سريع از ماشين پياده مي‌شوم و چند نفس عميق مي‌كشم. از بوي ماندگي سيگار و چربي بدن كه خلاص مي‌شوم از راننده مي‌پرسم كه كريه‌ام چقدر شده است. جواب مي‌دهد: « قابلي نداره آقا. سه و پونصد.» تعجب مي‌كنم: « سه و پونصد؟ تا اينجا كه راهي نبود.» لبخندي موذي حواله‌ام مي‌كند: « اي آقا! چه ربطي به راه داره؟ مسئله اورژانسي بودنه. مگه آژانس براي بيمارستان نگرفتي شما؟» مي‌خواهم توجيه‌اش كنم كه وقتي براي بيمارستان لزوما به معني بيمار بودنم نيست و شايد مي‌خواهم به دوستي قديمي سر بزنم، اما نگاه حق به جانب و سر كچل‌اش را كه مي‌بينم پشيمان مي‌شوم. كرايه را مي‌گيرد و مي‌گويد: « قابلي نداشت.» حتي زحمت جواب دادن را به خودم نمي‌دهم كه مثل خودش تعارف كنم و بگويم : «خواهش مي‌كنم.» دلخورم، حس مي‌كنم سرم كلاه گذاشته‌اند، واقعيت هم همين است. راه مي‌افتم داخل شوم كه نگبان جلويم را مي‌گيرد: « امروز روز ملاقات نيست آقا. چهارشنبه ها روز ملاقاته. برو فردا بیا.» مي‌گويم كه آمده‌ام مهندس را ببينم و اينكه از دوستانش هستم. پوزخند كثيفي مي‌زند كه از دندانهاي زردش هم كثيف تر بود: «برادر من! اينجا بيمارستانه. مهندس نداريم، فقط دكتر داريم.» برايش توضيح مي‌دهم كه مهندس، دوست قديمي من، مسؤل بخش تجهيزات بيمارستان است و اينكه آمده‌ام او را ببينم. چپ چپ نگاهم مي‌كند، انگار مي‌خواهم سرش را كلاه بگذارم. داخل كيوسك نگهباني مي‌شود و چنذ تلفن مي‌زند. بيرون مي‌آيد و همانطور كه انگشتش را توي گوشش مي‌چرخاند: « بفرماييد آقا! حتما مي‌دونيد كه از كدوم طرفه.» هنوز ده قدم دور نشده‌ام كه مردي با پيراهن خاكستري و صورتي نتراشيده جلويم را مي‌گيرد كه: «آقا جون مادرت كمكم كن. بچه ‌ام مريضه. براي خوابوندنش پول كم آوردم. جون بچه‌هات كمكم كن.» چشمم به چند برگي پزشكي در دست مرد مي‌افتد و مي‌پرسم: «چقدر كم داري؟» چشم چپش كه نيمه باز بود تا انتها باز مي‌شود و سريع مي‌گويد: «زياد نمي‌خوام آقا. فقط لنگ پنچ شش تومنم. خدا از بزرگي كمت نكنه.» سرم را تكان مي‌دهم كه عجب روزگار كثيفي شده و شش هزار توماني را كه در جيبم پيدا كرده‌ام به او مي‌دهم. پول را گرفت و خيلي سريع به طرف در خروجي بيمارستان به راه افتاد و تا به خودم بيايم كه چه كلاه گشادي سرم رفته و دنبالش بروم، ناپديد شد. دلخورتر و از خودم عصباني تر به راه مي‌افتم. به محض اينكه به جلوي ساختمان تجهيزات پزشكي مي‌رسم، مهندس را مي‌بينم كه با عجله از پله‌ها پايين مي‌آيد. گل از گلم مي‌شكفد كه: « به به! سلام آقاي مهندس عزيز! چطوري رفيق قديم؟ بابا لازم نبود پيشواز بياي.» هموانطور كه با عجله پايين مي‌آمد جواب داد: «سلام. خوبي؟ نه بابا! يكي داره مي‌ميره. بايد برم اورژانس.» نگاهي به لباس سفيدش انداختم و گفتم: « تو مهندسي يا دكتر؟ اورژانس چه ربطي به تو داره؟» سريع دست داد و دستم را كه مي‌كشيد جواب داد: «بيا بريم توي راه برات ميگم. توي اورژانس به نفر حالش خرابه. دستگاه الكترو شوك هم يه هفته ميشه كه خراب شده و غير قابل تعميره. منم هر چي گفتم رئيس قبول نكرد كه يه دستگاه نو بخريم. الان هم كه اون بدبخت داره تلف ميشه زنگ زدن كه بيا سريع يه جوري راهش بنداز.» همانطور كه دنبالش مي‌دويدم پرسيدم: «حالا منو واسه چي مي‌بري؟» گفت: «آخه اگه من نباشم كه توي بخش تجهيزات راهت نميدن.» تا به اورژانش برسيم جسته و گريخته از روال و روتين‌هاي بيمارستان برايم گفت. به اورژانس كه رسيديم دكتري جلو دويد و گفت: «كجايي مهندس؟ طرف داره مي‌ميره.» و دست مهندس را كشيد و من هم به دنبال مهندس كشيده شدم بالاي سر بيماري كه داشت نفس‌هاي آخرش را مي‌كشيد. مردي بود تقريبا جوان و حدود سي ساله كه بيني خوش‌تراشش در زمينه ريش بلندش زيباتر شده بود. مهندس سريع دستگاه را باز كرد و مشغول شد. من هم مات و مبهوت خيره شده بودم و نگاهم از مهندس به بيمار و از بيمار به دكتر مي‌چرخيد. ناگهان دكتر فرياد زد: «چي شد مهندس؟ بجنب ديگه!» مهندس نگاهي به دكتر انداخت و بلندتر داد زد: «مي‌خواي چي كار كنم؟ مگه الكيه الاغ؟» دكتر خواست چيزي بگويد، اما چشمهاي كوچك مهندس را كه حالا كاملا گشاد و پر از خون شده بود را ديد پشيمان شد. چند قدم عقب تر رفتم تا شايد از اين طوفان در امان باشم. چند لحظه بعد شنيدم كه دكتر آرام گفت: «ولش كن مهندس! بيخيالش شو.» مهندس همانطور كه سرش پايين بود جواب داد: «چي چي رو ولش دكتر؟ طرف داره مي‌ميره.» دكتر عينك بدون فريم‌اش را جابجا كرد و گفت: «نه مهندس. طرف مرد.» و صبر نكرد تا جوابش را بگيرد، گوشي‌اش را روي سينه بيمار گذاشت و از اتاق خارج شد. حس مي‌كردم در آن اتاق اضافي هستم، ‌خواستم از اتاق بيرون بروم اما نتوانستم. احساس گناه مي‌كردم، حس مي‌كردم تمام اين مشكلات به‌خاطر حضور من است، اما نه مي‌توانستم خارج شوم و نه مي‌توانستم  بودن در آن فضا را تحمل كنم. در حال هواي خودم بودم كه شنيدم مهندس رو به پرستاري كه داشت ملحفه‌اي روي مرده مي‌كشيد داد زد: «گمشو بيرون! گمشو عوضي!» پرستار رفت و مهندس مشغول جمع كردن وسايل‌اش شد و در همان حال با خودش حرف مي‌زد: « آخه كثافتها، مگه پول اين دستگاه چقدره؟ هان؟ مگه چنده آخه؟ روزي خداد تومن از ملت ميگيرن، اونوقت ميگين پول اينو نداريم. عوضي ها....» سرش را بلند كرد و نگاهش به من افتاد كه مثل جن‌زده‌ها مات شده بودم. به طرفم آمد و دستم را گرفت كه: «بيا بريم دفتر من. اينجا به درد تو نميخوره. تو عادت نداري.» و مرا با خود بيرون كشيد و تا زمانيكه به دفترش برسيم حتي يك كلمه حرف نزد. پشت ميزش كه نشست و منشي كه چايي آورد حالش بهتر شد و شروع به حرف زدن كرد. از كارش، از زندگي‌اش، از همسرش و از بيمارستان گفت. داشت درباره گردش مالي بيمارستان حرف مي‌زد كه چيزي به ذهنش رسيد و تلفن را برداشت و شماره‌اي گرفت. شنيدم خطاب به شخصي كه در طرف ديگر بود گفت: «من الان ميرم اورژانس و اون الكتروشوك قراضه رو ميارم دفترم. يه گزراش هم ميدم كه اورژانس فاقد الكتروشوكه. اونوقت مجبور ميشين يكي بخرين. رئيس هم هر كاري دلش خواست بكنه.» بدون خداحافظي تلفن را قطع كرد و گفت: «يه دقيقه اينجا بشين تا برگردم.» تا چيزي بگويم سريع اضافه كرد: «اصلا نه! بيا كمكم كن اون دستگاه لكنتي رو بياريم اينجا. دست تنها نمي‌تونم.» خواستم چيزي بگويم كه دستم را گرفت و با خودش به اورژانس برد. به بخش اورژانس كه رسيديم و وارد اتاق شديم، ديدم جواني با لباس سفيد و موهاي بلند مشغول دادن ماساژ قلبي(.C.P.R) به بيمار مرده است و در اثر تلاشي كه مي‌كند عرق از پيشاني‌اش جاري شده است. مهندس با ديدن اين صحنه عصباني شد كه: «هوي يارو! چه غلطي مي‌كني؟ اين يارو مرده.» جوان بدون اينكه دست از كارش بكشد جواب داد: «ميدونم. استادم گفته بايد تمرين كنم.» مهندس بُراق شد و داد زد: « استادت غلط كرد با تو. گمشو تا نزدم لت و پارت كنم.» جوان با ديدن آچاري كه در دست مهندس بود ترسيد و دست از كار كشيد كه برود. در لحظه‌اي كه جوان از جلوي ما رد مي‌شد مهندس ناگهان آچار بالا برد و جوان هول كرد و سرش را پايين كشيد و به سرعت دور شد. مهندس رو به كن كرد و گفت: «مي‌بيني وضع ما رو. به مرده‌اش هم رحم نمي‌كنن. عوضي تمام دنده‌هاي اين فلك زده رو شكست.»
‌‍‍‌[‍] [] ‍[]
گفت: «بازم از اين كارها بكن. بيشتر سراغ ما بيا. خوشحال ميشيم ببينيمت. ولي ايندفعه بيا خونه‌مون. امروز كلي اذيت شدي.» لبخندي از سر تكليف زدم: «حتما. به خانمت سلام برسون.» دستم را رها كرد و گفت: «سلامت باشي. قربونت آقا! خداحافظ ! خوش باشي. ميبينمت.» خداحافظي كردم و راه افتادم. همانطور كه داشتم به طرف در خروجي بيمارستان مي‌رفتم يادم آمد كه پولي برايم باقي نمانده است. هرچه كه داشتم به آن مرد به‌ظاهر نيازمند داده بودم. با خودم گفتم: «عيبي نداره. پياده مي‌رم. تا خونه راهي نيست.»