سرباز كه پوست سبزه‌اي داشت به اسلحه‌اش تكيه داده بود و سبيلهايش را مي‌جويد. كلافه و بي‌حوصله بود. طي دو ساعت گذشته هر كاري كه به ذهنش خطور مي‌كرد انجام داده بود، اما فايده‌اي نداشت و تا صبح زمان زيادي مانده بود. سرنيزه را از غلافش بيرون آورد و شروع كرد به كشيدن طرحهاي مبهمي روي خاك. پس از چند لحظه سرش را بلند كرد و گفت: « بسه بابا! حوصله‌ام رو سربردي. يه چيزي بگو، يه كاري بكن.» سرباز لاغراندام همانطور كه نشسته بود و اسلحه‌اش روي پاهايش بود، جواب داد: « چي بگم؟»

- چه مي‌دونم! از خودت بگو. از ننه بابات بگو. يه زري بزن ديگه.

سرنيزه را در غلافش گذاشت و بلند شد. « اينجوري كه نمي‌شه آخه. تا صبح دق مي‌كنيم اينجا. همينجوري نشستي زل زدي به آتيش كه چي بشه آخه؟ هان؟»

سرباز لاغر سرش را بلند كرد و گفت: « از آتيش خوشم مياد. نور و گرماش رو دوست دارم.»

- نكنه عاشقي بدبخت؟ بچه توي اين دوره و زمونه عاشقي آخر و عاقبت نداره ها.

- من كه نگفتم عاشقم. فقط از آتيش خوشم مياد.

- حالا هر چي. حواست رو جمع كن كه زياد نري تو نخش. آتيش توهم داره. وهمش مي‌گيردت بدبخت ميشي ها.

پوزخندي زد و نشست. « ببينم، چند ماه خدمتي بچه؟»

- يازده.

- هوم. خوبه. اما كلي كار داري تا به حاجيت برسي. منو كه مي‌بيني دو ساله كه اينجام. يكي دو سال ديگه هم مهمونم اينجا.

- مي‌دونم. از بچه‌ها شنيدم چه كارايي كردي.

- پس حاليته با كي طرفي؟

- هوم!

- يه منم و يه اين پادگان. خط هيچ احدالناسي رو نمي‌خونم. خودمختارم واسه خودم.

نگاه متعجب سرباز لاغر را كه ديد سريع گفت: « الانم كه اومدم نگهباني خودم خواستم.»

سرباز لاغر چيزي نگفت. بلند شد، بند اسلحه‌اش را روي شانه‌اش انداخت و خواست كه برود.

- اوهوي! كجا عمو؟

- ميرم يه كم چوب بيارم.

- برو بابا. تو هم كشتي مارو با اين آتيشت. آخرش يا خودت ديوونه ميشي يا منو ديوونه مي‌كني. برو.

سرباز راه افتاد و رفت و كم‌كم در سياهي شب گم شد.

 

‌‌[]

سرباز سبزه‌رو مقداري چوب در آتش گذاشت و نشست. اسلحه‌اش را بين پاهايش قرار داد و دستانش را روي خشاب گذاشت و به اسلحه تكيه داد. با صداي بلند با خودش حرف مي‌زد: « شانس مارو باش. يه شب بيخواب شديم اومديم نگهباني، گير عجب مشنگي افتاديم. ديوونه خل‌وچل انگار اومده دردري. يكي نيست بگه اينو آوردين خدمت نظام كه چي بشه آخه؟»

آهي كشيد و سرش را رو به آسمان بلند كرد: « خدايا مصب‌ات رو شكر. اينم بخت و اقبال بود نصيب ما كردي. يه بار شد يه چيز درست و حسابي نصيب ما بكني؟ يه بار شد غير از بدبختي و بيچارگي چيزي به ما بدي؟»

ساكت شد. سرش را تكان داد و آرام زير لب گفت: « خدايا شكرت.»

 

[]

تكه چوبي را از جلوي پايش برداشت و با آن آتش را زيرورو كرد. شعله‌هاي آتش جلوي چشمانش مي‌لرزيدند. چشمانش با حركت شعله‌ها به طرف آتش جذب مي‌شد و بيشتر و بيشتر و درون آن كشيده مي‌شد. همانطور كه عميق‌تر در آتش فرو مي‌رفت؛ چهره مادرش را مي‌ديد، مادر مهربان و صبور، مادر كه طاقتش تاق شد، مادر كه صبرش تمام شد، مادر كه سالهاست رفته است. بعد از سالها دوباره مادر را در آتش مي‌ديد. آخرين بار مادر را در ميان آتشي ديده بود كه از رنج و عذاب گر مي‌گرفت و اين آتش از چوب و ذغال. ذغال! ذغال سرخ و برافروخته، ذغال گل انداخته، ذغال باب طبع پدر. پدر! پدر كه هر چه بود ونبود با ذغال و منقل سوخت و برباد رفت، پدر كه زندگي خودش؛ زندگي مادر؛ زندگي همه را با ذغال و منقل سوخت و فنا شد. پدر، پدر كه از ذغال‌اش، منقل‌اش و افيون آتشي شد كه مادر گرفت و برد.

آتش او را گرفته بود و با خود مي‌برد. آتش كه نه، كه توده‌اي ذغال سرخ و گل‌انداخته. ذغال، ذغالي كه خواهر را به يادش مي‌آورد، خواهر كه مهياگر ذغال و منقل پدر بود، خواهر كه بعد از مادر وارث افيون پدر بود. خواهر كه به خانه بخت رفت تا ذغال پدر كه نه، شوهر را مهيا كند. خواهر كه به راه مادر رفت، خواهر كه آتش او را گرفت.

مي‌خواست بلند شود، دير شده بود. وهم آتش او را گرفته بود. انچه كه سالها زير خاكستر شرارت پنهان كرده بود، حالا گر گرفته بود و جسم و روحش را مي‌سوزاند. خواست كه چشمش را از آتش بگيرد، دير شده بود.

 

[]

سرباز روي سنگ نشسته بود و اسلحه بين پاهايش بود و به آن تكيه داده بود. دستانش روي خشاب بود و چانه‌اش روي لوله اسلحه. هنوز به آتش نگاه مي‌كرد. انگشتش آرام آرام به طرف پايين ميلغزيد تا بالاخره ماشه را لمس كرد. به‌آرامي به ماشه فشار وارد مي‌كرد. خلاصي ماشه رو به اتمام بود و با فشار بعدي كار تمام بود. ناگهان توده چوب و ذغال فرو ريخت و آتش متلاشي شد. چشمانش دو دو مي‌زد. ترسيده بود. ناگهان اسلحه را پرت كرد، انگار مار در دستش بوده باشد. بلند شد. ايستاد. به تاريكي خيره شده بود. دستانش مي‌لرزيد.

سرباز لاغر از تاريكي به روشنايي اطراف آتش نزديك مي‌شد. او را كه ديد هراسان پرسيد: «چيه؟ چت شده؟ جن ديدي؟»

به خودش آمد. سعي مي‌كرد به خودش مسلط باشد. گفت: « نه بابا! جن كجا بود. عقرب بود. كم مونده بود نيشم بزنه.»

دولا شد و اسلحه‌اش را برداشت. بلند كه مي‌شد نگاهي به آسمان انداخت و آرام زيرلب گفت: «خدايا شكرت.»