تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

غیبت
 

خدمت دوستان عزیز عارضم که چند روزی غیبت داشتیم که به دلایلی چند بوده و

امید آن داریم که مورد بخشایش قرار گیریم. غیبت اینجانبان از آن جهت بوده که

«اثر انگشت» برای سفری کاری عازم دیار مشروطیت٬ تبریز٬ شده و سی روزی را

در آن شهر سپری خواهد نمود و این حقیر نیز به جهت رفع و رجوع برخی امور رهسپار

دیار «عبید زاکانی»٬ قزوین٬ شده بودم و اکنون که بازگشته ام میبینم که بازی بزرگی

را که گویا مربوط به شب یلدا بوده است را از کف داده ایم٬ دریغ و صد افسوس!

 

در ارتباط با بازی مذکور چیزی نمی نویسم٬ البته شاید فعلا٬ اما فقط یک نکته را لازم

میدانم که بنویسم. اما قبل از آن باید یادآور شوم که «فصل گستاخی» همچنان

پابرجا خواهد ماند٬ درست است که خیلی دلتنگم اما مبادا فکر کنید که دچار غیبت

 کبری خواهیم شد.

 

میگن هر آدمی یه داستانه٬ اما من میگم هر آدمی فقط یه بلوفه.

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:26 توسط  امضاء  |


خیاط افتاد تو کوزه
 

قبل از هر چیز از نظر لطف دوستان عزیزی که ما رو مورد تفقد قرار دادند خیلی خیلی

ممنونیم و میگیم: «مرسی». باید بگم که اجرای نمایشنامه خوانی مربوطه قرار است

در اداره تئاتر (میدان فروسی - کوچه پارس) برگزار شود که تاریخ آن هم بعلت همکاری

وحشتناک مسئولین حول و حوش ۱۰ دی قراراست باشد٬ البته فعلا. اما به محض اینکه

 تاریخ دقیق آن مشخص شد٬ به اطلاعتان خواهیــــــم رســــــاند و همین الان بـــــگـم

ذوق مرگ میشیم اگه بیاین و بازم ما رو مورد تفقد خودتون قرار بدین.

اما بعد٬ همیشه به همه میگفتم که آقایون خانوما به تکنولوژی اعتماد نکنید٬ مخصوصا

به این اینترنت که اصلا صاحب هم حتی نداره. حالا خیاط هم افتاد تو کوزه. یه سایتی بود

که ما عکسای کارمون رو اونجا آپلود میکردیم که بذاریمشون توی این وبلاگ معزز٬ اما از

بخت بد سایت مذکور به همون بلایی دچار شد که قبلا هم «سایت قفسه» بهش دچار

شده بود. آخه یکی نیست بگه آدم عاقل٬ از یه سوراخ چند بار گزیده میشی؟

بهر حال این بود که عکسای کارمون پرید و رفت و همینجا از همگی شما معذرت فراوان

میخواهیم. و خواهش میکنیم اگه سایت معتبری برای آپلود عکس و این چیزا سراغ

دارین ما رو بی خبر نذارین. بازم ممنون.

پ.ن: مخمل بانو، فرهود و دوستانی که دور از مائید جاتون یک دنیا خالیه .

لینک ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 4:38 توسط  امضاء  |


پاریس، جشن بیکران
 

اگر بخت یارت بوده باشد تا در جوانی در پاریس زندگی کنی٬ باقی عمرت را٬ هر جا که بگذرانی٬

 با تو خواهد بود٬ چون پاریس جشنی است بیکران.

همینگوی به یکی از دوستان خود ٬ ۱۹۵۰

تصویر جلد کتاب

بعد از مدتها هوس کردم یه چیزی بغیر از داستان اینجا بذارم٬ به همین علت مطلبی

در موردکتابی مینویسم که حسابی روحم رو جلا داده. البته حتی نوشتن و نظر دادن

درباره کتابی از «ارنست همینگوی» دل و جرات و حتی جسارت زیادی میخواد.

« پاریس, جشن بیکران» کتابی از همینگوی کبیر است که آنرا بین سالهای ۱۹۵۷تا

۱۹۶۰ و درباره خاطراتش در سالهای ۱۹۲۶-۱۹۲۱ در پاریس است٬ زمانیکه همینگوی

جوان به همراه اولین همسرش به دنبال کسب نام و شهرت و مهمتر از آن تجربه

اندوزی بوده است. این کتاب که با ترجمه عالی « مرحوم فرهاد غبرایی» و توسط

انتشارات «کتاب خورشید» چاپ شده است٬ کتابیست خارق العاده که خواندن

آنرا به تمام دوستان توصیه میکنم. و در ضمن پیشنهاد میکنم آنرا مثل من کم کم

مطالعه کنید. مانند نوشیدنی گوارایی که آنرا جرعه جرعه می نوشیم تا لذت

و گوارایی آن باقی بماند و بیشتر دوام داشته باشم. این کتاب که مجموعه ایست

از بیست داستان کوتاه٬ خاطرات همینگوی از زندگی او در پاریس٬ اما کاملا خاطره

نویسی نیست و نباید باشد٬ همینگوی حقیقت را با تخیل ترکیب میکند و داستانهایی را

خلق میکند که به قول «ماریو بارگاس یوسا» هر کدام داستانی کوتاه هستند آراسته

به حسنهای بهترین داستانهای همینگوی. در این کتاب میبینیم که همینگوی چگونه به

دنیا نگاه میکرده و چگونه از پس هر اتفاق کوچک داستانی خلق میکند شاهکار. در این

 کتاب می بینیم که همینگوی چگونه زندگی میکرده و هدف متعالی زندگی اش٬

 ادبیات٬ را دنبال میکرده و به قول یوسا تمام ماجراجویی هایش در راستای همین هدفش

 بوده و با حسابگری هرچه تمام هر کاری را که در راستای این هدفش نبوده را به کناری

 می نهاده است. « زیرا برای او٬ مهمترین چیز نه زندگی٬ که نوشتن بود.»

دنیایی که همینگوی در این کتاب خلق میکند٬ دنیایی است که باید حتما پا در آن نهاد و

با اتفاقات آن همراه شد و به عقیده شخصی من اگر این دنیا را از دست بدهیم حقیقتا

چیز بسیاری را در زندگی مان از دست داده ایم٬ زیبایی. قدرت همینگوی در خلق این

دنیا چنان عظیم است که بعد از خواندن هر فصل آن آرزو میکنیم که ایکاش در پاریس

زندگی میکردیم و یا بتوانیم.

چیز بیشتری جز تحسین و تمجید نمیتوانم اضافه کنم٬ جز اینکه حتما این کتاب را

بخوانید.

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 1:14 توسط  امضاء  |


سنگ قبر
باید حدس میزدم میمیره !

مرد ٬ به همین راحتی مرد ٬ رفت ٬ نیست شد !

حالا ازم میپرسن چرا سنگش رو بر نمیداری ؟؟؟

مگه خودت تا حالا سنگ قبر عزیزت رو برداشتی ؟ مگه خودت دیگه سر خاکش نمیری ؟

 مگه به احترامش کلاهتو بر نمیداری ؟ جدی به احترام کسی که یه دنیا چیز بهت یــــاد داده و

 حالا نیست شده خبردار نمیایستی ؟

پس ازم نپرس چرا سنگشو بر نمیدارم !! میخوام یادم باشه که یه زمانی اینجا بوده !

ببین راحتتر بهت بگم سایت قفسه نیست شد ٬ ولی جاش همیشه اینجاس !

میخوام یادم باشه که یه زمانی چه عالمه کتاب بهم معرفی کرد و اجــــازه داد تو دوره ای که پول

 حرف اول و آخرو میزنه ٬ این کتابا رو مجانی بخونم !

حالا به  احترامش خبردار میایستم ٬ کلاهو از سرم بر میدارم و بهش سلام میدم !

 

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 3:12 توسط    |


جدا" ؟
چند هفته گذشته به دیدن به فیلم تانگی رفتم ٬ چند روز پیش به دیدن فیلم پنهان !

قصد نقد فیلمها را هم ندارم ٬ ولی بعد از دیدن این دو فیلم یک سؤال مثل مته داره مخم رو سوراخ

 میکنه که البته این وسط باید یک چیزی رو توضیح بدم .

توی طراحی صحنه هر دو فیلم  داخل خانه های شخصیتهای اصلی کتابخونه های عظیم دیــــــــده  میشد !!!

حالا سؤالم : جدا" فرانسویها اینقدر کتابخونن ؟

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 4:5 توسط    |


۱ چیزی بین خودمون باشه ٬ من و ایگناسیو مدتهاست میریم سینما و فیلم میبینیم !!!

واسه شما هم عجیبه ؟ راستش برای من ۱ کم عجیبه ٬ خوب کار تازه ایه ! سینما رفتن رو دوست ایگناسیو ٬ نیکول تو خونه ما باب کرد . گویا  اهل سینما ٬ کتاب ٬ موزیک و تئاتره .

خلاصه چند وقتیه که ما هم صدقه سر نیکول فیلم میبینیم ٬ اونم تو سینما !!!

امشب فیلم پنهان رو دیدیم به کارگردانیه میشاییل هانکه توش ژولیت بینوش و دانیل اوتوی بازی میکنن. خوب سینمای فرانسه ـاونم سینمای روشنفکریش ـ حال و هوای خاص خودشو داره . تا نیمه فیلم ریتم مرگ آور بود ولی بعدش خوب شد . داستان ۱ خانواده بود که بسته هایی شامل نوارهای ویدئویی که از آنها در خیابان گرفته شده دریافت میکنن و ۱ سری نقاشی های عجیب ٬ احساس خطر آنها را اذیت میکند و این حس که فرستنده آشناس .

من گیج شده بودم ولی فیلم که تموم شد ٬ ایگناسیو  گفت : فیلمهای روشن فکری  ۱ سوال بزرگ مطرح میکن مثل این فیلم که میگفت عذاب وجدان با آدم چه ها میکنه ولی فیلم های معمولی سوالهای کوچیک مثل خیانت  ( خیانت کوچیک نیس!!! )

ولی لعنت به سینمای رو شنفکری فرانسه با عرض پوزش از آقای کیارستمی عزیز و کلیه عشاق سینه چاک این سینما !

ایگناسیو  عوض شده ٬ نمیدونم شایدم همین بوده ولی رو نمیکرده !!!!

پ.ن: عوض شده یا رو نمیکرده ؟( منم که خوابم )

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:21 توسط  اثرانگشت  |