تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي
لحظه اي مانند اكنون ...
گيله دختر
مترو

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
"پیش از حمام"اثر اسماعیل کاداره
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

حال ما خوب است
 

از دوستانی که در این مدت سر زدن و خبر گرفتن خیلی ممنونیم و از همه دوستان بابت نبودن و ننوشتن و این مقولات معذرت میخواهیم. قضیه اینه که حال ما خوب است فقط سرمون بدجور شلوغ شده و دسترسی به تلفن و در نتیجه اینترنت هم نداشتیم.

بدینوسیله به اطلاع میرساند که بازهم در خدمتیم رفقا.

پاینده باشید.

لینک ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:55 توسط  امضاء  |


دو شمع برای یک سالگی
 

فصل گستاخی یک ساله شد.

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:29 توسط    |


اخبار واصله
 

چند وقتی بود که همچین یه جورایی پیدامون نبود و خبری ازمون نمی رسید. خب زندگی همینه دیگه. توی این چند وقت حسابی سرمون شلوغ پلوغ بوده و هنوز هم هست. خبر جدید اینه که٬ بازم دوری و دلتنگی و هزار مکافات دیگه. «اثر انگشت» بعد از صورت گرفتن مقدمات و اینجور مقولات دیروز راهی اردبیل شد تا کار جدیدی رو شروع کنه. الان هم در روستایی به نام «آق چای» ساکنه که نمیدونم چه جور جاییه.فقط از بخت بد اینو میدونم که اونجا اصلا آنتن نمیده٬ همینم باعث نگرانی بیشتر و دلتنگی فراوانترم شده. خدا صبرم بده. بعد از کمک مختصری که به «اثر انگشت» در مقولات مقدمه ای داشتم٬ الان دستم توی چندتا پوست گردو گیر کرده که به محض خلاص شدن از این پوست گردوهای نازنین با تمام توان برمیگردم.

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:51 توسط  امضاء  |


خدا ازش نگذره !
 

ـ خدا ازش نگذره !

لیوان دسته دار چایی را برداشت ، روبروش نشسته بودم ، قلپ قلپ  ، تلخ تلخ خوردش.

از ته لیوان لباش رو میدیدم، دستشو دراز کرد به دستم زد . سرد سرد بود مثل دستای مرده.

ـ ول کن خودتو اذیت نکن .
ـ ................................

هیچی نگفت ولی تو نگاهش یه دنیا حرف داشت.

ـ بهم میگفت تو مثل سوراخ ته حوضی که پسرم هی آب میریزه توش ، تو از اون ور در میدی.

  بچه ام نمیتونست یه پرتقالش دو تا شــــه . اون یکی وقتی از سرکـــــار میومد سیـــنــی رو

  چهار دست و پا هل میداد تا اتاقش مبادا یارو ببینه و غر زدنهاش شروع شه! وقتی حرف میزد

  خدا شاهده بغل دستیم صدای ضربان قلبم رو میشنید.

ـ اما حالا که مرده ....

ـ مرده.... مرده ؟؟؟؟ خدا خودش جای حق نشسته !

[][][]

ـ خدا ازش نگذره !

دستش لای برنجای خشک تو سینی دنبال چی میگشت نمیــــدونم ولی نیم ساعت بود که

 می گشت و نگاهش جای دیگه ای بود. روبروش جلوی پنجره ، پشت به نور ایستاده بــــودم و

تکیه ام به لباسشوئی بود.

ـ وقتی آقام زنده بود ، مامان واسه خودش کسی بود ، یه بار تو حیاط دولا شده بود کــــه یــــه

 چوب کبریت رو بر داره ، آقام میفهمه زودتر دولا میشه بر میداره و میگه : " مگه من مرده ام که

خانوم شما از این کارا میکنین ؟ "

آقام تو بمبئی درس خونده بود ، سنیور استاف شرکت نفت بود وقتی تو چهل و چهار سالگی سکته

کرد و مرد ، رادیو آبادان دو دقیقه سکوت داده بود.

بعدش مامان شوهر نکرد ، همه هم و غمش ما بودیم . داداشم زن گرفت که خدا از زنش نگذره ، از

جونشون بــــــدور باشه ولـــــی نفــــرین من یــــکی همیـــشه دنباشه ، زنـــــه نمیذاشــت مامان ،

 داداش و بچه هــــا رو بــــبینه . مامان منتـــظر میشد تـــا از جلـــوی پنجره رد شـــــن  ، ببینتشـــون .

اونم میفهمید بچه رو بر میگردوند ، طبقه بالا مون مینشستن  ، میدونستی ؟

ـ بله ، حالا که اونم بد عروسی داره !

ـ ( تلخ میخندد ) خدا جای حق نشسته !

[][][]

- خدا ازش نگذره !

بی که نگاهش رو از تلویزیون بر داره گفت . لباش رو میجوید میدیدم .

ـ تو سی و سه سالگی بیوه شد ، ما رو جمع و جور کرد . دخترا رو شوهر داد ، پسرا رو زن.

  واسه اون خدا بیامرز زن رشتی گرفت ، زنه هر دوشون رو دق داد.

یکهو برگشت چشاش کاسه اشک بودن.

ـ با اون خدا بیامرز و زنش زندگی میکرد . زنه کارمند بود ، تمیز ولی بدذات بود. چشای مامان

  آب مروارید آورد ، عمل کرد. آخ خدا از زنک نگذره که هر دوشون رو دق داد.

سکوت ، سکوت......

ـ خوب ؟

دست دراز کرد یه پرتقال برداشت شروع کرد به پوست کندن . پوست میکند و نگاهش میکرد .

ـ مامان جای ظرف چای ، شکر و نمک رو کابینت آشپزخونه رو میدونست ، ترتیبشــــون رو  ،

 میفهمی که ؟

ـ آره .

ـ زنک صبحها جاهاشون رو عوض میکرده ، مامان میومد چای شیرین بخوره ، چای و نمک میخورده .

  می اومد چای دم کنه ، بمیرم کورمال کورمال پیداش نمیکرده . آخ خدا ازش نگذره زنک رو .....

ـ مامان گریه میکنی ؟

ـ نه مال پوست پرتقاله ....

ـ خوب اونم که زود بیوه شد.

ـ آره ، داغ اون داداش رو گذاشت رو دلمون و تک پسرش گرفت تو دامنش. واســـه ام  پیـــغـــــــام

  فرستاده بود که بچه عمه اش رو که میبینه یاد باباش میافته  ، بگین نیاد.

لباش رو میجوه .

ـ مادر خوبی بود حداقل !

ـ آره واقعا" مادر خوبی بود ، واقعا" مادر خوبیه!

[][][]

برام چایی آورد ......

می لرزیدم و گریه میکردم. صدام رو قورت میدادم که نکنه صدا گریه ام  در بیاد.

گفتم : خدا ازش نگذره.....

گفت : نگو مادر ..... من یه عمر گفتم الان بچه ام روبروم نشسته گریه میکنه ، جیگرش خونه ....

         فقط بدون خدا جای حق نشسته !

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:49 توسط  اثرانگشت  |


سال نو همگی مبارک
                                                                                     

اینم سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش که شروع شد .

لبخند تلخ و  نگاه خیره ام میگن فردا چه خواهد شد ؟

خطوطی که تو صورت نزدیک ترین فرد دنیای کوچکم  دارن عمیق میشن بویی از بهار نمیدن.

اشک های گاه و بیگاه و آّه کشیدنهای دم به  دم  ، هیچکدوم نشون بهاری شدن نیست.

مگه زمانی که تو تخت کنارش خوابیدی تصمیم بگیری بهار رو تو زندگی دو نفره تون بدوانی.

و دیروز یازده  فروردین ساعت چهارـ پنج بهار اومد.

خندیدیم.

آرزو................................

خوب مخمل بانو و کرم کتاب لطف کردن و ما رو به این بازی دعوت کردن.

بزرگترین آرزوم داشتن یه زندگی دو نفره  آروم و مهربون و پرخنده اس... ( حتی بهتر از روزی که گذشت )

میخوام آدمای اطرافم سالم باشن ، همه تون آدمای نزدیکمین... 

یه سال پر از کار و پول

یه سال که هر کاری که تو صفحه اول تقویمم لیست کردم انجام شه، اونم به بهترین نحو.

دلم صبوری میخواد ، صبوری ...

حالا یه عده رو من میندازم تو هچل.

سورئالیست ، ماهی سیاه کوچولو ، استاکر ، لحظه ای مانند اکنون ... و حیوان .

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:4 توسط  اثرانگشت  |


سفرنامه چند خطي
 

عطسه و سرفه...سرفه ، سرفه و سرفه !

یک قاشق دکسترو متورفان...یک قرص استرپ سیلس !

[][][]

برای کار به تبریز دعوت شدم ، تنها و دلتنگ عازم خواهم شد !

[][][]

ساعت چهار و نیم صبح ـ فرودگاه مهر آباد

بعد از یکسال نگین رو دیدم ، یک چرخ بار داشت منهم یک چرخ بار داشتم . فرصتی برای

احوالپرسی نبود ، برای گرفتن بلیط به هر دری زدیم ، دویدیم و پنج دقیقه به پرواز آخرین

نفراتی بودیم که سوار شدیم !

[][][]

ساعت هفت و پانزده دقیقه ـ فرودگاه تبریز

آمده بودن پیشواز...هوا سرد بود ....هتل.....ساعت نه دفتر ....آشنایی ....کار....لوکیشن...

لوکیشن.....آکساسوار....لادن اومد....خنده ، خوشحالی، یک آشنای دیگر...شام.....ساعت

یازده شب هتل....

فردا ساعت هشت صبح لوکیشن...همان روز ساعت دوازده کلید و شروع...

شروع برای یک دوره بیست و پنج روزه ..... میانگین روزانه ساعت کار هفده الی بیست

ساعت کار...

[][][]

۲۴ روز بعد آخرین سکانس

تظاهرات ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ خورشیدی باز سازی شد ، لاستیک آتش زدیم ، موتور سوزاندیم و

دوستان هنرور همدیگر را به وفور کتک زدند ( اونم واقعی ).

ساعت ۳ بعد از ظهر پایان ، عکس دسته جمعی ، ساعت ۶ بعد از ظهر نهار ، ساعت ۹ شب

شام .

 فردا ساعت۵:۳۰ حرکت به سمت تهران.

[][][]

سلام بعد از بیست و شش روز به تهران برگشتم .

دلم هوای همه چیز خونه رو کرده بود.

دلم برای تک تک تون یک ذره شده بود .

دلم حتی برای هوای آلوده هم تنگ شده بود.

اگرچه هیچ جای تبریز رو ندیدم ، اگر چه هوای تبریز تا ۲۶- درجه سرد شد و یخ زدم ،

اگرچه آنفولانزای شدید گرفتم ولی حالا دلم برای دوستای خوب تبریزیم تنگ شده !

آدمای صبور و مهربونی که تقریبا" یکماه مهمونشون بودم و بعضی وقتا به واسطه دلتنگی

و خستگی کار (بین ۱۷ تا ۲۰ ساعت روزانه ) بد اخلاقی کردم و اونا آروم گذشتن .

بماند که گاهی هم خونم رو تو شیشه کردن و بی خیال گذشتن !

اما حال برگشتم و دلم میخواد نتیجه کار خوب شه تا بعد از پخشش تمام خستگی ،بیماری

و سردی هوا از استخونام خارج شه .

[][][]

دلم برای همه تون یه ذره شده بود !!!!!

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:34 توسط  اثرانگشت  |


ذوق مرگی مفرط
 

بالاخره انتظار به سر اومد و "اثر انگشت" از تبریز برگشت٬ اما بدجور مریضه و آنفلونزا

 هم زورش خیلی زیاده. اما من از دلتنگی فراوان دراومدم و الان در وضعیت ذوق مرگی

 مفرط هستم."اثر انگشت" هم فردا یه پست خواهد گذاشت چون فعلا هم مریضه و هم

خسته.آخ که چقدر خوشحالم که برگشته. اینم از یه خبر خوب.

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:54 توسط  امضاء  |


جنگنامه غلامان
 

یک هفته ناپدید بودیم. خیلی از دوستان به ما لطف داشتند و نگرانمان بودند و حتماْ

عده ای هم خدا را شکر میکردند که نبودیم٬ بماند.

هفته گذشته ما به سختی درگیر تمرین یک نمایشنامه خوانی بودیم.

«جنگنامه غلامان» نوشته بهرام بیضایی به کارگردانی محمدعلی نوروش

مقلدها: ژاله شعاری٬ جواد اعرابی٬ سعید درویش نژاد٬ رضا صمدپور٬ حمید یعقوبیان

و محمدعلی نوروش

صحنه خوان هم: مریم غفرانی

تمبک: محدثه عارفی

در ضمن من و امضا هم گوشه و کنار کار می پلکیدیم.

تمرین

تمرین

تمرین

یک هفته تمرین و یک روز اجرا! جالبه٬ نه؟

اجرااجرا

اجرا

اینم به خیر گذشت.

خبر: ۱۰ دی ماه  «افرا٬ یا روز می گذرد» را اجرا خواهیم کرد٬ منتظریم.

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:4 توسط  اثرانگشت  |


خبر
واسه من خیلی مهمه ٬ واسه شما رو نمیدونم !

سایت قفسه بعد از حدود یکماه ٬ دوباره برگشت .

 

فصل گستاخی                                 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:55 توسط    |


در گذشت
 

زنی که زمانی میخواست زندگی را برای الیزابتا خواهر کوچکش معنی کند ٬ در ۷۷ سالگی

دار فانی را وداع گفت .

اوریانا فالاچی خبرنگار و نویسنده ایتالیایی نویسنده کتابهای : مصاحبــــــــــه  بـــا تــــاریخ ٬               

اگــر خورشید بمیرد ٬ پنه لوپه به جنگ میرود ٬ به کودکی که هرگز زاده نشد ٬ یـــــــک مــــرد ٬        

زندگی ٬ جنگ ودیگر هیچ  و ......

در روز جمعه پانزدهم سپتامبر ساعت  ۴۶ : ۹  درگذشت .

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 3:2 توسط    |


بازم
مثل پارسال ٬

مثل دو سال پیش ٬

مثل ده سال پیش ٬

مثل دوران مشروطه ٬ بازم یه روزنامه توقیف شد !

                    

                                             روزنامه شرق توقیف شد !!!!

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 3:37 توسط  اثرانگشت  |


سایت قفسه مرد !!!
 

وقتی یه لیوان چای میذاری جلوت  و با  خوشحالی وصل میشی به اینترنت تـــــــــــا از

سایت محبوبت کتاب download کنی ٬ وقتی صفحه ای که باز میشه سایت محبوبت

نیست ٬ وقتی دوباره و دوباره سعی میکنی و میبینی سایتت از دست رفته ٬ مـــــرده  

واسه همیشه نیست ٬ حست چیه ؟؟؟؟؟

وقتی یادت میاد اونو به همه معرفی کرده بودی٬چی؟؟؟؟؟؟

خوب ٬ حالا حال منو میفهمی ؟؟؟

سایت قفسه مرد !!!!!!!

لینک ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:48 توسط    |


معرفی
همه میدونیم کتاب خیلی گرونه و خیلیامون عاشق کتاب و مطالعه !!!!

خیلیهامون همیشه آرزو به دل یک خرید مفصل کتاب و هر از گاهی پشت ویترین  کتابفروشیها با

چشمهایی پر از آرزو میایستیم !!!!!!

امــــــــا من تو اینترنت ۱ سایت پیدا کردم که توش ۱ دنیا کتاب هست ٬ آدرسش رو به شــــــمـــا      

 هـم میدم ( البته اگه شما قبلا" نداشتید ) برین اونجا و ۱ دلی از عزا در بیارین !!!!!!!!!!!!

 

www.ghafaseh.com           

لینک ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 3:44 توسط    |