تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي
لحظه اي مانند اكنون ...
گيله دختر
مترو

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
"پیش از حمام"اثر اسماعیل کاداره
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

خدا ازش نگذره !
 

ـ خدا ازش نگذره !

لیوان دسته دار چایی را برداشت ، روبروش نشسته بودم ، قلپ قلپ  ، تلخ تلخ خوردش.

از ته لیوان لباش رو میدیدم، دستشو دراز کرد به دستم زد . سرد سرد بود مثل دستای مرده.

ـ ول کن خودتو اذیت نکن .
ـ ................................

هیچی نگفت ولی تو نگاهش یه دنیا حرف داشت.

ـ بهم میگفت تو مثل سوراخ ته حوضی که پسرم هی آب میریزه توش ، تو از اون ور در میدی.

  بچه ام نمیتونست یه پرتقالش دو تا شــــه . اون یکی وقتی از سرکـــــار میومد سیـــنــی رو

  چهار دست و پا هل میداد تا اتاقش مبادا یارو ببینه و غر زدنهاش شروع شه! وقتی حرف میزد

  خدا شاهده بغل دستیم صدای ضربان قلبم رو میشنید.

ـ اما حالا که مرده ....

ـ مرده.... مرده ؟؟؟؟ خدا خودش جای حق نشسته !

[][][]

ـ خدا ازش نگذره !

دستش لای برنجای خشک تو سینی دنبال چی میگشت نمیــــدونم ولی نیم ساعت بود که

 می گشت و نگاهش جای دیگه ای بود. روبروش جلوی پنجره ، پشت به نور ایستاده بــــودم و

تکیه ام به لباسشوئی بود.

ـ وقتی آقام زنده بود ، مامان واسه خودش کسی بود ، یه بار تو حیاط دولا شده بود کــــه یــــه

 چوب کبریت رو بر داره ، آقام میفهمه زودتر دولا میشه بر میداره و میگه : " مگه من مرده ام که

خانوم شما از این کارا میکنین ؟ "

آقام تو بمبئی درس خونده بود ، سنیور استاف شرکت نفت بود وقتی تو چهل و چهار سالگی سکته

کرد و مرد ، رادیو آبادان دو دقیقه سکوت داده بود.

بعدش مامان شوهر نکرد ، همه هم و غمش ما بودیم . داداشم زن گرفت که خدا از زنش نگذره ، از

جونشون بــــــدور باشه ولـــــی نفــــرین من یــــکی همیـــشه دنباشه ، زنـــــه نمیذاشــت مامان ،

 داداش و بچه هــــا رو بــــبینه . مامان منتـــظر میشد تـــا از جلـــوی پنجره رد شـــــن  ، ببینتشـــون .

اونم میفهمید بچه رو بر میگردوند ، طبقه بالا مون مینشستن  ، میدونستی ؟

ـ بله ، حالا که اونم بد عروسی داره !

ـ ( تلخ میخندد ) خدا جای حق نشسته !

[][][]

- خدا ازش نگذره !

بی که نگاهش رو از تلویزیون بر داره گفت . لباش رو میجوید میدیدم .

ـ تو سی و سه سالگی بیوه شد ، ما رو جمع و جور کرد . دخترا رو شوهر داد ، پسرا رو زن.

  واسه اون خدا بیامرز زن رشتی گرفت ، زنه هر دوشون رو دق داد.

یکهو برگشت چشاش کاسه اشک بودن.

ـ با اون خدا بیامرز و زنش زندگی میکرد . زنه کارمند بود ، تمیز ولی بدذات بود. چشای مامان

  آب مروارید آورد ، عمل کرد. آخ خدا از زنک نگذره که هر دوشون رو دق داد.

سکوت ، سکوت......

ـ خوب ؟

دست دراز کرد یه پرتقال برداشت شروع کرد به پوست کندن . پوست میکند و نگاهش میکرد .

ـ مامان جای ظرف چای ، شکر و نمک رو کابینت آشپزخونه رو میدونست ، ترتیبشــــون رو  ،

 میفهمی که ؟

ـ آره .

ـ زنک صبحها جاهاشون رو عوض میکرده ، مامان میومد چای شیرین بخوره ، چای و نمک میخورده .

  می اومد چای دم کنه ، بمیرم کورمال کورمال پیداش نمیکرده . آخ خدا ازش نگذره زنک رو .....

ـ مامان گریه میکنی ؟

ـ نه مال پوست پرتقاله ....

ـ خوب اونم که زود بیوه شد.

ـ آره ، داغ اون داداش رو گذاشت رو دلمون و تک پسرش گرفت تو دامنش. واســـه ام  پیـــغـــــــام

  فرستاده بود که بچه عمه اش رو که میبینه یاد باباش میافته  ، بگین نیاد.

لباش رو میجوه .

ـ مادر خوبی بود حداقل !

ـ آره واقعا" مادر خوبی بود ، واقعا" مادر خوبیه!

[][][]

برام چایی آورد ......

می لرزیدم و گریه میکردم. صدام رو قورت میدادم که نکنه صدا گریه ام  در بیاد.

گفتم : خدا ازش نگذره.....

گفت : نگو مادر ..... من یه عمر گفتم الان بچه ام روبروم نشسته گریه میکنه ، جیگرش خونه ....

         فقط بدون خدا جای حق نشسته !

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:49 توسط  اثرانگشت  |