سرب در گوش باران میخواند
تميز و مرتب ايستاده بودم و به بالا نگاه ميكردم، انگار براي سان ديدن شخصي خبردار داده باشند. هوش و حواسم به پايين بود و ميخواستم به پايين نگاه كنم، اما ميترسيدم كسي از راه برسد و دردسرهايم بيشتر شود. مخصوصا اينكه گذاشته بودم سرباز همراهم تا دستشويي برود. دستشويي را بهانه كرده بود و فقط خدا ميدانست كي برميگردد. اتاق در نداشت و ممكن بود هر لحظه فرماندهاي، بازرسي يا يكي از مقامات بيايند داخل يا از جلوي در رد شوند. اتاق فضايي بود سي- چهل متري كه بيست تابوت و من را در آن گذاشته بودند. تابوتهايي كه قرار بود تا دو- سه ساعت ديگر بروند تهران. و اينجا من با لباس تميز و شيك دژباني بالاي تابوتها ايستاده بودم كه رسميتر جلوه كند. نظر فرماندهمان بود و تاييد شد. همانطور كه شق و رق ايستاده بودم، ديدم كه زني مسن با چادري مشكي به سمت ما ميآيد. محكمتر ايستادم. حدس زدم شايد از بنياد يا جايي شبيه به آن آمده باشد. جلوتر كه آمد نگاهي به من انداخت كه مثل مترسك بالاي تابوتها خشكم زده بود. خسته نباشيد گفت و به رديف تابوتها خيره شد. به برچسب روي تابوتها با دقت نگاه ميكرد. بدون اينكه سرم را پايين بياورم ميديدم كه لبانش ميلرزد، يا شايد داشت چيزي زير لب با خودش ميگفت، شايد هم داشت تابوتها را ميشمرد. به رديفهاي وسط رسيده بود كه ايستاد و جلوي يكي از تابوتها خشكش زد. چند ثانيه همانطور ايستاد و بعد خم شد كه پرچم روي تابوت را بردارد. با احتياط و احترام تمام گفتم: «ببخشيد خانوم. اما خودتون ميدونيدكه؟ نبايد به تابوت ها دست بزنين.» سرش را بلند كرد و چنان نگاهي به من انداخت كه دوباره خبردار شدم. همانطور كه خيره نگاهم ميكرد گفت: « چي رو نبايد؟ ميخوام پسرم رو ببينم.» تا اين جمله از دهانش بيرون آمد فهميدم كه ميخواهد چه كار كند. دردسر بدي بود. اجازه داده بودم تا دژبان همراهم برود و حالا اين زن ميخواست داخل يكي از تابوتها را ببيند. آرام جلو رفتم و گفتم: « خانوم! براي من دردسر ميشه. خواهش ميكنم.» زن همچنانكه به تابوت خيره مانده بود جواب داد: «نه پسرم! هركي اومد چيزي گفت من گردن ميگيرم.» گفتم: «آخه مادر جان! اينجوري كه نميشه. مسئوليت اينجا گردن منه. خواهش ميكنم.» زن سرش را بلند كرد كه : «پسرم! من از تهران اومدم كه بچهام رو ببينم. مسئوليت و اين چيزا هم حاليم نميشه.» گيج شدم. پرسيدم: «از تهران؟ مادر جان اين تابوتها رو كه ميخوان ببرن تهران. نميشد همونجا ببيني؟» حالا ديگر كاملا نشسته بود. حق به جانب جواب داد: « بچه جون من يه مادرم. نميتونم تا سهشنبه صبر كنم. اين همه سال صبر كردم بس نبود؟ حالا كه بچهام اومده ميخوام ببينمش. توروخدا بذار يه دقيقه ببينمش. فكر كن منم جاي مادرتم. حرفم رو زمين ننداز. تورو جون مادرت.» نميدانستم بايد چه كار كنم. قسم داده بود. از طرفي دلم هم برايش ميسوخت، اما دلم براي خودم بيشتر ميسوخت كه بايد توبيخ ميشدم. گفتم: «خب مادرجان اگه تهران ببينيش كه بهتره. اونجا بيشتر ميتوني ببينش. چرا اومدي اينجا؟» هر چند خودم ميدانستم كه دارم دروغ ميگويم. ملتمسانه جواب داد: «پسرم! من يه مادرم. نميتونم صبر كنم. دلم براي بچهام يه ذره شده. ميخوام ببينمش. تورو خدا بذار ببينمش. فقط يه دقيقه. تورو جون مادرت.» لاي منگنه بودم. اگر مطمئن بودم كه سروصدا نميكند شايد كوتاه ميآمدم، اما ميدانستم كه حتما گريه و شيون خواهد كرد. تا خواستم چيزي بگويم، سريع گفت: «قول ميدم سروصدا نكنم. توروخدا.» خلع سلاح شده بودم. نميدانستم بايد چه كار كنم. اين پا و آن پا ميكردم كه بهانهاي دست وپا كنم. كلاهم را برداشتم و دستي به سرم كشيدم. داشتم پيشانيام را با نوك انگشتانم ميماليدم كه گفت: « دور از جونت جوون! پسرم وقتي ميرفت همسن تو بود. قدش بلند بود. واليباليست بود پسرم. وقتي رفت خودش رفت. نگفتم چرا ميري مادر؟ حالا كه اومده ميخوام ببينمش. ميخوام ببينم پسرم چه شكلي برگشته پيش مادرش. ببين جوون! من پيرزن فقط براي اين زنده موندم كه يه بار ديگه پسرم رو ببينم. توروخدا بذار ببينمش. من كه مثل خيلي از مادرا نتونستم عروسي پسرم رو ببينم. تورو جون مادرت بذار يه دقيقه پسرم رو ببينم.» دلم برايش ميسوخت. ميدانستم در تابوت را كه باز كند چه چيزي خواهد ديد. خم شدم و آرام گفتم: « مادر جان! چيزي كه توي اين تابوته ربطي به پسرت نداره. عكساشو نگاه كن. برادر منم پارسال آوردن.» ادامه ندادم. پرسيد: «خب؟ بگو پسرم!» نميخواستم ادامه بدهم، اما نگاه پرسشگرش را كه ديدم ادامه دادم: « برادر منم كه پارسال آوردن ميخواستم ببينمش. ديدمش. مادرجان! توروخدا بگذر از ديدن پسرت. توي اين تابوتها چيزي نيست كه پسر تو باشه. چند تيكه استخون و يه پلاك زنگ زده. همين.» لبخند كجي تحويلم داد كه: « خدا برادرت رو بيامرزه. پسر جون حق داري نفهمي. يعني مادر نيستي كه بفهمي. مادرت چي؟ اون چي كار كرد؟» گفتم: « مادرم؟ مادرم خيلي ساله كه مرده. نبود كه ببينه.» آهي كشيد و جواب داد: « خدا مادرت رو هم بيامرزه. خوش به حالش. هيچي براي يه مادر بدتر از اين نيست. اينو من دارم بهت ميگم. بيين جوون! تو و برادرت از يه خون بودين. اما حكايت مادر فرق ميكنه. من پسرم رو نه ماه تموم به دل كشيدم. شيره جونم رو بهش دادم. پسرم از خون منه. از توي دلم بوده. بزرگش كردم. هيچوقت خودتو با يه مادر مقايسه نكن. من اين بچه رو به دندون كشيدم تا بزرگ شد و بعدش رفت جبهه. من ميدونم كه پسرم الان سرومروگنده اينجا نخوابيده. پسرم اونقدر رشيد بود كه توي اين تابوتها جاش نميشه. فقط ميخوام ببينمش. فقط ميخوام ببينم چه جوري برگشته. ميخوام دوكلام با پسرم حرف بزنم. ميفهمي جوون؟» بياختيار سرم رو تكان دادم و تاييد كردم. گفت: « جوون! اميد منو نااميد نكن. روي يه مادر رو زمين ننداز. توروخدا بذار بچهام رو ببينم. قول ميدم سروصدا نكنم. فقط يه دقيقه. توروخدا.» نميدانم چه شد كه گفتم: « باشه مادرجان! فقط يه دقيقه. براي من دردسر درست ميشه.» خوشحال شد و با تكانهاي كج سرش قول داد. سرپا ايستادم و دو- سه قدم عقب رفتم كه راحتتر باشد، اما زيرچشمي نگاه ميكردم. زن بلند شد و بسم الله گفت و پرچم را كنار زد. به محض اينكه درون تابوت را ديد خشكش زد و متعجب به درون تابوت خيره شد. كنجكاو بودم بدانم كه چه ديده كه اينطور مبهوت شده است. سر كشيدم. درون تابوت يك پلاك بود و مشتي خاك كه پايين آن ريخته شده بود. منتظر بودم كه زن داد بزند كه پسرم كجاست. زن همانطور كه روي تابوت خم شده بود آرام گفت: «پسرم!» و شروع به حرف زدن با پسرش كرد. مات مانده بودم. زن همانطور كه حرف ميزد به نرمي و با احتياط بدنه تابوت را نوازش ميكرد. حس بدي داشتم. چيزي آزارم ميداد. دستپاچه شده بودم. چند قدم عقبتر رفتم، اما آرام نشدم. حس ميكردم در اين فضا بيگانهام، مزاحمم. بغض گلويم را گرفته بود. حس ميكردم وجود من فضا را آلوده ميكند. عقبگرد كردم و بهسرعت خارج شدم و آنقدر دور شدم كه صدايي از صحبتهاي زن و پسرش نشنوم. كلاهم را برداشتم و روي زمين انداختم. بغضم تركيد. نشستم.