|
نامه
...
حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم . دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ... دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی . دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟ دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم . ... هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم . ... دل تنگی ... بد دردیست . هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته .... می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید . یادم است روزی را که از تو پرسیدم : ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟ نگاهم کردی و گفتی : ـ دیوونه ... التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی : و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی . ....
لینک ثابت
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط اثرانگشت
|
|