه را پرت كرد، انگار مار در دستش بوده باشد. بلند شد. ايستاد. به تاريكي خيره شده بود. دستانش مي‌لرزيد.

سرباز لاغر از تاريكي به روشنايي اطراف آتش نزديك مي‌شد. او را كه ديد هراسان پرسيد: «چيه؟ چت شده؟ جن ديدي؟»

به خودش آمد. سعي مي‌كرد به خودش مسلط باشد. گفت: « نه بابا! جن كجا بود. عقرب بود. كم مونده بود نيشم بزنه.»

دولا شد و اسلحه‌اش را برداشت. بلند كه مي‌شد نگاهي به آسمان انداخت و آرام زيرلب گفت: «خدايا شكرت.»

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:18 توسط  امضاء  |


تقویم
 

روی کاناپه که نشستم ناخودآگاه زانو هام تو شکمم جمع شدن و یه طره موی مشکی

روی صورتم ولو. مو ها رو تا جلوی چشمام کشیدم مشکی بودن ، مشکی مشکی.

تو کاناپه جا به جا شدم ، جام باز تر شد . از روی میز روبروی کاناپه یه دونه سیب برداشتم

و یه گاز گنده .....مزه ترشش تا مغز استخونم نفوذ کرد و از شدت لذت چشام رو بستم.

چشام رو که باز کردم بچه چهار دست و پا از جلوم رد شد و به روم خندید ، خندید و رد شد.

دهنم گسه از طعم سیب ، مزه اش رو دوس دارم.

فیلم "جاده" رو دارم میبینم .

"زامپانو"و " جلسومینا "نمایش اجرا میکنن ، زامپانو میخواد بره شکار ، جلسومینا قار قار

میکنه . قار.............قار...............

پلکام سنگینن و دلم گرفته . سیب رو مزه میکنم دوسش دارم ولی نه قد گاز اول.

از طبقه بالا صدا میاد ، از پله ها صدای اسباب کشی ، تلفن زنگ میخوره ولی هیچکس

گوشی رو بر نمیداره .

" زامپانو " یه زن فاحشه رو سوار موتورش میکنه و "جلسومینا " رو جا میذاره. "جلسومینا "

فقط غصه میخوره ، کنار خیابون منتظز " زامپانو "میشینه ، اسب سیاه در جهت مخـــــالف

رد میشه ،صبح شده ، دوچرخه سوار در جهت مخالف رد میشه ، "جلسومینا " تنها کنار

پیاده رو نشسته .

جمع تر میشم . تنم یخ کرده . ترشی سیب آب به دهنم اورده ، حالت تهوع دارم ولی باز

یه گاز دیگه .

فیلم گیر میکنه تو دستگاه ، چشمم به قاب روی تلویزیون میافته .

۵ نفر ..... همه خندان ...... همیشه جای ششمی خالیه.... عکاس ..... ششمی.....نه

هیچوقت ششمی عکاس نبود.

فیلم راه میافته ، می بینم ، سردمه ، پاهام رو جمع تر میکنم و دست راستم و رو چپی

میکشم . دستم از سرما دون دون شده .

سیرک ـ بند بازی توی خیابون ، "جلسومینا " ذوق کرده ، "جلسومینا " جا خورده ، "جلسومینا "

ترسیده ، "جلسومینا " همراه بقیه دست میزند .

از سیب بدم میاد ، چای داغ ..... روی میز هست ، برش میدارم یخ کرده !

"جلسومینا " بد حال شده :

جلسومینا : دیوونه مریضه ، دیوونه حال نداره ...

زامپانو: من تو رو میبرمت خونتون ، پیش مادرت !

یادم میاد ، سرم تیر میکشه ، وحشت برم میداره ، داد میزنم :

ـ مامان......

سریع به سمت آشپزخانه بر میگردم ، یه طره موی سفید روی صورتم ولو میشه .  مو ها رو

 تا جلوی چشمام می کشم سفیدن ، سفید سفید.

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 0:22 توسط  اثرانگشت  |


قانون
 

دستكش هايش را درآورد و در جيب اش گذاشت. همانطور كه خيره به چشمانم

 

نگاه مي كرد، پوزخندي زد .

 

گفت: بايد مي دونستي كه هر عملي يه عكس العملي داره. تنهايي خوش بگذره

 

 نارفيق.

 

برگشت و همانطور كه مي رفت همه جا تاريك و تاريكتر مي شد.

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:39 توسط  امضاء  |


قار
 

صدای شلپ که اومد پشت بندش صدای جیغ بود.

دست و پا زدن ، جیغ ....شلپ و شلوپ ، جیغ .... شلپ ، جیغ .... شلوپ ، جیغ...

و جیغ... جیغ ... جیغ...

همه ریختن دم خونشون ، صدای جیغ پشت سرهم داد میزد : الله رحم ال سین...

الله رحم ال سین ... الله رحم ال سین.............

چطوری در خونشون باز شد خدا عالمه . مادرش چارقد سرش نبود و موهای حناییشو

میکند.

آروم آروم اومد روی آب. طاقباز بود ، پیرهن سورمه ای گلدارش از رو پاش کنار رفته بود

 رونای چاقو سفیدش سفید تر شده بودو صورتش سفید سفید. چشاش به آسمون بود .

غروب بود و حیاط خونشون پر درختای بلند چنار و رو چنارا چند تا کلاغ . هنوز چشـــاش

باز بود ، هیچ پلک نمیزد .

چشای باز خیره به آسمون که یکهو قار. قلب همه کنده شد . پسرای کله تراشیده ۱۲ ساله  

و ۱۵سا له اش جمعیت رو کنار زدن و اومدن داخل حیاط..

 یکهو  ۱۵ ساله کله تراشیده داد زده :

ـ یا قمر بنی هاشم ، یا خود خدا.

۱۲ ساله دور حوض گود میدوید ، به طرف بی بی مو حنایی اش برگشت ، چشاش

 داشت میزد بیرون .

ـ بی بی پس چارقدت ؟ پس چارقدش ؟ بی بی؟ بی بی .... بی بی

دوباره دوید ، دوید و دوید . میدوید و گلدونای گنده کنار حیاط رو لگد میزد. گلدونا افتادن ،

شمعدونیای همیشه لطیف شکستن و اون باز می دوید و لگد میزد . هیچکس ،

 هیچکاری نمیکرد فقط نگاه ، که باز شلپ و این بار کله تراشیده  ۱۵ساله مادرش رو از آب

بیرون کشید. رو پاهاش رو پوشوند و پیراهن چارخونه مردونه خودش رو از تنش در اورد و رو

سر لخت مادرش کشید . بیصدا بلند شد و رفت طرف برادرش نگرش داشت ، تکونش داد

برد کنار مادرش که سرش رو با پیراهن مردونه چارخونه خودش پوشونده بود . راه افتاد ،

تمام تنش دون دون شده بود از سرما . بی بی مو حنایی رو جمع کرد از وسط حیاط .

رد که میشد بی که نگاه کنه دست انداخت چادرم رو کشید و برد . تکون خوردم ولی کاری

نمیتونستم بکنم .

چادرمو رو مادرش که لباس خیس بهش چسبیده بود کشید ، سه نفری حلقه زدن دورش.

سمت چپی گفت : " به چارا اوشاخ لاری . "

اون یکی گفت : " چوخ یاخشی آروادی  یدی."

یکی یکی از حیاط بیرون رفتن ، باید منم میرفتم ولی بی چادر ؟ بین اینا و اونا موندم تنها .

چادرم شد کفنش ، ای بیچاره غریبی .

***

الله رحم ال سین : خدا به ما رحم کنه

به چارا اوشاخ لاری : بیچاره بچه هاش

چوخ یاخشی آروادی یدی : زن خوبی بود

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:28 توسط  اثرانگشت  |


سوهان
 

قبلش ترکه ای بود ، یه ریز میزه ترکه ای با مو های قهوه ای تا روی شونه که یه تاب

کوچولو به رو داشت .سنجاق کجکی قرمز سرش شده بود آرمش ، آرم جمـــــــهوری

ریزه میزه ترکه ای !

پیراهن قرمز بالا تنه کوتاه قرمز کودریش حرف نداشت ، باهاش راحت مینشست . سبزی

 پاک میکرد پا میشد و تو تک جیبش سوهان دسته شکسته اش رو با خودش همه جا میبرد.

گاهی هم گریزی میزد با دوستاش به کافه ، قهوه ... صحبتای دخترونه ... کرکرای دخترونه...

فال و غش رفتن واسه دید زدنای مردونه . ولی اونجا هم سوهان باهاش بود و دسش مشغول.

روزی هم که  اومدن خواستگاری ، وقتی تو آشپزخونه گوش واساده بود و دلش غـش مـیـرفت

واسه دیدن اون نگاه محجوب مردونه دسش بیکار نبود ، سوهان میزد به ناخناش .

بیا و برو ..... لباس بالا تنه کوتاه تبدیل شد به لباس آبرومند تو خونه ای.

بیا و برو ..... سوهان دسته شکسته تبدیل شد به سوهان مری کوآنت.

بیا و برو ..... ناخن ها بلند تر و زیبا تر شدن.

و لباس سپید و نقل و سفره عقد و سپید بختی ....

نگاش میخندید ، دلش میخندید ، لباش میخندید ، نگاه مردونه هم میخندید.

ریز میزه ترکه ای رفت خونه خودش ، گاهی نگاه مردونه که خونه می اومد ریز میزه ترکه ای

با خجالت ازش میخواست از کابینت بالایی بهش ظرف خالی بده یا قوطی رب و یه بارم

که سه پایه گذاشته بود تا بسته عدس رو برداره زنـــگ زده بودن تا نگاه مـــردونه بیـــاد و

 ریز میزه ترکه ای رو ببره بیمارستان تا پاش رو گچ بگیرن و اون شب غذا حاضری خورده بودن .

عق های گاه و بیگاه ، ترشی خواستن و از شیرینی بد اومدن ها شروع شدن . روزا گذشتن

ریز میزه ترکه ای دیگه ترکه ای نبود فقط ریز میزه بود .

وزنش زیاد شد ،دستش رو به زانوش تکیه داد و پا شد . سوهان رو برداشت و شروع کرد ،

ناخن هاش زود به زود میشکستن .

شکم جلو اومد ، دستش رو به میز گرفت و بلند شد . دنبال سوهان گشت ، نبود. سوهان

دسته شکسته را پیدا کرد و شروع....

شکم بزرگ میشد و ریز میزه هنوز ریز میزه بود.

با شکم برجسته ، با کـــفشهای ته صاف با دوستای مجرد رفت کافه ،. هیچی خنـــــده

نداشت ، فال جذابیت نداشت . فقط دستانش مشغول بودن ، جنگ سوهان و ناخن .

شب به نگاه مردونه گفت ، اون خندید . ریزه میزه هنوز سوهان میزد.

روزها می گذشت و شکم بزرگ می شد.

ماه ۴ شکم جلوی نفسش را گرفته  ، سعی میکند طاقباز بخوابد تا هوا .... هرچه دنبال

 سوهان گشت ، نبود....

ماه ۵ شکم جلو چشمها را گرفته . طاقباز خوابین ممنوع.... نگاه مردونه سوهان راپیدا کرده،

سوهان و ناخن...

ماه ۶ پا ها تاب وزن را ندارند ، زن همسایه بچه اش افتاده ... کاشکی...ناخن...سوهان...

ماه ۷ خفگی ، حس خفگی.... کاش میشد با سوهان شکم ....و.... گلو...م... را بتراشم...

هوا....کاش...

ماه ۸ راه گلو ...بس...ته... سو... هان.... کار....نمی...ک...ند....

در ۸ماه و نیمه گی....

[][][]

گورستان بد هوایی داره، سرده ...

قبرهای متوالی.... و بد تر از همه گودالهای آماده برای دفن عزیزترینها...

وقتی میشستنش تو بغل یکی از فامیلا لای یه پتوی شیری یه کوچولوی صورتی یکریز

 گریه میکرد. شاید گرسنه بود؟

وقتی لای کرباس سفید پیچیدنش نه تنها جیغ مادرش ، صدای یه دنیا دوست بی سوهانش

بلند شد.

اومدن بذارنش تو دل خاک که یهو دستش بیرون افتاد ،دستش قشنگ بود ، ناخناش قشنگتر.

نگاه مردونه دسش رو دراز کرد دست ریز میزه رو گرفت ، فشار داد . نمیخواست بذاره

 بــــــره ، ناخن ریز میزه تو دسش شکست.

نگاه مردونه دیگه مرد نبود.

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 4:28 توسط  اثرانگشت  |


پَرسه
 

 

(1)

مرد جوان جلوی باجه بلیط فروشی ایستگاه مترو ایستاده بود و در جیبهایش به‌ دنبال پول خرد می‌گشت. متصدی باجه کاملا عصبی و کلافه به نظر می‌رسید. بالاخره پول را پیدا کرد و با لبخندی پیروزمندانه تحویل متصدی داد. زن نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و با عصبانیت بلیط را برایش پرت کرد. بلیط را برداشت و کیف چرمش را روی شانه‌اش انداخت و به راه افتاد. همچنانکه می‌رفت برگشت و نگاهی شیطنت‌آمیز به زن انداخت. زن توجهی به او نداشت و داشت پول‌هایش را مرتب می‌کرد. سر و وضع ظاهری مرد جوان مرتب و شیک بود، اما گونه‌های گودافتاده و موهای سفید فراوانش با سن و سالش در تناقض بود. از پله‌ها پایین رفت و به سکو رسید. خواست بنشیند و منتظر بماند اما قطار خیلی زود رسید.

 

(2)

از قطار که پیاده می‌شد‌، برگشت و نگاهی به دختر انداخت و موذیانه برایش چشمک زد. دختر موهای بلندی داشت و روسری قرمزش تناسب غریبی با مانتوی شتری رنگش داشت. به نظرش این مرد جوان؛ خوش صحبت و جذاب می‌آمد، اما تردید داشت که خودش را درگیر این غریبه بکند یا نه. مرد به او گفته بود که عطر خنکش با رنگهای گرم لباسش تناسبی ندارد و چند عطر مد روز به او معرفی کرده بود. برای همین فکر می‌کرد که که او احتمالا مردی اغفال‌کننده و زنباره است. لبخندی زد و رویش را برگرداند. هنگام راه افتادن قطار، مرد با دستمالی که تکان می‌داد دختر را بدرقه می‌کرد. دختر خنده‌اش گرفته بود و احساس پشیمانی می‌کرد که با او نرفته است. قطار رفت و مرد جوان نیز به سمت خروجی مترو حرکت کرد.

 

(3)

از دخترک فروشنده عطر ایستگاه مترو، سه نمونه عطر زنانه گرفته بود و داشت فکر میکرد. به دخترک گفت:« به نظر شما کدومش بهتره؟»

- بستگی داره خب؟

- شما فکر کن برای یه خانمی به سن و سال خودتون میخوام.

- این یکی بد نیست.

- خیلی خوبه. از همین بدین لطفا.

پول را داد و عطر را گرفت. زانوهایش را کمی خم کرد و دولا شد و بسته عطر را به طرف دخترک دراز کرد: « تقدیم به عطر فروشی که خودش عطر نمی‌زنه.»

دخترک مات مانده بود و نمی‌دانست چه بگوید. به نظرش شوخی بی‌مزه‌ای بود. مرد او را متقاعد کرد که قصد شوخی و یا آزار او را ندارد و بعد از کمی صحبت، درنهایت دخترک تردیدش برطرف شد و عطر را گرفت و تشکر کرد. مرد جوان کیفش را که برمی‌داشت، مثل مرشدی که مریدش را نصیحت کند گفت: «هیچ‌وقت برای چیزی که لایقش هستی تشکر نکن، دختر.» و بدون خداحافظی رفت.

 

(4)

داشتم چای دم می‌کردم که زنگ زد، چند بار پشت سرهم. از پشت آیفون پرسیدم: «کیه؟»

- مزاحم تلفنیه. خب منم دیگه کره‌خر. در رو واکن کثافت.

در رو باز کردم و منتظر شدم تا برسه بالا. آدم خوبیه، قابل‌اعتماد و خوش‌مشرب. دوستامون خیلی ازش خوششون نمیاد، میگن آدم بی‌بندوباریه. اینم فقط به خاطر اون میگن که اهل مشروبه و با زنها راحت ارتباط برقرار میکنه. همه فکر میکنن آدم زنباره و میگساریه. اما اون فقط اونجوری که دوست داره زندگی میکنه. و من میدونم که در تمام عمرش هیچ زنی توی زندگیش نبوده بجز مادرش. مهمترین علت اینکه بچه‌ها ازش خوششون نمیاد اینه که طاقت شوخی‌ها و طعنه‌هاش رو ندارن، اما من میدونم که پشت اون بدزبونی و طعنه‌ها فقط محبت و علاقه خوابیده.

اومد تو. داد زد: «اوهوی! کدوم گوری هستی کره‌خر؟ برات مربای هلو آوردم. نون و کره که داری عوضی؟» از توی یخچال یه پاکت سیگار درآوردم و براش پرت کردم. سیگاری نبود، اما هروقت مشروب میخورد سیگار میکشید. هروقت هم که میخواست مشروب بیاره قبلش تلفنی خبرم میکرد، مثلا میگفت: « دو جلد رمان اسب سفید میارم بخونیم.» یعنی دو شیشه ویسکی WHITE HORSE . یا مثلا میگفت:« برات مربای هلو میارم. نون و کره بگیر که عصرونه بزنیم.» یعنی از شراب‌های هلوی دست‌ساز خودش میاره و مخلفات و سیگارش رو من باید بگیرم. میگفت مکالمات تلفنی ضبط میشن و اینجوری مثلا رد گم میکرد. گفتم: « چایی میخوری؟»

- بیار که بعدش یه حال مفصلی بکنیم. این یکی بد کوفتیه. 22 درصد درستش کردم اما اندازه 53 درصد افاقه میکنه لامصب.

عادتش بود. برای مشروب‌هایی که خودش می‌ساخت درصد تعیین میکرد، شراب موز 47 درصد، شراب انگور 16.5 درصد، لیگور سیب 45 درصد. هیچ‌وقت هم اعدادش روند نبود. همیشه با هم مشروب میخوردیم. چون هیچکس دیگه‌ای رو نداشتیم که باهاش بشینیم و مشروب بخوریم، نه من و نه اون. اهل بدمستی و این حرفا هم نبود. بعد از مشروب آواز میخوندیم و آهنگ گوش میکردیم، شوخی و خنده و درد‌دل.

چای رو که گذاشتم جلوش. دستم رو گرفت و صاف زل زد توی چشمام. گفت:« چه گهی میخوری این روزا؟ کاروبارت میزون هست؟»

- آره. همه چی ردیفه. باور کن.

- هنوز هم با همون دختره پتیاره رفیقی؟

- آره.

- نمیخوای بگیریش؟

- نمیدونم. شاید هم عروسی کردیم.

- عجب الاغی هستی تو. ولش کن بابا. گلت رو بچین و برو. خر نشی یه وقت.

- چی؟

- شوخی کردم بابا. دختر خوبیه. از دستش ندی.  اوضاع مالیت ردیفه یا بازم تو فلاکت سیر میکنی بدبخت؟

- نه. الان اوضاع خوبه خوبه.

- بشین.

 

(5)

- این یکی رو میریم به سلامتی تو و زن زندگیت.

- سلامتی!

- سلامتی!

- یه سیگار بده بینم، کثافت!

سیگار رو دادم بهش، یکی هم خودم برداشتم. آتش کردیم. دوسه پک که کشید افتاد به سرفه. سیگار رو گذاشت توی زیرسیگاری و دوید به طرف دستشویی. منم دویدم دنبالش. در رو بست و از تو قفل کرد. هول کرده بودم. صدای عق زدنش رو می‌شنیدم. بعد از اینکه حسابی بالا آورد، دستشویی رو شست، آبی به صورتش زد و رو رو باز کرد. نگاهی به من که رنگ به صورتم نبود انداخت و گفت:« چیه؟ چته عوضی؟ آدم کم‌ظرفیت ندیدی؟» نگرانش بودم. گفتم:« تو خوبی بابک؟ مگه دکتر نگفت که نباید مشروب بخوری؟»

- ولش کن اون احمقو. اون پدرسگی که گفته مشروب نخورم یا خودش تا حالا نخورده یا بلد نیست بخوره. اصلا گورپدر تو و همه دکترا.

چشمکی زد و گفت: « به این میگن هاف‌تایم. بریم واسه نیمه دوم. زود باش عوضی.»

رفتیم و نشستیم. سیگارها تا ته سوخته بودن. دو نخ دیگه روشن کردیم. پرسیدم:« حالت چطوره بابک؟ میخوای بریم بیمارستان؟»

گفت:« خفه شو احمق. من حالم توپه توپه.»

من تنها کسی بودم که مشکل‌اش رو می‌دونستم، اونهم اتفاقی. یه روز که رفته بودیم خیابون‌گردی حالش بهم خورد. بردمش دکتر. توی یکی‌دو هفته‌ای که درگیر معاینه و آزمایش بودیم نتونست منو دست به سر کنه. روز آخری که قرار بود نتیجه رو بدن، دکتر گفت که میخواد با من حرف بزنه. عصبی شد و سرم داد زد که:« من مریضم اونوقت میخواد با تو حرف بزنه. غلط کرده با تو. باید به خودم بگه.» رفت توی اتاق و بعد از نیم ساعت که اومد بیرون، زد روی شونه‌ام و گفت:« پسر کلی باکلاس شدم. دیگه منم از این چیزمیزای خارجی دارم.»

- شوخی نکن بابک. دارم پس میوفتم. بگو قضیه چیه؟

- کره خر! چرا حالیت نیست؟ میگم خارجیه احمق. دُکی میگه کمیابه. کلی هم کلاس داره.

- بس کن تو رو خدا. جون مادرت بگو قضیه چیه.

می‌دونستم که کادرش رو از تمام دنیا بیشتر دوست داره. همیشه میگفت:« مادرم تنها زنیه که منو بدون چشم‌داشت دوست داره.  مادرم تنها زن توی دنیاست که بهش اعتماد دارم.» اثر کرد. می‌خندید و هنوز نگاهش برق داشت، گفت:« دُکی میگه لوسمی دارم. کلی کلاس داره پسر.»

- لوسمی؟ مطمئنی؟

- آره بابا! دروغم چیه؟

نفهمیدم چی شد. حالم که سرجاش اومد، دیدم داره با منشی دکتر گپ میزنه و می‌خنده. دیگه مطمئن شدم که سرکارم گذاشته. رفتم پیش دکتر. راست گفته بود. دکتر گفت که بابک لوسمی داره و بیماریش خیلی پیشرفت کرده. میگفت معلوم نیست چقدر وقت داره. شاید یه ماه، شاید هم یه سال.

از اون قضیه شش‌هفت ماهی می‌گذره. بابک خیلی لاغر شده، اما به روی خودش نمیاره. حالش روز به روز بدتر میشه اما بروز نمیده. به‌غیر از من کسی از بیماریش خبر نداره، حتی مادرش. من هم بهش قول دادم که به کسی نگم. اگر هم بگم شاید کسی باور نکنه، بس‌که شوخ و سرحاله. هیچ تغییری توی رفتارش ایجاد نشده. میگه:« چه فرقی داره الاغ؟ دست‌کم اینجوری خارجی‌تر میمیرم.» میگه:« حالیت نیست دیگه کره‌خر. اینجوری لااقل خودم آمار زندگیم دستمه.» وقتی هم که براش نگران میشم و غصه میخورم داد میزنه که:« من دارم میمیرم تو غصه میخوری؟ هروقت گفتن تو داری میمیری اونوقت بشین ماتم بگیر.الاغ! مرض داری عیش آدم رو خراب میکنی؟»

حواسم نیست. دستش رو جلوی صورتم تکون میده و میگه:« اوهوی! قرار نیست بری توی لب. پیک بعدی رو بزن که دیوانه شی.»

 

(6)

آسمان گرگ‌ومیش و هوا مه‌آلود است. در خانه‌ای باز می‌شود و مرد جوانی با پالتوی خاکستری و شال زرشکی و کیف چرمی خارج می‌شود. در را می‌بندد و به بالا و پنجره‌های ساختمان نگاه می‌کند و پس از چند لحظه مکث به‌راه می‌افتد. به سر کوچه که می‌رسد به بالا و پایین خیابان نگاه می‌کند و به طرف سمت راست حرکت می‌کند. پس از چند قدم می‌ایستد، فکر می‌کند و برمی‌گردد و به طرف پایین خیابان و ایستگاه اتوبوس می‌رود.

در ایستگاه اتوبوس چندین زن و مرد کارمند منتظر اتوبوس نشسته‌اند. مرد جوان کنار زن جوانی که مانتو و مقنعه مشکی و عینک قرمز دارد می‌نشیند و می‌پرسد:« اتوبوس کی می‌رسه؟» زن با بی‌حوصلگی می‌گوید که اتوبوس تا یک ربع دیگر خواهد آمد. مرد جوان عینک دسته‌کائوچوی قهوه‌ای رنگش را جابجا می‌کند، لبخندی می‌زند و می‌گوید:« چه عطر خوش‌بویی! دیور؟ درسته؟» زن با تعجب به مرد خیره می‌شود.

 

(7)

فردا صبح‌اش که بیدار شدم، نبود. صبح زود رفته بود. روی در دستشویی یه یادداشت گذاشته بود که: « الاغ عزیز! بیدار که بشی من رفتم. جایی کار دارم باید برم خونه و یه سری وسیله بردارم. آخر هفته یه سری بهت میزنم. بابک.» دروغ می‌گفت. می‌خواست صبح منو نبینه. همه وسایل کارش توی کیفش بود. شب‌هایی که می‌اومد خونه من همین کار رو می‌کرد، که فرداش از خونه بره و به کارهاش برسه. دروغ گفته بود. می‌خواست منو نبینه، در حقیقت من اونو نبینم.

دوسه هفته‌‌ای پیداش نبود. وقتی برگشت گفت که برای ماموریت رفته بود شهرستان. دروغ می‌گفت. چیزی نگفتم. از اون شب آخر هم حرفی نزدم. اون‌‌هم چیزی نگفت. می‌دونستم که می‌خواست اون شب رو فراموش کنیم. می‌‌خواست اون شب و اتفاقاتش رو دفن کنیم، مثل خودش.

دو ماه بعد مرد. خونه مادرش مرد. روزیکه که دفنش کردیم یاد اون شب آخر و حرفی که زد افتادم.

پیک‌اش رو سر کشید، یه سیگار روشن کرد. دودش رو خیلی آروم و باوسواس داد بیرون. سرش رو بلند کرد و توی چشمام نگاه کرد، نگاهش برق همیشگی رو نداشت. بی‌مقدمه گفت: « توقع زیادیه، اما دلم می‌‌خواد زیادتر از حقم نفس بکشم.» دوباره سرش رو انداخت پایین. خواستم چیزی بگم، اما همونطور که سرش پایین بود سیگارش رو گرفت طرفم و با همون لحن همیشگی‌اش گفت:« خفه‌شو سیگارتو بکش کثافت!»

 

لینک ثابت نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط  امضاء  |


کلون
 

محله در دار ، قدیمی و سقفدار !

کوچه های تنگ و ترش با یه جوب باریک وسطشون و یه عالمه خونه که روی هم یله

 داده بودن ! در همه خونه ها چوبی بود ، فیروزه ای ، نخودی ، فیلی و سبز . هـــــــر

در دو تا کلون داشت زنونه و مردونه ، زنا کلون مخصوص خودشون و مردا هم !

وسط حیاط حکما" یه حوض بود حالا گیریم چهار گوش ، دایره ای یا ستاره ای شکل .

جدید تری ها هم وسط حوضشون یک فرشته ایستاده بود .

تو حیاطا باغچه هایی بود که دورشون آجرهای اریب بودن ، بهش مــــیگفــــتــن

" آجرچین طهرونی"!

یه وقت نگی تراس داشتن ها ، " بهار خواب "،همه شون بهار خواب داشتن !

همه خونه ها باردار یه دنیا خاطره خوش و ناگوار بودن .

ننه ام تو همون حیاطا عروس شد ، تو همون حیاطا فارغ شد ، تو همون حیاط آقام یه

پولی بهم زد و باغ شمرون رو خرید. آقام با پول همون حیاط یه باغ و دو باغ کرد .

ننه ام فشار آورد ، فشار آورد و فشار آورد تا آقام یه حیاط دیگه رو هم آب کرد . ننه ام با

پول همون حیاطا به زبونم فلفل زد که دیگه بهش نگم " ننه " و من از اون به بعد گفتم

"  مامان " . مامانم از همون حیاطا ، از مستاجرای همون حیاطا کارگر آورد که دیگه کار

نکنه و مامانم با پول همون حیاطا از ایران رفت و ما رو هم برد.

آقام ـ معذرت میخوام بابام ـکوچه دردار رو آب کرد و بقول خودش عازم فرنگ شد .

آقام یعنی بابام با پول کوچه قدیمی دردار و سقفدار یه زن فیلیپینی گرفت و

مامانم بدون اون پولا آرزو میکنه بهش بگیم "ننه" و بریم دیدنش !

 

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:18 توسط  اثرانگشت  |


گوش
 

بعد از قرنها به دستور «اثر انگشت» داستانی در وبلاگ میذارم٬ اما بعلت اینکه «اثر

انگشت» هنوز در تبریز است این داستان بدون نظر و ویرایش او در اینجا آورده میشود.

من هم خیلی دلم برایش تنگ شده.

با عرض معذرت از اینکه این داستان که اسمش هست٬ «گوش»٬ کمی طولانی شده

خواهش میکنم تحمل کرده و آنرا در «ادامه مطلب» بخوانید. ممنون از لطفتان.


ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 5:58 توسط  امضاء  |


سرفه
 

سرفه، تک سرفه.

ـ امانم رو بریده ، دیگه تابستون و زمستون - بهار و پائیز نداره .فکر کنم تمام خاکهای دنیا

 تو گلوم لونه کردن ، به گمونم به قدری که واسه کارگاه حیدر آقا گل لازمه ، توش گل هست.

[][][]

ساعت ۵ صبح ـ کوچه

یه عده با لباسای یه شکل و یه رنگ دور هم جمع شدن . سرده ، سردی هوا استخونو

 میترکونه !

جونن .... ولی سرفه !

لباساشون  یه شکل و یه رنگه .... ولی سرفه !

یکیشون با لهجه لری آواز میخونه..... سرفه قطعش میکنه !

اون یکی داره از بچه اش میگه .... سرفه حرفشو میبره !

بغل دستیش ایستاده خوابش برده ....با صدای سرفه از خواب میپره !

پیرمرد اینطرفتر مشغول کارشه ... ماشین نگه میداره ، درخونه باز میشه ، یه دختر با عجله

میدوه که سوار ماشین شه ....صدای سرفه پیرمرد... دختر میمونه، دستــــش رو تو جیــبش

 میکنه....

ـ خسته نباشی !

ـ مونده نباشی ، دست درد نکنه بابا!

[][][]

۲۰۰ تومنی رو نگاه میکنه ، به آسمون نگاه میکنه ، سرفه میکنه!

ـ از این لباسا متنفرم از اینم که پسره شرمش بیاد بگه باباش چیکاره اس ، از رنگ...

سرفه...سرفه....سرفه

[][][]

دسته جمعی بهم چسبیدن که گرم شن ، پیرمرد بهشون ملحق میشه .

سرفه ، سرفه ، سرفه...

در خاکستری باز میشه .

ـ آشغالی........

پیرمرد بقیه اش رو نمیشنوه ، کلاه پشمی خاکستریشو بر میداره و تو دستاش مچاله ...

[][][]

از رنگ نارنجی متنفره !

از جارویی که همیشه دستشه ، از بوی عادی شده آشغال، از اینکه آشغالی صداش کنن ،

از شرم پسرش متنفره !

از این کنسرت سرفه متنفره !

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 0:37 توسط  اثرانگشت  |


فریاد
 

[][][]

بقیه پول رو گرفتم. چپوندم توی جیب شلوارم. یه خداحافظی سرسری حواله کردم

و پیاده شدم. هوا خیلی سرده. در رو بستم٬ بسته نشد. بی خیال راه افتادم و رفتم.

تو این سیاه زمستون مردم مثل مور و ملخ ریختن توی خیابون. همه جا شلوغه٬ اما

تنها صدایی که توی گوشم ول میخوره صدای شلپ شلپ کفشهام روی زمین خیسه.

به آسمون نگاه میکنم٬ تا چشم کار میکنه ابرهای سیاه و آبستن. سردم میشه. کیفم

رو روی دوشم میاندازم و دستهام رو میکنم توی جیبهام. هوا سرده اما خیابون شلوغه

و تنها چیزی که از این همه شلوغی چشمهام میبینن دست دختر بچه ای که دست

باباش رو گرفته. دستهاش اونقدر کوچیکن که فقط میتونه دو تا انگشت رو بگیره. میرن

توی یه مغازه. دیگه دست دخترک رو نمیبینم. سرم گیج میره. چشمهام همه جا

میچرخن. به پاهام نگاه میکنم. اینجا آشناتره. هوا سرده. صدای موتور میاد توی گوشم.

[][][]

همهمه داره دیوونه ام میکنه. سرم داره از درد میترکه. مردم بالای سرم جمع شدن و

نگاه میکنن. هر کسی یه چیزی میگه. می خوام داد بزنم٬ صدام در نمیاد. می خوام

بلند شم٬ نمی تونم. یه مرد کچل میاد بالای سرم. بوی دود توی دماغم می پیچه.

[][][]

«آقا تو رو خدا!» سرم رو میچرخونم. دختر بچه با چشمهای روشن و مات٬ با ظرف

اسفند کنار شیشه وایستاده. دست میکنم توی جیب شلوارم. یه پونصد تومنی میاد

توی دستم. میدم بهش. دخترک پول رو گرفت و رفت. «دست خوش جوون! تو این

دوره زمونه دیگه کسی از لوطی گری ها نمیکنه. ایول به مرامت.» چیزی نمیگم.

راننده سوژه اش رو پیدا کرده. شروع میکنه به حرف زدن.

[][][]

«حالت خوبه آقا؟» دستم رو میگیره. بلندم میکنه. به ماشین تکیه میدم. سرم داره

میترکه. دست میذارم روی سرم. داغه. خون. مرد کچل پکی به سیگارش میزنه و

میگه: «نامردا فلنگو بستن. کیف میف ات رو که نزدن؟ امون از این موتوری جماعت.»

سرم گیج میره. سردمه. میگم که باید برم خونه و میخوام که برام یه تاکسی بگیرن.

مرد کچل میگه: «باشه آقا! خونه تون کدوم طرفه؟» بوی دود داره خفه ام میکنه.

[][][]

«چشم بد بترکه!» نگاه میکنم. دختر بچه با چشمهای تیره و کدر٬ با ظرف اسفند

وایستاده کنار شیشه. دست میکنم توی جیب شلوارم. یه پونصد تومنی میاد توی

دستم. میدم بهش. دخترک پول رو گرفت و رفت. «ای آقا! چه کاریه آخه؟ به اینا نباید

پول داد. اینا وضعشون از من و شما خیلی بهتره به مولا.» ساکتم. راننده سوژه اش

رو پیدا کرده. شروع میکنه به حرف زدن.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:13 توسط  امضاء  |


کفش
 

۱۱ فروردین ۱۳۸۳

میدونم باردارم . حس کامل یه مادر تو رگام دویده ولی وقتی اعلام میکنم بهم میخنده .

۲۷ فروردین ۱۳۸۳

تمارض ...... دروغ میگم ، میگم کلیه ام درد میکنه ! اون بی توجه.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۳

باور میکنم ، جدا" درد میکشم . کلیه ام درده !

باور میکنه ، میبرتم دکتر ، عکس رنگی ............

تو رادیو لوژی ازم میپرسن : باردار نیستی ؟

اون میگه نه ! من تو چشای دکتر نگاه میکنم و میگم نمیدونم !

آزمایش ........... حکم قطعی دکتر .

آزمایش میدم، مثبته ، مبارکه ! عکس نمیگیرن از کلیه ام ، کلیه  ام درد نمیکنه !

۱۴ خرداد ۱۳۸۳

بزرگ شده !

مادرم میگه: عجیبه رشدش سریعه .

۲۵ تیر ۱۳۸۳

سونوگرافی .........

- بچه پسره ، مبارکه .......

-درشته ، مبارکه .............

- سالمه ، مبارکه.............

از ته دل غش غش میخندم اونم میخنده !

۱۶ مرداد ۱۳۸۳

تکه تکه لباس میخریم ! بزرگ شده خیلی بزرگ تر .همیشه میخندم و همیشه دستم روی

شکمم دنبال ماهی کوچولو حرکت میکنه !

۲۲ شهریور ۱۳۸۳

دکتر تعجب زده اس ، بچه رشدش طبیعی نیست .

- (ترسیده ) یعنی چی ؟

- خیلی زیاده !

و لبخند گشادی تمام صورتم رو میگیره.

۲۴ شهریور ۱۳۸۳

باهاش حرف میزنم ، جواب میده . تکوناش مثه راه رفتنه . با هم رفتیم خرید ، واسه اش

کفش خریدم .

مادر که میبینه ، میگه نباید واسه اش کفش میخریدی ، شگون نداره !

میفهمه و لگد میزنه !

۱۷ مهر ۱۳۸۳

میخوایم براش تخت و کمد بخریم ، خودش انتخاب میکنه .

-سورمه ایه خوبه ؟

-بنظرم....(یه لگد میزنه که یعنی نه ) نه !

-پس سفیده ؟

مثه ماهی حرکت میکنه یعنی : آره خودشه ، همین .

۱۳ آبان ۱۳۸۳

سنگین شدم .روی کاناپه سه نفره میشینم و براش کتاب میخونم و باقلوا میخورم .

هر کتابی رو دوس نداره !

۱ آذر ۱۳۸۳

پاهام ورم دارن ، شکمم انقدر گنده اس که جلو رو نمیبینم . به تو صیه دکتر پیاده روی میکنم 

ولی به زور . تو یکی از همین پیاده رویهاست که میگه داره بدنیا میاد .

میایستم ، میپرسم : الان ؟

میگه : نه ، نزدیکه  !

باز راه میافتم ، اونم تو شکمم راه میره .

۹ آذر ۱۳۸۳

۳صبح ـ ستون مهره هام داره از هم باز میشه .

میگه : مامان دارم میام .

میگم : زود باش !

میگه : نمیشه .

میگم : پسر ، مادرت داره از درد میمیره !

میگه : مامان مهلت بده چند ساعت بیشتر باشم .

۱بعد از ظهرـ به دنیا میاد . پسر به دنیا میاد .

 - سالمه ......آره ..........مبارکه.

- درشته....... وای آره خیــــــــــــــلی.....مبارکه .

- قشنگه.......مبارکه.

۱۱ بهمن ۱۳۸۳

۲ ماهشه ولی مثه یه پسر ۵ ساله اس . زود بزرگ میشه ، سریع . چرا ، هیچکی

نمیدونه !

۱۷ اسفند ۱۳۸۳

- کوچولو...... کوچولو !

روشو که بر میگردونه صورتش یه پسر ۷ ساله اس !

- خـــــــدایــــــــا.....

۹ اردیبهشت ۱۳۸۴

-چرا؟ میخوام یواش بزرگ شی .

با چشای معصومش میگه : مامان فرصت کمه ، نمیشه !

- ۵ ماهته مامان ، ولی مثه یه پسر ۱۵ ساله ای !

سرشو پائین میندازه .

۲۰ خرداد ۱۳۸۴

کهنه اش رو باز کردم تا تنش تو آفتاب هوایی بخوره که یهو ......................بلوغ.........

- الان ؟

میزنه زیر گریه.

۲۷ تیر  ۱۳۸۴

تو یه ماه بچه ام اندازه ۳ سال بزرگ شده ، نسبت به فیلمها و سریالهای تــــلویزیون

عکس العمل داره ، با چشاش بهم میگه : اینو دوس دارم ، اونو ندارم !

۸ شهریور ۱۳۸۴

موهاش داره میریزه . چشاش سو نداره ، برق زندگی ازش رفته .میگن تمام علائم حیاتی

پسرت مثه یه مرد ۳۵ ساله اس .

میخوام بترکم ، میترکم ...... گریه !

سرشو پائین میندازه.

۴ مهر ۱۳۸۴

چهار دست و پا میره . نمیدونم دوسش دارم یا عاشقشم . مرد به ظاهر ۹ ماه و ۲۵ روزه من

 چهار دست و پا میره . صداش که میکنم بر میگرده و نگام میکنه ولی چشاش سو نداره .

-بمیرم، مادر................مادر............مادر...............

۱۴ مهر ۱۳۸۴

میگه : ماما.

 باور نمیکنم . دوباره میگه! میخندم، میخندم، میخندم ...ولی چرا تمام صورتم اشکه ؟

۱۶ آبان ۱۳۸۴

با صدای بلند براش کتاب میخونم. مثه همیشه آروم گوش میده . آروم خوابش میبره وقتی

میرم روشو بگیرم میبینم پسر۴۰ساله به ظاهر  ۱۱ ماه و ۷ روزه ام مرده !

۲۰ آبان ۱۳۸۴

مادر چرا گفتی کفش خریدن شگون نداره ؟

۲۵ آبان ۱۳۸۴

دکترا نمیدونن چرا پسر به ظاهر ۱۱ ماه و ۷ روزه من تمام علائم یک مرد ۴۰ ساله را داشت !

هیچکس نفهمید که پسرم از اول میفهمید ، پسرم از اول دنیا بود .

پسرم چون میفهمید ، زود پیر شد ، زود مرد !

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 23:56 توسط  اثرانگشت  |


فلس
 

دهنه بازار باریکه ٬ نفسم در نمیاد . از دهنه باریک بازار که رد میشی نور میپاشه تو

صورتت٬ یه دم عمیق و نفسم بر میگرده .

بوی گند ماهی دومین چیزیه که تو بازار ماهی فروشا توجهم رو به خودش جلب میکنه .

نورو بو ..........نفس و تهوع

چوب زدن ....رو چوبا ماهی ریختن ٬ کفال ٬ کپور ٬ سفید...

نورو بو ..........نفس و تهوع .........ماهیای مرده با چشمای ثابت

[][][]

- درشت کفاله

- صید امروزه

- حاج خانوم بیا ماهی سفید ببر ٬ تازه تازه !

ـ  آقاجان من که میدونم این کفالا رو از بندر ترکمن اوردین .

- نه برادر من ٬ اگه از بندر بیاد که کیلو ۱۰۰۰ میره روش !

- عزیز اردک ماهی هم خوراک ماهی کبابه ها !

- نه ٬ همون کپور خوبه !

[][][]

سرگیجه.... سرگیجه.... سرگیجه

[][][]

- ماهیش تازه اس ؟

- صید امروزه خانوم جان ....

- کیلویی چند ؟

- چهار و سیصد

[][][]

صدا داره مث مته مخم سوراخ میکنه!

[][][]

- (با عشوه) آقــــــــــــــــــــــــا کولیم دارین؟

- نه خانوم فصلش نیس که ......

ـ (باعشوه بیشتر) آخه چه جوری بفهمیم ماهی تازه اس ؟

- به چشاش نگاه کنین ٬ اگه شفاف بود تازه اس وگرنه صید امروز نیس !

[][][]

دولا شدم دستمو تو گلا کردم که در دهن هم رو گل بگیرم تا صداشون در نیاد !

دارم از صدا میترکم ٬ تو دلم داد میزنم : ساکت ٬ خفه .....خفه !

دیدم مردم دارن نگام میکنن٬ همون جور دولا که بودم سه تا کفال جدا کردم ٬ دادم

دست پسر ماهی فروش با تی شرت قرمز .

نگام کرد .

- پاکش کن .

چاقو رو کشید رو ماهی ٬ فلساش جدا شدن ـ دوباره و دوباه  ـ تخته پرا ز فلسه !

چاقو رو گذاشت رو شکم ماهی و فرو کرد ٬ چاقو رو کشید ٬ یه دهنه باز شد . اکوی

 صدای مردم اذیتم میکنه .

- کفال .... چند ..... آقـــــــــــــــــــا....سفید .... صید ..... خوراک .... چهار و سیصد ....

  داری ؟.... شفاف .... کن .... امروز.... اردک...

دستمو به میزی که ماهی رو روش پاک میکرد ٬ گرفتم تا زمین نخورم .

ماهیا رو پرت کرد رو زمین .... دارم میافتم ....آب سرد رو ریخت روشون....................

[][][]

- خورد زمین ٬ از اولش بد حال بود . میدیدمش ... تو بازارچه ول میگشت ... گیج میزد...

یهو یه نموره تلو میخورد باز راه میافتاد . کتش سبز بود به چش میومد.... دم دکونم که دولا

 شد ٬ دیدم عرق کرده......آخه تو زمستون عجیبه ! وقتی افتاد هل کردم دستم رو با شلوار و

پیشبندم پاک کردم ٬ برش گردوندم ٬ صورتش رو نگاه کردم .....چشاش کدرکدر بود مات !

                                                                                                              اثر انگشت

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 0:23 توسط    |


زنگار
 

در رو بستم. به پایین نگاه کردم. پله ها رو دیدم که یکی یکی از جلوی پام تا پایین

میرفتن و تا کف میرسیدن. پام لرزید٬ شل شدم. شک کردم. خواستم برگردم٬ اما

چاره ای نبود٬ قول داده بودم. باید میرفتم. پای راستم رو که گذاشتم روی پله اول٬

روز اولی که دیدمش مثل پتک خورد توی سرم. توی پارک بود. روی یه صندلی دنج

گوشه پارک نشسته بود. محو تماشای یه کبوتر راه گم کرده بود و داشت برای

پرنده بخت برگشته ارزن می پاشید. اون روز متعجب بودم که چطور ممکنه یه آدم

توی جیبش ارزن داشته باشه. اما بعدها که باهاش آشنا شدم علت رو فهمیدم.

پیرمرد عاشق پرنده ها بود. زبون اونا رو خوب می فهمید٬ پرنده ها هم بهش اعتماد

داشتن. در اصل پرنده ها تمام دنیای پیرمرد بودن. من هم بودم که داشتم کم کم

پای خودم رو به زندگی پیرمرد باز میکردم. هر چه زمان میگذشت رابطه مون بهتر 

میشد٬ تا اینکه یه روز ازم دعوت کرد که به خونه اش برم. از اون روز به بعد بود که

رابطه مون عمق بیشتری پیدا کرد. دیگه میشد گفت که من تنها دوست پیرمرد بودم.

نمی دونم چند وقت از دوستی مون میگذشت که پیرمرد مریض شد. به زور و با اصرار

بردمش بیمارستان. دکترها گفتن که مسئله خاصی نیست٬ خودش هم میگفت که

حالش خوبه..... همه چیز خوب به نظر میرسید تا امروز. وارد که شدم طبق معمول

کنار پنجره نشسته بود و قفس های پرنده هاش کنارش بودن. بی مقدمه گفت که

میخواد مطلب مهمی رو بهم بگه. چای ریختم و نشستم. گفت که دکترها ناامید

شدن و راهی نیست. نمی فهمیدم چی میگه. گفت سرطان داره و بیماریش کاملا

پیشرفت کرده و غیر قابل علاجه. یخ کردم. گفت که حداکثر دو ماه وقت داره.

بی اختیار اشکم سرازیر شد. ازم قول گرفت که برم و دیگه برنگردم و حتی

سراغش رو هم نگیرم.......

پله آخر رو اومدم پایین. جلوی در بودم. در رو باز کردم و زدم بیرون. به بالا نگاه کردم.

پنچره رو دیدم که پرنده های پیرمرد یکی یکی ازش میپریدن بیرون و پرواز میکردن و

میرفتن بالا. در رو بستم.

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 2:37 توسط  امضاء  |


هنوز هم در باغ ...
 

مقدمه

هوا گرفته ٬ ماهرخ درد میکشد ٬ بابک بی تاب است .

ماهرخ ٬ درد ...ماهرخ ٬ فریاد...ماهرخ ٬ ماهرخ و ماهرخ میزاید دختری به رنگ بلور و بابک

یکپارچه لبخند !

کودکی

در باغی زندگی میکند همراه مادر تک زا و پدر عشق بازش !

پدر نرد عشق میبازد با قناریها و مادر تک زا هرچه دکـــــتر از فرنگ برگشته ٬ قابـــــــله و

دعانویس سراغ دارد و ندارد را رج میزند .

بلور هیچ همدمی ندارد جز استخری که در وسط باغ است و بلــور حــــتی شـــــــبها هم

 چشم بسته میدود تا به استخر میرسد و نور ... نور... نور ...

ماه در استخر زندگی میکند و بلور هرچه گفته و نگفته دارد به او میگوید و مــــــاه از درون

استخر برایش قصه ها میگوید .

بلور عشق خود به ماه را را ز میداند و این راز را کنار استخر چال میکند تا مبادا کسی

بفهمد.

جوانی

هنوز در باغ زندگی میکند .

مادر تک زا دق کرد و مرد و پدر مشغول عشقبازیست ٬ امان !

بلور ماهرانه گلدوزی میکند ٬ اما تنها یک طرح ٬ ماه را !

خواستگارها یکی یکی میپرند ٬ شایعه دیوانه شدن بلور همه گیر شده .

ـ بلور دیوانه شده .....

ـ بلور به ماه دیوانه شده .....

پیری

هنوز هم در باغ زندگی میکند .

در سن ۷۵ سالگی بلور خانوم ماه رجعت کرد . دل بلور خانوم برای ماه تنـــــگ شــده ٬

حاضر است هرچه از عمرش باقی مانده را بدهد تا تنها یکبار دیگر ماه را ببیند .

جای ماه نه تنها در استخر خالیست که در آسمان هم !

بلور خانوم دو لا شده شاید از غم شاید هم گذران زمان . از باغ که خارج میشود بچه هــا

 به او میخندند ٬ میگویند : پیرزن قوزی !

دخترک ته کوچه از او میترسد و فرار میکند .

مدتهاست که بلور خانوم نتوانسته دمرو ـ به روی شکم ـ بخوابد قوزش اجازه نداده !

امشب سنگینی قوزش آزارش داد  ٬ جلوی آینه تمام قد اتاق ماهرخ خدا بیامرز ایستاد

و دید "ماه بر پشتش لانه کرده ..."

متاءخره

ماهرخ تک زا پر ٬ خواستگار پر ٬ بابک عشقباز پر ٬ بلور پر ...

در آنی ماه دیلینگی صدا کرد و از بلور جدا شد و قصه از نو !

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 0:17 توسط  اثرانگشت  |


تکرار
 

 فقط یه نفر دیگه لازم بود که راه بیفتیم٬ که خیلی زود رسید. مردی چاق که ریشهای

 جوگندمی و نامرتبی داشت. نشست کنارم و در رو محکم به هم کوبید ٬ تا من به

 خودم بیام با حرکتی سریع جایی وسیع برای خودش باز کرد و آرنجش را در پهلویم

 فشار داد. راننده هم نشست و حرکت کردیم. با وجودیکه هوا سرد بود٬ بوی عرق

 مردی که جلوی تاکسی نشسته بود و صورتی تراشیده داشت٬ فضای تاکسی را

مسموم کرده بود. دخترکی هم سمت چپ من نشسته بود٬ فارغ از همه چیز سرش

را چسبانده بود به شیشه و داشت با موبایلش حرف میزد.

تو فکر بدبختی ها خودم بودم که چه خاکی باید توی ســــرم بریزم که موبایلم زنگ

زد. فرهاد بود. از دوستان خوب دوران دانشگاه٬ پسری  فعال و باهوش !

شنیده بودم کار و بارش خیلی خوب شده و خوشحال بودم که حداقل اون به جایی

رسیده. بعد از سلام و احوالپرسی گلایه کرد که چرا سراغی ازش نمی گیرم .

 دعوتم کرد که شب برم خونه اش. کاری نداشتم و خونه اش سرراهم بود.

قبول کردم.

وقتی رسیدم دیدم چقدر از دیدنم خوشحال شده. در واقع من هم از اینکه بعد از

مدتها می دیدمش خوشحال بودم. گفت  همسرش رفته خونه دوستش و به همین

علت فرصتی پیدا کرده که منو ببینه و گپی بزنیم.

با هم از دوستان قدیم گفتیم و خودمون و اینکه چه می کنیم و اوضاع و احوالمون خوب

هست یا نه. از کار گفتیم و زندگی و اینکه چقدر سخت شده.

بعد از شام بحثمون تبدیل شد به همون چیزی که همیشه وقتی دو یا چند مرد حرف

کم میارن٬ در موردش حرف میزنن٬ اقتصاد٬ سیاست و.... از افزایش تورم گفتیم و

اوضاع نابسامان اقتصادی. از سیاست گفتیم و احتمال تحریم قریب الوقوع و تاثیراتی

که روی اقتصاد مملکت خواهد داشت. از رشد بیکاری گفتیم و رکود اقتصادی.

مطالب روزنامه ها٬ شایعات٬ اخبار و رادیو های خارجی و ....

داشتیم در مورد رشد بیکاری بحث می کردیم که بلند شد و زد روی شانه ام و گفت که

میره یه چایی دیگه بیاره٬ و همانطور که به طرف آشپزخانه می رفت صدایش بلندتر

می شد . می گفت هیچ امیدی به آینده نیست. وقتی برگشت٬ آروم نشست و دیدم

که نگاهش غم داره. پس از چند ثانیه سکوت گفت: " امروز اخراج شدم. اخراج که نه.

شرکتمون ورشکست شد٬ منم بیکار شدم. وقتی هم اومدم خونه با زنم دعوام شد و

گذاشت رفت." بغضش ترکید.....

توی راه خونه یاد حرفهامون و درد دلهای فرهاد افتادم وبلایی که سرش اومده بود. دلم

گرفت. دوباره یاد بدبختی های خودم افتادم. تو این فکر بودم که فردا زنگ بزنم به آرش

و ببینمش. شاید دعوتش کنم خونه.

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 1:44 توسط  امضاء  |


۳x۵
 

ساعت سه بامداد

از سقف سوراخ شده اگر نگاه کنی ٬ یک اتاق ۳x۵ ٬ قالی خرسک کهنه لاکی ٬ دو تاقچه و

یک رختخواب کهنه دو نفره می بینی که در آن زن به پهلوی راست خوابیده ٬ لحاف را تا روی

گوشهایش بالا کشیده و نفسهایش را میتوان شمرد .

مرد طاقباز رو به سقف ٬ لحاف تا زیر شکمش پائین آمده ٬ دست راستش مشـت اســت و

نفسها بی نشان از خواب .

[][][]

مرد غلتی میزند به پهلو ٬ سمت زن . دست مشت شده اش ـ راست ـ باز میشود ٬ پهلوی

زن را گرفته به سمت خود بر میگرداند ٬ بی هیچ حرفی !

زن با ناله ای بیدار میشود و مرد شروع میکند ٬ بی مقدمه ....

زن هنوز بین خواب و بیداریست فقط دامن کهنه کودریش بالا رفته !

مرد غر میزند ٬ زن ادامه خوابش را میبیند ...

ـ چقدر پیاز میخوری تو .

سکوت .... زن درون خود : مگه خودت نخوردی ؟...... نفسش را فرو میدهد ...

حرکت...حرکت ... خواب قطار میبیند و سفر به مشهد ... حرکت ... حرکت ... حرکت ....

قطار حرکتش سریع شده ....

ـ موهاتم که ریختن ٬ اه ...

موهای کم پشت زن که حالا بدل به حرف هر شبه شده اند !

سکوت.... زن در ذهنش برای فردا عدس بار میگذارد تا دختر دوازده ساله اش به امروز مادر

دچار نشود .

تکان .....تکان.....تکان.....و  انگشت پای مرد در سوراخ ملحفه کــــهنه تشــــک گیر میکـند٬

عصبانیت و تکانها شدید تر میشوند ٬ غیظ.

لرزشی و تمام !

[][][]

غلت ...

مرد به پهلو خوابیده ٬ زن طاقباز !

مرد لحاف را تا روی گوشش بالا کشیده ٬ زن با دامنی بالا رفته و یک دست مشت ...

[][][]

ساعت دوازده ظهر

از سقف سوراخ شده اگر نگاه کنی ٬ یک اتاق ۳x۵ ٬ قالی خرسک کهنه لاکی ٬ دو تاقچه و

پتویی در گوشه اتاق میبینی با دو پشتی . سمت دیگر تلویزیون قدیمی پارس .

سر یکی از طاقچه ها ۳-۲ ظرف چینی غبار گرفته است و سر دیگری هیچ !

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:56 توسط  اثرانگشت  |


فقر
 

کوچه های پهن تبدیل شدن به کوچه های باریک آشتی کنون . درهای پارکینگی گل و گشاد

تبدیل به درهای چوبی باریکی که وقتی باز میشن باید یه پله بری پائین .

و امان از وقتی که در باز میشه !

[][][]

بیرون درو آب پاشیدن ٬ جوب وسط کوچه پر از آبیه که حموم همسایه بیرون داده ....

کفای روی آب.... چربی بدن روی آب .... و امان از وقتی که واجبی مصرف کرده باشن !

[][][]

در چوبی باریک رو هل میدم میرم تو .

بوی گندش تو صورتم میخوره !

حیاط رو آب پاشی کردن ولی بوی گندش همه جا رو برداشته !

حوض کوچیک و آبی وسط حیاط خالیه ٬ لجنی کفش رو نپوشونده تمیزه ٬ اما بوی گندش

روده هات رو وادار به حرکت به سمت دهنت میکنه !

گلدونهای سفالی خیسن ٬ شمعدونیا آخرین زورشون رو برای زنده بودن میزنن ٬ باد میاد

و یه برگ دیگه هم میافته !

گوشه تراس برادر کوچیکم با روپوش سورمه ای و کیف قهوه ای نشسته ٬ اه ......بــــازم

چشماش خیسه .

روی بند جلوی آشپزخونه یه دنیا رخت خیس آویزونه !

خوب پائیز هم اومد ٬ خونه تکونیه پائیزیه ولی چرا همه جای خونه بو میده ؟

صدای مادرم از تو آشپزخونه میاد :

- ندارم ..... والله ندارم ..... به کی بگم ؟ نـــــــــــــــــدارم !

بوی زغم سردخانه های گوشت تا ته دماغم میره و مغزم رو میسوزونه .

- چته ؟

- دفتر میخوام ..... گریه ٬ گریه ٬ گریه....

- خوب ؟

-گریه ...... هق هق .... گریه .....

- بگو...

-  ... خانوممون گفته ..... واسه ریاضی باید.... باید..........باید یه دفتر ۲۰۰ برگ ببریم ...

صدای مادرم بوی گند رو بیشتر میکنه !

- ندارم ٬ بابا ندارم !

دستمو تو جیبم میکنم ٬ ۳۰۰ تومن و دیگه هیچی .

عوق میزنم ٬ بوی گندش خفه ام کرده !

درو وا میکنم ٬ عوق میزنم ....

بیرون میرم ٬ عوق میزنم .....

درو میبندم ٬ عوق میرنم .....

بو کمتر نمیشه ٬ عوق میزنم ٬ عوق میزنم .....

این بو باهامه ٬ باهاش بزرگ شدم ٬ حالا میشناسمش !

انگشتمو تو حلقم میکنم بلکه بالا بیاد ٬ روده هام بالا میان ولی اون نه !

جاش ته ته دلمه !

همیشه باهام بوده ٬ همیشه میمونه !

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 2:33 توسط  اثرانگشت  |


فال
 

- آقا تو رو خدا! خانم شما یه دونه بخر.

- برو بچه! برو دیگه!

- حالا یه دونه ازش بخر.  مگه چی میشه آخه؟

- خیلی خب! باشه.  دونه ای چنده پسر؟

- دونه ای صد تومن آقا.

فال رو از پسرک گرفت و با شوق بازش کرد. دست کردم توی جیبم. چشمم افتاد به

دستهای سرمازده پسرک. یه هزار تومنی دادم بهش.

- بقیش مال خودت. برو!

پسرک خندید.

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:49 توسط  امضاء  |


اشتباه
 

از میله اتوبوس آویزون بودم .

فشار جمعیت ٬ هل دادنای گاه وبیگاه ٬ صدای آدما که هر کدوم بلندتر از قبـــلی

 حرف میزد و بوی گند عرق بدن که دماغم میسوزوند دیگه کلافه ام کرده بود .

[][][]

- میخوام واسه شام قیمه بار بذارم .

- واااااااا ٬ چرا قیمه مگه نمیگی مهمون داری ؟ خوب یه چیز بهتر بذار !

[][][]

خوب خانوم محترم یه کم آرومتر حرف بزن .

خدایا تو این گرما دارم بوی جوشیدن لپه رو حس میکنم .

وای ....... حالم بده !

[][][]

- گریه ... گریه ... گریه

- مادر جون آروم شو !

- ونگ ... ونگ ... ونگ

-لا لا لا لا !

[][][]

خانوم خودت تو این گرما و بو خوابت میبره که این طفلک رو مثه مشک تکون میدی ؟

مگه میخوای کره بگیری ؟

وای نه ٬ هوا گرمه تو این هوا حتما" کره آب میشه . بوی کره محلی حالمو بهم میزنه !

[][][]

- دیدی با یکی دیگه پرید .

- خاک بر سر لیاقتش همون بود .

- لیاقتش هرچی بود ٬ تو رو بدبخت کرد . 

- وا ....مگه دکتر قحطیه ؟

- حالا زن پسر عموت میشی ؟

[][][]

وای ٬ این آدما کجان ؟ داره چی میگه ؟

[][][]

حرکت سر وچشم از راست به چپ !

یه دختر اون گوشه داره کتاب میخونه ٬ رمز داوینچی  !

[][][]

تو این گرما ؟ صدا؟ بو؟ نمیدونم .....

یه چیزی به دستم که رو میله بود سابیده شد .

دست یه پسر ۱۶-۱۵ ساله اس ٬ دیگه جدی دارم بالا میارم !

صدای ترمز ......

همه ریختن روم ٬ یه پیکان پیچیده جلوی اتوبوس !

لپه ها ولو شدن .

بچه بالا آورد .

کیف لوازم آرایش ...... ماتیک ساویز زیر پامه .

جلد رمز داوینچی جر خورد .

وای مانتوم بوی عرق این زنیکه رو گرفت .

پسره دستش رو رونمه .

موهام باز شدن .

- آقا ایستگاه نگه دار .

نگه میداره ٬ با زور و هل و لگد کردن پای چند نفر پیاده میشم .

هوای آزاد............... گرما

آفتاب مستقیم ............... گرما

صورتم گره میخوره !

اینجا کجاس ؟ ................ اشتباه

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:21 توسط  اثرانگشت  |


پیرهن
 

۵ سال اول زندگیم بدون اون گذشت . یه روز با بابا و مامان آوردیمش خونه .

قشنگ بود دوسش داشتم .

[][][]

۷ سال بعد ....

من ۱۲سالم بود و اون ۷ ساله ٬ یاد گرفتم خیاطی کنم و براش اولین پیرهن رو دوختم !

[][][]

۳سال بعد....

۱۵ سالگی ........میگن بزرگ شدی !

اومدن خواستگاریم !

بابا قبول کرد ٬ من ٬ مامان و اون گریه !

[][][]

۶ماه بعد....

میزنتم ٬ اون رو هم !

از روی تخت پرتش میکنه !

میگه من دیوونه ام و چشم اونو در میاره !!!

[][][]

۱سال و ۶ماه بعد....

۱۷سالگی اوج شادابی ......

تمام تنم کبوده .....و یه مهر طلاق تو شناسنامه ام .

باهام بود ٬ شونه اش رو فشار دادم !

[][][]

همان سال....

بابا میگه پول واسه نون خور اضافه نداره . و ما میریم ـ من و اون !

[][][]

۱سال بعد....

موهامو کوتاه کردم ٬ موهای اونم !

موهامو بور کردم ٬ موهای اونو نه !

[][][]

۳سال بعد....

۲۱ سالمه !

لحن حرف زدنم عوض شده ٬ سبک زندگیم هم !

آدمهای جورواجور ٬ بوهای مختلف !

هر وقت مهمون دارم میذارمش تو کمد ٬ ولی هنوز دوسش دارم .

بازم براش پیرهن میدوزم !

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:24 توسط  اثرانگشت  |


تن آدم
 

نشست.

با پشت دست عرق پیشانیش را پاک کرد. قند را از کنار نعلبکی برداشت. محکم به آن فوت کرد.

گوشه قند را در چای فرو برد. قند را در دهانش گذاشت٬ و شروع کرد به نوشیدن چای داغ.

- " خدا قوت پدر جان! خسته نباشید."

- " نیستم پسرم. خستگی وقتی به تن آدم می مونه که مال جوونا و بچه ها باشه......

خدا پدرت رو بیامرزه!"

لینک ثابت نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 5:18 توسط  امضاء  |


ضربه
آرام و بیصدا تو رختخواب خزید .

[][][]

- دیگه هیچوقت تو این خونه داد و فریاد راه نمیافته .....دیگه هیچوقت تو دعوا

 چیزی بهم پرت نمیشه ..... دیگه کسی قهر نمیکنه بره رو اون کاناپه لعنـــتی

بخوابه !!!

[][][]

دستش رو دراز کرد ٬ جای اون روی تخت خالی بود !

دستش رو گذاشت روی بالشت حتی جای سرش هم نبود !

برگشت که رو به اون بخوابه ٬ اما اون نبود !

[][][]

-دیگه هیچوقت اینجا نمیخوابه !

[][][]

دلش فشرده شد .

بغض ........... گریه .............. ضربه روی پا......

[][][]

-دیگه هیچوقت اینجا ......... تو این خونه ...... نمیاد ........دیگه هیچوقـــت

 نمیبینمش........ کیسه رو خودم بردم خارج شهر ............

[][][]

گریه ......گریه .........گریه .......آژیر گردان پلیس ...... زنگ در ........ ضربه !

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 1:12 توسط  اثرانگشت  |


درک حقیقت
 

- "پدرم دیروز مرد.دیوار چاه ریخت روی سرش."

- "خدا رحمتش کنه! ....می خوای چی کار کنی؟"

- " نمی دونم..... شاید نیام مدرسه."

- " خدا حافظ."

لینک ثابت نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط  امضاء  |


زیبا بود
 

تکان شدید . خواست لبه پنجره را بگیرد ٬ که دیگر هیچ .

[][][]

درشت شد ٬ درشت تر و درشت تر ٬ به اندازه یک سکه بیست و پنج تومانی .

همه چیز را میدید ٬ نزدیک شدن کابل برق ٬ دانه های ریز آسفالت .

کابل نزدیک شد ٬ نزدیکتر لحظه ای تماس  و دوباره .................

همه چیز داشت ٬ در بیست و پنج تومانی فرو میرفت .

[][][]

چند شب گذشته را نمیدانست ٬ ولی چرا هیچ وقت صبح نمیاید ؟

دلش هوای صبح را کرده بود .

با همان بیست و پنج تومانی تا حالا توانسته بود یک آدامس توپی بخرد ٬ اما .....

[][][]

هنوز صبح نشده .    چرا ؟  

ذهن کودکانه اش را میجوید .

[][][]

مادر همیشه کنارش  بود  .

سردش که میشد دستهای او را میگرفت .

حضور مادر را از صدا و دستهای گرمش میفهمید .

مادرش بود .

[][][]

پانزده سال گذشته و همچنان شب است !

آخرین تصویرهای ذهنش کابل و دانه های آسفالت است و بهترین آنها مادر !

[][][]

چهار سالگی و سقوط از بام ٬

چهار سالگی و تیرگی هر روزه ٬

چهار سالگی و تصویر جوانی و زیبایی مادر ٬

چهار سالگی و ندیدن موهای سپید مادر ٬

چهار سالگی و ندیدن چروک صورت مادر و

نوزده سالگی دفن زیباترین خاطره !

[][][]

تنها تصویر زیبای ذهنش مادر بود .

مادرش زیبا بود !

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 5:8 توسط  اثرانگشت  |


صفحه شکسته

 

درازکشید. خسته بود. چشمانش پر از خواب بود. توان هیچ حرکتی

 

نداشت. چند دقیقه ای همانطور بی حرکت مانده بود و حتی دلش

 

نمی خواست عینکش را بردارد. عینکش را که آنقدر نسبت به آن حساس

 

بود. حتی اگر کوچکترین لکه ای روی شیشه آن می افتاد، فورا شیشه

 

آنرا می شست، با دقت فراوان، و بعد آنرا با دقت یک جواهرساز

 

خشک و بررسی می کرد. هر روز دسته های آنرا بررسی می کرد.

 

شل نشده باشند، سفت تر نشده باشند. عینکش برای او حکم یک وسیله

 

را نداشت، بخشی از وجودش بود، حتی بیشتر، گویی مهم ترین عضو

 

بدنش باشد. هرگز با عینک نمی خوابید. اما الان آنقدر خسته بود که

 

هیچ اهمیتی نمی داد. فقط می خواست بخوابد، عمیق و طولانی. برای

 

اولین بار نمی خواست برای خوابیدن عینکش را بردارد. می ترسید.

 

باید بلند می شد و عینک را روی میز سر جای خودش می گذاشت.

 

می ترسید. دوست نداشت حتی قطره ای خواب از چشمانش به بیرون

 

تراوش کند. همه خوابش را می خواست، تا تمام خستگی اش را

 

یکجا ببلعد.

 

....از میان سیاهی دختر بچه ای پدیدار شد. هر چه دختر بچه جلوتر

 

می آمد، فضا روشن تر می شد. دختر بچه که به جلوی پای او رسید،

 

گویی رودرروی خورشید ایستاده باشد، گرم و نورانی. خوشی و لذت

 

سراسر وجودش را فراگرفته بود. دست دراز کرد تا دست دختر بچه

 

را بگیرد. دختر بچه دستش را گرفت. کم کم دختر بچه به یک دختر

 

بالغ تبدیل می شد. کم کم می توانست چهره دختر را ببیند. به تدریج

 

حس آشنایی در او بیدار می شد. ضربان قلبش تندتروتندتر میشد،

 

که ناگهان فضا در سیاهی فرو رفت...

 

با صدای زنگ تلفن از خواب پرید. چشمانش می سوخت، گویی شن

 

در آنها پاشیده باشند. نیم خیز شد. به شماره روی تلفن نگاه کرد، آشنا

 

نبود. پس از چند لحظه مکث و تردید، سریع بلند شد و گوشی را

 

برداشت.

 

" بله .... سلام ....خودمم بفرمایید ....شما؟ ....معذرت میخوام،

 

نمی شناسم....به... تویی پسر؟....کجایی تو؟...... چه حال؟

 

چه خبر؟ چی کارا می کنی؟..... مرسی، ممنون!..... کجا؟....

 

اینجا؟....آهان!.... اشکال که؟..... نه! چه اشکالی!.....بیا....

 

منتظرم. خداحافظ."

 

زنگ در. آیفون. در باز. سلام. تعارف. چای .میوه. شیرینی.

 

گپ. دردل. خبر.....دوست.ازدواج.تبریک.....شام.چای.

 

خداحافظی.

 

همه چیز را جمع و جور و مرتب کرد. به ساعت نگاه کرد،

 

دو و نیم. عینکش را برداشت. گذاشت روی میز سر جای خودش.

 

تخت را مرتب کرد که بخوابد. چشمانش می سوخت، انگار اسید

 

در آنها ریخته باشند. دراز کشید..... خوابش نمی برد. به سقف

 

خیره مانده بود.

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:18 توسط  امضاء  |


مگس

شروع به حرف زدن کرد .

می شنیدم یا نه ٬ نمیدونم ولی نگاه میکردم ٬ یعنی دارم گوش میکنم ولی حالا حتی یک کلمه

از حرفاش یادم نیست .

داشت حرف میزد . شاید  میگفت دوستم داره ٬ شاید ازم خسته شده بود ٬ شایــد میخواسـت

بره سراغ زن و بچه اش ٬ شاید میخواست ازدواج کنه ٬ شاید .... اه ٬ اصلا" ازدواج کــرده بـــود ؟

نمیدونم ٬ یادم نمیاد ولی شاید یه روز راجع به اینم گفته ولی من نشنیدم .

قلت زدم ٬ به پشت خوابیدم . صدای مبهم خیابان ٬ حرفهای آرام ٬  همه و همه  مثـــــل وز وز اون

 مگسی بود که روی شیشه حرکت میکرد و تو گوشم یه کنسرت بزرگ راه انداخته بود .

راستی اگر شیشه را باز کنم حتما"  بیرون میره ٬ چه تقلایی میکنه برای رفتن !

چشمم به سقف افتاد  ٬ خانه احتیاج به رنگ داشت ٬ باید به طبقه بالایی بگم کف حمومش رو

تعمیر کنه ٬ هیچ حوصله بنایی ندارم !

وااااااااای این صدای لعنتی مخم رو ترکوند ٬ دیگه چرا دارن خیابون  رو میکنن ؟

آب ..... داریم !

برقم .....که داریم !

گاز هم  داریم ٬ راستی داریم یا نه ؟

نــــــــــــه ٬ یادم باشه کپسولها رو بدم پر کنن !

[][][]

تخت تکون خورد ٬ نشست ٬ دستی به سرم کشید ٬ دولا شد صورتم رو بوسید !

لبخند زدم .

لباساشو پوشید ٬ یه چیزایی گفت ! ملحفه رو دورم پیچیدم ٬ نشستم !

مگسه هنوز داشت تقلا میکرد . صدا بیشتر شده بود . لبه تخت نشست ٬ خودشو جلو کشید ٬

گفت مجبوره یا یه چیزی شبیه این !!! یک پاکت روی تخت گذاشت و رفت  .

نگاه کردم ٬ صدا  کمتر شده بود .

پاکتو روی تخت خالی کردم کارت پستال ٬ کراوات ٬ یک عکس دو نفره رو کاناپه و کتاب !

صدا زیاد شد ٬ اوج گرفت ٬ باید بهش بگم .

: هی ...........

مگسه تقلا میکرد ٬  پنجره رو باز کردم  ٬ رفت !

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:57 توسط  اثرانگشت  |


نسکافه
جلوی میز توالت دستم رو کردم لای مو هام  ٬ الان میاد خونه دیگه دلم داره میترکه ٬ چرا نمیرسه آخه !!

به میز نگاه کردم رژ گوشتی رو براشتم٬ با دقت به لبام مالیدم و لبها رو جند بار بهم . ای بابا بازم که کج و

کوله است ٬ اگه مریم اینجا بود کلی غر میزد٬ آخ اما حالا که نیست.

یه لیوان نسکافه درست کردم  ٬ ا ز سرما دستام بی حس شدن  ٬ دستام رو دور لیوان حلقه کردم ٬ این

برق لعنتی کی میاد ؟

پرده رو کنار زدم ٬ چنارا لختن ـ لخت لخت ـ چند تا کلاغ اونور تر از رو درخت پریدن٬ یه ماشین رد شد ٬

بازم نیومد.

 امروز دیر کرده ٬ دارم میترکم. بیا بیا بیا ٬ کلاغی که پریده بود ٬ نشست . 

: کلاغه با تو نبودم ٬که با خودش بودم ٬  خودخودش !

 ببین ٬ نشد که بیا دیگه!

 پلک میزنم ٬با هر پلک میگم : اومد.... نیومد.... اومد.... نیومد.... اومد.... نیود..... بازم نمیاد !

بو میکشم ٬ غذا نسوزه !  میرم تو آشپزخونه ٬ در قابلمه رو بر میدارم ٬ بخار لوبیا پلو با عطر دارچین ٬    

اوووم دوست داره ! 

آخ بخــار کتری دستم رو ســوزوند ٬ لیوان نســکافه افتاد و شکست .  پارچه رو بر میدارم غـــــــر میـزنم

یهو  :  سلام  !!!

رسید  .

 

اثر انگشت

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 3:34 توسط    |


طرح

سرش رو چرخوند که ساعت رو ببینه، "اه! باز باید چشمم بیافته به این مسخره!" دوباره چرخید سر جای اولش. "هر دفعه خواستیم ببینیم ساعت چنده چشمم میافته به این لعنتی!" سریع چرخید و نگاهی گذرا به ساعت انداخت. " چه عجب! امشب داره زود میگذره!" بلند شد. لیوانش رو برداشت. رفت به سمت آشپزخانه. "یه چای و دو سه تا سیگار که بزنم صبح شده."

نشست. لیوانش رو گذاشت روی میز. یه نخ سیگار از پاکت بیرون آورد. گذاشت گوشه لبش. دستش رو دراز کرد که کبریت رو برداره، مکث کرد، سیگار رو از روی لبش برداشت. "تقصیر خودت بود. به من چه آخه! خودت خواستی اینجوری بشه. من که کاری نداشتم، من که چیزی کم نذاشتم، تو توقعت زیاد بود، صبر هم حدی داره خوب!" سریع سیگارش رو گذاشت رو لبش و فورا کبریت زد. اروم برگشت و دوباره به دیوار پشت سرش نگاه کرد. "قبول کن که مقصر تو بودی. من که نمی خواستم همه چی رو از بیخ و بن ببرم، خودت خواستی. تو همه چی رو کامل می خواستی. بابا منم آدمم! خدا که نیستم! منم حق دارم بعضی وقتا اشتباه کنم! تو فقط دنبال بهونه بودی که منو دست به سر کنی! می خواستی بری پی زندگیت، نمیدونستی چه جوری از شر من خلاص بشی، خوب دیگه منم بهونه رو دادم دستت.تو هم از فرصت استفاده کردی.......برو بابا!" برگشت. خاکستر سیگارش رو توی زیر سیگاری تکوند. خواست بازم سیگار بکشه. عصبی سیگار رو خاموش کرد. " به خدا من دوست داشتم. عاشقت بودم. چرا نمی خوای بفهمی. دلم واست تنگ شده. بی انصاف من که چیزی برات کم نذاشتم. هر کاری می تونستم به خاطر تو کردم. انصاف نبود منو همین جوری ول کنی و بری. حالا یه من یه اشتباهی کردم، یه غلطی کردم، تو باید اینجوری جواب میدادی؟ غلط کردم. ببخش تو رو خدا."

با عجله بلند شد و رفت به طرف تلفن. شروع کرد به شماره گرفتن.
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 5:4 توسط  امضاء  |


صبح فردا
دست کشید به صورتش٬ زبر بود. سه چهار روزی می شد که اصلاح نکرده بود. حالش رو نداشت. حوصله اینکه بخواهد دوباره به صورت خودش تو آیینه نگاه کند را نداشت٬ حوصله اش از خودش سر می رفت. دست کشید به صورتش٬ لاغر شده بود. حس می کرد کمی لاغر شده. چند وقتی بود که حتی حال و حوصله غذا خوردن هم نداشت. تنها کاری که با شدت و حدت تمام انجام می داد٬ این بود که بره کافه و یه گوشه بشینه و پاکتهای سیگارش رو خالی کنه و لیوان های چای رو جرعه جرعه تموم کنه. گاهی وقتها هم گپی بزنه یا خودش رو با دیگران مشغول کنه. با پشتکار تمام وقت می کشت. انگار می خواست مفهوم زمان رو عوض کنه. می خواست ازل رو به ابد بدوزه.  یه سیگار دیگه از توی پاکت درآورد٬ گذاشت گوشه لبش٬ خیلی سریع فندک زد و روشنش کرد. دودش رو مزه مزه کرد٬ همیشه اولین پک سیگارش رو مزه مزه می کرد٬ انگار می خواست مطمئن بشه که واقعا یه سیگار رو لبشه. دودش رو تیکه تیکه داد بیرون. به دور و اطراف کافه نگاه کرد٬ یه جای خالی گوشه کافه دید. تقریبا با عجله راه افتاد که اون صندلی رو تصاحب کنه٬ اگر اون صندلی رو از دست می داد روزش خراب می شد٬ می خواست دور از همه باشه. می خواست کسی کار به کارش نداشته باشه٬ دوست داشت تو خلوت خودش باشه و کاری رو بکنه که همیشه میکرده٬ وقت کشی. همیشه همین کار رو میکرده٬ تو کافه سیگار دود میکرده و چای می خورده و بعضی وقتها گپی میزده و همین. هیچ اثری از انجام یک عمل خاص نبوده. همه کار هاش یا عقب افتاده بودن یا با شکست کنار اومده بودن. سیگارش تموم شد٬ خاموشش کرد. بلند شد که بره و یه چای بگیره که گلوش تر بشه و بتونه بازم سیگار بکشه. این تنها کاری بود که با جدیت و وسواس انجام میداد. "چطوری پسر؟ در چه حالی تو؟" برگشت. تعجب کرد. هشت نه ماهی میشد که همدیگه رو ندیده بودن. "به! چطوری؟ هیچ معلوم هست تو کجایی؟ نیستی؟" منتظر جواب نشد٬ در حقیقت جوابی هم نمی خواست. "چایی بگیرم واست؟" دست کرد تو جیبش که پول در بیاره. "نه بابا! چایی چیه؟ یه چیزی می گیرم با هم حالشو ببریم. تو برو بشین منم الان میام....نه بابا! من و تو نداریم که! برو الان میام" ....... یه سیگار آتیش کرد و دودش رو کم کم داد بیرون. "اینجا چیه نشستی پسر؟ اینجا که آدم دلش می گیره. پاشو بیا بریم اونور." دمغ شد. حال و حوصله نداشت بعد از این همه وقت که همدیگه رو ندیده بودن، حالا می خواد گیر بده و از کاراش ایراد بگیره. با دلخوری بلند شد و دنبالش رفت. رفتن بیرون روی تراس نشستن. به دستاش نگاه کرد، آب میوه گرفته بود. "این چیه گرفتی بابا؟ با این که سیگار نمی چسبه. می خوایم بشینیم چند تا سیگار بزنیم حال کنیم." دوست نگاهی انداخت . "بسه دیگه! اگه میخوای خودتو بکشی من راه بهتری بلدم." می خندند. کم کم یخ فضا میشکند. گپ شروع می شود. حال و احوال پرسی ها به درد دل می رسد و ................. " پاشو بریم یه دوری بزنیم. یه سینما هم میریم، میگن یه فیلم خوب اکران شده." دوباره دلخوری شروع می شود. " بازم که میخوای گیر بدی. ول کن. نشستیم داریم حال می کنیم. بی خیال شو." دوست بلند می شود. " بیا بریم. بچه نشو. یه دفعه اش که نمی کشتت. پاشو. یالا!" ............. شب شده. دو نفری از سینما خارج میشن....... دست کشید به صورتش، زبر بود. با خودش فکر کرد " صورتم زبر شده. امشب باید اصلاح کنم."
لینک ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 4:27 توسط  امضاء  |


یادبود
کم کم داشت هوشیاری به سراغم میومد٬ کم کم داشتم بیدار می شدم٬ کاری هم نمی شد کرد٬ دیگه وقتش بود که بیدار بشم. خیلی آروم چشمامو باز کردم٬ به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم٬ دیر شده بود٬ اما اصلا دلم نمی خواست بیدار بشم٬ دلم میخواست همینطوری تا ابد می خوابیدم٬ دلم می خواست همینطور توی خواب برم که برم. اما نمی شد٬ بهرحال باید بیدار می شدم٬ دیر یا زود باید اینکاررو می کردم٬ اما اصلا عجله ای نداشتم٬ واقعیت اینه که یه جورایی هم می ترسیدم که بیدار بشم٬ که با واقعیاتی روبرو بشم که سعی می کردم ازشون فرار کنم٬ که چیزایی رو ببینم که دوست نداشتم٬ که چیزایی رو که دوست دارم رو نتونم ببینم٬ که بیدار بشم و مجبور باشم به پشت سرم نگاه کنم٬ که بیدار بشم و ببینم که خواب تموم شده. چقدر خوابیدن خوبه! چقدر خواب دیدن خوبه! چقدر خوبه که بخوابی و همه چیز جوری باشه که تو دوست داری! اما حیف! آدمیزاد نمی تونه تا ابد بخوابه مگه اینکه مرده باشه٬ ....مردن٬ مرگ.... یادمه یه روز به یه دوست گفتم که "آدم وقتی میمیره که دوستاش٬ اونایی که دوستش داشتن٬ فراموشش کنن. آدم می تونه نفس بکشه اما مرده باشه٬ آدم می تونه هزار سال مرده باشه اما زنده باشه" همیشه از مردن می ترسیدم....... یه غلت زدم٬ آماده می شدم که بیدار بشم٬ که به زندگی برگردم٬ اما هنوز بعد از اینهمه مدت می ترسم به پشت سرم نگاه کنم٬ که برگردم و ببینم که نیستی٬ که دیگه دیدنت یه آرزوی عبث شده٬ که دیگه حتی نمی تونم صدات کنم. .....    برگشتم٬ میدونستم٬ نبودی٬ خیلی وقته که نیستی٬ هزار سال دیگه اگه برگردم بازم نیستی. اما یه چیز دیگه رو مطمئنم٬ تو رفتی٬ همه میگن که مردی٬ اما دروغ میگن٬ دروغ که نه٬ نمی فهمن٬ تا من نفس میکشم تو زنده ای ٬ تو نمردی٬ نمیمیری٬ تو رفتنی هستی٬ اما هرگز مردنی نیستی.
لینک ثابت نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:55 توسط  امضاء  |


نسبیت
خسته بود، آنقدر خسته بود که حتی توان نشستن هم نداشت. گویی هزار سال دویده است، و در تمام این سالها طعم استراحت را نچشیده باشد. " دیگه چیزی نمونده، این یه خورده رو هم صبر میکنم، یه کم بیشتر نمونده". دوباره به تابلوی برنامه قطارها نگاه کرد، ....تاخیر دارد."عیبی نداره، میشینم یه استراحت می کنم" نشست. چهره اش از هم باز شد و لبخندی هویدا شد، گویی برای اولین بار در زندگیش روی نیمکت نشسته باشد. خیلی آرام و راحت عضلاتش را شل کرد و با احتیاط خودرا رها کرد."آخیش!" دستانش را خیلی آهسته در جیب بارانیش گذاشت و تقریبا لم داد روی نیمکت. "آخیش! چه کیفی داره. تازه این اولشه. قطار که برسه، وقتی بیاد........کاش اونهم منو میشناخت" لبخندش رنگ باخت، نگرانی به سراغش آمده بود. "اگه بعد اینهمه سال قیافه اش عوض شده باشه چی؟ اگه تیپش رو عوض کرده باشه چی؟ اون که منو نمیشناسه، اگه منم اونو نشناسم چی؟ تازه تو اینهمه شلوغی، اگه نتونم پیداش کنم چی؟....." سیگاری از جیبش بیرون آورد و بین لبانش گذاشت " اینقدر نفوس بد نزن" کبریت زد، سیگارش را روشن کرد، دود که به چشمش خورد تازه یادش آمد که چقدر چشمانش سوزش دارد. چشمانش را مالید، انگار چیزی یادش افتاد " نه! مگه میشه پیداش نکنم. مگه میذارم! این همه سال صبر کردم واسه امروز، این همه جون کندم و عذاب کشیدم که امروز با خیال راحت اینجا باشم، که بتونم بعد از این همه مدت ببینمش، بغلش کنم ... نه! خیالت راحت راحت! صبر کن برسه ، ......" غرق امید شد و لبخند رضایت دوباره ظاهر شد. محو خیال پردازی های شیرین بود و چشمانش برق میزد، همینطور که رویاهایش شیرین تر میشد راحتتر روی نیمکت لم میداد، کم کم چشمانش به شیطنت افتاده بودند، و غرق رویاهایش بود و توجهی نداشت، که برای یک لحظه پلکهایش یکدیگر را در آغوش گرفتند.....فقط یک لحظه.....چشمانش را وحشتزده باز کرد، شتابزده به اطراف نگاه کرد، چیزی عوض نشده بود."نترس! چیزی نشد. فقط یه لحظه بود" یکی از کارکنان ایستگاه داشت نزدیک میشد، بلند شد، ظاهرش را تند و سریع مرتب کرد وکاملا خونسرد پرسید "ببخشید آقا! قطار ساعت 8:30 که تاخیر داشت کی میرسه؟" مامور نگاهی به سر و وضع او انداخت گفت "قطار 8:30 ؟ اونکه خیلی وقته که رسیده. الان ساعت 12 است" و انگار که با بی اهمیت ترین مساله روزگار روبرو بوده، رفت. نشست، به ساعت ایستگاه نگاه کرد. 12 بود. "رفت؟" چند لحظه مکث کرد، بارانیش را درآورد و روی نیمکت دراز کشید، بارانی را روی خودش کشید و خوابید.
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 4:14 توسط  امضاء  |