|
از ديوار مي پرم
از دیوار که پریدم مادر با ناله گفت : خداا پشت و پناهت . به پیچ کوچه نرسیده بودم که محمود را سوار ماشین کردند و با مشت به در خانه مان کوبیدند و من رفتم . پنــج سال از آن روزها گذشـته دلـم هوای اندیمشک را کرده . سیگارم را روشن می کنم چشم هایم را می بندم پک میزنم عمیق ترین پک و به محمود کوکب خانم فکر می کنم. زانوهای زخمی پسرهای اندیمشکی را درفصل تابستان همه می توانستند ببیند . شلوار کوتاه و عرق گير لباس تمام رسمي پسرهای خیابان پهلوی اندیمشک بود و ما همان پسرها بودیم . ناخودآگاه دستم را روی زانوهایم میکشم ، جای زخم ها و قلوه کن شدن ها هنوز هم روی زانوهایم باقی مانده . دلم هوای شربت آبلیمو و خاکشیر مادرم را کرده ، دلم می خواهد باز بچه می شدم ، به كوچه ميزدم و با محمود ، صابر ، قربان و فريبرز بازي مي كردم ، دلم هواي گل كوچك كرده ، دلم هواي صداي محمود را کرده ، دلم براي يحيي تنگ شده . كاش هنوز بچه بودم و مادرم صدايم مي كرد ، كاش همان "ذليل شده " معروف بودم كه بايد در اوج بازي براي خريد نان سنگك سر سفره ناهار به نانوايي مي رفتم . چشم هایم را باز می کنم ، كتابخانه ام را مي بينم " ماهي ساه كوچولو" ، " قصه هاي صمد "و تلخ لبخند مي زنم. بزرگتر كه شديم با محمود به سينما مي رفتيم براي " سوته دلان " مي مرديم " خاك " ، " غزل " ، " دايره مينا " و " دكتر ژيواگو " . ظهر ها فيلم مي ديديم و شب ها بين در هاي خانه هايمان بحث مي كرديم . خانه شماره "۷ " خانه ما بود و خانه شماره " ۵ " خانه آنها و ديوار بين دو در خانه ما . چند سال بعد با قطار به تهران مي آمديم كتاب مي خريديم و بر مي گشتيم . صاحب انديشه شده بوديم فكر مي كرديم صاحب انديشه ايم . هنوز صداي محمود در گوشم است . كاش آن روز محمود را نگرفته بودند ، كاش... دلم مي خواهد كوكب خانم را ببينم ولي روي ديدنش را ندارم . وقتي يحيي را ديدم ، وقتي فهميدم كه محمود را كشته اند نفسم در سينه ام گره خورد . بيچاره پيرزن حالا فقط او مانده و احمد . از جنگ بيزارم ، خودم را كشتم كه مادر و يحيي و فرزانه به تهران بيايند . خودم را كشتم كه انديمشك را ترك كنند ولي مادرم از خاك پدر دل نكند. بمباران ... ضد هوايي ... مارش هاي نظامي ... آژير خطر ... وضعيت قرمز ... وضعيت سفيد و جوان هايي كه دسته دسته به جنگ رفتند و بر نگشتند . يحيي و احمد هر دو دفترچه گرفتند . يحيي يك هفته زودتر اعزام شد ، با قطار به تهران آمد . اينجا تقسيم شدند و اعزام . ديدمش برادرم مردي شده . آماده آمدن احمد به تهران هستم ، مي خواهم ببينمش چشم هايش شبيه محمود است . به فرزانه سپردم دست احمد برايم خاكشير بفرستد . منتظرم ، بايد تا ساعت ۷ غروب برسد ... ساعت از يك نيمه شب هم گذشته و احمد نيامده ... نكند كشته شدن محمود را از چشم من مي بيند . تا هفت صبح صبر مي كنم و بعد شماره خانه شماره "۷" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند ، باز مي گيرم و باز هم بر نمي دارند . اين بار شماره خانه شماره "۵" خيابان پهلوي انديمشك را مي گيرم ، بر نمي دارند . دلم مثل سير و سركه مي جوشد . ساعت هشت و نيم فرزانه زنگ مي زند صدايش گرفته ، مي گويد : ديروز ساعت هشت بامداد در حالي كه تمام پسرهاي اعزامي انديمشك در ايستگاه راه آهن بودند صدام ايستگاه را بمباران كرد و احمد ... بغضش مي تركد ، ديگر نمي شنوم ، هيچ نمي شنوم . صدايم مي كند ، مي گويم : كوكب خانم ... و باز صدا در گلويم گره مي خورد . فرزانه با گريه مي گويد دو ساعت تمام پيرزن جيغ مي كشيد و حالا سكوت كرده و فقط نگاه ميكند . فرزانه مي گويد : داداش انديمشك بوي خون پسرها را مي دهد . از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته كوكب خانم پير پير شده ولي حرف نميزند ، فقط نگاه ميكند . از آن روز تا امروز ۲۴ سال گذشته فرزانه چهل ساله شده ولي شوهر نمي كند. از آن روزي كه از ديوار پريدم تا امروز ۲۹ سال گذشته دلم براي ديدن خيابان پهلوي انديمشك لك زده ولي از ترس ديدن چشم هاي كوكب خانم ...
لینک ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:23 توسط اثرانگشت
|
|