تبليغاتX
فصل گستاخی

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

فید

 فید مطالب



نویسندگان

امضاء
اثرانگشت

نوشته های پيشين
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

آرشیو موضوعی
داستان
شعر
وقایع اتفاقیه
شطحیات
افاضات و عنایات
کشکولیات

پیوندها


عباس معروفي
منيرو رواني پور
مطرود آگاه
يكشنبه هاي بهشت
يك لحظه نارنجي
بابا قصه گو
شب تاب
فرهود
مرجان
مخمل بانو
فيلمانيا
dejavuuu
شبرنگ
كاروانسراي...
مسافر كوچولو
عينالي
بيا تا برايت بگويم
كرم كتاب
حيوان
ريزنوشت
آراز
گرگ صابوني
يادداشت هاي اختر خانم
مصلوب
موز ماهي

لوگو
هزار و یکشب
پیوندهای روزانه
هزار كاكلي شاد...
شعری از مریم پالیزبان
"آبستن"اثر یونس لطفی
"رما"اثر دوراس
"خیره"اثر دوريس لسينگ
"مرده خورها " اثر صادق هدایت
"آن روز"اثر آهو آل آقا
"کنار دریا"اثر آلن رب گریه
"بی" اثر علی اشرف درویشیان
"رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري"اثر ‌هاروکي موراکامي
آرشیو پیوندهای روزانه

طراح قالب

[ HARF ]


 فید مطالب

نامه
...

حالا که چند سال گذشته برایت مینویسم .

دلم تنگ شده ، خیلی تنگ . همه چیز را به گذر زمان سپردم ولی هیچ چیز تکان نخورد . هنوز دوستت دارم و هنوز تلفن که زنگ میزند سرم با شوق بر می گردد که تویی ...

دلم تنگ شده . وقتی چشمهایم را می بندم باهمان شلوار کوتاه سفید می بینمت و عینکی که عمری دلم خواست عوضش کنی و نکردی .

دلم تنگ شده و دوستت دارم ، زیاد دوســـتت دارم . می دانی دلم برای پاهایت تــنگ شــده ، ساق پاهایت ، دلم میخواست می توانستم یکبار دیگر ساق هایت را ببوسم و بدجنسانه شستت را فشار بدهم و تو ریسه بروی و پاهایت را در سینه ات جمع کنی ... حالا چه کسی ساق هایت را می بوسد ؟

دلم برای تختخواب یکنفره ات تنگ شده  . یادت هست روزی را که می خواستی تختخواب را بخری ؟ من تمام آن روز ها را به خاطر دارم .

...

هنوز کسی در بدترین مواقع گندترین سوالها را می پرسد از تو ؟ دلم برای تو و لباس های زمستانه ات تنگ شده ولی نه برای بویت و سر انگشتانت . هنوز بویت را در تمام زندگیم حس میکنم و وقتی گوشم را بر شانه ام فشار می دهم جای انگشت هایت را حس می کنم .

...

دل تنگی ... بد دردیست .

 هنوز هم بد دردیست حتی حالا که سالها از آن روزها گذشته ....

می خندم ولی اشکم می ریزد . چشمهایم را می بندم و سعی می کنم امروزت را مجسم کنم ولی نمی شود هنوز همان آدمی با همان موها ، موهای مشکی با تک تارهای سفید .

یادم است روزی را که از تو پرسیدم :

ـ اگه ... یه روزی دیگه با هم نباشیم ، قول می دی گاهی حالمو بپرسی ؟

نگاهم کردی و گفتی :

ـ دیوونه ...

التماس کردم ، جواب ندادی و باز التماس به چشمهایم نگاه کردی ، نمیدانم شاید التـــــماس را در چشم هایم دیدی و گفتی :
ـ اگه راحتت میکنه ، آره دیوونه ...

و امروز بیست و پنج سال گذشته و نپرسیدی .

....

لینک ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:6 توسط  اثرانگشت  |