|
شیشه
از وقتی شماره پرواز رو اعلام کردن ، قلبم کنده شد . چشمام دنبالش بودن ... نیومده بود . یعنی بار آخر هفته پیش بود ؟ هر ثانیه ساعتی بود برام . بلیط رو که مهر زدن ، کارت پرواز رو که تحویلم دادن ، مادرم که سه بار صورتم رو بوسید ، چشام سوختن ... زانوهام لرزیدن ... دلم ریخت ... پس ... یعـــنی دیـگـــه نمیبینمــش ؟ از در شیــشه ای رد شدم . رفتم ... جــدا شدم ... مــادرم اون طرف شیـشه بود و من این طرف ... یــک قدم میــرفتم ، دو قدم بر می گشتم . چشمـــام به ورودی سالن فرودگــاه بود و دستام روی شیشه . ضربه هایی که مادرم به شیشه زد من رو به خودم آورد . می گفت : ـ برو . برای بار آخر به ورودی سالن فرودگاه نگاه کردم . [][][] تاکسی زرد ایستاد . پول را روی صندلی جلو انداخت و پیاده شد . می دوید و تنه میزد . داخل محوطه سالن فرودگاه که شد ایستاد به تابلوی پروازها نگاه کرد ، از اطلاعات سوال کرد و مات شد . از آن طرف صدایــش کردند ... از آن طرف شیشه ها یک مرد صدایش زد . شنید ... نشنید ... شنید ... چشم ها ، سـر و گردنش دنبال صدا میدویدند . یک لحظه دید ... دوید ... میدید ... میدوید و فریاد میزد. فریادی شبیه یک خواهش ... [][][] وقتی دیدمش ، صدام تو گلوم گره خورد ، بالا نمی اومد . عوضش اشکام شروع کردن به دویدن و لبهام به جنبیدن بی صدا . تمام توانم رو جمع کردم و داد زدم . اسمش رو گفتم ... باز هم گفتم ... دوباره ... شنید ؟ نه .... شنید . دنبالم می گشت ... دنبال صدام ... به شیشه می کوبیدم و داد میزدم . دید .... دوید . به شیشه میزدم ... می دوید ... به مرد عینکی تنه زد ... می دوید .... یکهو فهمیدم ... به شیشه می کوبیدم و داد میزدم : ـ نه ، نه ... به سمتم می دوید . [][][] مرد به شیــشه میکوبید ، زن میدوید . کوبیدن ... دویدن ... گریه ... ضربه ... سکوت ... زن بـــه شـیـشه کوبیده شد . زمیــن خورد . سکوت همه جا را گرفت . مرد نشست. زن سرش را بلند کرد . چشمهایش مات بود ، صورتش پر خون ولی میخندید .
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط اثرانگشت
|
|