|
ذغال خوب
به دلیل مورد شماره یک نمی خواستم خودم رو وارد بازی یلدا کنم٬ مخصوصا که «اثر انگشت» رفته تبریز٬ اما مگه گذاشتین؟ هی وسوسه کردین٬ امان از رفیق بد و دغال خوب! اسامی اونایی رو که وسوسه ام کردن و باعث شدن که دست به این کار بزنم رو مینویسم که اگه بلایی سرم اومد٬ «اثر انگشت» انتقامم رو بگیره. «فرهود» ٬ «مخمل بانو» ٬ «ایکاروس» ٬ «نرگس» ٬ «سنجاب خانوم» و «سورئالیست». در ضمن اونایی که اسمشون از قلم افتاده خودشون هر چه سریعتر نسبت به اعتراف و معرفی خودشون اقدام کنن.
۱- وقتی جریانی شکل میگیره و همه همراهش میشن٬ از اینکه منم دنبال جریان برم متنفرم. مثل همین قضیه یلدا بازی که این دفعه کم آوردم. (به هر حال برای هر چیزی دفعه اولی وجود داره دیگه.) ۲- عاشق موزیکم و به شدت در موردش آدم دگم و سخت گیری هستم. ۳- استاد لالایی گفتن هستم ولی توی خوابیدن خنگم. ۴- از سوسک در حد مرگ میترسم. ۵- همیشه و همه جا در مورد جنگ حرف میزنم٬ نه بخاطر اینکه بهش علاقه دارم. چون جنگ رو با تمام وجود حس کردم ازش متنفرم.
خیالتون راحت شد! خوب منم یه چند نفری رو معرفی میکنم که خودشون بیان و خودشون رو مثل من بدبخت کنن. «استاکر» ٬ «حیوان» ٬ «نیما» ٬ «بابا قصه گو» و «رضا».
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:38 توسط امضاء
|
بابا کامپیوترم مرده باور کنین !!!
آق داداش کشتوندش و هیچ کاری هم از ایگناسیو بر نیومد !! پین هاردش شکسته ! الان یه خانواده محترم به من اسکان دادن تا اینا رو براتون بنویسم ٬ تـازه اینا اطعام مســاکین هم میکنن ! پ.ن: آدرس اینا رو بهتون در گوشی میدم ٬ گوشت رو بیار جلو ... آهان
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:28 توسط اثرانگشت
|
ما برگشتیم ٬ خسته و با یه دنیا دلتنگی !!!!!! صالح بیشتر از همه خودش رو رنگ کرد و در ضمن خونه ما هم نو شده و قشنگ !!!! این مدت چون خونه به هم ریخته بود شبا ما خونه نموندیم و این باعث شد تو زندگیمون آدمای جدیدی به دنیا بیان !!!!! امشب نمیتونم کامل معرفیشون کنم ٬ فقط اسم یه عده ابابردیا ٬ بش کوفته ٬ ورپاپیل ٬ سوسن ٬ پیف ٬ صالح و یه عده دیگه !!!!!!!! ایگناسیو هم رفته سفر و فردا میاد ٬ پس تا فردا پ.ن : بقیه اش باشه بعد !!!!!!!!!!!!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:25 توسط اثرانگشت
|
این روزا سر من و ایگناسیو بدجوری شلوغه ٬ داریم خونه رو رنگ میکنیم.
این کار طاقت فرسا ست و نقاش هم بد قلقی میکنه ٬ ما دیگه به هیچ کاری نمیرسیم !!!!! خسته ایم ولی امیدواریم قشنگ از آب در بیاد و یه روحیه ای تازه کنیم . اسم نقاش صالح ست و یه مرد غول پیکر و ریشو !!!!! خونه خورخه رو هم صالح رنگ زده و خونه خوشگل شده ٬ ولی من احساس میکنم صالح داره ما رو رنگ میکنه ٬ نه خونه رو ٬ والا نمیدونم چی بگم ؟؟؟ خورخه میگه : (با صدای کلفت) خانوم شما خسته ای و داری بهانه میگیری ٬ کسل شدی !!!! و تا من میام درو ببندم پا شو میذاره لای در ٬ میخنده و میگه که عکس العملهای منــــــو دیگه میشناسه!!!!!! نمیدونم صالح داره منو رنگ میکنه ٬ جیب ایگناسیو رو رنگ میکنه یا دیوار ها رو !!!!!! پ.ن: شایدم هر سه رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 3:56 توسط اثرانگشت
|
دیگه از دست ایگناسیو هم کاری بر نمیاد ٬ حالم بده !!!!
از باقلوا ترکی ٬ سینمای فرانسه و .... بدم میاد !!! خورخه میگه دپ زدی و من در رو میبندم . همه چیزایی که فکر میکردم توهم بوده ٬ ساخته ذهن بیمار خودم بوده ٬ خوبه باور کن !!! برام جالبه که تازه فهمیدم که خانوم غوله بازم دلتنگه ٬ یه دلتنگی که هیچ وقت بر طرف نمیشه . شام ایگناسیو مهمون داره ٬ آرش و نیکول. منم به خورخه میگم شام بیاد پائین . قراره نیکول برامون چنـــد تا cd موزیک بیاره (budhabar )راستی آرش هم نویسنده است ٬حتما" برامون کتاب میاره و خورخه میاد که پیشمون باشه !!!! در ضمن دارم یه کتاب میخونم به نام "کافه رنسانس" نوشته ساسان قهرمان! کادوی ایگناسیوست. تموم که شد راجع بهش یه چیزکی مینویسم ٬ ولی خوب کتابیه ( توصیه میشود )!! امشب حتما" خوش میگذره ٬ آخه منم حرفی دارم که بزنم خوب بابا یه ۲-۳ جلدی کتاب خوندم و چندتایی هم فیلم دیدم !!! پ.ن: ایگناسیو رو دوست تر دارم !!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 4:21 توسط اثرانگشت
|
گفتم که من و ایگناسیو بیسوادیم ٬ البته بیسواد که نه کم سواد ٬ ما کم مطالعه میکنیم ٬ خیلی کم !
دیروز عصر بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که باید کتاب بخونیم ٬ البته من جدی نگرفتم تا امروز عصر که ایگناسیو با ۱ جلد کتاب اومد خونه رو جلدش نوشته بود " آنا اخماتو وا کن " ! زود پریدم ۲ تا فنجون چای اوردم با باقلوا ترکی شروع کردیم به تند تند خوندن . کتاب قشنگیه و مهربون و لطیف ! تند تند چای ٬ باقلوا میخوردیم و شعر میخوندیم ! چای ٬ باقلوا ٬ شعر !!!!!!!! همینطور مشغول بودیم تا اینکه زنگ خونمون تکونمون داد ! خورخه ( همسایه طبقه بالامون ) بود . دعوتش کردیم تو ٬ براش چای ریختیم و شروع کردیم به تعریف از کتاب و افه روشنفکری گذاشتن ! حرفامونو خوب گوش کرد ٬ فنجونشو روی میز گذاشت و گفت : اسم کتاب رو اشتباه میگید ٬ اون اسم شاعر اون کتابه و درستش " آنا اخماتووا " هست . اون متولد روسیه است. و ۱شعر ازش برامون خوند ٬ منم اونو براتون اینجا میذارم تا بخونین ! موضوع بسیار ساده است و روشن ٬هر کسی آن را میفهمد تو مرا دوست نداری و هرگز دوست نخواهی داشت. من چرا چنین دلبسته ام به مردی کا ملا" بیگانه چرا شامگاهان چنین از ته دل برایت دعا میکنم چرا دوستم را ٬ کودک مو طلایی ام را شهر محبوبم را ٬ سر زمینم را ترک کردم و در خیابانهای این پایتخت بیگانه چون کولی سیاه پوشی سرگردانم ؟ اما ٬ چه زیباست اندیشه دیداری دیگر با تو !!!!!! پ.ن: خورخه شام پیش ما موند ؟ تو چی فکر میکنی ؟
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 4:26 توسط اثرانگشت
|
سلام
من و ایگناسیو بیسوادیم ! سالهاست با هم زندگی میکنیم ! مهربون ٬ رو راست ٬ مهمون نواز ولی بیسوادیم ! خوب چه کنیم دیگه هر کسی ۱ عیبهایی داره خوب ! و اما اصلی ترین مشکل ما اینه که بچه دار نمیشیم ٬ یعنی میشیم ٬ولی اونا رو میخوریم ! امان از فقر ٬ امــــــــــــــــــــــــــــــــــــان پ.ن: همفکری میگن خوبه ٬ نظرت چیه ؟
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3:17 توسط اثرانگشت
|
خوب اینم ۱شروع دیگه
ما میخوایم خوب باشه ٬ متفاوت باشه و....... اما اینم میدونیم که همه اینو میخواستن و همه سعی کردن ٬ ما هم میکنیم !!!!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3:2 توسط
|
|