|
سنگ
چشمها را كه باز كرد ، همه چيز عوض شده بود . خواست دست را به زمين فشار دهد و بلند شود . زمين زبر بود .... خاك .... دانه هاي خاك .... چسبيدن دانه هاي خاك به كف دست .... فشار .... فشار .... فشار روي سينه غلبه ميكرد به فشار دستها بر خاك .... صدا ها را مي شنيد . گريه مادر .... ضجه خواهر .... هق هق برادر .... ناله هاي پدر .... حتي سكوت او را مي شنيد . اشك گرم گونه هايش را شست ، چشمهايش مي سوخت . خـــواست دهانش را باز كند ، حرف بزند ، صدايش در نمي آمد . باز شنيد .... دقيق تر .... حتي سكوت او را ديد . دلــش فشرده شد . صـــورت بــهـت زده ، چشـــمهاي وق زده و دهان خشكش را در لايه هاي مغزش ديد . تقلاي مادرش .... پا كوبيدن برادرش .... ياد روز عروسيش افتاد . مادر مي دويد ، برنج در ديگ مي جوشيد . مادر مي خنديد ، اسپـنــد بر آتش مي پريد . مادر پذيرايي ميكرد ، مهمانها را مي ديد . تقلاي آن روز مادر و جان كندن امروزش .... برادر پا ميكوبد . در جشن عروسيش هم برادر پا كوبيده بود ، رقصيده بود . امروز هم پا ميكوبد . چنگ ـ چنگ ، خاك .... خاك مي پاشيدند . آن روز نقل مي پاشيدند . بازوي او را گرفتند ... بردندش . روز عروسي خودش آورده بود عروس را . بردندش ، ديد ، عروس رفت ، عروس ايستاد ، عروس برگشت ، دوباره بردندش ، نه ماهه عروس را كشيدند و بردند . برادر ، مادر را از خاك جدا كرد . پدر ، خواهر را كند . دارد تنها ميشود . تمام توانش را جمع كرد ، سرش را بلند كرد .... بلند تر . سرش به سنگ خورد . سنگ لحد و همه چيز تمام .
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:57 توسط اثرانگشت
|
|