|
خدا ازش نگذره !
ـ خدا ازش نگذره ! لیوان دسته دار چایی را برداشت ، روبروش نشسته بودم ، قلپ قلپ ، تلخ تلخ خوردش. از ته لیوان لباش رو میدیدم، دستشو دراز کرد به دستم زد . سرد سرد بود مثل دستای مرده. ـ ول کن خودتو اذیت نکن . هیچی نگفت ولی تو نگاهش یه دنیا حرف داشت. ـ بهم میگفت تو مثل سوراخ ته حوضی که پسرم هی آب میریزه توش ، تو از اون ور در میدی. بچه ام نمیتونست یه پرتقالش دو تا شــــه . اون یکی وقتی از سرکـــــار میومد سیـــنــی رو چهار دست و پا هل میداد تا اتاقش مبادا یارو ببینه و غر زدنهاش شروع شه! وقتی حرف میزد خدا شاهده بغل دستیم صدای ضربان قلبم رو میشنید. ـ اما حالا که مرده .... ـ مرده.... مرده ؟؟؟؟ خدا خودش جای حق نشسته ! [][][] ـ خدا ازش نگذره ! دستش لای برنجای خشک تو سینی دنبال چی میگشت نمیــــدونم ولی نیم ساعت بود که می گشت و نگاهش جای دیگه ای بود. روبروش جلوی پنجره ، پشت به نور ایستاده بــــودم و تکیه ام به لباسشوئی بود. ـ وقتی آقام زنده بود ، مامان واسه خودش کسی بود ، یه بار تو حیاط دولا شده بود کــــه یــــه چوب کبریت رو بر داره ، آقام میفهمه زودتر دولا میشه بر میداره و میگه : " مگه من مرده ام که خانوم شما از این کارا میکنین ؟ " آقام تو بمبئی درس خونده بود ، سنیور استاف شرکت نفت بود وقتی تو چهل و چهار سالگی سکته کرد و مرد ، رادیو آبادان دو دقیقه سکوت داده بود. بعدش مامان شوهر نکرد ، همه هم و غمش ما بودیم . داداشم زن گرفت که خدا از زنش نگذره ، از جونشون بــــــدور باشه ولـــــی نفــــرین من یــــکی همیـــشه دنباشه ، زنـــــه نمیذاشــت مامان ، داداش و بچه هــــا رو بــــبینه . مامان منتـــظر میشد تـــا از جلـــوی پنجره رد شـــــن ، ببینتشـــون . اونم میفهمید بچه رو بر میگردوند ، طبقه بالا مون مینشستن ، میدونستی ؟ ـ بله ، حالا که اونم بد عروسی داره ! ـ ( تلخ میخندد ) خدا جای حق نشسته ! [][][] - خدا ازش نگذره ! بی که نگاهش رو از تلویزیون بر داره گفت . لباش رو میجوید میدیدم . ـ تو سی و سه سالگی بیوه شد ، ما رو جمع و جور کرد . دخترا رو شوهر داد ، پسرا رو زن. واسه اون خدا بیامرز زن رشتی گرفت ، زنه هر دوشون رو دق داد. یکهو برگشت چشاش کاسه اشک بودن. ـ با اون خدا بیامرز و زنش زندگی میکرد . زنه کارمند بود ، تمیز ولی بدذات بود. چشای مامان آب مروارید آورد ، عمل کرد. آخ خدا از زنک نگذره که هر دوشون رو دق داد. سکوت ، سکوت...... ـ خوب ؟ دست دراز کرد یه پرتقال برداشت شروع کرد به پوست کندن . پوست میکند و نگاهش میکرد . ـ مامان جای ظرف چای ، شکر و نمک رو کابینت آشپزخونه رو میدونست ، ترتیبشــــون رو ، میفهمی که ؟ ـ آره . ـ زنک صبحها جاهاشون رو عوض میکرده ، مامان میومد چای شیرین بخوره ، چای و نمک میخورده . می اومد چای دم کنه ، بمیرم کورمال کورمال پیداش نمیکرده . آخ خدا ازش نگذره زنک رو ..... ـ مامان گریه میکنی ؟ ـ نه مال پوست پرتقاله .... ـ خوب اونم که زود بیوه شد. ـ آره ، داغ اون داداش رو گذاشت رو دلمون و تک پسرش گرفت تو دامنش. واســـه ام پیـــغـــــــام فرستاده بود که بچه عمه اش رو که میبینه یاد باباش میافته ، بگین نیاد. لباش رو میجوه . ـ مادر خوبی بود حداقل ! ـ آره واقعا" مادر خوبی بود ، واقعا" مادر خوبیه! [][][] برام چایی آورد ...... می لرزیدم و گریه میکردم. صدام رو قورت میدادم که نکنه صدا گریه ام در بیاد. گفتم : خدا ازش نگذره..... گفت : نگو مادر ..... من یه عمر گفتم الان بچه ام روبروم نشسته گریه میکنه ، جیگرش خونه .... فقط بدون خدا جای حق نشسته !
لینک ثابت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:49 توسط اثرانگشت
|
|